سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

صفحه 1 از 2 1, 2  الصفحة التالية

اذهب الى الأسفل

سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 11:54

لئون (leon) عزیز در گفتمان تاپیکی با این مضمون داشت . و ذخیرش کرده بودم. و چون نشرش خالی از لطف نیست با اجازه ایشون مطالب رو در اینجا کپی می کنم.


اين مطلب آخرين بار توسط در 15/4/2007, 12:16 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 11:59

با احترام به گلشيري، هدايت، مندني‌پور و باقي... اما لااقل براي علاقمندان جدي ادبيات جاي شك و شبهه‌اي نيست كه سنگر و قمقمه‌هاي خالي مجموعه اي از بهترين داستانهاي كوتاه فارسي است و با اين حساب بهرام صادقي بهترين داستان كوتاه نويس است!
با اين حال تا قبل از استارت اين تاپيك و تاپيك مشابهي در گفتمان تنها دو داستان از بهرام صادقي آنهم پرغلط در اينترنت منتشر شده بود كه قضاوت را درباره بزرگي همچون او براي مخاطب اينترنتي‌اش دشوار و حتي ناممكن مي‌كرد.
ما تصميم گرفته‌ايم تمامي داستانهاي سنگر و قمقمه‌هاي خالي را در اين تاپيك منتشر كنيم و برخلاف مرامنامه «اولين نشرها» هيچ هم بدمان نمي‌آيد اين داستانها بدون ذكر نامي و تنها با نام بهرام صادقي در ساير سايت ها و وبلاگ‌ها منتشر شود!



ليست داستانهاي كتاب سنگر و قمقمه‌هاي خالي طبق چيده شدن در اين تاپيك با ذكر شماره پست:

نام داستان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شماره پست

غير منتظر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲
مهمان ناخوانده در شر بزرگ ــــــــــــــــــــــــــــــ ۵
سنگر و قمقمه‌هاي خالي ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۹
خواب خون ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱۱
در اين شماره ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱۲
آقاي نويسنده تازه كار است ـــــــــــــــــــــــــــــ ۱۴
زنجير ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ۱۷
تاثيرات متقابل ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱۹
قريب الوقوع ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲۰
آوازي غمناك براي يك شب بي‌مهتاب ــــــــــــ ۲۳
صراحت و قاطعيت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲۴
با كمال تاسف ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲۵
فردا در راه است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲۸
عافيت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲۹
كلاف سردرگم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳۱
وسواس ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳۲
تدريس در بهار دل‌انگيز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳۳
سراسر حادثه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳۵
داستان براي كودكان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۲
نمايش در دو پرده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۴
گرد هم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۷
هفت گيسوي خونين ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۹
اذان غروب ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۵۵
يك روز صبح اتفاق افتاد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۵۷

-----

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:25

غير منتظر ـ 1
بهرام صادقي


خيلي خوب ، اما نكته اينجاست كه در اين خانواده ي چهار نفري وضع كمي مغشوش بود : پدر سيگار مي كشيد و خاكسترش را روي قالي هاي كهنه مي ريخت ، مادر كبدش بد كار مي كرد ، پسر كه تازه فارغ التحصيل شده بود به كارگاهش مي رفت و پول هايش را براي خودش جمع مي كرد و دختر كه قيافه ي ابلهانه اي داشت با چشم هاي گشاده و متعجب به هر چيز خيره مي شد و زير لب آه مي كشيد … و با وجود اين ، زندگي مي گذشت : صبح ها ساعت شماطه آنقدر زنگ مي زد كه خاموش مي شد و « طاووس خانم » كه در رختخوابش پشت به « ميرزا محمودخان » كرده بود به صدا درمي آمد و فحش مي داد و ميرزا محمودخان هم كه به او پشت كرده بود مثل هميشه جواب مي داد : « تو نمي فهمي … تو نمي فهمي … » آن وقت آقاي مهندس عصباني مي شد و زير لب مي گفت : « من بايد كارم را يكسره كنم . با اين احمق ها نمي شود كنار آمد » و « فلور خانم » مي كوشيد كه سماور را زودتر به جوش بيندازد و متأسفانه موفق نمي شد ، چون قبلاْ آب ها را روي آتش ريخته بود .
آقاي مهندس نه رفيق داشت و نه آشنا و نه به اين خيال بود كه زن بگيرد . جوان بود و مي خواست كار بكند . فلور خانم را هم در دبيرستان تمام دخترها كنار گذاشته بودند ، چون حرف نمي زد و صورتش مثل گوسفند بود و از آن گذشته ، از همه چيز تعجب مي كرد . ميرزا محمودخان هم حساب از دستش در رفته بود :
ــ آقاي « اقراري » كه اينقدر با او دوست بودم چطور شد ؟ خيلي خوب ، رفت زير درشكه . بيچاره بيست سالش تمام نشده بود . آن وقت من بعد از چهل و پنج شش سال ديگر هم عمر كردم و « ميرزا كمال خان » ؟ او را هم كه وبا تلف كرد . بعدش « يحيي خان » كه فتقش را عمل كردند و زير عمل مرد . برادرش را هم كه متقاعد كردند و از تنهائي سكته كرد . آن وقت ديگران كجا هستند ؟ به چه دياري هستند ؟ آن جمع ده نفريمان كه سال ها با هم بوديم … پس كجا رفتند ؟ كدام جهنم دره اي رفتند ؟ خيلي خوب ، خيلي خوب ، ميرزا محمودخان ! زياد جوش نزن ، علي مانده و حوضش .
و طاووس خانم كه پنجاه سال عمر كرده بود و بيش از دو سال بود كه با دوست جون جوني عزيزش « اشرف خانم » قهر كرده بود تازه متوجه مي شد كه در اين دنياي فاني دوستي بيش از هر چيز ارزش دارد و به اين جهت ، در بعد از ظهر آن روز چهارشنبه كه خانه خلوت بود مسأله را با شوهرش در ميان گذاشت :
ــ آقاي « مساوات » ، من زيادتر از اين نمي توانم با اين كبد خراب و وضع نوميد كننده ي خانه بدون وجود « او » زندگي كنم . من بايد با او آشتي كنم .
ميرزا محمودخان ، البته طبق معمول ، داشت كتاب مي نوشت و طبيعتاْ با لباس تمام رسمي پشت ميز قديمي اش نشسته بود و خاكستر سيگارش هم آرام آرام روي قالي مي ريخت . آن روز هم البته مثل ديگر روزهاي اواخر بهار گرم بود و بادبزن برقي هم سال ها بود كه در اين خانه كار نمي كرد و طبيعتاْ هر كس عرق مي ريخت . اما آقاي مساوات معتقد بود كه اگر با سر لخت و پاي بي جوراب و يقه ي بي كراوات كتاب بنويسد به ايده هايش توهين روا داشته است … با اين همه ( نكته اينجا است ) از حرف بي موقع زنش آنقدرها هم كه انتظار مي رفت عصباني نشد :
ــ ببينيد ، خانم ، باز هم مزاحم شديد . آن صبح هايتان كه هميشه فحش مي دهيد . به شما چه كه چرا من زود از خواب بيدار نمي شوم ؟ و آن هم بقيه ي روزتان كه از هر كار من ايراد مي گيريد ، اين هم اين موقع حساس كه من دارم يك كار جدي مي كنم . اين شوخي نيست ، خانم ! من دارم درباره ي وضع زنان در دوره ي هخامنشي تحقيق مي كنم ، مي خواهم ثابت كنم پيل الكتريسيته را ايراني ها ساخته اند ، آن وقت شما مانع مي شويد …
ــ آه ، خدايا ، كبدم ! پس شما هيچ به فكر زن و زندگيتان نيستيد ؟ پس مسئوليت خودتان را فراموش كرده ايد ؟ نمي گوئيد مهندس چرا اصلاْ به فكر مادر پيرش نيست ؟ نمي دانيد كه دخترمان را بايد شوهر بدهيم ؟ ببينيد چه لكه هاي قرمز درشتي روي شكم من پيدا شده است ، چه دهان تلخي دارم ، آخ ! آن وقت او … چرا با او قهر كردم ؟
آقاي مساوات با بي حوصلگي انگشتش را روي ميز كوبيد :
ــ خانم ! اين « او » كيست ؟ اين او مرا كشت ، اين او كتاب مرا ناقص كرد ، ببينيد من هم بازنشسته ام ، من هم دهانم تلخ است ، اما مهمتر از همه اين است كه كسي احساسات زن ها را در طول تاريخ به خوبي من تشريح نكرده است . ولي … او … مهندس … اين دختره ي كثيف … همه ي مردم … نمي گذاريد ، نگذاشتن كه شاخ و دم ندارد ، نمي گذاريد ، خانم …
اشك تصميم در چشم هاي طاووس خانم حلقه زد . با هيكل نحيفش به روي ميز خم شد و چشم هاي بي رمقش برقي زد ، بعد با لحن قاطعي گفت :
ــ من تصميم گرفته ام با اشرف خانم آشتي كنم .
ميرزا محمودخان دست هايش را مشت كرد و به روي ميز كوفت و پس از اينكه مدتي خنديد وضع مرموزي به خود گرفت و بعد با عصبانيت فرياد زد :
ــ آهان ! اين شد اصل مطلب ! هميشه تنها كسي كه تخطئه مي شود آقاي مساوات پير از كار افتاده است . آن وقت كه مي گويد قهر نفرمائيد طاووس خانم جيغ مي كشد : « به كسي مربوط نيست ، زن بايد آزاد باشد ، زن بايد حق حيات داشته باشد » و فلور خانم هم كه سال تا سال بقمه گرفته است دنبالش را مي گيرد كه : « مادرم از شما چه كمتر دارد ؟ دختر يك خانواده ي اعياني ، با سواد و كدبانو ، و شما به اين روزش انداخته ايد . برويد ببينيد در خانه هاي مردم ، در خانه هاي همقطارانتان چه خبر است : مبل و صندلي ، حمام ، مستراح فرنگي ، تابلوهاي نقاشي ، بادبزن برقي ، يخچال و كوفت و زهر مار » من به اين روزتان انداخته ام ، ديوانه ها ؟ آن پسر الدنگت ديگر چه مي گويد ؟ با من مثل يك نوكر رفتار مي كند ، همين به فكر خودش است : خانه بخرم ، فولكس واگن بخرم ، كروكش را بزنم بالا ، پول هايم را بگذارم در بانك . آن وقت دختر يك خانواده ي اعياني گرسنگي بخورد و آقاي ميرزا محمودخان مساوات مجبور بشود … كه در مشروطيت دست داشته است … كه يك روز براي خودش آدمي بوده است … مجبور بشود كه … اعيان بوده است … آخ خانم ، شما اعصاب مرا خرد مي كنيد … پس لااقل بگوئيد تسبيحم كجاست . تسبيحم را گم كرده ام … كه آن وقت شما بيائيد و بگوئيد مي خواهم با اشرف خانم آشتي كنم .
طاووس خانم چند دقيقه صبر كرد ( و در خانه همه مي دانستند كه او بيدي نيست كه از اين بادها بلرزد ) و بعد رو به ميرزا محمودخان ايستاد و همانطور كه موهاي سرخش برق مي زد دست هايش را به كمر زد و بلندتر از او فرياد كشيد :
ــ آقاي مساوات ! همه چيز بين ما تمام شده است . شما براي خودتان ، من هم براي خودم . كتاب بنويسيد ، مزخرف … بي معني … سر تا پا دروغ . هيچكس نيست كه آنرا بخواند ، هيچكس گوش به حرفت نخواهد داد . بعد هم شب ها برويد عرق بخوريد ، از من مي شنويد به جاي نصفه شب سحر به خانه بيائيد ، هر غلطي دلتان خواست بكنيد ، با عرق فروش ها و قماربازها رفيق بشويد ، اما اينجا ديگر زيادي هستيد . ريختش را ببين ! كاش اين هيكل گنده ات زير خاك مي رفت ! خر در اين گرما تب مي كند ، آن وقت راجع به احساسات زن ها در دوره ي هخامنشي چيز مي نويسيد ؟ با كدام معلوماتتان ؟ با كدام سواد ؟ مرا بگو ، من فرانسه مي دانستم ، كتاب هاي « آناتول فرانس » را مي خواندم ، زن جنابعالي شدم . حالا درست و حسابي احمق شده ام ، كبدم هم كار نمي كند ، هميشه فشار خونم بالا ، قلبم ناراحت ، پشت چشم هايم متورم ، ادرارم غليظ … از دست تو ، از دست آقاي مهندس ، مگر من مادرش نيستم ؟ مگر فلور خواهرش نيست ؟ يعني اينقدر خودخواه و بي عاطفه ؟ اين هم بچه هايت … درست مثل خودت . اي كاش با همان آناتول فرانس مي ساختم و شوهر نمي كردم ، اي كاش تحصيلاتم را ادامه مي دادم و براي خودم آدمي مي شدم … آن وقت من همين دوست قديمي را دارم . با او هم قهر كنم ، مي فرمائيد قهر كنم ؟ خيلي خوب ، اي ظالم …
و وقتي حال طاووس خانم به هم خورده بود ، آقاي مساوات ناچار از پشت ميز كار برخاسته بود و آب به سر و رويش زده بود و دست به مويش كشيده بود و آهسته و با لحني آهنگ دار زمزمه كرده بود :
ــ آشتي كن ، با اشرف خانم هم آشتي كن ، برايش دعوتنامه بنويس ، عذرخواهي كن ، او هم خواهد آمد . تو را خواهد بخشيد ، با هم درد دل مي كنيد ، حواست سر جا مي آيد ، حالت بهتر مي شود .
و طاووس خانم كمي خودش را لوس كرده بود و با صداي نازك و كشداري گفته بود :
ــ پس تو بنويس ، تو براي اشرف خانم كاغذ بنويس ، از او عذرخواهي كن ، بگو بيايد ، مرا ببخشد ، با هم درد دل مي كنيم ، حواسمان جا مي آيد . كبدم راحت مي شود …
و ميرزا محمودخان باز به حرفش ادامه داده بود :
ــ آره كبدت راحت مي شود . من هم با انشاي خوبي مي نويسم ، آن وقت توسط پست برايش مي فرستيم ، مي گوئيم جمعه به ديدنمان بيايد …
و نوشته بود :

يگانه ام ،
اي نامه كه مي روي به سويش
از جانب من ببوس رويش


اين مطلب آخرين بار توسط در 15/4/2007, 12:45 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:38

آناتول فرانس مي گويد : « اي فرشته هاي بهشتي كه در درياچه هاي آبي آلمان آب تني مي كنيد ، به سوي من بال و پر بگشائيد كه دوران دوستي فرا رسيده است » يادت هست كه با چه علاقه ي وافر و شوق زائدالوصفي اين تعابير سرمست كننده را در كتاب هاي آن رادمرد بزرگ مي خوانديم ؟ آه ! چه خوش دوره اي بود ، چه دلپذير زماني كه ميرزا محمودخان در اداره ي ماليه كار مي كرد و پست بزرگي داشت ، همه به او احترام مي گذاشتند و حرفش را مي شنيدند و ازش حساب مي بردند . مرحوم « شمايل » ، آن شوهر وفادار تو ، آن نمونه ي صداقت و انسانيت و آن مجسمه ي پاكدامني و حريت ، هم هنوز زنده بود و تو را زير سايه ي خود نگاهداري مي كرد . آن وقت در آن محيط مختنق و ناراحت كننده اي كه مخصوص زنان بود ، ساعت ها پهلوي هم مي نشستيم و به قرائت كتاب و استماع گرامافون مي پرداختيم .
اشرف خانم ، خدا شاهد و گواه است كه يك عالمه گفتني دارم . نمي داني از آن وقتي كه همديگر را نديده ايم كبدم چقدر بدتر شده است ! در اين دو سال فقط دو تخم مرغ خورده ام . گوجه فرنگي كه ابداْ ، حرفش را نزن ! آن وقت فشار خونم نيز بالا رفته و درد ديگري به اين دردهاي جانگداز اضافه شده است . يادت مي آيد كه من ناراحتي هاي تو را مسخره مي كردم و مي گفتم فشار خون هم اين روزها مد شده است ؟ افسوس ! از هر چه بدم آمد بر سرم آمد . چقدر مي گفتي گوشم وزوز مي كند ، چقدر مي گفتي چشم هايم سياهي رفته و قلبم به طپش در مي آيد …
باري ، اگر از احوالات من و بچه ها جويا باشيد به حمدالله سالم و ملالي به جز دوري شما ندارند ، كه انشاءالله اميدوار است روز جمعه پس فردا ديدارها تازه گردد . بله ، آقا كوچولو مهندس شده و محل به هيچكس نمي گذارد . نمي دانم « دكتر » تو چه وقت از آلمان برگشته و چه سان با تو معامله خواهد كرد . از حال فلور جويا باشي دست شما را مي بوسد . تازه پس از چند سال رفوزگي به كلاس نهم رفته است . ماشاءالله چند سال از سن شوهر كردن و بچه دار شدنش گذشته ، ولي هنوز به همان عمليات عنيف بچگي مشغول است : دائماْ شعر نو مي گويد و آنها را در ديوانش ثبت مي نمايد . خيلي خوب ، چه بايد كرد ، جواني است و هزار سر و سودا …
اما از آقاي سماوات مادر مرده تعريف كنم : تو كجايش را شنيده اي ، كجايش را ديده اي … بعد از آنكه او را از آسايشگاه بيرون آورديم حالش كمي بهتر شده و ديگر سر به سر كلفت هاي همسايگان نمي گذارد . اما هنوز هم هر شب به ميگساري و صرف مشروبات الكلي پرداخته خواب را بر ما حرام مي نمايد . اخيراْ به ترتيب با يك عرق فروش ، يك قمارباز ، بقال سرگذر ، بليط فروش سينما ، گداي محله و خانم پزشكيار درمانگاه بهداري دعوايش شده و نزديك بوده است كار به كلانتري بكشد . علتش اين است كه مي خواسته كتاب جديدش را براي آنها بخواند و آن بي سوادان نفهم از او روي برتافته و احساسات عالي و قدرت بيانش را مسخره كرده اند … آه ، اشرف خانم ! چه كتاب بزرگي كه پس از انتشار آبروي « جرجي زيدان » و « گوستاو لوبون » و « منفلوطي » را خواهد برد و تكان محكمي به اركان اين جامعه ي خواب آلود وارد آورده زنان و مردان را به حقوق و عواطف خود آشنا خواهد كرد .
اين كتاب كه سال هاست ميرزا محمودخان براي نوشتن آن از بذل مال و جان دريغ نكرده است دو قسمت دارد : قسمت اول مي گويد كه ايران گاهواره ي علوم و فنون بوده و طبق مدارك مثبته اي كه در دست مي باشد فكر ساختن ماشين بخار اولين بار در دماغ شاپور سوم به وجود آمده است . بعد در قسمت دوم مي پردازد به وضع زنان در دوره ي هخامنشي و ثابت مي كند كه زن هاي ايراني حتي در آن زمان جاهليت و وحشيگري هم كه ساير ملل به خوردن يكديگر مشغول بوده اند ، تنكه مي پوشيده و پستان بند استعمال مي كرده اند . آن وقت باز شروع مي كند به اينكه ثابت كند مخترع پيل الكتريسيته ، برزگري از اهالي خراسان بوده است …
اشرف خانم چقدر احساسات زن ها را خوب تجزيه و تحليل كرده و چه قدرتي در تشريح جزئيات به كار برده است ! معركه است ، شاهكار است ! مي گويد امروز در اروپا هر دختري كه به سن بلوغ مي رسد آرزويش اين است كه به هاليوود رفته ستاره بشود و اين مطلبي است كه جرائد خارجه و داخله به آن اذعان دارند ، از جمله روزنامه ي « اخبار الغرب » مي نويسد كه در سال گذشته سي هزار دختر زيبا و فتان با بدن لخت در مسابقه ي شناي سينماها شركت كرده و رفوزه شده اند … اما چرا بايد نسوان ايراني كه روزي علمدار بشريت بوده اند خودشان را اينقدر كوچك كنند كه به فكر تقليد بيفتند ؟ بعد در كتاب از قول مولوي شاهد مي آورد و عيناْ چنين مي نويسد :

خلق را تقليدشان بر باد داد
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد

آري ، زنان ايراني كه پدرانشان زماني اسب چوبي و پيل الكتريكي و ماه نخشب مي ساخته اند و مادرانشان به تعليم و تعلم شمشيربازي و سواركاري و فنون ظريفه مشغول بوده اند وظيفه دارند اكنون هم به كسب مدارج و فضائل عالي انساني پرداخته سرآمد اقران و همگنان گردند .
خلاصةالكلام ، از خود ميرزا محمودخان بشنو . پيرمرد هفته ي پيش تسبيح گرانبهاي كميابش را كه جنسش كشكول بود و مرحوم پدرش به او بخشيده و وصيت كرده بود مبادا گم بكند يا به كسي ببخشد ، گم كرد . در اين شصت هفتاد سال هيچوقت به اين اندازه متأثر و نوميد نشده بود . يك شب تا صبح بيدار بود ، گريه مي كرد ، آه مي كشيد ، ناسزا مي گفت و بعد در دفتر يادداشتش چند صفحه اي نوشت كه در ادبيات نظير ندارد . خيلي بهتر از قصايدي كه جرجي زيدان در مرگ عمه اش سروده از كار درآمد . حتي « ويكتور هوگو » و « لامارتين » و « شكسپير » هم نمي توانند به اين وضوح و روشني احساسات يك بشر سالخورده را كه تنها دوستش مفقودالاثر شده است به روي صفحه ي كاغذ بياورند . نوشت :
« لعنت بر تو اي رفيق گيج و بدمستي كه تسبيح مرا گرفتي و به داروخانه رفتي كه قرص سردرد بخري ! آن وقت هنگامي كه برگشتي خنديدي و گفتي گم شده است ، به همين سادگي ! غافل از آنكه اين تسبيح پنجاه سال در دست هاي من بوده است ؛ بوي پدرم را مي داد ؛ بوي جوانيم را مي داد كه تعليمي را دستم مي گرفتم ، فكل را مرتب مي كردم و به « گراند هتل » مي رفتم ؛ بوي مشروطيت مي داد … بوي آن شب را مي داد كه از طرف انجمن به من و مرحوم شمايل اخطار شد به قم برويم و انقلاب بكنيم . وسط راه ، مرحوم شمايل دلش درد گرفت و تا صبح در قهوه خانه ي وسط راه ، شاف و پرزه اش كرديم ، بعد صبح خبر آوردند كه ملّيون و مشروطه خواهان در تهران پيروز شده و وطنخواهان قمي هم شروع به كسب و كار كرده اند … حالا چطور گم شد ؟ … »
باري اشرف خانم ، سر شريفتان را درد آوردم ، غرض از تصديع و نگارش اين مرقومه اين بود كه به آن يار گرامي و همدل محبوب يادآور شوم :

بيا كه نوبت صلح است و آشتي و عنايت
به شرط آنكه بگوئيم از گذشته حكايت

با دل و جان ، ما صبح اين جمعه در انتظار قدوم آن خواهر مهربان مي باشيم . والسلام و نامه تمام .


بعد طاووس خانم نخوانده ، زيرش را امضاء كرده بود : « كمينه ــ طاووس مساوات » و در اطاق بزرگ خانه به استراحت پرداخته بود تا كبدش اندكي آرام بگيرد ، و ميرزا محمودخان ، شب هنگام ، قبل از آنكه به عرق فروشي برود آن را در پست انداخته بود و هيچكدام به فكرشان هم نرسيده بود كه روز جمعه ممكن است آن واقعه ي غير منتظر رخ بدهد .
روز پنجشنبه هيچ واقعهي مهمي در خانه رخ نداده بود جز آنكه به مناسبت ورود مجدد و قريب الوقوع اشرف خانم در صحنه ي زندگي خانواده ، فعاليت مغزها افزايش يافته بود و در ضمن ، اصلاحاتي هم در گوشه و كنار به عمل مي آمد . پيش از ظهر طاووس خانم به هر مصيبتي بود پدر را مجبور كرد كه به سلماني و حمام برود و خودش ، براي اينكه در مخارج صرفه جوئي بشود ، صبر كرد تا دختر خانم از دبيرستان برگردد . آن وقت به كمك هم در گوشه ي راهرو سرشان را شستند و در آفتاب داغ خشك كردند . آقاي مهندس كه البته به خانه نمي آمد و هيچ خبر نداشت كه در دور و برش چه مي گذرد . بعد مادر و فلور خانم اتاق بزرگ را گردگيري كردند ، مبل هاي كهنه و صندلي هاي نيمه شكسته را جا به جا كردند ، و به هم غر زدند . مادر ته سيگارها را جمع مي كرد ، خاكسترها را جمع مي كرد ، آب دهن و بيني پدر را كه گوشه و كنار خشك شده بود جمع مي كرد و همه را مي ريخت روي يك روزنامه ، بعد مي داد دست دختر كه در آشغالداني بيندازد و دختر باز مي ريخت روي قالي ، آن وقت به هم غر مي زدند … بعد كراوات پدر را اتو زدند ، چوب سيگارش را تميز كردند ، قاب سيگار نقره اش را كهنه ماليدند ، ساعت جيبي اش را ميزان كردند ، دكمه ي جليقه اش را دوختند و دكمه هاي شلوارش را انداختند .
بعد از ظهر ، هر كدام گوشه اي خوابيده بودند و فكر مي كردند . فلور از شدت تعجب نه خوابش مي برد و نه مي توانست شعر بگويد . ماتش زده بود كه پس مگر اشرف خانم و مادر با هم قهر نكرده اند ؟ خوب حالا چرا يك مرتبه فردا اشرف خانم به ديدنشان مي آيد ؟ طاووس خانم با خودش در جدال بود : « اول حال خودم را برايش درد دل كنم يا راجع به پسرم حرف بزنم ؟ بهتر نيست گله هائي را كه از آقاي مساوات دارم بگذارم دست آخر بگويم ؟ اما نه ، فلور ماماني را بگو كه هنوز برايش خواستگار نيامده است . خيلي خوب ، اول نسخه هايم را نشانش مي دهم تا ببيند چقدر خرج دوا و درمان كرده ام ، بعدش لكه هاي قرمز را ، آن وقت زبانم را : كبدم چه اندازه اذيت مي كند ، از اشتها افتاده ام . نه تخم مرغ ، نه گوجه فرنگي ، نه گوشت ، نه شكلات ؛ چاي كمرنگ ، آش آبغوره ، آمپول ، قرص هاي رنگارنگ . كليه : كليه هم خرابتر . قلب : قلبي ديگر به جا نمانده است . پسرم مهندس شد . يك عمر خون دل خوردم ، زحمت كشيدم ، تر و خشكش كردم : شد مهندس . حالا گوش به حرف هيچكس نمي دهد ، نه زن مي گيرد ، نه احوال مرا مي پرسد . مي خواهد از ما جدا شود . هر وقت هم حرف مي زنيم سرمان داد مي كشد . غصه ي ديگر : اين فلور ، طفلك استعدادش خيلي خوب است اما معلم ها باش دشمنند ، شاگردها باش دشمنند . نيست كه ادبياتش خوب است ، خانه داريش خوب است ، گلدوزي بلد است ؟ همه لج مي كنند ، حسادتشان مي شود ، خانم دبير و آقاي دبير مخصوصاْ نمره اش را كم مي دهند . دخترهاي اعيان و اشراف را شاگرد اول مي كنند ، به آنها جايزه مي دهند و آن وقت فلور بايد به ناحق هر سال رفوزه بشود . اما اشرف خانم ! شما كه بهتر ما را مي شناسيد ، ما هم به دوره ي خودمان از همه اعيان تر بوديم ، از همه اشراف تر بوديم . اول بار گرامافون را ما خريديم . يك وقت كه درشكه ي شخصي داشتيم . چه وسائلي ! چه پول هائي ! شما كه يادتان نرفته است ؟ هر كتابي كه تازه از چاپ در مي آمد مي خريديم . اين را كه ديگر با چشم هاي خودت شاهد بودي كه آناتول فرانس را به فرانسه مي خوانديم . بعد ، يك خرده اش تقصير روزگار شد ، و عمده اش از دست اين ميرزا محمودخان ، عرق ، قماربازي ، ولخرجي ، بي فكري … آبرو براي ما نگذاشته است ، با كلفت ها عشق بازي مي كند ، كتابش را برمي دارد و به هر كس مي رسد برايش مي خواند . يك مدت پيرزن بدتركيبي را دور از چشم من صيغه كرده بود . حالا هم مثل سابق ، به فكر نيست كه دخترش را بايد شوهر بدهد . پسرش را بايد زن بدهد ، آخ اشرف خانم ، كبدم … كبدم …»

ادامه دارد...


اين مطلب آخرين بار توسط در 15/4/2007, 12:47 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:40

غير منتظر ـ ۲
بهرام صادقي


و ميرزا محمودخان كه از خوابيدن خسته شده بود ، برخاست و باز به سراغ كتاب و دفتر يادداشتش رفت و بنا كرد به نوشتن :
« … حالا قرار شده پيرزن عفريته فردا كه جمعه است به اينجا آمده با اين سليطه ي احمق مراسم آشتي كنان انجام دهد ( با دست خودم از او دعوت كردم ) . اشرف خانم … اشرف خانم … باز از پس فردا بساط اشرف خانم در اين طويله برپا خواهد شد . تا بنده جيك بزنم ، مي گويند اشرف خانم گفت ، اشرف خانم نگفت … خدا مرحوم شمايل را بيامرزد ، چه اندازه از دست اين زن اذيت ديد و دم برنياورد . همين ، اينها احساساتشان در جهت آزار و اذيت كار مي كند ( اذيت به شوهران ) و اين همان چيزي است كه من مي خواهم در قسمت اول كتاب ثابت كنم . خيلي خوب ، فردا و اشرف خانم و آن هيكل نامأنوس كه تعادل مرا به كلي به هم زده و نخواهد گذاشت افكارم تمركز يابد ، با آن قوز دوكوهانه ، دماغ دراز و نگاه حيله گرش و از همه مهمتر اينكه اين پيرزن به قدري شكمو است كه به هيچ چيز و هيچكس اهميت نداده ، لابد گوشش به حرف من و ديگران بدهكار نبوده و از خوراكيهائي كه در دسترس باشد آنقدر مي خورد كه تمام بشود . اين چه موجودي است ؟ هيچ چيز مثل غذاي زياد فضائل بشري را در آدم نمي كشد . غذاي زياد … معده ي پربار … دكتر « فريد نوعي » مي نويسد كه وقتي كسي به بدنيات توجه كند نفسانيات از او مي گريزد :

« نفس اژدرها است او كي مرده است
از غم بي آلتي افسرده است
»

البته روز گذشت و غروب شد و ميرزا محمودخان عصايش را برداشت و بيرون رفت و چون تر و تميز شده بود ميلش كشيد كه پس از مدت ها كلفت همسايه را كه زن سالمند چاقي بود و صورتش ريش و سبيل داشت قلقلك بدهد و وقتي هم كه به عرق فروشي رسيد يادش آمد كه طاووس خانم توصيه كرده بود امشب كمتر عرق بخورد تا بلكه صبح بتواند زودتر بيدار شود و بنابراين … نيم بطر ديگر هم اضافه خورد و با كتابش به سراغ پنجمين ناشري كه مي شناخت روانه شد .
آن وقت روز جمعه ، آن واقعه ي غير منتظر اتفاق افتاد :
ساعت هفت ، وقتي كه كاكاسياه هفت بار دهانش را باز كرد و بست و زنگ ساعت شماطه آنقدر زد تا خاموش شد ، مادر بيدار شد و دختر هم بيدار شد و پسر هم كه قبلاْ بيدار شده بود فحش داد و از خانه بيرون رفت . بعد دو نفري كه در خانه مانده بودند به زور پدر را از رختخوابش بيرون كشاندند و دست و رويش را شستند و پاكيزه و خشك كردند و حوله را سخت در سوراخ هاي گوشش ماليدند و پس از اين كارها او را روي يك صندلي راحتي كه فنرهايش شكسته بود نشاندند و خودشان هم ، هريك در گوشه اي ، روي صندلي نشستند .
خيلي خوب ، صبحانه . بعد هفت و نيم شد . فلور ديوانش را برداشت و روي دامنش گذاشت و انگشت كوچكش را هم در دهانش كرد و قيافه اش احمقانه تر و چشم هايش متعجب تر شد . طاووس خانم در جايش تكان خورد و گوش هايش صدا كرد و قلبش تند تند زد . ميرزا محمودخان از دوره ي هخامنشي به عهد ساسانيان رسيد .
آن وقت همه ساكت بودند و فقط ساعت ديواري صدا مي كرد .
پس از آنكه كاكاسياه هشت بار دهانش را باز كرد و بست ، فلور با مداد چيزي در ديوانش نوشت و لبخند زد . طاووس خانم آه كشيد و آقاي مساوات با چاقو سر « نيوتون » و « وات » و « گراهام بل » را بريد و يك برزگر خراساني را كه كلاه نمدي به سر داشت و از ترس فرياد مي كشيد به كول گرفت و بعد مثل بچه ها او را چند بار در هوا پرتاب كرد و بازگرفتش .
آن وقت همه باز ساكت بودند و فقط ساعت ديواري صدا مي كرد .
خيلي زود يا خيلي دير ، كاكاسياه نه بار دهانش را باز كرد و بست . فلور ديوانش را در دستش جا به جا كرد و به مادر خيره شد . مادر با صداي ضعيفي گفت : « نيامد » و آقاي ميرزا محمودخان مساوات كه از ستارگان سينما سان مي ديد سيگارش را تكان داد و خاكسترها را روي قالي ريخت .
آن وقت يك ساعت ديگر هم گذشت و فلور برخاست و آب خورد و باز سر جايش نشست . طاووس خانم بار ديگر گفت : « نيامد » و پدر كه تسبيحش را گم كرده بود و با دست هايش بازي مي كرد ، ناگهان مثل اينكه چيزي به يادش آمده باشد ، آنقدر دويد تا به جرجي زيدان رسيد و سيلي محكمي به صورتش زد .
و اين بار كه قرار بود كاكاسياه ده بار دهانش را باز كند و ببندد ، هنوز به بار پنجم نرسيده بود كه از پله ها صداي پا به گوش رسيد . طبيعتاْ همه ناگهان در جايشان نيم خيز شدند . فلور ( معلوم نيست چطور شد به حرف درآمد ) گفت : « اشرف خانم آمد .» طاووس خانم گوش هايش را تيز كرد : صداي آشناي تيك … تيك … تيك پاي اشرف خانم و به دنبالش صداي ديگري : تاپ … تاپ … تاپ . گفت : « دو نفرند .» ميرزا محمود خان فاصله ي ميان هجوم اعراب تا قرن بيستم را به سرعت طي كرد . صداي زنگ ، و طاووس خانم در را باز كرد . ماچ و گريه … يك پيرزن قوزي با دماغ دراز و چشم هاي حريص و حيله گر و به دنبالش : جوان بسيار چاقي با شكم جلو آمده و عينك ضخيم ته استكاني ، عرق ريزان و نفس زنان ، هر دو به درون آمدند .
اشرف خانم يك ريز شروع به حرف زدن كرد :
ــ « فرنوش » خان من ، دكتر فرنوش خان من ، ديشب آمد ، از آلمان آمد ، پس از شش سال . چطور ؟ يعني اينقدر تغيير كرده كه شما خشكتان زده است ؟ آقاي مساوات اين همان فرنوش جوني است كه شما كولش مي گرفتيد … ديشب آمد ، ديشب از آلمان آمد .
طاووس خانم گفت : « يك دقيقه ببخشيد » و بعد دست فلور را كه مات و مبهوت ايستاده بود گرفت و او را كشان كشان به اتاق ديگر برد و بعد خيلي تند و قاطع گفت :
ــ آن بلوز قرمزت را بپوش . سرت را هم زود جينائي كن . بايد چاي بدهي ، بايد حرف بزني ، بخندي ، مي فهمي ؟ سعي كن با دكتر فرنوش آشنا بشوي . يادت هست كه وقتي كوچك بوديد يكي دو بار با او بازي كرده بودي ؟ برايش تعريف كن ، از آن روزها حرف بزن يادش بياور ، زود باش ، دختركم …
و خيلي زود وضع اتاق بزرگ به اين صورت درآمد : در يك گوشه ي دور افتاده ، اشرف خانم و طاووس خانم رو به روي هم نشسته بودند و آهسته پچ پچ مي كردند ، طاووس خانم لكه هايش را نشان مي داد و اشرف خانم آجيل هائي را كه جلويش گذاشته بودند چنگ مي كرد و مي خورد . دكتر فرنوش در گوشه ي ديگر ، به زحمت روي صندلي راحتي كه فنرهايش شكسته بود ، تكان مي خورد ، نفس نفس مي زد ، عرق از سر و رويش مي ريخت و براي ميرزا محمودخان شرح مي داد :
ــ بنده اينجا شش سال پيش همه جا امتحان دادم و هيچ جا قبول نشدم . اين جريان دو سال بود كه تكرار مي شد . لابد خاطرتان هست … البته هنوز اينقدر چاق نشده بودم و مرض قند هم نگرفته بودم . بعد مامان گفتند : خوب است بروي خارج . آن وقت من رفتم آلمان . خيلي فاكولته ي خوبي بود . من در رشته ي « زايمان طبيعي و پرستاري فوق العاده » قبول شدم . دوره اش دو سال بود ، چهار سال هم …
ميرزا محمودخان گفت :
ــ رفوزه شديد ؟
ــ نه قربان ، نه قربان ، دوره ي تخصصي اش را گذراندم … آنجا ايراني فوق العاده زياد هست ، كار هم فوق العاده زياد هست ، دانشگاه هم فوق العاده زياد هست …
ميرزا محمودخان پرسيد :
ــ ستاره ي سينما چطور ؟ آنجا زن ها چطور فكر مي كنند ؟ احساساتشان در چه جهتي سير مي كند ؟
ــ زن ها قربان ؟ البته ستاره ي سينما هم فوق العاده زياد هست ، و احساسات خانم ها هم در همين جهت هاي هميشگي سير مي كند : عشق ، پول ، خيانت …
ــ ببينم ، دكتر ، اينطور معروف است كه در آلمان مخترع و دانشمند هم فوق العاده زياد هست ، اما من قبول ندارم . اين دروغ است ، اين توهين به برزگر خراساني و شاپور سوم است . بالاخره وقت آن رسيده است كه دنيا از اين مطلب باخبر شود .
ــ نمي فهمم ، قربان ، برزگر خراساني ؟ شاپور سوم ؟ شايد عوضي مي شنوم ؟
ــ نه ، نه ، اين حقيقتي است . من كتاب نوشته ام ، عشق را در آن تجزيه و تحليل كرده ام ، بعد به اين مسأله توجه كرده ام كه چرا وقتي پسرها مهندس مي شوند … آه ، بله ، فرزند من مهندس شد و از خانه بيرون رفت . دلتان هوايشان را كرده است ؟ بله ، صبح هاي زود از خانه بيرون مي رود … چرا آن وقت پدرها را كنار مي زنند . شما كه عرق نمي خوريد ؟
ــ بنده قربان ؟ ابداْ ، مرض قند و عرق دو چيز ناسازگار هستند . اين ورد زبان رئيس فاكولته ي ما بود ، هميشه با تبسم تكرار مي كرد .
ــ آه ، من ديگر پير شده ام . شايد اگر مرحوم شمايل پدر بزرگوارتان هم زنده بود پير مي شد . اما چطور است كه شما هيچ شباهتي به آن رادمرد نداريد ؟ آه ، چاق شده ايد ، مرض قند گرفته ايد ، حالا يك فكري به حال كبد زن بكنيد … ما آن شب ، قرار بود كه برويم در قم انقلاب كنيم ، آن وقت پدر شما دلش زورپيچ گرفت . اين خاطرات را من هيچ وقت فراموش نمي كنم ، كه بعد توبيخ شديم ، هيچوقت … كه با هم مي رفتيم انجمن ، بعد روزنامه مي خوانديم ، با حرارت بحث مي كرديم … بعدها من رئيس يك دائره ي بزرگ ماليه شدم . اين را آن روزها مي گفتند اشرافيت …
خيلي خوب ، خيلي خوب ، از خودتان تعريف كنيد . مي خواهيد چه كار بكنيد ؟ خانه بخريد ، ماشين بخريد ، پول هايتان را جمع كنيد ، زن بگيريد ، بچه دار شويد ؟ موهاي سرتان بريزد ، همين ؟
ــ بله ، قربان ، اين زندگي اين دوره است ، شما خيلي خوب تشريح كرديد . چه كار ديگر بكنيم ؟ چه كار ديگري هست كه بكنيم ؟ هيچ كار ديگر نيست . هر روز يك رنگي : شما انجمن مي رفتيد ، ما مي رويم كافه ؛ شما مي رفتيد قم انقلاب بكنيد ، بنده اگر هم به قم بروم ، مي روم پول دربياورم . يك خانه ي خوب كه لااقل مثل خانه هاي اروپا مستراح فرنگي و حمام و وان داشته باشد ، تلفني و ماشيني . اين حداكثر آن چيزهائي است كه ما مي خواهيم داشته باشيم . اين آرزوي هر جوان تحصيل كرده اي است …
ــ درست مثل مهندس … خيلي خوب ، بد نيست . دكتر ، مهندس ، آموزگار و نمي دانم چي ، همه شان همين را مي گويند . پس شما نمي خواهيد در احساسات جامعه تان شريك باشيد ؟ آخر چطور جواني تان را براي تلفن و مستراح و ماشين صرف مي كنيد ؟ احساسات زن ها يا تجزيه و تحليل عشق ، اينكه چرا اينطور شد ، چرا اينطور است و آنطور نيست ، اينكه پيل الكتريسيته و حمام را فرنگي ها از ما دزديدند … اينها را پس چه كسي بايد درست كند ؟ و بگويد ؟ اينها هم به عهده ي ماست . ما پيرمردها : مشروطيت ، شما جوان ها چي ؟ همان براي ما بس نيست ؟
طاووس خانم همچنان درد دل مي كرد :
ــ ادرارم را تجزيه كردند قند نداشت آلبومين داشت ، فشارم را گرفتند يا بيست بود يا نوزده . از دست اين ميرزا محمودخان ، از دست اين پسر قدرنشناسش ، از غصه ي اين فلور كوچولو ، از غصه ي اين زندگي … يادت هست آن موقعي كه بچه دار نمي شدم ؟ ده سال معالجه كردم ، بعد حامله شدم . هميشه اش همينطور بوده ، فكر و خيال … فكر و خيال . اما واي كه اشرف خانم ، فلور ماشاءالله چقدر باتربيت شده ، چقدر نظيف شده ! الان دارد چاي درست مي كند ، شعر نو مي گويد بهتر از مردها ، گلدوزي مي كند آدم حظش مي گيرد ، واقعاْ كه ديدني است…
اشرف خانم آجيل ها را تمام كرد :
ــ همان ديشب كه آمد ، مرا معاينه كرد . همه جايم را دست گذاشت ، قلبم را گوش كرد . گفت الحمدالله ديگر فشار نداري . از قاعدگيم پرسيد ، گفتم همان روزها كه تو هنوز به فرنگ نرفته بودي بند آمده بود . هيچ ، خدا را شكر سالم بودم : كبد طبيعي ، كليه طبيعي ، قلب سالم . فقط گفت : كمي يبوست داري . ماشاءالله هيچ فكر نمي كردم اينقدر خوب تشخيص بدهد . علتش را هم گفت . چه خوب اين دكترهاي خارجه ديده همه چيز را سر در مي آورند ، بهتر از اينجائي ها هستند ! گفت علتش اين است كه غذا كم مي خوري ، در اين سن و سال آدم نبايد ديگر رژيم جوانيش را ادامه بدهد …
طاووس خانم بلند شد :
ــ اوه ! اشرف خانم ، بلند شويم برويم پيش مردها . حتماْ تا حالا ميرزا محمودخان سر آقاي دكتر را درد آورده است . يا از كتابش حرف مي زند يا از تسبيحش يا از عرق خوردنش . همه را ذله مي كند ، هرچه هم كمتر به حرفش گوش مي دهند حريص تر مي شود .
اشرف خانم هم بلند شد :
ــ چقدر جور درآمد ، طاووس جان . حالا به فرنوش خان بايد گفت كه شما و آقاي مساوات و فلور خانم را هم معاينه كند .
ــ آه ، آه ، فلور كه ابداْ ، هيچ عيبي ندارد ، مثل يك دسته گل . نگاهش كن ، نگاهش كن ، آمد . بالاخره آمد . هر چه عيب هست در ميرزا محمودخان است : خودخواه ، بي فكر ، لجوج ، و من هم كه خودت مي بيني : كبدم خراب است ، اصلاْ كار نمي كند …
وقتي كه طاووس خانم و اشرف خانم از يك طرف و فلور از طرف ديگر به دكتر فرنوش و ميرزا محمودخان نزديك مي شدند ديدند كه عرق ، فراوان تر از پيش ، صورت دكتر را پوشانده است و قيافه اش آنچنان محنت زده مي نمايد كه گوئي فرياد مي زند : « محض رضاي خدا مرا نجات بدهيد ! » و شنيدند كه ميرزا محمودخان مي گفت :
ــ بعد از ناشر چهارمي ، ديشب كتاب را بردم پيش ناشر پنجمي . خيلي خوب ، آدم انتظار دارد كه او ديگر بفهمد ، او لااقل ارزش كتاب را درك كند . كتابفروشي « شبانگاه » كه معتقد است فقط شاهكارهاي ادبي و اجتماعي را چاپ مي كند . يك ساعت نشستيم ، خود آقاي ناشر و رفيقشان يك طرف ، دو تا جوانك بي مغز هم كه مخفيانه مي خنديدند و من از زير چشم مواظبشان بودم يك طرف ديگر . توضيح دادم … مثل همين الان كه طرح كلي كتاب را براي شما تشريح كردم ، براي آنها هم گفتم : از قسمت هاي تاريخي و مدارك زنده اي كه جمع آوري كرده ام ، از بخش روان شناسي و فلسفي آن ، همه اش را گفتم . خيلي خوب ، اگر اين ناشر راست مي گفت و قصدش كمك به ادبيات جهاني بود و مي خواست اسم ايران و ايراني در دنيا بلندآوازه بشود كتاب را دودستي مي قاپيد . مي دانيد چه گفت ؟ خيلي يواش :

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:50

« معذرت مي خواهيم ، قربان ، ما در برنامه ي امسالمان چاپ كتاب هاي تحقيقي را منظور نكرده ايم و بنابراين لزومي ندارد شما كتاب را برايمان بخوانيد يا بگذاريد اينجا باشد .» بله ، اينطور ، آقاي دكتر !
طاووس خانم گفت :
ــ خيلي خوب ، آقاي مساوات ، بگذاريد براي يك وقت ديگر . آقاي دكتر تازه ديشب آمده اند ، خسته ، كوفته ، آن وقت بعد هم مي خواهيم خواهش كنيم ما را معاينه كنند . از آن گذشته ، بايد با فلور بيشتر آشنا بشوند . هرچه باشد خانواده هاي ما از اول با هم صميمي بودند .
ميرزا محمودخان از جايش بلند شد و دست هايش را مشت كرد و به پاهايش زد :
ــ وقتش نيست ، وقتش نيست . هميشه فكر خودتان هستيد . پس ، آقاي دكتر ، نمي خواهيد از اصل كتاب برايتان بخوانم ؟ نمي خواهيد خاطرات مرحوم پدرتان را بشنويد ؟ داستان هفته ي گذشته ام را كه در عرق فروشي اتفاق افتاد ؟ اينها همه را من مي خواستم برايتان تعريف كنم .
دكتر فرنوش از زير عينك ضخيم ته استكاني نگاه نامفهومي به همه انداخت و نفس نفس زد :
ــ ملاحظه مي فرمائيد ، جوان ها زبان هم را بهتر مي فهمند . من بايد با فرولين فلور بيشتر صحبت كنم . شما مي توانيد براي مامان بخوانيد .
ميرزا محمودخان سرش را تكان داد كه معنايش اين بود : « براي چه پتياره ي منحوسي » و بعد اخم هايش از هم باز شد ، يعني : « باز هم خوب است ، شايد گوش كند »
آن وقت مراسم معاينه آغاز شد . دكتر فرنوش گفت :
ــ قبلاْ عرض كنم كه مدرك رسمي من تخصص در زايمان هاي طبيعي و پرستاري فوق العاده است . البته در طب داخلي و داروسازي هم كار كرده ام ، اما متأسفانه در جراحي هيچ . به هرحال مي خواستم عرض كنم كه از حدود صلاحيتم خارج نمي شوم . حالا شما ، طاووس خانم ، بفرمائيد ناراحتي اصليتان چيست ؟
فلور ، به اشاره ي مادرش ، با لحن مظلومانه و كشيده اي كه به قضيه جنبه ي فاجعه ي مذهبي مي داد گفت :
ــ كبدشان بد كار مي كند .
ــ عجب ، و ديگر ؟
طاووس خانم شرح حال را تكميل كرد :
ــ از بيست سال پيش شروع شد . اول خيلي كم بود بعد همينطور زيادتر شد . اول لكه روي بيني ، بعد دانه هاي قرمز اطراف ناف ، دهن تلخ ، ادرار پر آلبومين ، كليه ها ناقص . همه ي دكترها ديدند گفتند مال كبد است …
ــ آهان ، خيلي ناراحت كننده بود ، طاووس خانم . حالا شما روي زمين دراز بكشيد و پيراهنتان را بالا بزنيد تا من ببينم چه خبر است . نه ، همينطور هم خوب است . واي كه نمي توانم روي پايم بنشينم . اين چاقي وحشتناك ، اين چاقي مرضي … ياد رئيس فاكولته ي ما بخير … خيلي خوب ، اينجا طرف راست ، كبد … درد مي آيد ؟ آهان … لكه هاي قرمز و نارنجي ، نه ، نه ، اينها ربطي به كبد ندارد ، زير سر كليه است . زبانتان را ببينم … بله ، يك رودل هم اضافه شده است .
پس از آن هر دو بلند شدند . آقاي دكتر صورتش را با دستمال پاك كرد و كمربندش را يك سوراخ شل تر كرد و باز از پشت عينك ضخيم ته استكانيش به همه نگاه نامفهوم كرد . طاووس خانم ملتمسانه گفت :
ــ چيست ، آقاي دكتر ؟ شما را به خدا ، چيست ؟
ــ بدكاري كبد ، خانم ، به اضافه ي سوء هاضمه و ضعف قواي جسماني .
اشرف خانم فاتحانه به گوشه ي آسمان ، كه از پشت پنجره پيدا بود ، خيره شد و فلور و طاووس خانم با اعجاب به يكديگر نگاه كردند . بعد طاووس خانم رويش را به ميرزا محمودخان كرد :
ــ نگفتم ؟ اين هم آقاي دكتر ، تازه ديشب از آلمان برگشته اند . نگفتم ، آقاي مساوات ، اينقدر به سر من ندهيد ، اينقدر عصبانيم نكنيد ؟ اين هم نتيجه اش ، دستت درد نكند ! اين هم نتيجه ي يك عمر زندگي شرافتمندانه در خانه ي تو ! آن خودت ، آن پسرت ، آن حال و روزگارت ، اين هم من ! كبدم را خراب كردي ، آقاي دكتر گفت ، خوب است كه با گوش خودت شنيدي ، ضعيفم كردي ، هاضمه ام از بين رفت …
آقاي دكتر ميانجيگري كرد :
ــ خيلي خوب ، خيلي خوب ، خود من هم مرض قند دارم ، مامان هم يبوست دارد . هركس يك طوري ، خانم . بايد گذراند … و اما آقاي مساوات احتياج به معاينات دقيقتري دارند : بايد كتاب سنگيني روي سرشان بگذارند و يك ربع از اين سر اتاق به آن سر اتاق تشريف ببرند ؛ بايد ده مرتبه ، تند تند ، اول نام خانوادگيشان را بگويند و بعد اسم شريفشان را ؛ از اين جور معاينات كه فكر نمي كنم خالا لزومي داشته باشد … بفرمائيد ، فلور خانم ، بفرمائيد با هم آشنا بشويم … آه ، اين كاكاسياه خوشمزه دوازده بار دهنش را باز كرد و بست … فلسفه اش چيست ؟ ( كسي جواب نداد .) خيلي خوب ، بفرمائيد .
آن وقت خيلي زود وضع اتاق تغيير كرد : طاووس خانم به آشپزخانه رفت ، فلور و دكتر فرنوش به گوشه اي كه خنك تر بود رفتند و يك تنگ آب و يك ظرف ميوه با خودشان بردند ، اشرف خانم و ميرزا محمودخان هم به گوشه اي كه ساكت تر بود رفتند و اولي ظرف هاي ميوه و شيريني و آجيل و دومي كتابش را با خودشان بردند . اشرف خانم مثل جادوگر پيري كه مي خواهند دلش را به دست بياورند رو به روي ميرزا محمودخان نشست و چشم هاي ريز مكارش را به او دوخت و دست هايش را به طرف ظرف ها برد . ميرزا محمود خان گفت :
ــ پس اينطور ؟ كه آقاي دكتر چون مرض قند دارد و چاقيش روز به روز زيادتر مي شود شما را نگذاشته است كه برود براي خودش ؟ خيلي خوب ، مبارك است ، اما چطور مرا گذاشتند و رفتند ؟ اقراري ، جوان ، بيست ساله ، با من رفيق بود ، مثل يك روح بوديم در دو بدن ، زير درشكه رفت و مرد . آن ميرزا كمال خان ، صبح خبر آوردند وبا گرفته است ، شب شنيديم كه ظهر مرده است . بعد يكي نبود به اين يحيي خان بگويد : نانت هست ، آبت هست ، نمي خواهد فتقت را دست اين قصاب ها بدهي . داد و نتيجه اش را گرفت . ميرزا موسي برادرش يكهو ور پريد . مرحوم شمايل … آنها ، آنها ، هيچكس ديگر نيست . اگر بودند ، اگر مي دانستم الان كجا هستند ، مجبور نبودم جلو هر كس و ناكس را بگيرم كه كتابم را برايشان بخوانم . فقط آنها مي فهميدند ، آنها مي فهميدند ايراني بودن يعني چه ، وطنخواهي يعني چه . آنها كتاب خوانده بودند ، سعدي را مي شناختند . ابن سينا را مي شناختند … آنها مي فهميدند من چه كار بزرگي كرده ام . من ثابت كرده ام كه در زمان مادها زن هاي ايراني با لباس دكولته در جنگ شركت مي كرده اند ، اين كم است ؟ اين حجاب كه مال ما نبود ، مال عرب ها بود . بعد من مدرك زنده دارم كه محل استخوان هاي آن خر را نشان مي دهد . همان خري كه پوزه اش را به زنجير عدل انوشيروان ماليد … اينها خودش حساب يك عمر است . دهقان خراساني همه چيز را اختراع كرد ، اما عمرش كفاف نداد . عشق ، احساسات ، مذهب يعني چه ؟ اصلاْ خدائي هست يا نيست ؟ اينها همه را روشن كرده ام … آن شب هم بر سر همين موضوع ها بحث مي كردم ، در عرق فروشي ، يك آدمي هست كه گاهي به حرف هاي من گوش مي دهد . تسبيحم را گرفت ، بعد سرش درد گرفت ، رفت قرص بخرد تسبيح را گم كرد . اين تسبيحي بود كه من و مرحوم شمايل ، همان مرحوم شوهر شما ، بارها با آن استخاره كرده بوديم كه در كدام حزب اسم بنويسيم . چه پيش بيني هائي با آن مي كرديم : آيا هيتلر مي برد يا استالين ، و خدا خدا مي كرديم كه هيتلر پيروز بشود . هميشه هم درست مي آمد .





ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:52

غير منتظر ـ ۳
بهرام صادقي



دكتر فرنوش به فلور كه سرش را كج گرفته بود و با ملاحت اندوهباري او را نگاه مي كرد مي گفت :
ــ مامان همه چيز را برايم تعريف كرد . يك سوء تفاهم كوچك باعث اين قطع رابطه شده بود . البته قابل تحمل نبود كه باز هم ادامه پيدا كند ، و راستي كه بايد تبريك عرض كنم ، مادر روشن بيني داريد … خيلي خوب ، براي من حرف بزنيد ، فلور خانم ، همه اش من گفتم . اما مامان هم خصوصيات شما را كاملاْ برايم تعريف كرده است : سر به زير ، نجيب ، كاركن ، اهل خانه و زندگي . بله همانطور كه گفتم من در آلمان در چندين كلوب شبانه و روزانه عضويت داشتم ، با دخترها دانس مي كرديم و وقتي خسته مي شديم مي رفتيم خانه درس مي خوانديم . مال همين است كه من اينقدر چاق شدم و چشم هايم ضعيف شد … اما من معتقدم كه زن آينده ي من حتماْ بايد ايراني باشد ، حتماْ بايد سر و ساده باشد و حتماْ بايد از آشنايانم باشد . از آن گذشته ، قول بدهد مرا مواظبت كند ، درست مثل يك بچه . راستش من جلوي پايم را درست نمي بينم ، نمي توانم خودم را ضبط كنم ، شب ها هنوز رختخوابم را تر مي كنم و گاهي اين موضوع در روز و پيش مردم اتفاق مي افتد … يك زن مي خواهم كم توقع ، ناخن هايم را بگيرد ، صورتم را بشويد ، در مقابل گرسنگي خيلي حساسم ، به فكرم باشد . آخ ، اينها تلخ است ! اما حقيقت است . في الواقع نمي توانم خودم را عوض كنم ، بله … زن من بايد در وهله ي اول مادر من باشد .
فلور كمي تعجب كرد و بعد خنديد و گفت :
ــ يادتان هست … در زيرزمين … بازي مي كرديم … آن وقت شما مرا هل داديد ؟…
ــ خيلي عجيب است ، هيچ يادم نمي آيد . يعني اينقدر كم حافظه شده ام ؟ شما را هل دادم ؟
ــ بله ، مرا … با همين دست ها … تان .
ــ توي زيرزمين ؟
ــ بله ، ده سال پيش …
ــ تنها بوديم ، كجا بوديم ؟ چطور شد ؟ فلور خانم ، حرف بزنيد ، شما را بخدا ، بگوئيد . من نبايد اينقدر فراموشكار شده باشم ، اين وحشتناك است . اگر حافظه ام را هم از دست بدهم …
ــ توي زيرزمين … خانه ي شما … بوديم .
ــ آن وقت … شما … مرا هل داديد ؟
ــ نه ، چه خوشمزه ! شما مرا هل داديد … با دست هاي خودتان .
ــ روي كجا … هلتان … دادم ؟
ــ آن گوني زغال … كه درش باز بود …
ــ و پهلويش هم يك ميز شكسته بود ؟
ــ كه از زيرش … موش پريد … كه آن وقت من … جيغ زدم …
آقاي دكتر يك مرتبه با خوشحالي دست هايش را به هم كوفت و بنا كرد خنديدن :
ــ آه ، يادم آمد ! كه من … بغلتان كردم ؟ … نه ، نه ، حافظه ام درست است ، و ماشاءالله … هر دومان … بزرگ بوديم ؟
فلور خانم با رضايت لبخند زد .
ــ خيلي خوب ، فلور خانم ، از شعرهايتان بخوانيد . من شيفته ي هنرم ، مخصوصاْ هنر نو . سال گذشته يكي دو نفر از مدرنيست ها با من كار مي كردند ، در بيمارستان زنان ، ولي البته رشته ي زايمان هاي غيرطبيعي را مي خواندند . من از آنجا با كوبيسم آشنا شدم .
فلور ديوانش را كه روي دامنش گذاشته بود برداشت و گشود :
ــ اين يك شعر خيلي كوتاه است به اسم « لوح گور » تم اصلي آن را من از خود زندگي الهام گرفته ام .
ــ عجب ، بايد انترسان باشد ، بفرمائيد .
ــ « معشوق من كه مرد .
موهاي بور داشت
مغزي فكور داشت
ليكن چه سود زندگيش بي سرور بود
« روزي بسان شام سيه سوت و كور داشت »
ــ آفرين ، به به ، ولي ، معذرت مي خواهم ، سوژه ي اين شعر حقيقت دارد ؟
ــ نه ، فانتزي است .
ــ بسيار خوب ، ناراحت شده بودم .
ــ من هنوز عاشق نشده ام ، در انتظار عشق بزرگي هستم .
دكتر سرش را آرام آرام تكان داد :
ــ عشق هاي بزرگ ، خيلي ناگهاني و به طور غير منتظره پيش مي آيند ، اما مي شود مثل توفان وقوعشان را حدس زد . درست شبيه دردي است كه خانم ها قبل از زايمان حس مي كنند و بعد به يادشان مي افتد كه حامله اند . خيلي خوب … نتيجه اش ؟ يك بچه . نتيجه ي عشق بزرگ هم يك بچه . اما من در انتظار يك عشق خيلي كوچولو و خيلي مادرانه هستم . در آرزوي يك حداقل هستم . مثلاْ شما ، آيا شما مي توانيد اين انتظار مرا برآوريد ؟
در اين موقع ، ميرزا محمودخان كه از مدت ها قبل شروع به خواندن كتاب كرده بود سرش را بلند كرد و ديد كه اشرف خانم ضمن آنكه ظرف ها را خالي كرده است ، مثل جادوگر پيري كه طلسم شده باشد به خواب فرو رفته است و صداي خرخرش متناوباْ با تيك تاك ساعت ديواري درهم مي آميزد . معهذا ، نكته اينجاست كه صداي فرياد ميرزا محمودخان را تنها طاووس خانم كه در آشپزخانه غذا مي پخت شنيد و با آنكه نعره هاي نيرومندي هواي گرم بعد از ظهر را مي شكافت ، اشرف خانم همچنان عميقانه در خواب بود و فلور و دكتر فرنوش هم در گوشه ي خودشان ، مجذوب وار به هم خيره شده بودند . لب هايشان مي جنبيد ، اما حرف نمي زدند . دست هايشان در دست هم بود و نگاهشان با هم يكي مي شد ، مثل اينكه در درونشان كسي دعا مي خواند . عظمت لحظه اي كه مي گذراندند ، حالت متعجب چشم هاي فلور و وضع ابلهانه ي قيافه اش را به معصوميت فناناپذيري مبدل كرده بود . سر بزرگ و صورت چاق دكتر فرنوش گوئي مظهر ابديت بود . و نگاهش كه پيش از اين نامفهوم بود ، اكنون در فضا پخش مي شد و حرف مي زد . خوب ، ولي باز هم نامفهوم بود . عرق از بيخ گوشش سرازير بود .
طاووس خانم خود را به عجله به اتاق رساند . ميرزا محمودخان به اتاق خودش رفته بود و ضمن آنكه خنده هاي وحشيانه اي مي كرد داد مي كشيد :
ــ وخيم … وخيم … فتقش را عمل كردند !
طاووس خانم گفت :
ــ چه خبر شده است ؟
هيچكس جواب نداد . در همين وقت كاكاسياه ، يك بار دهانش را باز كرد و بست و طاووس خانم هنوز از محلي كه ايستاده بود جلوتر نرفته بود كه دكتر فرنوش و فلور از دنياي رويائي خودشان باز به دنياي فاني ما آمدند . دكتر فرنوش برخاست و با انگشتش به طاووس خانم اشاره كرد :
ــ ما حرف هايمان را زده ايم ! من رسماْ از فلور خانم خواستگاري مي كنم !
طلسم خواب اشرف خانم يك مرتبه شكسته شد ، از جا جست و گفت : « ها ؟ » و طاووس خانم مثل فانوس خم شد و ناليد : « آخ ، خداجون ! كبدم … كبدم … »
دكتر فرنوش پاهايش را گشاد گذاشته بود و دست هايش را به كمر زده بود ، مثل غول هاي افسانه اي ، و فلور كوچولو ، پري بهت آلود درياها ، پشت سرش پنهان شده بود . دكتر بار ديگر گفت :
ــ من تصميمم را گرفته ام ! خواستگاري مي كنم !
آن وقت فلور از عقب و اشرف خانم و طاووس خانم از جلو ، ديدند كه از پاچه هاي شلوارش يك رشته باريك و مداوم آب به روي قالي ريخت . از اتاق ديگر ، صداي خسته اي ، بريده بريده ، بيرون مي آمد :
ــ ناشر … عرق فروش … آقاي دكتر … آقاي مهندس … خانم ها ، آقايان … همه فتقشان را عمل كرده اند . من بايد بروم به سراغ … آقاي اقراري … كه فتقش سر جايش است … آن وقت همه ي كتاب را برايش بخوانم … كجاست ؟ آقاي اقراري كجاست ؟ خيلي خوب … يادم آمد … زير درشكه است … زير درشكه است …
طاووس خانم گفت :
ــ ناهار حاضر است .
پايان/

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:54

مهمان ناخوانده در شهر بزرگ ـ ۱
بهرام صادقي


در شهر بزرگ مهمان ناخوانده اي به ديدار آقاي « رحمان كريم » آمد . آقاي كريم چنان مردي است كه اگر من محقق اجتماعي مي بودم وجودش را در شهر بزرگ عجيب نمي دانستم ، اما ورود مهمان او ، آقاي « لطف الله هادي پور » كه قريب صد فرسنگ راه پشت سر گذاشت و از ده كوچكي به ديدن وي آمد حتي براي محقق اجتماعي هم برخلاف انتظار و غيرقابل تعبير است . حالا رحمان چه كند ؟ چه خاكي به سر بريزد ؟ هر بلائي كه از آسمان آيد …
آمد .
وضع طرفين در ساعتي كه با هم رو به رو شدند و سلام و عليك و روبوسي كردند تقريباْ چنين بود :
روز جمعه ، نيمه ي بهمن ماه ، ساعت يك بعد از ظهر . رحمان كه در يكي از ادارات دولت حسابدار است اكنون از فرصت تعطيل استفاده كرده و پشت ميز تحريرش ( بر يك ميز نيمه شكسته و بي قواره كه فقط قدرت تحمل وزن دو دست نحيف و يكي دو كتاب كوچك را داشته باشد جز اين چه نامي مي نهند ؟ ) نشسته است كه شايد بتواند كتاب « كاليگولا » را كه يك ماه است در دست خواندن دارد شروع كند و براي اينكه راحتي خود را كاملاْ تأمين كرده باشد در اطراف صندلي و روي زانوهايش بالش هاي نرمي جاي داده است و دست هايش را مطابق آخرين روش دكتر « هاورز » روي آنها به وضع ALL REST در حال استراحت مطلق گذاشته است . پاهايش را زير ميز به نحوي دراز كرده است كه درازتر از آن امكان ندارد . نگاهش بر سطري ثابت مانده است و به هيچ صورت نمي تواند به خواندن ادامه بدهد . گاهي قد مي كشد و گاهي خميازه مي كشد ، اما براي اينكه مهمان او را بيش از اين در انتظار نگذاريم از اشاره به اينكه هم اكنون دو قرص آرامش بخش از نوع « مپروبامات » خورده است خودداري مي كنيم .
مگر فقط خداوند به او آرامش عطا كند .
در همين اثنا انگشتي به در مي خورد . رحمان بي آنكه در وضع خود اندك تغييري بدهد سرش را بلند مي كند :
ــ بفرمائيد . كيست ؟
دستگيره ي در بالا مي رود ، صداي ناهنجاري به گوش مي رسد و در اندكي باز مي شود . رحمان سرش را پائين مي آورد و باز به اولين سطر كتاب خيره مي شود . اين چيست ؟ اين ديگر چيست ؟ يك گنجشك نوك تيز كاغذي ناگهان در فضا چرخ مي خورد و بر سر او مي نشيند . رحمان نيم خيز مي شود و باز مي گويد : « كيست ؟ » سري كوچك با چشم هائي درخشان و نگاهي شيطان از پشت در به درون مي آيد و دستي لاغر و كوچك گنجشك كاغذي ديگري را در خود مي فشرد . رحمان وحشت زده از جا برمي خيزد :
ــ نه ، نه ، ببين ، زي زي جان ، بس است ! ديگر بس است !
دخترك صاحبخانه مي گويد :
ــ دم در آقائي با شما كار دارد .
ــ با من ؟ راست مي گوئي ؟ شوخي نمي كني ؟
دخترك مي خندد و ناگهان در را به هم مي زند :
ــ بله ، با شما !
رحمان در ميان اتاق گنجشك را پيش از آن كه فرود بيايد مي گيرد . بله ، فهميدم . حتماْ « پرويزخان » است كه باز مي خواهد ادا و اصول دربياورد . مثل هميشه اول زنگ زده و بعد پرسيده است : « آقاي كريم تشريف دارند ؟ لطفاْ بفرمائيد آقائي با شما كار دارد » خيلي خوب ، يك بار نه ، دو بار نه ، براي هميشه ؟ آخر اين مزه ها هم كه قديمي شده است … با وجود اين چه خوب شد كه زودتر آمد ، از بلاتكليفي درآمديم ، نيست ؟
حالا مي رويم سينما . رحمان خميازه ي بلندي كشيد و « كاليگولا » را روي ميز انداخت . آخ ! چه خوب شد زودتر از موعد آمد . داشتم از تنهائي و خستگي دق مي كردم .
آقاي لطف الله هادي پور با سر و صورت گردآلود و رنگ پريده و چشم هاي متوحش و خواب زده پتوي زمخت و بغچه ي پرگرهش را مشتاقانه به زمين مي اندازد و آغوشش را مي گشايد و رحمان را كه مثل آدمكي تلو تلو مي خورد و تعادل فكري و جسمي اش را از دست داده است ، چنانكه انگار روحش مي خواهد پرواز كند ، مي بوسد .
ــ آه شما ؟ بله بله ، خوش آمديد ؟ چه مي گويند ؟ … صفا آورديد . واقعاْ چه لطف بزرگي فرموديد ، اما چرا اين وقت ؟ چرا بي موقع ؟ بي خبر ؟ باور كنيد ذوق زده شده ام … ولي مثل اينكه خيلي خسته ايد ، اين طور نيست ؟ ناهار خورده ايد ؟
رحمان بي اختيار و وحشت زده به لباس هاي خويشاوندش نگاه مي كند . بله ، به اندازه ي كافي مضحك و تماشائي هست كه باعث شرمساري بشود و آبروي آدم را در اين شهر بزرگ …
ــ نه ، هيچ چيز نخورده ام . نمي دانيد چه خطر بزرگي از سرمان گذشت . اگر خدا رحم نكرده بود الان در آن دنيا بودم … آخر ماشينمان تصادف كرد .
… بريزد .
آقاي هادي پور روي قالي كهنه مي نشيند و به ديوار تكيه مي دهد :
ــ بله ، خدا براي هيچ كافري پيش نياورد . شما نمي فرمائيد ؟ نزديك سحر وقتي همه ي مسافرها خواب بودند ، هيچ كس كه فكر نمي كرد اين جور بشود ، ما همه داشتيم چرت مي زديم كه يك دفعه ماشينمان با يك نفت كش … با يكي از اين …
بله ، با يك ليلاند …
بريزد … بريزد … ولي تكليف پرويزخان چيست كه كم كم سر و كله اش پيدا مي شود ؟ سينما چه مي شود ؟ من اگر امروز « سيلوا كوشينا » و « ماريزا دلاآمادگو آلازيو » را نبينم خودكشي مي كنم . آن وقت ، تازه … قوزبالاقوز اين است كه ناهار هم نخورده است .
ــ تصادف كرد . الله اكبر ! چه محشري شد ! من بايد حالا در آن دنيا باشم .
ــ در آن دنيا ؟ واقعاْ ؟
ــ از كجايش برايتان بگويم ؟ زن و بچه ها به هم ريختند ، مردها تو سرشان مي زدند ، شاگرد شوفر گريه مي كرد …
ــ شوفر چكار مي كرد ؟
آقاي هادي پور ابلهانه به او نگاه مي كند :
ــ نديدم ! نمي دانم …
رحمان روي پنجه هاي پا و رو به روي آقاي هادي پور مي نشيند :
ــ اي كاش … ببينيد ، مقصودم اين است كه … بهتر نبود روز تشريف مي آورديد ؟ آخر روزها كمتر تصادف مي شود .
آقاي هادي پور آه مي كشد و سيگار اشنويش را آتش مي كند .
ولي بهتر نبود كه اصلاْ تشريف نمي آوردند ؟
رحمان بالاخره معتقد شد كه در وضع فعلي تنها يك راه وجود دارد : بايد فعاليت كند ! بله ، چاره اي نيست چون خويشاوند مهربانش هم گرسنه و تشنه است و هم سرما خورده است . اما چه مصيبت بزرگي است ! چگونه مي تواند كارهائي را بكند كه تاكنون نكرده است ؟ بايد نان خريد ، لابد تخم مرغ و روغن خريد ، نيمرو كرد ، چائي درست كرد ، بخاري را باز هم نفت كرد ( آه ، راستي چه سرد است ! ) . مهمتر از همه حرف زد ، به زور خنديد ، احوال پرسي كرد و سراغ گرفت و مخصوصاْ تأثر عميق خود را از جريان تصادف به نحوي … به نحو بارزي نشان داد .
آقاي هادي پور گفت :
ــ شما را به چه دردسري انداختم . هيچ راضي به زحمت نبودم ، باور مي كنيد كه با چه علاقه اي رفتم بليت خريدم ؟ روي پايم بند نبودم . بچه ها هم همه شان داد و قال مي كردند ، دلشان مي خواست بيايند شما را ببينند …
ــ همه شان ؟ همه شان مي خواستند بيايند ؟
ــ بله ، گريه و زاري مي كردند ، مي گفتند چطور مي شود ما را هم با خودت ببري … راستي ، يك زير سيگاري …
رحمان بلند مي شود و نوميدانه به اطراف نگاه مي كند :
ــ نيست ، همانجا بريزيد روي قالي .
ــ مادر بچه ها بيشتر از همه اصرار مي كرد ، مي گفت چطور مي شد …
رحمان روي تختخواب سفري اش مي نشيند . براي چند لحظه صداهائي خشك و رعشه آور برمي خيزد :
ــ هيچ طور نمي شد ! فكر مي كنيد چطور مي شد ؟ قدمشان روي چشم ! آخر من هم اينجا تنها هستم ، مي بينيد كه چه وضعي دارم ، و دلم از خدا مي خواهد كه يك چنين …
دلش از خدا مي خواست كه زبانش لال بشود . اما در قضاوت عجله نكنيد ، همان خدا شاهد است كه مسئله بر سر پذيرائي و پول و مخارج نيست ــ چيزهاي ديگري است . چيزهاي ديگري است كه درست نمي توانم بگويم ، مثلاْ حالا چه كار بايد كرد ؟ همين حالا كه وقت سينما است ، شب كه وقت عرق خوردن است ، فردا شب كه بايد با پرويزخان به كلاس انگليسي انجمن ايران و امريكا برود و تمرين ها را به خانم « كارپالوشكا » نشان بدهد و پس فردا شب كه موعد رفتن به انجمن دوستداران … دوستداران …
ــ بله ، مدتي بود كه همان كمر درد قديمي برگشته بود . اين قدر اذيتم كرد كه عاصي شدم . باز دست بچه ها بند شد ، آن هم توي ده . توي ده خودمان كه مي دانيد دوا و درمان نمي شود كرد ، يك سپاهي داريم كه او هم مال بهداشت است ، نه براي معالجه ، و اگرچه مي گويند مي خواهد شهرستان بشود اما فكر نمي كنم به عمر ما وفا كند . حالا تا حكيم و طبيب حسابي پيدا بكند خيلي وقت لازم است . تازه دكترهاي شهر هم كه وقوف زيادي ندارند ، دواهاشان تا به حال هيچ افاقه اي نكرده است . تا اين كه يك روز پاي راديو نشسته بوديم ، همه بودند ، بچه ها بودند ، بعد از ظهر بود ، جايتان خالي … مادر بچه ها غليان را آورده بود كه پشت راديو گفتند در …
بله در شهر بزرگ .
آن وقت پس فردا شب كه مي خواهم به انجمن « دوستداران آرامش خيال » بروم تكليف چيست ؟
ــ … بله ، يك زني بود كه نطق مي كرد ، مي گفت در پايتخت دكتر مخصوص اين درد فراوان است . ولي ما كه باور نكرديم ، شبانه روز از اين حرف ها مي زنند . تا اين كه يك روز ديديم توي روزنامه هم نوشته اند …
ــ غليان مي كشيديد ؟
ــ نه ، رفته بوديم شكار … اين بود كه بچه ها اصرار كردند . گفتند حالا كه ماشاءالله رحمان خودمان آنجاست ، راه و چاه را بلد است ، به فوت و فن كارها آشنا است ، توي اداره جات دست دارد … ده پانزده روزي برو … هم سري بزن ، و هم معالجه اي بكن .
رحمان نوميدانه زمزمه كرد :
ــ چه فكر بكري است ! خيلي سودمند است ! ده پانزده روز …
آقاي هادي پور خميازه كشيد . رحمان خواست كه از فرصت كاملاْ استفاده كند :
ــ ولي شما خيلي خسته ايد . بايد همين الان استراحت كنيد و تا فردا صبح بخوابيد . بلكه تا فردا شب يا بيشتر … براي اين كه آن خستگي راه و آن جريان تصادف و موضوع كمر درد و اينها كه … شوخي نيست . خواب زياد لازم دارد . در عوض من هم به كارهايم مي رسم ، مي روم بيرون ، هيچ مزاحمتان نمي شوم …
آقاي هادي پور تكه اي نان خشك از جيب پالتوش درآورد و به دهان گذاشت :
ــ به ! اختيار داريد ! شما نگاه به خودتان مي كنيد كه شهري شده ايد ؟ ما دهاتي ها به اين چيزها عادت داريم . وقتي شده است كه يك هفته بيدار مانده ام . حالا هم هرجا خواستيد تشريف ببريد با هم مي رويم . مي دانم غليان نداريد ، مي رويم قهوه خانه . تازه … من يك ماه هم كه استراحت نكنم مي توانم سرپا باشم . هرچه باشد ما نان سالم و روغن حيواني مي خوريم …
رحمان با حال دهشت و حيرت به او خيره شد .
ــ نمي خواهم مانع كارهايتان بشوم ، با هم مي رويم تفريح و گردش ، مي رويم بيرون .
آقاي كريم براي اولين بار آرزو كرد كه اي كاش قدرتي فوق العاده داشت . بله ، چطور مي شد اگر او هم مثل كاليگولا بود ؟ لابد دستور مي داد سر آقاي هادي پور را بزنند ؟ شايد ، ولي اين كار را به سلماني ماهري محول مي كرد كه موهاي انبوه او را از آن وضع وحشيانه و خجالت آور بيرون بياورد و درخور شهر بزرگ كند .

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:55

نه ، بايد واقعيت را پذيرفت ( اين جمله را كجا خوانده بود ؟ ) و اينجا هم مثل اداره كمي حساب كرد ( اين ديگر از خودش بود ! ) ــ پانزده روز در پايتخت ! پانزده روز و بلكه بيشتر بايد خويشاوند مهربان را بگرداند ، به سؤال هاي احمقانه و متعددش حتي درباره ي ميخ هاي اسفالت جواب بدهد ، به خاطر او خودش را با تماشاي ستارگان درشت آسمان سينماي ايران سرگرم سازد . ــ در حاليكه خودش از تماشاخانه خوشش مي آيد و دوست دارد به تئاترهاي كهنسال و آبرومند برود و رقص و شعبده بازي و ژيمناستيك ببيند و مرتاض هاي هندي و زيبارويان فرنگي را تماشا كند ، از « ماريزا آمادئولا مونيتو آلازيو » و « گريگوري پك » چشم بپوشد . شايد اگر خويشاوند بيمار و مهربان اهل عرق خوري و فسق و فجور بود باز فاجعه كمي سبك تر مي شد ، اما … بله ، آقاي هادي پور با آن سماجت و اصرار عجيب و آن كنجكاوي هاي كودكانه همه جا دنبالش خواهد آمد ، همه ي برنامه هايش را ( مگر برنامه اي هم دارم ؟ ) به هم خواهد زد . « ما چشم اميدمان به شما است . همه ي اهل خانواده از ترقي شما خوشحال و سربلندند . افتخار مي كنند كه يكي را در پايتخت دارند كه در اداره كار مي كند » همه ي اهل خانواده غلط مي كنند ! بهتر است يك باره نيست و نابود بشوند . كدام ترقي ، كدام سربلندي ؟ اگر در موردي ترقي كرده باشيم ! چطور نمي فهمند كسي كه حتي تصور حمام رفتن برايش مشكل و دردآور است ممكن نيست سربلند باشد ؟ در اداره كار مي كند ! بله ، خيال مي كنند ديگر پارتي گردن كلفتي نصيبشان شده است كه از اين پس در پرتو وجود او به شكاياتشان رسيدگي خواهد شد ، كله گنده هاي محل حقشان را ضايع نخواهند كرد و ژاندارم بدون دليل سر به سرشان نخواهد گذاشت . واقعاْ افتخارآميز است ! همين آقاي رحمان كريم كه الان به فكر كردن مشغول است پدر خودش را سوزانده است تا در اين اداره ي لعنتي ريغماسي شغلي دست و پا كرده است ، آن هم به كمك رشوه هائي كه داده و پارتي گردن كلفتي كه پس از مدت ها سير و سلوك كشف كرده است . « الحمدالله كه از ميان ما شما ترقي كرديد .» خيلي ترقي كرده ايم ! بعد از اين كه دانشكده ي حقوق را گذرانده ايم تازه حسابدار شده ايم ! حتي به وكالت هم نرسيديم . آن وقت اين هم اتاق وسيع و مبله و راحتي كه در طبقه ي اول خانه اي مجلل به قيمت بسيار ارزان و مناسب اجاره كرده ام ، و در پرتو عنايت آقاي صاحبخانه و عيالش حتي از زحمت بلند نفس كشيدن هم معاف شده ام . حوائج اوليه ام را در اتاق رفع مي كنم و حوائج ثانويه ام را در دقايق و ساعات خاصي كه اوضاع و شرايط حياط مقتضي است بيرون از اتاق ، و گاهي نيز از رعايت تقدم و تأخر سر باز مي زنم . چرا به فكر ازدواج نيفتاده ام ؟ آخر حقوق و درآمد كم كه اجازه ي چنين كاري را به من نمي دهد . گوش مي كنيد ، آقاي هادي پور ؟
بله ، درست است كه چشم اميد همه به من دوخته شده است ، اما چشم هاي من روي يك خواب راحت به خود نديده است . اينجا پايتخت است ، شهر بوق ها و عربده ها و خستگي ها ، و شب حتي با قرص خواب آور هم نمي توان به خواب رفت . « مپروبامات » ها و پدر « مپروبامات » ها هم كه به اينجا مي رسند خاصيت فارماكوديناميك خود را از دست مي دهند . آرامش بخش ! ضد هيجان ! خواب عميق ! چقدر خنده دار و دروغ است . در اين عمارت مجلل ، حتي براي يك لحظه هم راديو خاموش نمي شود . گفتم اينجا ؟ نه ، آقاي هادي پور ، همه جا ! عقربه ي راديوها از نيروي هوائي به تهران و از تهران به ايران و از آنجا به همه ي پايتخت هاي پنهان و آشكار جهان رفت و آمد مي كند . آن وقت گوش كنيد : آهنگ هائي كه لابد بيشتر از حد ايراني و برنامه ي « شنيدني ها » … يا اگر مايل باشيد « گفتني ها » … نمي خواهيد ؟ « ديدني ها » را برايتان مي گيرم . آه ! شما هم در ده استفاده مي كنيد ؟ چه سعادتي ! پس صداي اين پيرمرد را مي شناسيد ؟ « … مثلاْ همين ميدان بوستان را مثال مي زنم . آن روزها كه من جوان بودم خاكي و بي آب و تنگ و تاريك بود . هيچ كس در آن قدم نمي گذاشت . غروب به غروب سقاها با مشك آب پاشي اش مي كردند اما … اما حالا ماشاءالله صد ماشاءالله دختر جان برو ببين چه خبر است ! فواره هاي رنگارنگ در تلألو ، مجسمه ي چرنده و پرنده و خزنده در خودنمائي ، لامپ ها درخشان ، چه نيمكت هائي دورش گذاشته اند ! تمام ميخ هايش سر جاي خود ، مرد و زن و پير و جوان و سالم و بيمار و شهري و روستائي دست زن و بچه ي خود را گرفته شاد و سعادتمند قدم زنان ، اتوبوس ها دو طبقه … آقا جان ، اتوبوس ها دو طبقه … خيلي معذرت مي خواهم ، ببخشيد ، دختر جان ، دو طبقه ها در رفت و آمد و روي صندلي هايش يكي دو نفر نشسته ، ايستگاه ها همه نظيف و خالي … اما تاكسي ها … لازم است بگويم ؟ در يك صف به دنبال هم و داخل هر كدام فقط يك مسافر مؤدب و شيك پوش لميده . بهتر از آن روز نيست كه چند تا درشكه ي شكسته در شهر كار مي كرد ؟ در همين بوستان كار مي كرد ؟ حالا بيا و از آن طرف نگاه كن : زنان زيبا و نيمه برهنه در حال خرامش و مردان نجيب و سر به زير در كمال آرامش ، همه پاكت هاي تخمه در دست ، چيك چيك مي شكنند و به هم سلام و تعارف مي كنند . و پسربچه ها … پسربچه هاي هفت هشت ساله ي قشنگ شسته و روفته ، مثل مور و ملخ ، با كفش هاي نو و لباس اتو خورده و شكم هاي سير ، از مدرسه برگشته ، بليط بخت آزمائي فروشان ، جيب برها در دست پاسبان ها اسير ، گداها را در كاميون ها ريزان ، مردان باتربيت و تحصيل كرده اي كه هر كدام ده دوازده سر عائله دارند و تا ديروز در دهات و آبادي هايشان در قيد و بند بوده اند اكنون با كلاه هاي زيباي نمدي و لباس هاي قابل احترام محلي ، آزاد و بي خيال ، شانه و قفل و لوازم التحريك و زنجير در دست گرفته متاع خود را براي فروش عرضه مي دارند … نعره كشان … نعره كشان … آن وقت ببين … شيرهاي آب چه سفت و محكم ، نه خراب مي شود و نه چكه مي كند ، و برق ها از فرط قدرت در حال اشتعال … حالا ، دختر جان ، نمي گوئي يك آهنگ بنوازند ؟ » آه ، آقاي هادي پور ، اين همان آهنگ معروف « گل نسا جونم … كارا بهتر ميشه » است . شما هم شنيده ايد پس اجازه بدهيد …
رحمان راديو را خاموش كرد و باز به فكر فرو رفت . نه ، به فكر فرو نرفتم . به خدا پناه بردم . خدايا ! پس لااقل تو به درد دلم گوش بده ! ببين كه در ميان اين همه خوشي اين مرد حسابي هم با لباس و سر و وضع عجيبش مثل اين كه فقط نازل شده است تا حال مرا به هم بزند و اذيتم كند . راستي اين ديگر چه جور پالتوئي است ؟ چرا پاشنه ي كفشش را خوابانده است ؟ براي اينكه وصله ي كلفت جوراب هايش نمايان باشد ! و چه شال بزرگي به كمر بسته است . لابد براي جلوگيري از سرما است يا طبيب ده تجويز كرده است . « كمرم درد مي كند ! عود كرده است ! » كمر درد هزار ساله ، موروثي ، غير قابل علاج ! خداوندا ! چه وقت مي توان آنها را متقاعد كرد كه اين جور كمر دردها درمان ناپذيرند ؟ و بالاخره چه وقت قبول مي كنند كه من آدم بيچاره ي بي دست و پائي هستم كه گوشه اي به حال خودم افتاده ام و علاقه اي به ديدن اقوام و آشنايان ندارم و حتي نفس فرشتگان هم ملولم مي كند ؟
واقعاْ حق با رحمان بود ، اثاث مردم را در شهر بزرگ خيلي زود مي دزدند و رحمان با تردستي ساعت مهمانش را كش رفت و آن را در جيب خودش پنهان كرد .


اكنون عصر جمعه است .
هواي مطبوعي است و خيابان ها شلوغ و پر سر و صدا است . رحمان و آقاي هادي پور و پرويزخان ( كه اندكي پس از ورود مهمان عزيز ، مطابق قراري كه داشتند وارد شده بود ) آهسته و ساكت قدم مي زنند …
خيلي خوب ، پرويزخان بايد بداند كه من تقصيري ندارم . من كه دعوتش نكرده بودم ، ناخوانده وارد شده است … پرويزخان عصباني است و اخم هايش را درهم كشيده است . وقتي كه مي خواهند از اين سر خيابان به آن سر بروند فرصت مناسبي به دستش مي افتد ، آهسته پچ پچ مي كند :
ــ شما مي توانستيد به من خبر بدهيد كه گرفتاريد و برايتان مهمان رسيده است . به من مربوط نيست كه شما پيش او رودربايستي داريد ، مهم اين است كه بعد از ظهر و شب مرا خراب كرده ايد . من اصلاْ قدرت تحمل او را ندارم .
رحمان التماس مي كند :
ــ تو را به خدا خواهش مي كنم ، مبادا جلو او حرفي بزني ، قضيه كاملاْ جدي است .
ــ جدي ؟ اين حرف از دهان تو درآمد ؟
در كافه قنادي « امپريال » ، درست در همان لحظه اي كه آقاي هادي پور نمي داند با شير و قهوه اي كه دستور داده است چه كند و چطور آن را بخورد ( بهتر نبود ايشان همان چاي خودماني را خبر مي كردند ، تا اينكه … مثلاْ چه چيز را مي خواست ثابت كند ؟ اين كه دهاتي نيست ؟ … تا اينكه شير و قهوه را جدا جدا ميل بفرمايند ؟ ) ، رحمان با لبخندي كه به سختي بر چهره ي خود تحميل كرده است مي كوشد او را بيشتر و بهتر معرفي كند :
ــ پرويزخان ، با شما هستم . حواستان كجاست ؟ همانطور كه عرض كردم ، ايشان آقاي هادي پور هستند . گمان مي كنم پسر عموي خاله ي عمه ي مادر من باشند . ما تقريباْ همسال هستيم . تا ششم ابتدائي را با هم خوانديم ، بعد كه من براي ادامه ي تحصيل به شهرستان رفتم ايشان ترك تحصيل كردند و به زراعت و …


ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:56

مهمان ناخوانده در شهر بزرگ ـ ۲
بهرام صادقي
آقاي هادي پور به سخنان او مي افزايد :
ــ و قالي بافي …
ــ بله ، بعد زن گرفتند و به دام پروري مشغول شدند . ماشاءالله ده يا چهارده بچه پيدا كردند . آه ، پرويز ، Do not look at him left left , Please * خلاصه از ما جلو افتادند .
پرويزخان با اوقات تلخي مي گويد :
ــ آخر He is head of *** **
آقاي هادي پور با سوء ظن مي پرسد :
ــ اين چه زباني بود ؟ شما چه مي گفتيد ؟
رحمان جواب مي دهد :
ــ انگليسي است ، آخر من و پرويز را اداره فرستاده است انجمن ايران و امريكا كه انگليسي بخوانيم . چند تا پيرزن و پيرمرد هم از اداره هاي ديگر هستند ، ولي خوب ، از شما چه پنهان ، ما اغلب از سر كلاس در مي رويم و عوضش اين جور جاها تمرين مي كنيم … آخر اين روزها اگر كسي انگليسي بلد نباشد كلاهش پس معركه است . براي نامزدبازي ، دختر بلند كردن ، استخدام شدن ، جاروكشي ، ادامه ي تحصيل ، درباني دانشگاه و حتي در ادارات اگر آدم كاري داشته باشد و بخواهد زودتر راه بيفتد انگليسي لازم است . معلم ما خانم سر به راهي است ، ميس كارپولوشكا يا ميسيز كارپولوشكا … هنوز نمي دانم كدام يك …
آقاي هادي پور مي پرسد :
ــ دو نفرند ؟
ــ نه ، آخر چطور بگويم ؟ … قرار است پرويزخان يك شب تحقيق كند …
ــ خيلي خوب ، خدا قوتتان بدهد . حالا مطلبي كه گفتيد چه بود ؟
ــ آها ! آن دو زن را ملاحظه مي فرمائيد آنجا پشت آن ميز نشسته اند ؟ من به پرويزخان گفتم كه آنها اين كاره اند . پرويزخان هم جواب داد : بله ، من هم شنيده ام .
ــ حقيقتاْ راست مي فرمائيد ؟
ــ بله ، شك نداشته باشيد ، اينجا زن ها اغلب اين كاره اند .
آقاي هادي پور رويش را از آن طرف برمي گرداند و در حالي كه رويش قرمز شده است زير لب لااله الاالله مي گويد .
پرويزخان گارسون را با خشونت صدا مي كند : « حساب ما ! »
رحمان لبخند مي زند و با التماس مي گويد : « لطفاْ ! »
آقاي هادي پور گوش هايش را تيز مي كند .
ــ دوازده تومان ، قربان !
دست پرويزخان به جيب مي رود و آقاي هادي پور به سه ليوان شير و قهوه كه اينك خالي است مثل يك معادله ي سه مجهولي نگاه مي كند و در ذهنش مي خواهد حساب كند كه قيمت هر كدام چقدر شده است و چرا . وقتي كه مي خواهند بلند شوند رحمان حس مي كند كه دست آقاي هادي پور آهسته به پهلويش مي خورد و سر او به جائي اشاره مي كند :
ــ آن يك توماني ، توي بشقاب ، رفيقت چرا آن را برنداشت ؟ يادش نرفته باشد ؟
رحمان به او خيره مي شود ، انگار كه معادله اي يك مجهولي است ، و آنگاه با لحني قاطع مي گويد :
ــ « انعام ! » پرويزخان جلوتر از آنها بيرون رفته است . رحمان زير لب مي گويد : « اينجا هميشه بايد انعام داد ! »
دو شب بعد كه خسته و كوفته از باغ وحش برگشته اند ، رحمان باز خوابش نمي برد . آقاي هادي پور كه روي قالي خوابيده است و چون لحاف كم بوده پالتويش را هم روي سرش كشيده است خرخر مي كند و گاهي حرف هاي عجيب مي زند . حتي يكي دوبار صحبت هاي عاشقانه مي كند و نام رقاصه هاي كافه ي « بهشت تهران » را كه شب پيش ديده اند بر زبان مي آورد .
رحمان همچنان در تاريكي به او خيره شده است و سيگارش را دود مي كند ، مثل اينكه هنوز در حل اين مسئله درمانده است و كم كم خيالات شيطاني و ترسناكي در مغزش جان مي گيرد : چطور است او را خفه كند ؟ نه ، اثر انگشت ممكن است بماند . بهتر است ازاتاق بيرون برود و بعد ناگهان در را به هم بزند و صداهاي ناهنجار از خودش دربياورد تا بلكه او را از اين خواب عميق بيدار كند ( آخر اين يك بي انصافي نيست كه دستگاه خلقت روا داشته است ؟ ) اما عيب كار اينجا است كه زن ديوانه ي صاحبخانه و دخترش « زيزي » هم از خواب مي پرند ، با عربده ها و گنجشك هايشان .
در تاريكي دندان هايش را به هم مي فشرد . آها ! چطور است او را از زندگي در اين شهر بترسانم ؟ حقايق را صاف و پوست كنده برايش تعريف مي كنم و آن وقت فقط كمي اقبال لازم دارم ، چيزي كه تا بحال نداشته ام ! … تنها كافي است كه جان و مالش در خطر باشد .
آقاي هادي پور در روياي شيرين خود لبخند مي زند .


اكنون كنار خيابان در انتظار تاكسي ايستاده اند . مي خواهند بروند پيش دكتر . اول يك تاكسي خالي از دور پيدا مي شود . آقاي هادي پور ناگهان مثل بچه اي كه دست مادرش را رها كند به جلو مي پرد و دستش را ناشيانه بلند مي كند . رحمان به موقع او را عقب مي كشد . تاكسي به سرعت باد مي گذرد و راننده ي آن كه يك جاهل كلاه مخملي است سرش را بيرون مي آورد و دستش را كه رو به بالا گرفته است چند بار تكان مي دهد . راهگذرها مي خندند . بعد دو تا تاكسي خالي ديگر از مقابل آنها به همان تندي مي گذرد . تاكسي ديگري ، بي مسافر و آهسته و با تفنن ، مثل عروس از پهلويشان رد مي شود . رحمان چند قدم به دنبالش مي دود . تاكسي مي ايستد و راننده ي آن كه نوجوان شيك پوش و مؤدبي است مي پرسد :
ــ كجا ، قربان ؟
ــ اجازه بدهيد ، الساعه عرض مي كنم …
آقاي هادي پور كه هنوز از ضربه ي تصادف احتمالي چند دقيقه ي پيش به خود نيامده است ، گيج و آشفته دست در جيب بغلش مي كند و كيف كهنه ي بادكرده اي را در مي آورد و از درون آن يك تكه روزنامه ي مچاله شده بيرون مي كشد . راننده ي زيبا با خونسردي سيگار « وينستون » اش را روشن مي كند . رحمان تكه ي روزنامه را روي كاپوت ماشين پهن مي كند و مي خواند :

دكتر صميم جالينوس
پزشك امراض رواني ، پوست ، زنان داخلي ــ متخصص بيماري هاي چشم و گوش و حلق و بيني ، اطفال ، عفوني ــ جراح مجاري ادرار و استخوان …
راننده مي گويد :
ــ معذرت مي خواهم ، تمام نشد ؟
رحمان پوزشخواهانه نگاهش مي كند و باز مي خواند :
« و داراي درجه از دانشگاه امريكا »
آقاي هادي پور مي گويد :
ــ بيرون شهر است ؟
رحمان جوابش نمي دهد .
« … ترك اعتياد در بيست و نه ساعت ، تزريقات استريل ، رفع چاقي و ايجاد لاغري و بالعكس ، معالجه ي سفليس تازه و سوزاك كهنه … »
راننده زير لب آهنگ « Mine is a lonely heart » را كه گويا خودش ساخته است با سوت مي زند . رحمان قد مي كشد و مي گويد : « بالاخره معلوم شد . جائي بين ويلا و بهجت آباد است ، قربان ! » و ملتمسانه دستهايش را به هم مي مالد : « حتماْ مي بريد . آخر بالاي شهر است »
جوان راننده سري تكان مي دهد و با قيافه ي جدي مي گويد :
ــ خيلي متأسفم … نمي توانم .
آقاي هادي پور ، اين بار خودش را به موقع عقب مي كشد .
آن وقت يك تاكسي كوچك جلو پايشان ترمز مي كند . رحمان سعي مي كند خونسرد باشد :
ــ آخر شما كه پنج نفر مسافر داريد ، كجا مي خواهيد سوار كنيد ؟
راننده مرد ميانه سال و كاسبكاري است ، اما لحن جاهلي دارد :
ــ يكي بغل دست ، يكي هم خدمت آقايون !
يكي از اين « آقايون » پيرزن چادري بي دنداني است كه گوشه اي مچاله شده است . رحمان شانه هايش را بالا مي برد : « ويلا … » و با انگشت به طرف شمال اشاره مي كند . راننده با انگشتش به طرف جنوب اشاره مي كند :
ــ خيلي خوب ، از « شوش » مي ريم ، اگر عشقتانه بفرمائيد …
لحظه اي بعد تاكسي آن دو را به مكان هاي نامعلوم مي برد ، در حالي كه رحمان پهلويش از ضربات آرنج راننده به درد آمده است و پيرزن بي دندان نفرين هاي نامفهوم مي كند و آقاي هادي پور ، وحشت زده و عرق ريزان ، در رديف عقب ، تقريباْ به حال چمباتمه ، جلو چهار مسافر ديگر نشسته است و بالا و پائين مي پرد و چانه اش به صندلي جلو مي خورد و از دو طرف او را هل مي دهند و گوشش فحش هاي زيرلبي را مي شنود و نمي داند كه ديگران پاي او را مي فشرند يا او پاي ديگران را …
آنها سرانجام به مطب آقاي دكتر جالينوس رسيدند . مدتي طول كشيد تا حالشان جا آمد و خستگي راه از تنشان در رفت . در اتاق انتظار كه صندلي ها را مثل واگون هاي قطار پشت سرهم چيده بودند مريض ها در حال نشسته صف كشيده بودند . رحمان آقاي هادي پور را در نوبت نشاند . از پيشخدمت شماره گرفت و بعد آماده شد كه سيگار بكشد . پيشخدمت گفت : « اينجا قدغن است » و رحمان زيرلب گفت : « مانعي ندارد » و دست هايش را در جيب شلوار كرد و همان طور كه آهسته قدم مي زد به عكس هاي ديوار چشم دوخت : يك اسكلت دراز انگشت تهديدآميزش را به سوي او نشانه رفته بود ؛ بالاي سر اسكلت ، پرستار زيبائي ( چه شباهت عجيبي با « ماريزا آلازيو » داشت ! )يك بچه ي بسيار چاق و لخت را سر لگن گرفته بود . يك گوشه ، عكس رنگي بزرگي حكايت از معالجه در دوران هاي قديم مي كرد ، و در گوشه ي ديگر تابلو چاپي بزرگي را چسبانده بودند : « كميته ي ملي دفاع از سلامت ايراني توصيه مي كند كه غذاي روزانه ي شما حتماْ بايد از اين مواد تشكيل شده باشد : شير پاستوريزه ، كره ي پاستوريزه ، تخم مرغ روز ، گوشت مرينوس يا مارينوس ، سبزي هفته ، سالاد الويه ، پرتقال لبناني ، پنير هلندي ، آب هويج فرنگي ، گوجه فرنگي ، سيب زميني استانبولي و مقدار بسيار كمي آب غوره » يكي از نقاشان مشهور معاصر آنچه را كه نام برده شده بود با آب و رنگ روي يك سفره ي بزرگ قلمكار پرداخته بود . رحمان جلوتر رفت و با ناباوري باز به تابلو خيره شد و بار ديگر آن را زير لب خواند : « … آب غوره ؟ اين ديگر بد شد ، آب غوره از كجا بياوريم ؟ »
آقاي هادي پور محجوبانه سرفه كرد . بچه اي جيغ زد و رحمان ناگهان سرش را برگرداند ، صداي جيغ بچه به نظرش خيلي عجيب آمده بود . دختر بچه ي مردني نزاري بود كه با سماجت به پستان خشكيده و زردرنگ مادرش چسبيده بود . مادر ، پيشانيش عرق كرده بود و چشم هايش مدام باز و بسته مي شد . رحمان پيش رفت و با همدردي پرسيد :
ــ ببخشيد … ببخشيد ، خانم ، با شما هستم ، اين بچه ؟ خيلي متأسفم ، حتماْ مرض سختي دارد ؟
نگاه مادر يك لحظه بر او ثابت ماند و چشم هايش انگار كه مي خنديد :
ــ نه ، آقا ، خدا عمرتان بدهد ، دكتر مي گويد فقط از بي غذائي است .
رحمان گفت : « آها ! » ناگهان علاقه اش را از دست داده بود .
ــ خودم هم همينطور .
رحمان از او دور شد . زن مثل اينكه نمي خواست از اين همصحبت مهربان دل بكند :
ــ همه مان همين جوريم ، مي گويند ارثي است .
اما رحمان به ديوار رو به رو خيره شده بود : يك عكس كوچك قاب كرده ، گويا آقاي دكتر بود در ميان استادان و همكلاسان ، و سوگندنامه :
« بقراط گفت شاگرد طب آن است كه لباس سپيد بپوشد و دروغ نگويد و با بيمار مهربان باشد و به قصد سود درمان نكند … »

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:56

رحمان آه كشيد : « خيلي خوب ، اينها را بقراط گفته است … » و آن وقت ريز قيمت ها را ديد كه با خط درشت نستعليق بر كاغذي سفيد نوشته بود :

دفعه ي اول
350 ريال
دفعه ي دوم
400 ريال

دفعه ي سوم
200 ريال

تا دفعه ي هفتم ، هر بار
100 ريال
از دفعه ي هشتم به بعد هربار
400 ريال
با تعيين وقت قبلي
800 ريال
عيادت در شهر
1000 ريال

شميرانات
1500 ريال

در زير كاغذ با خط ريز شكسته اضافه شده بود :

ده درصد سرويس قبل از معاينه دريافت مي شود .
معالجه ي فقرا به طور اقساط انجام مي گيرد .

رحمان دستش به طرف جعبه ي سيگارش رفت ، بعد در ميان راه آن را برگرداند ، خميازه ي بلندي كشيد و پشت سر آقاي هادي پور روي صندلي نوبت نشست .


آن شب رحمان سرانجام دودلي را كنار گذاشت و زمينه را براي اجراي « عمليات تيركمان طلائي » آماده ساخت . تيركمان طلائي نامي بود كه خود به يك سلسله مانورهاي لفظي و عملي داده بود كه مي بايست نتيجه اش به فرار داوطلبانه ي آقاي هادي پور بينجامد . اين بود كه نخست از آب و هوا سخن گفت . بله ، البته آب و هواي شهر بزرگ خوب است ، اما گازوئيل ! مي دانيد كه حتي در روزنامه ها هم نوشته اند كه سرطان مي آورد . آه ! راستي ؟ پناه بر خدا … و كوره هاي آجرپزي و گرد و خاك و كثافات كوچه ها و خيابان ها ، اينها را هم در راديو گفته اند كه سل مي آورد . نه … البته براي يكي دو روز زياد خطري ندارد ، اما بيشتر از آن … و ما چه خواهيم كرد ؟ خيلي ساده است ، مقامات بهداشتي بارها اعلاميه داده اند كه بايد اين وضع اصلاح بشود ، ولي خوب ، چاره چيست ، از دست خودشان كه كاري برنمي آيد ، اين گره با دست مقامات غيربهداشتي گشوده مي شود و آنها هم كه دستشان به كارهاي خودشان بند است .
پس از آن از غذا سخن گفت . تخم مرغ ها … نمي دانستيد ؟ تخم مرغ ها زرده ندارند ، زرده ها را با آب دزدك مي كشند و بالاخره ، نمي شود كاري كرد ، كشف سوراخ هاي ريزي كه بر تخم مرغ به وجود مي آيد احتياج به سلول فوتوالكترواتميك دارد كه در تمام شهر بزرگ فقط يك دستگاه آن موجود است كه آن را هم در نمايشگاه اتم در خدمت بشر گذاشته اند .
و فلفل ها ؟ تند نيستند . و سماق ها ؟ ترش نيستند . معهذا به راحتي از سوراخ رد مي شوند … غذاي روز اينجا هم البته ديزي است كه كارگران مغازه ها و كارمندان دون پايه ي ادارات و روشنفكران هر روز از آن استفاده مي كنند . فعله ها و عمله ها برنامه ي مرتب تري دارند : ظهر به سرعت خودشان را به قهوه خانه مي رسانند كه به برنامه ي مخصوص راديو برسند ، دستورات بهداشتي را گوش كنند و بعد ساندويچ نان بربري را ، با يكي دو چاي شيرين ، به تفنن مي خورند . اين ساندويچ هم مقوي و هم ارزان است و مهمتر از آن تقريباْ تنها چيزي است كه هنوز در خاورميانه بي رقيب است ؛ نان كلفت خميري بربري را از هم مي گشايند و لاي آن قسمت هاي برشته اي از همان نان بربري مي گذارند . پس از آن تفسير روز را مي شنوند و سر كار مي روند . و لبو ؟ لبو را با جوهر قرمز مخصوص سرخ مي كنند ، قورمه سبزي را هم با جوهر سبز مخصوص مي پزند . فورمول هاي آنها هم البته سري است و كسي جز صاحب كار و بازرسان غذائي از آن ها خبر ندارد . آها ! حالا فرض كنيد دلتان گرفته و مي خواهيد لبنيات بخوريد . مي دانيد چيست ؟ آنها را از شير خشك هاي اعطائي مي سازند ، و ما هم كه در حال رشديم . ببينيد چه خوب نيازمان را درك كرده اند . اما افسوس ، با آنكه اين يكي از همه ي غذاها به نظر بهتر و سالم تر مي آيد باز هم به درد نمي خورد . آخر ، مي دانيد ، طعمش براي خودشان خوب است ، به مذاق ما خوش نمي آيد …
آقاي هادي پور گوئي افسون شده بود : با چشم هاي وحشت زده گوش مي داد . رحمان بي رحمانه ضربه ها را فرود مي آورد . دستش را مثل دادستان دراز كرده بود و صدايش را با طنين تحكم آميز بالا و پائين مي برد :
… و جيب برها ! تكان بخوري جيبت را مي زنند . آنها خودشان را به شكل پيرزن باردار و جوان عيالوار درمي آورند . گمان نكنيد كه جيب هاي شما در امان است . چون آنها حتي آن سنجاق قفلي ها را هم باز مي كنند . خيلي خوب ، اين چه زندگيي است ؟ اصلاْ مي شود يك دقيقه هم در اين شهر دريده بند شد ؟ بهتر نيست آدم برود همان … چه مي دانم ، شهر خودش ، ده خودش ، و يك گوشه ي دنج پيدا كند و راحت باشد ؟ لااقل ديگر از دست گداها راحت باشد ؟ بله ، گداها … بعضي شان از بازماندگان زلزله ي قزوين اند ، عده اي از سيل زدگان معاصرند ، دختربچه ها و پسربچه ها اغلب وابسته به سنديكاهاي گوناگون اند و قديمي ترها تك رو و منفردند . آنها راه هاي مختلفي براي گدائي دارند : يكي دستش لمس شده ، يكي پاي بچه اش را سوزانده ، يكي بليت بخت آزمائي مي فروشد و ديگري برايت فال حافظ مي گيرد . ديپلمه هايشان سمج تر و بي مزه ترند . تنبل ها آبروي مملكت را به خطر انداخته اند . همين امروز نديديد ؟ از اسلامبول كه رد مي شديم ؟ كاغذي به گردنش آويزان كرده بود كه « من يك ديپلمه ي نمونه هستم ، حاضر به هر كاري مي باشم . محض خاطر بچه هايتان كه به روز من نيفتند به من كمك كنيد .»
آقاي هادي پور ساكت بود و سيگار اشنو لاي انگشت هايش خاموش شده بود . رحمان دلش بر او سوخت و حتي براي يك لحظه چنان به اندوه دچار شد كه نزديك بود از او معذرت بخواهد . بي اختيار گفت :
ــ بايد ببخشيد . ولي آخر … من هم تقصيري ندارم .
آقاي هادي پور با حيرت به او نگاه كرد :
ــ بله ، معلوم است ، من كه نگفتم تقصير شماست . خيلي از اين چيزها هم خواست …
رحمان ناگهان از جا برخاست ، همه ي آن احساسات پاك به تنفر و خشم مبدل شده بود . سرش را پيش برد و فرياد زد :
ــ خدا ؟
از طبقه ي دوم صداي جيغ زنگدار و شيطان زيزي بلند شد كه گوئي در جواب او برخاسته بود .


فردا و فردا و فردا …
بيهوده نيست كه انسان بايد هميشه به فردا اميدوار باشد . فرداي آن روز كه در رستوران « روژه مارتن دوگار » ناهار مي خوردند فرشته ي شانس و اقبال به روي رحمان لبخند زد . همين چند دقيقه ي پيش بود كه از يك دختر ده يازده ساله ي لاغراندام كه پيراهن قرمز كهنه اي به تن داشت و مژگان بلندش چشم هاي سياه و خيلي درخشانش را مي پوشاند يك فال يك ريالي خريده بود . آقاي هادي پور هم يك ريال در راه خدا به دخترك داده بود ، بي آنكه فالي بگيرد . دخترك لبخند معصومي زده بود ، اما همچنان ايستاده بود و به ميز نگاه مي كرد ، آن وقت رحمان در پي نگاه او به تكه هاي نان رسيده بود . آها ! دخترك نان ها را گرفت و زير لب گويا تشكر كرد و از آنها دور شد . كفش هاي پاره اش بر موزائيك براق كف رستوران كشيده مي شد و پاهاي لاغر خوش تركيبش از سوراخ هاي جوراب پيدا بود .
ــ فالتان چه بود ؟
رحمان گوئي از رؤيا بيرون آمد . به تلخي خنديد : « لبانش به ظرافت شعر … آه ، فال من ؟ و از روي فال خواند :
ــ حافظ كه ميان الفاظش هزاران پند و اندرز است و سال ها وقت مي خواهد كه به اصل معني گفتارش پي ببري براي تو اينطور مي گويد : فكر شما چندي است ناراحت است ، از قوم و خويش خود خيري نديدي ، جند دفعه دنيا به شما رو كرد به علت اصول ندانم كاري و نداشتن وسائل به جائي نرسيدي . اما ستاره ي اقبال شما روز به روز رو به ترقي است ولي فعلاْ نزديك برج سعد است و هنوز در آن نرفته است . انشاءالله ، آخر و عاقبتت بسيار خوب مي شود »
آقاي هادي پور كه با اعتقاد يك مؤمن گوش داده بود گفت :
ــ الحمدالله ، الحمدالله ! من هم هميشه همين را مي گفتم .
و درست در همين لحظه بود كه از ميان كاسه ي قورمه سبزي آقاي هادي پور يك تكه لاستيك كلفت سياه بيرون آمد . لاستيك به چنگال گير كرده بود و اكنون مثل خرچنگ لزج و چندش آوري دور خود مي پيچيد و باز و بسته مي شد . آبي سياه رنگ و غليظ ، از انتهاي آن به روي ميز مي چكيد .
آقاي هادي پور آهسته و با احتياط ، چنگال و طعمه اش را كنار بشقاب گذاشت و به آن خيره شد . انگار مارگيري است كه از ني زدن فارغ شده است و انتظار رقص مار را مي كشد . رحمان از بهت ناخودآگاه خود بيرون آمد و مثل بچه ها به بالا جست :
ــ تيركمان طلائي به هدف خورد !
نگاه بي اميد و نامفهوم آقاي هادي پور بر او دوخته شد .
ــ … خيلي خوب ، بفرمائيد ! اگر خداي ناكرده آن را مي خورديد چه مي شد ؟ حالا از ما بگذريد ، معده ي ما ديگر پولادي شده ، هر روز انواع و اقسامش را مي خوريم ، اما شما …
آقاي هادي پور گفت :
ــ اين غذاها كه جگر براي آدم نمي گذارد . نكند بواسير هم …
رحمان ديد كه آقاي هادي پور بلند شد و عقب عقب رفت و بر صورتش عرق نشست . از رستوران بيرون رفتند .

ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 12:57

مهمان ناخوانده در شهر بزرگ ـ ۳
بهرام صادقي


ــ … نه ، تا اين حد هم نگران نباشيد . بيشتر از هر چيز خرفتي و منگي مي دهد . چطور بگويم ؟ آدم يك جور مخصوص مي شود ، برايش ديگر چيزي فرق نمي كند ، هر كس هر چه گفت گوش مي كند . هر كار بهش گفتند انجام مي دهد ، تقريباْ مثل شتر عصارخانه مي شود .
ــ واي ! پناه بر خدا ، پس من بايد زودتر بروم ، اگر اينجا بمانم و اينطوري بشوم … فكر مي كنيد ديگر توي ده آبرو برايم باقي مي ماند ؟
ــ برويد ؟ مگر نمي خواستيد « فروشگاه مجيرالدين بيلقاني » را ببينيد ؟ آنجا اجناس خيلي گراني هست كه در دهات و شهرها پيدا نمي شود و فقط از ما بهتران مي توانند بخرند … يا آسمان خراشها را ؟ آنها ده ، پانزده و بلكه بيشتر طبقه دارند . حتي مال كارگرها بيست و يك طبقه است ، يك شاهكار معماري است . ميليون ها تومان پول خرجش شده است …
ــ ولي به درد من نمي خورد . من درد كمرم بيشتر شده ، چشم هايم سياهي مي رود ، دهنم پر آب مي شود ، نمي دانم صفرا زردابم زياد شده يا از اين غذاها است … مثل اينكه آب و هواي اينجا به من نمي سازد . نكند مسموم شده باشم ؟ مثل اينكه اسهال خوني گرفته ام …
رحمان با رضايت خاطر آقاي هادي پور را به يك مستراح عمومي مي رساند .


اكنون رحمان در كوچه ها و خيابان هاي خلوت و خاكستري سرگردان است . سپيده تازه مي خواهد بزند و چراغ هاي رنگ باخته ، منتظر آن لحظه ي محتوم اند . رحمان مي ايستد و در هواي پاك صبحگاهي نفس عميقي مي كشد . تيرهاي چراغ برق هم مثل اينكه در انتظار ايستاده اند و از خستگي ساعت هاي دراز شب سرهايشان را پائين انداخته اند . رحمان باز به راه مي افتد و در تاريك و روشن ته خيابان طرح مبهم شيرفروش را مي بيند كه روي دوچرخه اش قوز كرده است و گاهي بوق مي زند . هوا اتفاقاْ زياد سرد نيست و رحمان احساس مي كند سبك تر شده است . اما موقتي است و باز چيزي در سينه اش سنگيني مي كند . به كوچه اي مي پيچد و دست هايش را با بلاتكليفي به هم مي زند . چراغ هاي برق ناگهان خاموش مي شوند . سگي در انتهاي كوچه پارس مي كند و آخوندي كه عبايش را سخت به خود پيچيده است مثل سايه به سرعت از پهلويش مي گذرد . از دور صداي ماشين مي آيد …
رحمان از كوچه ي بن بستي كه بي اراده به آن پا گذاشته است برمي گردد و خودش را باز به خيابان مي رساند . پيرمرد لبوفروشي به او نزديك مي شود ، لنگي روي شانه اش انداخته است و گاه به گاه چرخش را نگاه مي دارد و دست هايش را با بخار لبوها گرم مي كند . همين كه به او مي رسد فرياد مي زند : « آي لبو دارم ! لبوي داغ تنوري ! » و كمي پا به پا مي كند و منتظر مي ماند . آنگاه مي گذرد …
رحمان به چهارراه « آزادي » مي رسد . خيلي خوب ! اين هم آقاي هادي پور كه مي خواستم هر چه زودتر برود . رفت ! حالا چطور شد ؟ چه فرقي كرد ؟
آقاي هادي پور با عجله بليت خريده بود و بيست و چهار ساعت بود كه ديگر لب به آب و غذا نمي زد . فقط چاي داغ مي خورد و سيگار مي كشيد . حتي ديگر براي ساعتش هم بي تابي نمي كرد ، و به قهوه خانه ي سر كوچه هم نمي رفت كه غليان بكشد . بعد رفته بودند كه نسخه اش را تهيه كنند : چهارصد و شصت و سه تومان و دو ريال و ده شاهي شده بود . دكتر چهار نوع مرهم ماليدني ، سه جور آمپول خوراكي و ده جعبه آمپول هاي تزريقي و مقداري قرص و كپسول و شربت خوراكي تجويز كرده بود .
يك مشمع شيرنشان هم داده بود .
آن وقت شب آقاي هادي پور بار و بنه اش را بسته بود ، بي آنكه دل و دماغي داشته باشد ، و رحمان در فرصت مناسبي ساعت را گوشه اي ، پهلوي دواها لغزانده بود . آقاي هادي پور گاه مي لرزيد ، گاه احساس تب مي كرد و زماني هم هذيان مي گفت : صحبت هايش بيشتر درباره ي اجنه و شياطين و روز قيامت و عدل الهي بود تا آرتيست هاي چاق و زيبا و نمايش هاي بامزه ي تآترها ، و ده ها بار به رحمان التماس كرده بود كه از خر شيطان پائين بيايد و خودش را به ده منتقل كند و دست آخر هم قول داده بود كه مقداري طلسم و دعا و نظر قرباني برايش بفرستد .
وقتي ماشين آقاي هادي پور در تاريك و روشن سحر مي خواست راه بيفتد ، رحمان برايش دست تكان داده بود و ديده بود كه آقاي هادي پور گريه مي كند و با دلسوزي و ترحم سرش را تكان مي دهد … خيلي خوب … ولي اكنون دوباره تنهائي است و بي كسي …
چرا گذاشتم او برود ؟
رحمان ناگهان برگشت و بنا كرد به دويدن . چشم هايش مي سوخت و دندان هايش را به هم مي فشرد … اگر هنوز بتوان به او رسيد … اما گاراژدار به رويش لبخند زد و مدتي كه به نظر خيلي طولاني مي آمد به دقت بر او خيره شد . نه ، حتي آقاي هادي پور هم رفته بود .
پياده به خانه برگشت . هنوز در اتاقش را باز نكرده بود كه پرويزخان زنگ زد . امروز چه زود آمده بود ! رحمان مثل بچه اي در او آويخت و بنا كرد هق هق كردن . اما نمي توانست گريه كند ، چشم هايش همچنان خشك بود . پرويزخان گفت :
ــ ديگر چه خبر است ، بچه ننه ؟ باز به سرت زده ؟
رحمان از او جدا شد ، راديو را از روي سر بخاري برداشت و محكم به ديوار كوفت ، تختخوابش را وارونه كرد ، مجله هاي هفتگي و روزنامه ها را كه به آنها فقط نگاهي مي كرد پاره پاره كرد و به در و ديوار زد و بعد ميان اتاق ، روي قالي كهنه ي پر گرد و خاك نشست و سرش را در دو دست گرفت و مثل روزهاي عزا بنا كرد به زار زدن .
زن صاحبخانه با دخترش از راه رسيدند . « زيزي » بالا و پائين مي جست و دست مي زد و آهنگ هاي برنامه ي كودكان را مي خواند . زن كت پرويزخان را گرفته بود ، آن را مي كشيد و او را تكان مي داد :
ــ يك كاري بكن ! يك كاري بكن ! آبرويم پيش در و همسايه مي ريزد . من يك دكتر خوب سراغ دارم . ولي بايد با تاكسي رفت ، خانه اش بهجت آباد است …
رحمان ناگهان آرام شد ، بهجت آباد ؟ نه … نه … حتماْ همان دكتر جالينوس است . بايد خودم را از اين مخمصه نجات بدهم ، قبل از وقوع … اول كمي مات بود ، بعد سرش را به اطراف چرخاند و بلند شد . نگاه تندي به زن صاحبخانه انداخت ، سرش را شانه زد ، كراواتش را مرتب كرد و از پرويزخان و زن معذرت خواست . زيزي ساكت شده بود . پرويزخان ، رنگ پريده و عصباني به اطراف نگاه مي كرد .
ــ ببين ! تقصير خودت است ، مگر قرار نبود مرتب به انجمن دوستداران آرامش بروي ؟ هر چه هست آنجا مي توانند تو را معالجه كنند …
ــ معالجه كنند ؟ تو هم خيال كرده اي من واقعاْ مريضم ؟ نه ، نه ، نه ! من مريض نيستم ، پرويزجان ، پرويزجان ، من هيچ وقت مريض نبوده ام …
زن صاحبخانه شانه هايش را بالا انداخت و دست دخترش را گرفت و او را از اتاق بيرون كشيد . از ميان راهرو گفت :
ــ خودتان مي دانيد ، شما رفيقش هستيد ، هر وقت خواستيد من آدرس دكتر را به تان مي دهم .
زيزي به پله ها نرسيده باز شروع به آهنگ خواندن كرده بود . صدايش هر دم آهسته تر و نامفهوم تر مي شد . رحمان آه بلندي كشيد . خطر رفع شده بود .
ــ ببين ، پرويز ! من دكتر نمي خواهم ، فقط امروز نمي دانم چرا اينجور شد ، باور كن … من بي خود او را … ولي ديگر اينطور پيش نمي آيد ، هواي صبح اين جورم كرد .
پرويزخان گفت :
ــ خيلي خوب ، خيلي خوب ، ولي لااقل قرص هايت را بخور ، آنها كه آرام بخش هستند .
ــ آها ! راست مي گوئي ، الان مي خورم . الان يك جعبه اش را مي خورم .
ــ بعد هم نمي روي اداره ، برايت لازم است . امروز را مي رويم عشق . اگر خواستي دختربازي مي كنيم . من چندتائي سراغ دارم كه مدرسه مي روند . تو را به شان معرفي مي كنم . نمي خواهي … دانشگاهي هم هست ، با هم مي رويم پارتي ، رقص مي كنيم ، مشروب فرنگي مي خوريم …
ــ ولي من رقص بلد نيستم …
ــ آه ، مهم نيست ، ياد مي گيري . راه حل همين است . كاري است كه امروز همه مي كنند ، بي دردسرتر و آسان تر از هر كاري است . اگر نكني از كيسه ات در رفته است و تازه … اين جور پارتي ها براي آرامش خيالت هم خوب است .
رحمان گوشه اي روي قالي و با لباس دراز كشيده بود . كم كم داشت اشك مي ريخت و رنگش دم به دم تغيير مي كرد و گوشه هاي لبش تكان مي خورد . از يك جعبه ي بزرگ ، آهسته آهسته قرص هائي سه رنگ بيرون مي آورد و به دهان مي گذاشت و قورت مي داد :
ــ شايد … حق با تو باشد … اما من … من نمي توانم …


پرويزخان جعبه ي قرص را برداشت و نگاه كرد ــ داروي سحرآميز آرامبخش و ضداضطراب و … پرويزخان شانه هايش را بالا انداخت .
مگر فقط خداوند بتواند به او آرامش عطا كند !

-------------------------------------



* مي خواهد بگويد : « لطفاْ به او چپ چپ نگاه نكن »
** مقصودش اين است كه « او سر خر است »

پايان/

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:01

سنگر و قمقمه هاي خالي ـ ۱
بهرام صادقي


1
شناسنامه ي اول :

آقاي « كمبوجيه » داراي نام خانوادگي… فرزند … در تاريخ هيجدهم ماه دي سال 1290 شمسي در شهر … متولد شده است . ( در جاهائي كه نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ايشان را نوشته اند متأسفانه ساليان بعد ، به عمد يا به سهو ، مهر اداره ي قند و شكر را نيز كوبيده اند يا به عنوان ديگر جلو هر كدام از آنها مي توان نوشت لايقرء است . ) در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است … آقاي كمبوجيه ساكن تهران است .

2

يك روز از زندگاني آقاي كمبوجيه :
باز هم مثل هميشه … اما نه ، ممكن است پيش خودتان بگوئيد : « چرا باز هم مثل هميشه ؟ چرا باز هم مثل هميشه مي خواهند با گفتن چند چيز كلي جزئيات گفتني را ناگفته بگذارند ؟ » براي اينكه چنين نگوئيد من هم سعي خواهم كرد كه بيدار شدن آقاي كمبوجيه را درست و حسابي برايتان شرح بدهم . حالا شما هم درست و حسابي گوش كنيد :
در يك صبح فرح انگيز بهاري كه گنجشك ها با گنجشك ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها با ماهي ها قول و قرار مي گذاشتند و پسرها خواب دخترها را مي ديدند و دخترها خواب پسرها را ، آقاي كمبوجيه در تختخواب سفري پر سر و صدايش غلتي زد ، و از اين دنده به آن دنده شد … و چشم هاي نازنينش را باز كرد … يعني به همين سر و سادگي بيدار شد . مدتي سقف اتاق را نگاه كرد و مدتي هم گذشت تا فهميد كه اين كار نتيجه اي ندارد . بعد رويش را به طرف پنجره برگرداند و آفتاب را كه شاعرانه لبخند مي زد ديد ، اما حتي خودش هم نفهميد كه چرا از خنده ي آفتاب دلگير شده . بنابراين سرش را زير لحاف برد و گفت : « حالا كه اينطور است فكر مي كنيم .» يكي دو دقيقه گذشت و هيچ فكري به خاطرش نرسيد . پيش خودش گفت : « چطور است درباره ي ستاره هاي ثابت و سيار فكر كنم ؟ » و جواب داد : « خيلي خوب است .» و بعد اين مذاكره ي كوتاه در مغزش روي داد :
ــ ستاره هاي ثابت و سيار ؟
ــ بله …
ــ بله البته ، بعضي ستاره ها ثابتند يعني از جايشان تكان نمي خورند و بعضي ستاره ها هم سيارند يعني از جايشان تكان مي خورند .
باز يكي دو دقيقه ي ديگر گذشت و آقاي كمبوجيه همچنان تلاش مي كرد كه چيزي پيدا كند كه بتواند او را به فكر كردن وادارد : « آه جستم ! درباره ي خدا فكر مي كنم .» فكر كرد : « خدا … خيلي خوب ، خدا ، خدا بزرگ است … البته ، و عده اي معتقدند كه به جاي خدا بايد گفت طبيعت . خيلي خوب ، گفتيم طبيعت … »
در زير لحاف ، در يك صبح بهاري و در مغز آقاي كمبوجيه باز مذاكره شروع شد :
ــ آقاي كمبوجيه ، عقيده ي شما درباره ي … درباره ي…
ــ كشتي هاي اقيانوس پيما ؟
ــ آفرين ! آه ، آفرين ! درباره ي كشتي هاي اقيانوس پيما چيست ؟
مدتي به سكوت گذشت و در مغز آقاي كمبوجيه ، تنها صداي تيك تاك ساعت طنين مي افكند . معلوم بود كه جواب ، سنجيده و از روي كمال بي طرفي خواهد بود ، چون آقاي كمبوجيه به دقت فكر مي كرد . خوشبختانه مذاكره ادامه يافت :
ــ در اين باره من هيچ عقيده ي خاصي ندارم .
بار ديگر بن بست با تمام سياهي و وحشتش از دور نمودار شد ــ بن بست مذاكرات ــ و آقاي كمبوجيه در زير لحاف به خودش فشار مي آورد و مثل غريق نوميدي كه دست هايش را به هر طرف تكان مي دهد تا مگر به تخته پاره اي برخورد كند از اين شاخه به آن شاخه مي جست ، دنبال موضوع ها مي دويد و دستش را ، گاه با خشونت و سرعت ، و گاه به نرمي و آرامي ، به جلو مي برد كه فكر را محكم بگيرد و نگذارد فرار كند . بالاخره توفيق ، گرچه نسبي بود ، نصيبش شد :
ــ درباره ي عشق فكر مي كنم .
ــ درباره ي عشق فكر مي كني ؟
ــ درباره ي عشق فكر مي كند !
آقاي كمبوجيه از وحشت نزديك بود فرياد بكشد . در مغزش از هرگوشه كسي يكي از زمان هاي گوناگون عشق ورزيدن را صرف مي كرد :
« كمبوجيه عشقبازي مي كند ! كمبوجيه عشقبازي نكرده است ! كمبوجيه ، عشقبازي مي كني ؟ »
آقاي كمبوجيه مصمم شد كه به اين شلوغي خاتمه بدهد . با لحن محكمي ، كه نشانه ي اراده ي خلل ناپذير است ، در مغزش بانگ زد :
ــ بله ، عشقبازي مي كنم !
ــ چطور مثلاْ ، نه ، حالا خودمانيم ، عقل به ما داده اند كه بفهميم . خودت قضاوت كن ، براي اينكه قضاوت خودت اشتباه درنخواهد آمد … مثلاْ زير لحاف عشقبازي مي كني ؟
ــ مسلم است كه كسي زير لحاف عشقبازي نمي كند . يعني در مراحل اول ، عشق از زير بوته هاي گل شروع مي شود و البته بعد به زير لحاف ختم مي شود .
ــ آه كمبوجيه !…
ــ بله ، آه كمبوجيه !… زمستان بود . چه زمستان سختي بود . اين قصه مال چندين سال پيش است ، چندين سال پيش كه من نوجوان بودم و تازه معني زيبائي ها را مي فهميدم … آن وقت ، آن شب كه باران مي آمد و ما براي اينكه حوصله مان سر نرود به خانه ي آنها رفتيم ، من براي اولين بار « او » را ديدم …
ــ چه عشق آتشيني بود كه سرانجامش معلوم نشد …
ــ درست و حسابي يك تراژدي بود .
ــ آه ، چه اغراقي ! كمدي بود .
آقاي كمبوجيه چنان به تخت فشار آورد كه ناله ي تمام فنرها بلند شد .
ــ نه ، كمدي نبود ! نبود ! نبود !
اكنون باز از توي تمام حجره ها و پشت تمام دريچه هاي مغزش آدم هاي نامرئي فرياد مي زدند : « نبود ! نبود ! » و آقاي كمبوجيه چنان دندان هايش را به هم فشرد كه رشته ي فكرش ناگهان قطع شد . سكوت روز بهار را تنها صداي ساعت درهم مي شكست و در زير لحاف چيزي تكان مي خورد . روي قرائن و امارات هر كس حق دارد كه خيال كند آن چيز آقاي كمبوجيه بود ، اما من ترجيح مي دهم كه بگويم :
نه ، دوستان محترم ! اين ، درون آقاي كمبوجيه بود كه ، منقلب و ناراحت ، موضوع تازه اي را براي فكر كردن مي جست ، يا بهتر بگوئيم حتي اين ، درون آقاي كمبوجيه هم نبود ، نياز فكر كردن بود . اگر بتوان گفت . نياز فكر كردن بود براي زندگي كردن . و اتفاقاْ اينجا هم يكي از جمله جاهائي است كه هر چيز را مي توان وارونه كرد بي آنكه در وضع تغييري بدهد . مثلاْ حق داريم بگوئيم : چيزي كه در زير لحاف مي جنبيد نياز زندگي كردن بود براي فكر كردن .
هر چه بود نمي توان بيش از اين مته به خشخاش گذاشت . چون اگر چنين كنيم گناهمان با گناه كشيشاني كه ، در كشاكش جنگ خانمانسوز دوست و دشمن ، درباره ي تعداد فرشتگان و نوك سوزن بحث مي كردند مشابه خواهد بود ( چيزي كه از وطن پرستي به دور است ) و به علاوه از تماشاي شكست يا فتح آقاي كمبوجيه هم محروم خواهيم ماند . خوشبختانه آقاي كمبوجيه با پيروزي كامل باز شروع كرده بود به فكر كردن :
ــ خب ، آخرين مطلبي كه درباره ي آن فكر مي كردم چه بود ؟ تيك تاك ساعت ؟ نه ، گمان نمي كنم . اصلاْ چرا به ياد تيك تاك ساعت افتادم ؟ پس درباره ي خدا بود … خدا بزرگ بود و بعضي هم دلشان مي خواست بگويند طبيعت . نه اين هم نبود . بعضي ستاره ها ثابتند و بعضي حركت مي كنند … البته شك نيست ، كما اينكه چند ستاره هم هستند كه تندتر از همه حركت مي كنند و به آنها شهاب مي گويند . پس چه بود ؟ اي خداي بزرگ ! درباره ي كشتي ها هم كه من عقيده ي مخصوصي ندارم ، يعني اصلاْ عقيده اي ندارم ، براي اينكه واقعاْ مضحك است كسي كه كارش … كارش چيست ؟
ــ خوردن و خوابيدن و به فكر زندگي نبودن .
ــ راستي اين هم مسأله اي است كه آيا آدم بايد هميشه و در همه حال دنبال كار كردن برود يا نه … يعني مثل من به يك زندگي ابتدائي اكتفا بكند يا به همه كار دست بزند ، پول هايش را جمع كند و خانه هاي كوچك و بزرگ بخرد ؟ بايد درست و حسابي سر فرصت فكرش را كرد . اما من از اين زندگي متنفرم … متنفرم ؟ بله كاملاْ ، دلم مي خواهد همانطور كه رفيقم مي گفت زندگي بكنم ، آن هم نه مثل او در عالم خيال ، بلكه در همين دنياي واقعي : يك گوشه ي دورافتاده ، كنار يك رود آرام كه زمستان ها خشك باشد و تابستان ها پر آب . اين را زودتر بگويم : در يك شهرستان درجه اول ــ از اين همه سر و صدا ديوانه شده ام ــ خانه اي بسازم مطابق ميل خودم با چند تا باغچه كه در آنها گل و گياه بكارم و صبح آبشان بدهم و مواظبشان باشم . بعد اين خانه يك اتاق داشته باشد خيلي بزرگ ــ آخر من از اين اتاق هاي قوطي كبريتي به تنگ آمده ام ــ آفتاب گير . دور تا دور اين اتاق را قفسه بگذارم و كتاب هاي نو در آنها بچينم ، كف اتاق را با يك قالي قشنگ فرش كنم ، گوشه و كنار چند تا مخده بگذارم ؛ بعد وقتي زمستان مي آيد بخاري را روشن كنم ، تمام پرده ها را بيندازم ( اما باز هم از پشت شيشه ها بتوانم برف ها را كه يواش يواش به زمين مي ريزند ببينم ) ، چند تا رفيق داشته باشم ، هر ماه يكي از آنها بيايد به سراغم . با هم بنشينيم توي اتاق ، از صبح شروع كنيم يك منقل جلومان باشد پر از آتش هاي پشت گلي ، يا سينه كفتري ، فرق نمي كند . ولي آنقدر حساس كه اگر خواستيم به اشان فوت بكنيم يك پرده ي نازك خاكستر رويشان بنشيند ، يكي دو قوري آب جوش براي اينكه چاي هميشه آماده باشد ، استكان ها همه شسته ، آنقدر شسته كه برق بزنند ، آن وقت از توي گنجه كه زياد هم دور نگذاشته باشند ــ همان دم دست كه آدم ديگر بلند نشود ــ شيشه عرق را دربياوريم ، سر وافور را به شانه ي منقل تكيه بدهيم و تا غروب گل بگوئيم و گل بشنويم ، همه اش حرف بزنيم ، هر چه دلمان مي خواهد بگوئيم ، گاهي يك كتاب دربياوريم ( اين زحمت را ديگر آن رفيقي كه مصاحب يك ماهه است بايد بكشد ، چون من در آن موقع حال تكان خوردن هم نخواهم داشت ) و نرم نرمك بخوانيم ، زمستان را همين طور بگذرانيم تا بهار بيايد . وقتي كه بهار شد پرده ها را پس بزنيم كه شكوفه ها توي اتاق را ببينند ، چرا من به خودم زحمت بدهم كه شكوفه ها را ببينم ؟ يخچال را كم كم دم دست بگذاريم و باز هم …
نكته اينجاست كه چون آقاي كمبوجيه به اينجا رسيد ديگر فكر امانش نمي داد . اكنون صحنه كاملاْ عوض شده بود و آقاي كمبوجيه در زير لحاف سنگين ( تازه داشت متوجه مي شد كه چه لحاف سنگيني است ) مي لوليد و در جستجوي راهي بود كه شايد بتواند از دست اين همه فكرهاي رنگارنگ فرار كند . نيم خيز شد و سرش را از زير لحاف بيرون آورد و نزديك بود خودش را از تختخواب به زمين بيندازد ، اما فكر با چنان سرعت و قوتي بر سرش كوفت كه لحظه اي بعد ، در سنگر نرم و راحتش ، آرام و بي حركت دراز كشيده بود و همه جايش را لحاف مي پوشاند . باز هم مثل هميشه … ( آه باز هم مثل هميشه فراموش كردم . بگذريم .) تيك تاك ساعت بود كه سكوت را آهسته مي تراشيد و هر كس حق دارد كه خيال كند آقاي كمبوجيه ، خداي ناكرده ، به مرگ ناگهاني درگذشت و يا خوابش برد . اما من معتقدم كه شاعرانه تر سخن بگوئيم ، مثلاْ : « آقاي كمبوجيه ، در سنگر تسليم شد . خوشبختانه قمقمه ي او كاملاْ خالي بود و دشمن نتوانست به غنيمت ــ مقصود آب است ــ دست يابد .» اما حق با شما است ، گزارش رسمي را نمي توان سخن شاعرانه خواند ، بهتر است بگوئيم : « آقاي كمبوجيه با خيالي دلنشين هم بستر شد » و پس از اينكه او را بوسيد از روي تختخوابش برخاست . بيرون اتاق ، يك پسربچه ي زيبا انتظارش را مي كشيد . پسربچه كه چهارده سالش تمام نشده بود لباسي پوشيده بود كه او را زيباتر از هميشه نشان مي داد ــ مثل اينكه از اعماق قرون گذشته بيرون آمده است ــ و عرق چين زردوزي شده اي را كه كج روي سرش گذاشته بود با دست نوازش مي كرد . آقاي كمبوجيه وقتي به او رسيد ايستاد ، دستش را زير چانه ي او گذاشت و سرش را بلند كرد . پسربچه از شرم گلگون شد و لبخند زد . متأسفانه وقتي لبخند زد كه درِ خانه ي بزرگي را كه كنار رودخانه بنا شده بود زدند و آقاي كمبوجيه مجبور شد به او اجازه بدهد كه برود در را باز كند . همانطور كه من و شما نمي توانيم حدس بزنيم چه كسي بود كه به ديدار آقاي كمبوجيه آمده بود ، خود آقاي كمبوجيه هم در زير لحاف سنگين هر چه مي كوشيد به ياد نمي آورد كه تازه وارد را كجا ديده است . به هر حال به طرف او رفت :

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:02

ــ بله ، حضرت آقا ! چه فرمايشي داشتيد ؟
ــ جنابعالي آقاي كمبوجيه … ( مهر اداره ي قند و شكر روي آن خورده است ) نيستيد ؟
ــ چرا ، البته خودم هستم .
ــ اوه ، مهربان ترين مهربانان و عجيب ترين دوستان ! من يكي از ياران تو هستم كه نوبتم رسيده است .
آقاي كمبوجيه صلاح در آن ديد كه جدي باشد :
ــ دوستي كه بايد يك ماه جاري را با من بگذراند هم اكنون در اتاق وافور مي كشد ، بنابراين شما به رسميت شناخته نمي شويد .
تازه وارد ، هنوز مداركش را ارائه نداده بود كه آقاي كمبوجيه فرياد كشيد :
ــ بچه ، او را بيرون كن !
به يكباره از درهاي مرئي و نامرئي خانه هزاران پسربچه ي زيبا ، بعضي مثل پنجه ي آفتاب و بعضي مثل قرص قمر ، با عرقچين هاي زردوزي شده و تنبان هاي گشاد ، و يا با شلوارهاي گلف و پيراهن هاي كاوبوي و سرانگشت هاي عناب رنگ ، بيرون جستند و دوست از راه رسيده را كه هاج و واج مانده بود به خفت و خواري تمام به رودخانه پرتاب كردند .
اكنون وقت آن است كه هر كس به اشتباهش اعتراف كند ، چه آن كه آقاي كمبوجيه را مرده مي پنداشت و چه آن كه فكر مي كرد خوابيده است و حتي من كه گزارش غيرواقع دادم و شعر بي معني سرودم . حقيقت امر اين است كه در اين مدت آقاي كمبوجيه تسليم نشده بود ، بلكه با يك حيله ي جنگي ( خود را به خواب زدن يا عاميانه تر خود را به موش مردگي زدن ) مي خواست حريف را به زانو درآورد . حريف او ( فكر ، فكري نافذ كه مثل سيل سوراخ كننده بود ) اكنون داشت قد خم مي كرد تا به زانو دربيايد و آقاي كمبوجيه از روي خوشدلي فطري خواست در اين دقايق آخر به ملايمت با او رفتار كند .
ــ راستي خيلي مضحك بود . تازه حالا يارو را شناختم . حيواني راست مي گفت كه از دوستان ثابت قدم من است . حالا چه كار بايد كرد ؟ مسلماْ وقتي كه خانه را ساختم و دم و دستگاه را به راه انداختم به جبران اين بي احترامي ، اولين ماه را با او خواهم گذراند …
ــ اما فكرش را بكن ، بهتر نيست يك زن بگيري كه شب برايت آبگوشت بپزد و روز سيب زميني و هويج سرخ كند كه بيش از اين معده ي بيچاره ات را با كالباس و نان سفيد به جنگ وا نداري ؟ هر روز لباس هايت را بشويد و اتو بزند ، برايت بچه بياورد مثل هلو ، اسمش را بگذاري ، اسمش را بگذاري … مثلاْ يك زهرماري اسمش را بگذاري كه وارث نام تو باشد و يادت را در جامعه جاويد نگاه دارد ؟ بعد هر سال يكي به جمع وارثان اضافه بكني ، مثل دانه ي تسبيح ، آنقدر زياد كه سر سفره جاي خودت نباشد ، هي وق بزنند و از هم بقاپند و از هر طرف آنقدر مهارت را بكشند كه به فكر هيچ چيز نيفتي ؟ به جاي ترياك و عرق و رفيقان يك ماهه ، خودت را با زن و بچه ها و ديزي آبگوشت و قرض هاي اول ماهت تخدير كني ؟
زنگ ساعت بود يا بلاي آسماني يا موهبت الهي ، هرچه بود چرت آقاي كمبوجيه را چنان پاره كرد كه به سرعت بلند شد و روي تختخوابش نشست . ساعت شماطه دار همچنان زنگ مي زد و آقاي كمبوجيه به ياد آورد كه از روي فراموشي تكمه ي زنگ را آزاد گذاشته است . به تدريج دورنماي وحشتناكي در جلو چشمانش پديدار مي شد : بلند شدن ، دست و رو شستن ، به مستراح رفتن ، توي خيابان ولو شدن و صبحانه و ناهار را يكجا به اسم عصرانه خوردن .
به ملايمت و آرامي بار ديگر در تختخوابش دراز شد ، منتهي دستش را هم دراز كرد و از زير تخت ظرفي برداشت و زير لحاف برد و پس از مدتي بيرون آورد و گذاشت سرجايش و با خوشحالي گفت :
ــ اين از اين يكي .
بعد از آن باز دستش را دراز كرد و از روي سربخاري سفره اي را برداشت ، روي شكمش پهن كرد و بنا كرد به خوردن ( متأسفانه به علت اينكه اتاق به تدريج تاريك مي شد معلوم نبود كه آقاي كمبوجيه چه مي خورد ).
در يك روز فرح انگيز بهاري ، كلاغ ها عشقبازي مي كردند و ماهي ها از هم جدا مي شدند و آقاي كمبوجيه با چشم هاي باز بادكرده فكر مي كرد :
ــ باز هم رحمت به روزهايي كه اداره داريم . روزهاي تعطيل همه اش همين جور مي گذرد . واضح است … منتهي من آخرين بار راجع به چه فكر مي كردم ؟ آهان ، تازه يادم آمد : فرق كمدي و تراژدي … صحيح ، تراژدي آن است كه يك نفر را بكشند ، آن يك نفر هم بايد عاشق باشد و كمدي آن است كه خانواده ي عروس دخترشان را به مرد عاشق كه به خواستگاري آمده است ندهند . بنابراين عشق آن سال زمستان من چه بود ؟ چون مرا نكشتند تراژدي نبود و چون من اصولاْ به خواستگاري هم نرفتم كه معلوم شود خانواده ي عروس موافقند يا مخالف ، پس كمدي هم نمي تواند باشد … شايد بتوان گفت …
ــ شايد ندارد ، به يقين مي توان گفت كه مضحك بود .


3
شناسنامه ي دوم :

دوشيزه « سكينه » ، داراي نام خانوادگي ( مهر اداره ي قند و شكر ) فرزند ( مهر اداره ي قند و شكر ) در تاريخ نوزدهم ماه بهمن سال 1300 شمسي در شهر ( مهر اداره ي قند و شكر ) متولد شده است . در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است . دوشيزه سكينه ساكن يكي از شهرستان ها است .


4

يك شب از زندگاني دوشيزه سكينه :
ساعت 7 ــ دوشيزه سكينه با اوقات تلخ از جلو آينه بلند شد و همانطور كه روبان هايش را در دست داشت به طرف مادرش رفت . مادرش خدابيامرز ( به مناسبت اينكه اخيراْ ممكن است مرحوم شده باشد ) از زير عينك به او نگاهي كرد و به تدريج صورتش به شكل يك علامت سؤال چروكيده درآمد . دوشيزه سكينه لب هايش را غنچه ي نيمه شكفته كرد و با صداي بلند به سؤال مادرش جواب داد :
ــ مامان ، من از غروب تا حالا به خودم اذيت مي كنم كه فرم موهاي سرم كاملاْ دم اسبي بشود . اما هر دفعه ، نه اينكه دست تنها هستم و گره اش را شل مي زنم ؟ به جاي اينكه مثل دم اسب هاي چموش سر به هوا بايستد درست مثل اسب هاي از جنگ برگشته پخش و پلا مي شود . حالا مي خواهم كه شما در اين كار كمكم كنيد .
چروك هاي صورت مادر دوشيزه سكينه به تدريج باز شد و اين بار به صورت يك علامت تعجب درآمد . خودش گفت :
ــ چي گفتي ، مادر ؟
دوشيزه سكينه براي مادر گوش سنگينش بار ديگر آنچه را كه گفته بود تكرار كرد . اما خيال نكنيد كه قضيه به همين آساني خاتمه يافت . تازه ساعت هفت و نيم بود كه پيرزن خداشناس حرف دخترش را فهميد و مراسم بستن گره و بقيه ي آن تا ساعت هشت ادامه داشت .
ساعت 8 ــ دوشيزه سكينه با موهاي دم اسبي سر به هوا ، در حاليكه تا حد امكان مي كوشيد سرش را تكان ندهد ، روي يك صندلي لهستاني نشست و مجله ي « بانوان آينده » را در دو دست گرفت و آن را به محاذات سرش بالا برد تا مطالعه كند . اما چون حوصله ي اين كار را نداشت ( چند روز پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : من براي مطالعه ساخته نشده ام ) بنا كرد آن را ورق زدن . جسته گريخته از هر صفحه چيزي مي خواند :
پيام واعظ شهير به بانوان آينده ي ايراني : آري ، خواتين ، اين گل هاي سرسبد اجتماع ، كه … كه دامن هاي كوتاه و لباس هاي تنگ مي پوشند نبايد انتظار داشته باشند كه اندامشان به خوبي رشد كند … و گرنه « رابرت » مي دانست كه او ساليان دراز در رشته ي زيبائي اندام كار كرده است … عدم توفيق او بسته به همين امر بود ، يعني به جاي اينكه كتاب هاي مرا كه پنديات لازمه در لباس صنايع ظريفه است بخواند به قرائت كتب ضاله مشغول شده بود و روي همين اصل بيچاره عمرش را به شما داد …
آري اي دختران زيباروي
تا كي آخر غمين ز حسرت شوي
« يا بزرگي و عز و نعمت و جاه
يا چو مردانت مرگ روياروي »
ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:03

سنگر و قمقمه‌هاي خالي ـ ۲بهرام صادقي


… علت اينكه من در اين مسابقه شركت كرده و عكس خود را فرستاده و مقاله نوشته ام آن است كه به تمام ملل دنيا بفهمانم كه در سايه ي تحولات روزافزون ، ما بانوان ايراني هم از چادر و چاقچورهاي قديمي به درآمده و براي خود روزنامه و كانون و بنگاه و تشكيلات و مطبوعات درست كرده و دست به دست ساير فنومن هاي اجتماعي از قبيل مردان و كودكان و جوانان و نيروهاي صنعتي و انتظامي داده ، خودمان و ارابه ي تاريخ را به جلو سوق مي دهيم و حاضريم حتي قطرات خون خود را در اين راه بر زمين بريزيم … آفرين ! دوشيزه ي عزيز ، خوشوقتيم كه نصايح خواهرانه ي ما كه مرتباْ در صفحه ي « جواب به شما » چاپ مي شود چنان مؤثر واقع شده كه از اين عادت غيرواجب دست كشيده ايد … وگرنه به شما همان مي رسيد كه به آن مارگرت ستاره ي مشهور سينما رسيد . تا آنجا كه وقتي لازم بود ديگر خوني نداشت كه بر زمين بريزد .
دوشيزه سكينه مطالعه ي خود را تا ساعت 9 به همين ترتيب ادامه داد .
ساعت 9 ــ باز هم مثل هميشه ( … اما با قيد احتياط ) دوشيزه سكينه در را به روي ابوي باز كرد . ( مدت ها پيش در دفتر خاطراتش نوشته بود : « براي چه من به مادرم كه روزها و شب ها مرا پرورانده و از خون جگر و اشك چشم برايم مايه گذاشته است بگويم والده ! چرا من اينقدر با كسي كه به من محبت و صميميت داشته است رسمي رفتار كنم ؟ نه ! من يك دختر احساساتي هستم كه نمي توانم بر خلاف نداي قلبم رفتار كنم . من او را مامان صدا خواهم زد . در مورد پدرم برعكس است ، او كسي است كه من بايد تا مي توانم احترامش را هرچه بيشتر رعايت كنم . آري اول احترام و بعد محبت . لذا چقدر زشت و بي ادبانه و ناهنجار خواهد بود كه او را پدر بنامم . تنها با گفتن ابوي است كه مي توانم مراتب احترامم را نسبت به او كه در حقيقت دومين به وجود آورنده ي من است ثابت و مبرهن كنم. » )
وقتي ابوي و مامان و دوشيزه سكينه بر سر سفره ي شام ( خوشبختانه چون برق پس از خاموشي اوائل شب ، آمده بود همه جا نيمه روشن بود و معلوم بود كه اين خانواده ي خوشبخت نان و آبگوشت كله ي گوسفند مي خورند .) نشستند با صحبت هاي جدي كه هر شب تكرار مي شد و به مناسبت سنگيني گوش مامان و لكنت زبان ابوي و ايرادهاي بني اسرائيلي دوشيزه ، بيش از آنچه كه بايد وقت مي گرفت ، شروع شد :
ــ ابوي ، من ديگر طاقت تحمل اين محيط خراب را ندارم . آخر تا كي بايد آدم از هر طرف ناملايمات ببيند و دم نزند ؟ من ديگر نمي توانم شاهد اين همه فساد و ظلم باشم . دروغگوئي و ستمگري و بي اعتنائي به قوانين جاري مملكت هر ايراني نيك سيرتي را به ستوه آورده است . شما خودتان فكر بكنيد كه علاوه بر اينها من يكي از دوشيزگان اين مملكت هستم ، جنساْ زن آفريده شده ام . البته نمي خواهم بر خلاف تمايلات قلبي خودم مقام خود را بالا ببرم و بگويم بيش از ديگران حساس مي باشم ، نه ، فعلاْ اين قسمت را مسكوت عنه مي گذارم . جان كلام من اينجاست كه من مي خواهم با مردان حقوق مساوي داشته باشم ، احترامم محفوظ باشد ، حق تعليم و تربيت داشته باشم و حتي براي تماشا هم كه شده سري به پارلمان بزنم و بتوانم استعدادهاي نهفته ام را كه اكنون در گوشه و كنار وجودم پلاسيده شده اند به منصه ي ظهور درآورم و آنها را در دسترس همگان قرار دهم . تمام اين ملاحظات مرا بر آن داشته است كه از مدتي پيش به شما پيشنهاد كنم مرا به خارجه بفرستيد و امشب هم مصراْ تقاضاي خود را تجديد مي كنم و اميدوارم به آن بذل توجه بيشتري بكنيد .
ــ ابوي ( ادب از نسل جديد به نسل قديم هم سرايت كرده بود ، به نحوي كه مامان به خود اجازه نمي داد مثل سابق شوهرش را « مردكه » خطاب كند ) ، دخترم چه مي گفت ؟
ضمن تغذيه ي همگاني ، دوشيزه سكينه و ابوي با حوصله و كوشش سعي كردند مطالبي را كه گفته شده بود به مامان بفهمانند . پس از اينكه فارغ شدند ، ابوي چنين گفت :
ــ دخترم … براي بنده … سعادتي بالاتر از اين نيست كه يگانه ثمره ي شب … شب زفافم را براي ادامه ي تحصيلات … و دوري از نا … ناملايمات به خارجه … جه بفرستم ، اما آن وقت با دل خود دل والده … والده … والده ات ( ملاحظه مي فرمائيد كه ادب همگاني شده بود ) چه كنم ؟ ما نمي توانيم فراق تو را تحمل كنيم . آيا نمي شود در پيشنهاد خود تجديدنظر بكني و براي تكميل تحصيلات عاليه به تهران بروي … بروي … بروي ؟ و به همان تماشاي پارلمان قناعت كني ؟ درست است كه روح حساس … و فكر بلند تو … در آنجا هم آزرده مي شود ، اما چه بايد كرد ؟ وطن ما بايد به دست تو و من و والده … والده … والده و امثال ما و كودكان تو ( انشاءالله ) آباد شود . هيچ وقت خارجي دلش براي ما نمي سوزد . وانگهي ، تو اگر نتواني در مملكت خودت كاري بكني در خارجه هم به طريق اولي كاري از پيش … از پيش … از پيش …
چون بيم سكته مي رفت مذاكره قطع شد . اما مامان سرش را فيلسوفانه تكان مي داد و با وجودي كه هيچ نمي شنيد معلوم نيست چرا باز هم مثل هميشه خيال كرد كه ابوي با مسافرت دوشيزه سكينه به خارج موافقت كرده است . اين است كه خنديد و گفت :
ــ سكي جون ( علامت اين بود كه مامان نهايت حسن نيت را به كار برده است ) ، حالا انشاءالله رحمان چه وقت مي روي ؟
پس از مدتي كه با او سر و كله زدند تا حاليش كنند كه هنوز موافقتي به عمل نيامده است ، باز هم بحث هاي جدي بي نتيجه تا ساعت يازده ادامه يافت . تنها نتيجه اي كه امشب به دست آمد اين بود كه دوشيزه سكينه راه زندگيش را تغيير داد ، و به جاي تكميل معلومات خياطي قصد كرد كه در رشته ي خانه داري به مطالعات خود ادامه بدهد .
ساعت 5/11 ــ خواب . دوشيزه سكينه مطلقاْ به خيالات شيطاني از قبيل هماغوشي با مردان ، شوهر كردن و خيالات روحاني ، مثل بچه دار شدن ، اهل زندگي زناشوئي بودن ، شكم باردار ، لالائي و جز اينها ، اجازه نمي داد در مغزش راه پيدا كنند و شايد به همين علت بود كه هر شب قرص خواب آور استعمال مي كرد .
ساعت 4 بعد از نيمه شب ــ دوشيزه سكينه به قضاي حاجت رفت و پس از برگشتن قرص ديگري خورد و پس از آن تا صبح خواب بود .


5

چند جمله ي احساساتي :
مدت ها گذشت . سالياني پس از آنكه اين دو شناسنامه را بررسي كرديم ، به شناسنامه ي ديگري برخورديم كه پرده از راز مهمي برداشت و به علاوه نشان داد كه بر خلاف آنچه شايع است دستگاه هاي ما ، و به خصوص دستگاه آمار متولدان ، بسيار خوب كار مي كند چون در شناسنامه ي اخير ديگر خبري از مهر اداره ي قند و شكر نبود .


6
شناسنامه ي سوم :

آقاي « ارسطو » داراي نام خانوادگي « زنجبيليان » فرزند « كمبوجيه » و « سكينه خانم » در تاريخ بيستم ماه اسفند سال 1335 شمسي در شهر ري متولد شده است . ( در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزي نوشته نشده است .)


7

يك روز و يك شب از زندگي آقاي ارسطو :
وقايعي را كه در يك شبانه روز براي آقاي ارسطوي شيرخوار اتفاق مي افتد به انضمام وقايعي كه احتمال دارد اتفاق بيفتد مي توان در چند كلمه خلاصه كرد ( خواب ها ، گريه ها ، فكرها ) ، اما چه گناه بزرگي است اگر بخواهيم تنهائي بزرگ او را هم سرسري بگيريم و تنها به آن اشاره اي بكنيم ( مثنوي هفتاد من كاغذ شود ) … يك سال پيش كه ارسطو به دنيا آمد تنها نبود : با همسفري به سير و سياحت اين دنياي فاني آمده بود ، با برادري شبيه خودش كه يكي دو ماه بعد ، در شب نشيني خانوادگي كه فقط در چنين مواقعي تشكيل مي يافت ، اسمش را « اشكبوس » گذاشتند ، اشكبوس و ارسطو … از آن پس اين دو يار همدل كه گرچه در قنداق هاي جداگانه پيچيده شده بودند اما دل و جانشان متحد بود ، با هم گريه كردند و جيغ كشيدند و به خواب رفتند و با هم بيدار شدند و زندگي را لمس كردند . اما چه مي توان كرد كه كار روزگار هميشه جدائي افكندن است : هفته ي پيش اشكبوس مهربان بي هيچگونه مقدمه اي وفات يافت . مرگ جانسوزش آنقدر ناگهاني و مرموز بود كه از هر سو عقايد موافق و مخالف را برانگيخت و هر مقام ذي صلاحيتي آن را به نحوي توجيه كرد . پزشك قانوني در گواهي خود با ترديد چنين نوشت : « گواهي مي شود كه آقاي اشكبوس ، يك ساله ، فرزند آقاي كمبوجيه ، به علت ضعف مزاج و بيماري داخلي فوت كرده است . با آنكه به خاك سپردن ايشان بلامانع است ، معهذا مي توان براي رفع هرگونه شبهه اي به كالبدشكافي اقدام كرد .» يك روزنامه ي عصر در ستون حوادث خود به اين ترتيب اين ضايعه را يادآور شد : « ديشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال ، كودك يك ساله اي ملقب به اشكبوس ، همانطور كه در بغل مادرش بوده است ناگهان خود را به ميان حوض آب پرتاب و در دم به هلاكت مي رسد . مقتضي است مادران …» در همان لحظات بحراني ، سكينه خانم دفتر خاطراتش را از چمداني كه يادگار دوران دوشيزگيش بود بيرون كشيد و در گوشه اي كه سفيد مانده بود نوشت : « آه … اين محيط نامساعد ، اين همه ناملايمات كه از در و ديوار مي بارد ، اين قوانين و مقررات غلط و اين آدم هاي كثيف و بي تربيت باعث شدند كه اشكبوس من براي فرار از آنها و دوري از مبتذلات و كثافات زندگي راه جهان ديگر را در پيش گيرد .» و يكي دو روز بعد كه امواج غم فرو نشست سطر ديگري به نوشته اش اضافه كرد : « آري … بايد همين فردا ، حتي اگر ممكن است همين الان ، لااقل ارسطو را نجات بدهم … بايد او را به خارجه بفرستم ، و خود به تماشاي موزه ها و تآترها و پارلمان بپردازم .»
در تمام اين مدت آقاي كمبوجيه ساكت بود و معلوم نبود در مغز فعالش چه مي گذرد . بالاخره در يك بعد از ظهر گرم مجال يافت كه درباره ي مرگ فرزند عزيزش ( كه از وارثان نامش بود ) فكر بكند و دست آخر در نيمه شب آن روز به اين نتيجه رسيد : « فرزند دلبند مرا عوامل مختلفي به ديار عدم فرستاد . او يك دقيقه استراحت نمي كرد . مجبور بود در تمام ساعات و دقايق عمر كوتاهش فعاليت كند و عرق بريزد ، او نمرد بلكه خودكشي كرد . او سنگر زندگي را تهي كرد در حاليكه من سال ها است با چند قمقمه ي خالي پوسيده ، مدام از اين گوشه به آن گوشه فرار مي كنم .»
تنها ارسطو است كه در اين ميان هنوز درباره ي مرگ اشكبوس ناكام عقيده ي مخصوصي ندارد و اگرچه ممكن است مردمي كه از دنياي او و وسعت ادراكش بي خبرند اين موضوع را به بلاهت يا صغر سن يا عدم احساس و عاطفه منسوب كنند ، اما حقيقت جز اين است . در ناصيه ي ارسطو آثار ذكاوت هويداست و به خوبي مي توان ديد كه صفات برجسته ي پدر و مادرش را در خود جمع كرده است . متأسفانه هنوز خيلي زود است كه آينده ي او را پيش بيني كنيم . آنچه اكنون وظيفه ي ماست اين است كه با او همدلي كنيم و در غم و رنجش شريك باشيم : غم و رنجِ در تنهائي فكر كردن ، در تنهائي خوابيدن و در تنهائي جيغ زدن .


پايان/

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:05

خواب خون
بهرام صادقي



و این را هم ناگفته نگذارم که ژ... عقیده داشت که عاقبت کوتاه ترین داستان دنیا را او خواهد نوشت. اگرچه اکنون درست به یاد نمی آورم که واقعاً مقصود خودش را چگونه بیان کرده بود و چه واژه هائی به کار برده بود، اما به صراحت باید بگویم که او در این خیال بود که کوتاه ترین داستان دنیا را بنویسد .

احمقانه است ؟ من صورت ژ را برای یک لحظه از پشت شیشه ي پنجره ي اتاقش که در طبقه ي سوم عمارت نوسازی قرار داشت دیدم ، با چشمهای ملتهبی که حتی اندکی به من خیره شد و دماغ و لبهایش که روی شیشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاریکی بیجان دم غروب طرح صورت و هیکل او از پشت پنجره مثل رؤیائی دور و محو شد .
شاید این طور باشد و من خودم که هستم ؟ من همیشه شام و ناهارم را در اتاق محقر و دانشجوئی ام می خورم و هر چند که رستوران های ارزان قیمت رو به روی دانشگاه غذاهای گرم و سرد مناسب دارد اما من ترجیح می دهم که مدتها دم دکان نانوائی کوچه مان بایستم و به زن ها و بچه ها نگاه کنم و به حرکات چست و چالاک شاطر و پادو و ترازودار خیره شوم . اما می دانید ؟ بیش از همه حالت آن مرد درازقد و لاغری توجهم را جلب می کند که همیشه ساکت و خاموش گوشه ای کز کرده است ، یا در تاریکی ها کنار تنور و یا پشت جوال های آرد و گندم و یا در دالان بی سرو تهی که در انتهای دکان دهان باز کرده است و معلوم نیست از کجا سردرمی آورد ــ مثل زخمی وسیع و بی خون است ــ و آن مرد درازقد گاهی بر آن می نشیند ، اما اغلب دور و بر تنور می پلکد و ادای کسی را در می آورد که می خواهد گرم بشود...
اما همیشه هم اینطور نیست که او را ببینم ، زیرا ناگهان غیبش میزند و یا جلو چشم ما با دو سه نفر ناشناس حرف می زند و بعد از نانوائی بیرون می آید و تا ته کوچه می رود و از آنجا به کوچه ي دست چپی می پیچد و این برای من از همه شگفت انگیزتر است که در روزهائی که به علت کنجکاوی شدید و وسوسه ای نامفهوم درس و ناهار و همه چیزم را رها کرده ام و منتظر او در گوشه ای ایستاده ام ، دیده ام که از کوچه ي دست راستی سردرآورده است و عجیب این است که این هردو کوچه بن بستند . بله ، واقعاً بن بستند .
تا اینکه یک روز ، و هنوز ژ را ندیده بودم ، ترازودار مرا تقریباً غافلگیر کرد . رو به روی او ایستاده بودم . « شما تنهائید ؟ خیلی جوان هستید …» ( پشت سر من پیرزنی می کوشید خودش را به جلو برساند .) و یا اینکه : « شما جوانید ؟ خیلی تنها هستید …» ترازودار گفت : « به نوبت است ، خانم … این آقا زودتر از شما آمده اند .» من گفتم که عیبی ندارد و عجله ای ندارم و پیرزن گویا تشکر کرد . حالا دیگر می توانستم به پیشخوان تکیه بدهم و با ترازوی زردرنگ بزرگ که آهسته بالا و پائین می رفت بازی کنم . « شما درس می خوانید درست است ؟ » چون نمی دانستم درست است یا نیست ساکت ماندم . « من هم تا شش ریاضی خوانده ام .» من بهت زده به ترازودار نگاه کردم ، تقریباً به طور غریزی حدس زده بودم که او انتظار چنین عکس العملی را دارد . اما او همچنان منتظر بود . « انگليسی هم بلدید ؟ » ــ « نه ، نه ، فرصت نداشتم درست یاد بگیرم ، اگر كار نمی کردم ...» من از روی رضایت آه کشیدم . « خیلی خوب ، همین است ، و الا تا بحال استخدام شده بودید .» و آن وقت ناگهان دکان خیلی شلوغ شد و من دیگر نتوانستم با ترازو بازی کنم و ترازودار گفت که اسمش محمود است و من گفتم متشکرم و همانطوری که یک دسته ي بزرگ نان میان من و او حائل می شد با انگشتش به ته دکان اشاره کرد و در میان همهمه ي مردم گویا گفت که می توانم بروم و از نزدیک او را به خوبی ببینم .
من بی صرافت نیمی از نانم را خورده بودم و وقتی درست به قیافه ي او دقیق شدم دیدم که چشم هایش مثل شیشه شفاف است و هردم به نقطه ای خیره می شود و قدش هم آنقدرها که گمان می کردم بلند نیست . روی یک بسته کتاب نشسته بود ، کیف پولش را باز کرده بود ، اسکناس هایش را با دقت می شمرد ، تا می کرد ، در آن می گذاشت و باز بیرون می آورد . لبخندش را نشناختم و ناگهان خمیرگیر دستش را در کیسه ي آرد فرو برد و بیرون آورد و مثل دیوانه ای به طرف من آمد . من عطسه کردم و طعم خمیر در دهانم بود و سرفه امانم نمی داد و موهایم سفید شده بود . ترازودار فریاد زد : « چه کار کردی ؟ » من نانم را مچاله کردم و به صورت خمیرگیر زدم و از دکان بیرون دویدم . پایم به بسته ي کتاب ها خورد و مرد بلندقد به زمین درغلتید و پول هایش درفضا می چرخید . بچه ها به دنبالم افتاده بودند …
پس از آن بار دیگر هم ژ را دیدم . اما چرا نپرسیدم ؟ من باید بدانم ، باید بدانم ، من باید از ترازودار بپرسم که چرا آن مرد بلندقد مرموز را به خود راه داده است . آه ، باید بدانم ؟ چرا ؟ خیلی خوب ، خانه ي من هم در آن کوچه بود ، در انتهای کوچه بود و برای اینکه راه کمتری بروم و زودتر برسم ناچار بودم که از مقابل خانه ژ بگذرم . شب و زمستان ... و اجبار من در این بود که میل داشتم خودم را زودتر از شر سرمائی که مثل شلاق مرطوب بر سر و صورتم می خورد و باران و برفی که به هم آمیخته بود و مه مزاحمی که برایم تنگی نفس به ارمغان می آورد نجات بدهم . در اتاق کوچک و مرطوب و سردم که در طبقه ي اول یک خانه ي قدیمی قرارداشت اگرچه هیچ مادر یا زن یا گربه و یا تختخواب فنرداری انتظارم را نمی کشید اما دست کم می توانستم بخاری آلادینم را روشن کنم و آنرا مثل بچه ای در دامن بگیرم تا گرم شوم .
و در آن لحظه ي گذرا بود که ژ را باز دیدم ، و هنوز مطمئن نیستم که حقیقتاً او را ديده باشم ، زیرا مه غلیظ بود و در کوچه ي ما بیش از یک چراغ برق نمی سوخت که آنهم کورسو می زد و من احساس کردم که چراغ اتاق ژ نيز خاموش است و تنها نور محو و ملایمی گویا از اتاق همسایه ي روبرویش و یا شاید از چراغ راهرو در اتاق او افتاده است و پس از آن شب بارها فکر کردم که ممکن است اینهمه وهمی بیش نبوده است و یا بازی مه مرا در آن شتابی که داشتم و در آن بوران و خلوت و سکوت کوچه ها به این خیال انداخته باشد که ژ را دیده ام و حتی او را چنان دیده ام که دماغ و لب هایش را به شیشه چسبانده است .
وقتی به خانه رسیدم هنوز دست هایم نمی توانستند کبریت را روشن کنند . آن وقت آنها را به هم مالیدم و چراغ آلادین که روشن شد خودم را سرزنش و مسخره کردم که خیال کرده ام ژ را دیده ام زیرا چه دلیلی داشت که ژ همیشه اینطور بیرون را نگاه کند و آن هم درست وقتی که من از رو به روی خانه اش رد می شوم ؟ چه کسی یا چه چیزی را می خواست محکوم کند و یا از کجا انتظار کمک یا نگاهی آشنا داشت ؟ و کار من هم که برنامه ي معینی نداشت که فرض کنم او وقت آمد و رفت مرا حساب کرده است و می داند .
آیا این تصادف محض بود یا همانطور که محمود در یک شب عرق خوری درباره ي مرد بلندقدش می گفت تقدیر و سرنوشت کور بود ؟ و محمود دیگر چرا درباره ي مرد بلندقدش از این حرفها می زد ؟ و ژ ... و ژ ... چشم های ملتهب و اندکی ترسانش را به من خیره کرده است مثل غریقی که دیگر به غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به کسی نگاه می کند برای طلب کمک نیست و یا برای درخواست دعا و بلکه برای این است که او را شاید ، اگر باری لحظه ای هم شده ، از بی اعتنائی بازدارد که مگر پایان دردناک او را بنگرد . وای ... آن چشم های ترسناک و ملتمس و آن نگاه سوزان که از پشت ابهام شیشه می آمد و تازه او که با من آشنا نیست و نمی شناسدم ...
روز بعد که می خواستم برای صبحانه ام نان و پنیر بخرم ، در آن ساعات زود صبح ، سرانجام پلیس را در دکان نانوائی دیدم . هرگز وحشت و نفرت و شادی و جذبه ي آن لحظه را از یاد نخواهم برد . نمی دانم چرا نیمه شب چنین حالی را درنیافته بودم و فقط خستگی بر سراسر تن و ذهنم دست یافته بود و با خود گفته بودم : « خیلی خوب، فایده اش چیست ؟ این هم خون …» این هم خون مرد بلندقد که بر لباسش و روی ریگهای سردی که از تن نان ها به خاک ریخته بود دلمه بسته و خشکیده بود . او خود به رو به زمین افتاده بود و دست هایش از دو طرف گشوده بود . فرقش شکافته بود و افسر جوان پلیس می گفت : « معلوم نیست با تبر یا چیز دیگری …» و او همه ي کارگران نانوائی را موقتاً توقیف کرده بود ، هرچند که مسلم شده بود شب جز مقتول کسی در دکان نخوابیده است . شاگردک گوژپشت و آبله روی مغازه زوزه می کشید . محمود را قبلاً به کلانتری برده بودند و اکنون دیگران را بسوی ماشین پلیس هل می دادند . من برای خمیرگیر شکلک درآوردم و توی دلش پخ کردم و او به بالا جست و بچه ها همه خندیدند و به بالا جستند و به دنبال او راه افتادند . افسر جوان که گویا جز من کسی را در میان انبوه زنان چادری و پیرمردان و بچه های پابرهنه و مردان ژنده پوش لایق هم صحبتی ندیده بود گفت که او هم مرد بلندقد را یکی دوبار دیده بوده است . « باید اینطور می شد ؛ شما موافق نیستید ؟ » و افسر جوان ناگهان برگشت و وحشیانه مرا نگاه کرد و من سر به زیرانداختم « ولی ما قاتل را می گیریم .» و بعد نگاهش آرام و محزون شد . « وظیفه ي ما این است .»
من ناچار از خوردن صبحانه بازماندم ، اما در عوض ژ را دیدم که از بقالی سر کوچه مان بیرون آمد . بطرف او كشیده شدم . سیگار خریده بود و اکنون خمیازه می کشید . رو در روی هم ایستادیم . برای نخستین بار بود که به من لبخند زد و اگرچه لبخندش مهربان و شیرین بود اما من دانستم که نگاه او است که در لبخند نشسته است و دستش را پیش آورد و دست مرا به گرمی فشرد و تمام محبت جهان با او بود و من احساس کردم که مرا هم با خود بسوی دریا می برد و دستم را به سختی بسوی خود کشیدم و به انتهای کوچه گریختم . از ترس عرق می ریختم . « این کوچه دررو ندارد ، آقا ! نمی بینید ؟ » آه ! گدای کور لعنتی ! و بسوی کوچه ي دست چپ دویدم . ته کوچه پیرمردی با حیرت به من نگاه می کرد . او را همین الان در میان جمعیت دیده بودم . « شما که اهل همین کوچه هستید ، نمی دانستید ؟ » من آرام برگشتم و به سر کوچه رسیدم و نگاه کردم : ژ رفته بود .
آیا از بقال بپرسم ؟ و چرا نپرسم ؟ و بقال دیگر مثل محمود تحصیل کرده نبود و وقتی پرسیدم که از ژ چه می داند اول عبوس شد و بعد خندید و با لب هایش گفت « نمی دانم » و دست آخر سر جنباند و برایم تعریف کرد که ژ چه چیزهای نامربوطی می گوید و می خواهد یک قصه ي خیلی کوتاه بنویسد و من گفتم : « آها ، پس نویسنده است ! » و پسر بقال که روی کتاب فیزیکش خم شده بود بی آنکه سر بلند کند مثل اینکه به من جواب داد : « نه بابا ، نه آنطور که شما خیال می کنید . دلش اینطور می خواهد ... و تازه ، گمان نمی کنی او هیچ کاره باشد ؟ » و رویش را به پدرش کرد .
من سیگارم را روشن کردم و اندیشیدم که تا کنون صدای ژ را نشنیده ام و باز برگشتم و از بقال پرسیدم که آیا می تواند ترتیب ملاقات من و ژ را بدهد که گفت نمی تواند و پسرش این بار سربلند کرد و رو در رو به چشم های من نگاه کرد : « شما که قبلاً با هم روبرو شده اید …» و من درماندم .


* * *

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:06

او را دیگر ندیدم ، اما داستانش را خواندم . چیز فوق العاده ای نداشت و زیاد هم کوتاه نبود و شاید هم اصلاً داستان نبود و آنرا در روزنامه نقل کرده بود و حتی شاید آنچه در این صفحه ي روزنامه درباره ي حادثه نوشته اند به مراتب هم کوتاهتر و هم داستانی تر باشد . اگرچه چاپ عکس او خراب شده است و درست چیزی از صورتش معلوم نیست ، اما من حتم دارم که او خود ژ است ، خود ژ است ، او را می گویم ، او را که از پشت تماشاچی ها سرک کشیده است و انگار باز هم خیره به من نگاه می کند . و این عکس را چه موقع از او برداشته اند ؟ و من که آن روز عکاس و خبرنگار ندیدم ، تنها نگاه او را دیدم و این همان نگاه خیره ي شیطانی است که روزها و شب ها مرا عذاب می داده است ــ وقتی به خانه برمی گشته ام ، وقتی از خانه بیرون می آمده ام ، وقتی درس می خوانده ام ، وقتی که می خواسته ام به خواب بروم . و آیا هنوز فرصتی هست که باز هم از خود بپرسم ، بپرسم که چرا در این محله ي لعنتی خانه گرفتم و چرا برای اینکه زودتر به خانه برسم راهم را کج کردم و از زیر خانه ي او رد شدم ؟ همان ژنده پوش ها و همان زن های چادر به سر و همان کارمندان ادارات با بچه های قد و نیمقدشان اکنون کوچه را پر کرده اند ، حتی محمود هم در این میان برای خودش جائی دست و پا کرده است … می دانم ، خود من زمانی همین حال را داشته ام ، همیشه تماشای اعدامی ها یا آنها که قرار است اعدام بشوند و مقتول ها و آنها که در دست پلیس گرفتار شده اند و تبهکاران لذت بخش بوده است ، اما اینها دیگر چه لذتی می برند ؟ مگر ژ را نمی شناخته اند و اکنون که ژ را فقط می خواهند در آمبولانس بگذارند ــ « او را در حالی که به قصد خودکشی با تیغ رگ های خود را بریده بود دستگیر کردند .» بله او را دستگیر کردند و من می دانم ، زیرا خون خودم را خوب می شناسم ، به همان اندازه که خون مرد بلندقد را که از خودم دورش کردم و می شناسم و – « به نظر می رسد که خیلی زود به قتل مرد ناشناسی که در نانوائی کشته شده بود اعتراف کند .» آه ! آه ! چرا ناشناس ؟ او را همه می شناسند ، او همه جا هست ، امروز دیگر در همه جا می توان دیدش : پشت میز کافه ها ، در اداره ، در مدرسه ، در خیابان ، در خانه های گوناگون او راه می رود ، پول هایش را می شمرد و لبخند می زند و می رقصد و عرق می ریزد و شب با زنش نقشه های فردا را می کشد . بله من می دانم ، اعتراف می کند ، همه چیز را اعتراف می کند ، اما دیگر خسته و دلزده است و می داند که بیهوده دشنه را فرود آورده است ــ « پلیس در تحقیقات بعدی به این نتیجه رسید که قتل با اسلحه ي برنده انجام گرفته است .» و با این همه ژ آسوده خواهد بود ، در لحظه ي اعتراف کمی آسوده خواهد بود و فقط منم که نطفه ي وحشت آن شب سیاه و دردناک را همیشه در خود خواهم داشت تا روزی به جهان بیاورمش…
یک روز ؟ زمانی به این بلندی ؟ اکنون صدای وحشت را در خود می شنیدم و وقتی می خواستند در آمبولانس بگذارندم همان افسر جوان و مؤدب پلیس هفت تیرش را بسویم نشانه رفته بود . من برگشتم و بسوی محمود فریاد زدم : « ببین ... ببین ... ناچار بود ، او ناچار بود ...» و محمود دست هایش را درهم قفل کرد و آه کشید . « ببین ... او که با تو دوست نبود ، تو هم با او کاری نداشتی ... نه ؟ محمود ، بگو ! نه ؟ » و افسر مؤدب مرا به سختی هل داد و من دست های خون آلودم را نومیدانه بلند کردم و این بار صدایم به ناله شبیه بود . « من مجبور بودم انتخاب کنم ...» و پاسبانی در آمبولانس را به رویم بست . « مجبور بودی فرار هم بکنی ؟ می خواستی خون را بخوابانی … ؟ » و پیرزنی از میان دندان هایش گوئی نفرين می کرد و من دیدم که محمود چیزی می گوید اما نشنیدم که چه می گوید . « دیدی آخر گیر افتادی …» و این را پیرزن گفت .
و در زندان بود که روزنامه را خواندم : « آن مرد به این محله آمده بود تا از گرمای نانوائی در این شب های سرد زمستان استفاده کند و گرم شود آن وقت در یک شب طوفانی این عنصر جنایتکار او را …» و من حیرت کرده بودم که خونش چقدر سرد و چندش آور است .
معهذا کوتاه ترین حکایت دنیا را من خواهم نوشت ، و اشتباه نکنید ، کوتاه ترین حکایت دنیای خودم را . در زندان یا در بیمارستان و یا در زیر چوبه ي دار ، و همان لحظاتی که بخار از نان های تازه برمی خیزد و مادرها تکه ای از نانی را که خریده اند به دهان بچه شان می گذارند و این همه چیزهای خوب در همان کوچه ي من جریان دارد و همان لحظاتی که آفتاب جای مه را گرفته است . این است که من از شما قلم و کاغذ نخواسته ام ، می دانید که نویسنده نیستم و نمی دانم چگونه باید داستان نوشت ــ « اورا کشان کشان از خانه بیرون آوردند ، همه ي اهل محل نفرینش می کردند اما عده ای نیز بر جوانی اش افسوس می خوردند . افسر پلیس همچنان هفت تیرش را به سوی او گرفته بود . پیرمردی می گفت آخر او که دیگر نمی تواند فرار کند و با این کارها فقط بچه ها می ترسند . افسر پلیس جواب داد : من فقط وظیفه ام را انجام می دهم ، اما خودتان قضاوت کنید ، با این عناصر نمی توان به نرمی رفتار کرد ، ببینید با خودشان چه می کنند ، چه رسد به دیگران . و او را که دست هایش باندپیچی شده و خون خشک همه ي بدنش را فراگرفته بود نشان داد .» و من فقط به یک دشنه ي دیگر احتیاج دارم ، گفته ام که نمی دانم چگونه باید داستانم را بنویسم و آیا من اشتباه کرده ام ؟ پس اکنون سخنم را اصلاح می کنم . بدانید من در همان لحظات آفتابی که شما عکسی را که بد چاپ شده است نگاه می کنید و گزارش خبرنگار جنائی روزنامه را می خوانید و لبخند می زنید و بر موهای بور یا سیاه بچه تان دست می کشید و صدای گربه ها را می شنوید من داستانی کوتاه ولی غم انگیز خواهم نوشت . این دومی را هم اکنون اضافه کرده ام و ژ دیگر از آن چیزی نمی داند و نباید بداند و شما هم بخاطر خدا او را به حال خودش بگذارید ، بگذارید در شب های سرد مه آلود ، در هوای تاریک و روشن و در زیر ضربه ي باد و باران دماغ و لب هایش را روی شیشه ي سرد بچسباند ، بگذارید از طبقه ي سوم به کوچه نگاه بکند ، بگذارید مثل روحی در اتاق همیشه تاریک خودش بپلکد ، نان بخورد ، راه برود ، سیگار بکشد ، حرف بزند ، اما بخاطر خودتان از مقابل او ، از زیر اتاقش ، از این کوچه ي دراز لعنتی رد نشوید ، از این کوچه ای که خانه ي من در انتهای آن قرار داشته است و مردان بلندقد در نانوائی اش می خوابند . می دانید ، هیچ چیز واقعاً وحشتناک و حتی غم انگیز نیست ، غیر از نگاهی که از پشت شیشه ي چشم می اندازد و به ناچار آدم را به قعر آب ها فرامی خواند و این نگاه گوئی طنابی است که به انتهایش وزنه ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم ها نهفته است و آن ناگهانی بودن همه این چیزها ...
اینها را شاید من در قصه ي کوتاه و بسیار غمناکم بنویسم . اما آیا کسی از شما هست که آنرا بخواند ؟ من راضی خواهم شد ، حتی اگر یک نفر باشد . زیرا آن وقت مطمئن خواهم شد که دیگر بیش از این تنها نخواهم بود و یک فرد انسانی دیگر هم چشم ها و نگاه ژ را دیده است .


پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:07

در اين شماره ـ ۱
بهرام صادقي


به پيروي از شيوه ي مرسوم كشورهاي بزرگ ، هيئت تحريريه ي ماهنامه ي سنگين « تندباد » تصميم گرفت مشروح مذاكرات جلسه هاي فوق العاده ي خود را ثبت و ضبط كند و نگارنده كه با منشي جوان و فعال اين مجله دوستي ديرين دارد توانست به لطائف الحيل ، و به طور كاملاْ اتفاقي ، يكي از اين صورت جلسه ها را به دست بياورد . آنچه در ذيل مي خوانيد رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممكن است دوست جوان و خوش خط من به سزاي اين بي احتياطي از كار بركنار شود ، اما لااقل مي تواند از مشاهده ي شادي و حيرت اعضاء محترم هيئت تحريريه كه بار ديگر گفته هاي خود را شنيده و خوانده اند به نوبه ي خود به حيرت و شادي دچار شود .


جلسه ي چهل و نهم ــ مورخ اول آذر ماه …

در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نيمه رسمي درآمد . ابتدا اين جانب ( منشي ) به شرح ذيل از حضور اعضاء هيئت استفسار نمودم :
ــ آقاي مدير .
ــ غايب .
ــ آقاي سردبير .
ــ غايب .
ــ آقاي مدير داخلي .
ــ حاضر .
ــ آقايان نويسندگان داستان هاي بلند و داستان هاي كوتاه و مترجم بين المللي .
ــ حاضر ، حاضر ، حاضر .
ــ آقاي شاعر .
ــ غايب .
ــ آقاي منتقد .
ــ در اتاق مجاور هستند ، گويا انتقاد مي كنند .
ــ خانم متخصص مسائل رواني .
ــ كابينه .
ــ موسيو سوسيولوگ .
ــ حاضر .
ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط .
ــ حاضر .
ــ متفرقه .
ــ غايب .
آقاي مدير داخلي گفتند چون من نمي توانم در امور خارجي مجله مداخله و اظهار نظر كنم شروع جلسه موكول به آمدن آقاي مدير و سردبير است . موسيو سوسيولوگ ( منشي در حاشيه با جوهر ديگري نوشته است كه موسيو سوسيولوگ اصولاْ ايراني است و فقط پنجاه و شش روز در كشورهاي اسكانديناوي بوده است ) به سختي انتقاد كردند و چنين گفتند :
ــ اين كار رفقا كاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعي است ، حسن اداره ي هر مؤسسه اي تابع روح همكاري و وقت شناسي اعضاء آن مي باشد . اگر قرار باشد عده اي از آقايان هر جلسه دير تشريف بياورند نظم كارها … نظم كارها …
آقاي مدير داخلي گفتند :
ــ به هم مي خورد .
در اين موقع به پيشنهاد يكي از حاضران يك ربع تنفس اعلام شد و تصميم بر اين قرار گرفت كه پس از بيست دقيقه جلسه رسميت پيدا كند ، ولو اينكه بقيه ي اعضاء همچنان غايب باشند . بعد از نيم ساعت با ورود بقيه ي اعضاء جلسه رسمي شد . ابتدا آقاي مدير از اينكه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته اند سر ساعت حضور پيدا كنند معذرت خواسته سپس چنين ادامه دادند :
ــ دوستان عزيز ! براي اينكه « تندباد » هرچه بيشتر و نيرومندتر در سراسر كشور منتشر شود احتياج به همكاري و جانفشاني مضاعف يكايك شما داريم . براي اين كار طرحي تهيه كرده ايم كه اكنون به اطلاع مي رسانم و اميدوارم هريك از رفقا نظر خود را درباره ي آن اظهار كنند :
1- جلسه هاي هفتگي بايد مرتباْ تشكيل گردد و اعضاء هيئت تحريريه موظف باشند سر ساعت معين در اداره ي مجله حضور يابند . نظري نيست ؟
در اين موقع آقاي شاعر كه از راه رسيده بودند جلوس كرده گفتند :
ــ به نظر من اين موضوع عامل اساسي و مهمي است ، حتي من معتقدم براي اينكه وقت بيشتري داشته باشيم زودتر از موعد مقرر در اداره حاضر شويم .
آقاي مدير تشكر كردند و ادامه دادند :
2- براي اينكه مجله به وقت معين چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گيرد لازم است كه كليه ي مقالات و اشعار و داستان ها در يك روز معين تحويل شود .
آقاي سردبير با هيجان خاصي ، بين الاثنين گفتند :
ــ اين مسأله حتي مهمتر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان ها است .
آقاي مدير با خوشروئي گفتند :
ــ اجازه بفرمائيد صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئيد . در اين قسمت نظري نبود ؟
آقاي شاعر : تحويل دار لازم است .
آقاي مدير داخلي : چه لزومي دارد به پرسنل اداره اضافه كنيم ؟ بنده خودم با حفظ سمت ، اين قسمت را هم به عهده مي گيرم .
چون خانم متخصص مسائل رواني هنوز در كابينه بودند آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد و دستور دادند كه ايشان را صدا بزنيد . آقاي مدير دستور چاي دادند . پيشخدمت گفت اول ايشان را صدا بزنم يا چاي درست كنم ؟ چون جوابي داده نشد بيرون رفت .
بعد از اينكه خانم آمدند مذاكرات بار ديگر شروع شد . آقاي مدير گفتند :
ــ حالا يك بررسي كوچك مي كنيم كه آيا رفقا مقاله هاي خودشان را داده اند يا نه ؟
آقاي سردبير پرونده ي « اين شماره » را باز كردند و نشان دادند . خالي بود . آقاي مدير با حال تأسف اظهار داشتند :
ــ ملاحظه فرموديد ، با اين وضع كاري از پيش نمي رود . اگر بنا است كار مثبتي انجام بشود بايد كوشش بيشتري به عمل بيايد .
اعضاء هيئت همه سكوت كردند ، فقط موسيو سوسيولوگ اظهاراتي كرد كه مفهوم نشد . آقاي مدير نگاهي به ساعت انداخته گفتند :
ــ چون فرصت كمي داريم شور درباره ي بقيه ي طرح اصلاحي را به جلسه ي آينده موكول مي كنيم و به بررسي مطالب اين شماره مي پردازيم .
مدت ده دقيقه تنفس اعلام و چاي صرف شد و چون چاي ها يخ كرده بود پيشخدمت مورد توبيخ و مؤاخذه قرار گرفت كه با وساطت آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه از اجراي تصميمات شديدتر صرف نظر گرديد . پس از ده دقيقه آقاي مدير خنديدند و اشاره به آقاي مدير داخلي كرده گفتند :
ــ جالا ديگر نوبت شما است ، چون قرار ما بر اين بود كه هر كس اختصاصي كار كند .
آقاي مدير داخلي سينه شان را صاف كردند و با صداي بمي اظهار داشتند :
ــ همان طور كه مستحضر هستيد ، قرار است در اين شماره عكس و شرح حال مختصر يكايك آقايان و خانم ها ، به مناسبت تجديد دوره ي مجله ، چاپ شود . مي خواستم بپرسم آيا رفقا مدارك لازم را تهيه كرده اند ؟
تمام اعضاء با جنب و جوش غريبي عكس و نوشته هائي را كه در دست داشتند جلو آوردند و سعي مي كردند زودتر نوبت بگيرند . آقاي مدير داخلي آنان را دعوت به خونسردي و كف نفس نمودند و از روي حروف ابجد نوشته ها و عكس ها را گرفتند و به اين ترتيب آنها را قرائت و مطرح كردند :
الف ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط :
« من چند سال پيش در يك خانواده ي هنرمند به دنيا آمدم . پدرم نقل مي كرد كه شب هنگام وقتي در گهواره ي خود با خواب درمي آميختم مادرم با صداي خوش « منطق الطير » مي خوانده و گهواره را تكان مي داده است . اكنون زني هستم كه با رعايت اصول ، نقاشي و خياطي مي كنم و مي كوشم كه هنرم را روز به روز گسترش دهم . ذيلاْ صورت كتاب هاي مورد پسندم را مي نگارم :
1- « منطق الطير » شيخ عطار كه از آن رموز معنوي فرا مي گيرم .
2- « ايلياد و اديسه » كه به من درس قهرماني و مبارزه مي دهد .
3- « راهنماي موزه ي لوور ( بخش نقاشي )» كه مرا در فراگرفتن ريزه كاري هاي هنر نقاشي ياري مي كند .
4- « چگونه خياطي كنيم ؟»
ب ــ خانم متخصص مسائل رواني :
« بنده در كرمانشاه به دنيا آمدم . تحصيلات مقدماتي را در منزل نزد برادرم آموختم . تحصيلات متوسطه و عالي را در تهران به پايان رساندم . پس از آن مدتي به تركيه و بيروت رفتم . پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم .»
ج ــ آقاي شاعر :
ايشان به جاي بيوگرافي يادداشت ذيل را نوشته اند :
« آقاي مدير داخلي ،
چون تنظيم شرح حال اينجانب مستلزم غور و تعمق كافي براي به دست آوردن تاريخ هاي صحيح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم مي آمد كه با توجه به شدت كار و مشغله اي كه اينجانب متأسفانه به آن دچارم اجراي هيچ يك از اين دو مهم ميسر نمي گرديد ، خواهشمندم زير عكس بنده به اندازه ي كافي كاغذ سفيد باقي بگذارند كه بعداْ جبران شود . ذيلاْ عكس خود را تقديم مي كنم .»
ولي اشكال ديگري در كار است ؛ عكس ايشان ظاهراْ متعلق به سال ها قبل مي باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قيد شده كه صاحب آن در كلاس پنجم ابتدائي تحصيل مي كند .
آقاي شاعر گفتند : صحيح است ، اين عكسي است كه بنده يك سال قبل از اخذ تصديق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده مي كردم . متأسفانه به علت كار زياد نتوانستم عكس تازه اي تهيه كنم .
موسيو سوسيولوگ با لبخند گفتند : براي رفع اشكال بايد زيرش نوشت : « در عنفوان كودكي » .
آقاي شاعر گفتند : هيچ خنده اي ندارد ، اتفاقاْ همينطور است ، بنويسيد !
آقاي مدير داخلي گفتند : اطاعت مي شود و ادامه دادند :
د ــ آقايان نويسندگان داستان هاي كوتاه و بلند … متأسفانه در اين مورد هم اشكالي از نظر عكس ها پيش مي آيد . آقايان عكسي را كه مشتركاْ در يك گردش تاريخي برداشته اند لطف كرده اند ، ولي آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند به علت اينكه خيلي طويل القامه هستند فقط تا گردن افتاده اند . يعني سرشان از كادر بيرون رفته است ، در حاليكه آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه به وضوح و از تمام جهات ديده مي شوند . چه بايد كرد ؟
آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند يك سر چيده شده ي بزرگ خود را ارائه داده گفتند كه بايد به آن قسمت مونتاژ شود . آقاي مدير داخلي پس از تشكر اظهار داشتند :

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:08

ــ به هر حال ، اين هم بيوگرافي آقايان است كه جداگانه و هركدام به سبك مخصوص خود نوشته اند :
1- « من ، صميمونه خدمت خوانندگان مجله سلام مي كونم ، يه سلام خالصونه ، پر از عمق و محبت انسوني . پدر من دهقان باوجدوني بود ، صبح تا غروب كار مي كرد : تو مزرعه ها ، تو صحراهاي بي آب و علف ، تو چمن زارهاي مرطوب . من دنبالش مي رفتم ، مث سايه . با هم بيل مي زديم ، بعدش سر ظهر تو سايه مي نشستيم ، يه تيكه نون خشك مي خورديم . من درس اوّلو از طبيعت گرفتم ، بعدش گذاشتنم مكتب ، از مكتب درنيومده مدرسه ، از مدرسه دانشكده ، حالا به سلومتي شما داستان هاي كوتاه مي نويسم . سبكم در چند چيز خلاصه مي شه ، خيلي روراست و پوست كنده عرض مي كونم : اول محبت عميق و مايه دار به هر چه انسون ساده و طبيعيه و علاقه به درام زندگي اونا ، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلكلورشون و دنباله كردن شيوه ي مرضيه اي كه از سي سال پيش در نوول نويسي ما شروع شد يعني عاميونه نوشتن و زياد نوشتن و فورم ها و تكنيك هاي كاملاْ خودموني به كار بردن ، سوم توجه به سنن باستاني و ملي و غيره و غيره ولي چون فرصت كوتاهه بيش از اين دردسر نميدم . پيروزي با ماس .»
2- « در يك غروب بي سرانجام زاييده شدم و يا شايد نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائيدني بود دردناك و من خود نمي دانم چه مي كردم يا نمي كردم آيا ظلمات بود و خستگي بود و سكر مستي بخش يك غروب زمستان بود يا زمستان بي غروب ظلماني و خستگي زاي زندگيي بود كه در من مي دويد و يا حتي نمي دويد بلكه پخش مي شد و گم مي شد ؟ و صداي من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است . و اكنون زندگي را با عينك رنگارنگ داستان مي بينم و سراسر جهان را ، جهان برايم آن صفا را ندارد كه براي تو دارد كه مي نشيني و مي نوشي و يا نمي نشيني و نمي نوشي اما هر دو حال برايت يكسان است يا اگر يكسان نيست من چنين مي انديشم كه يكسان است و ديگر تو را از اطلاع بر زندگي من چه حاصل ؟ و اگر هم مي خواهي بداني به چه كتاب علاقمندم و چه نويسنده اي را مي پسندم كه نمي خواهم بداني و سبكم چيست كه نمي خواهم بداني و چه مي گويم كه نمي خواهم بداني و آخر روزي خودم را مي كشم و يا نمي كشم كه به مرگ طبيعي مي ميرم ، تو خواهي دانست و تو آن روز همه چيز را خواهي دانست .»
ه ــ آقاي منتقد :
« حيات من نتيجه ي يك تصادف محض يا يك علت مجهول نبود . علل و جهات بسياري با هم جمع شد تا من به وجود آمدم . چون در يكي از شهرهاي شمال پا به دنيا گذاشتم به ماهي علاقه ي خاصي پيدا كردم و از آن نظر كه مدتي در تبريز گذراندم زبان تركي را بخوبي ياد گرفتم . اما پس از آن كه ساكن تهران شدم به علت بُعد جوار و گراني ماهي هم زبان تركي را فراموش كردم و هم علاقه ام را به خوراك ماهي از دست دادم . براي اطلاع از ساير عقايدم به كتاب ها و نوشته هاي ديگرم مراجعه شود . عكسي را كه در اين صفحه ملاحظه مي فرمائيد در حال تجزيه و تحليل يكي از كتاب هاي تازه چاپ برداشته ام .»
آقاي مدير داخلي نفسي تازه كرده گفتند :
ــ گويا باز هم اشتباه و اشكالي پيش آمده است ، چون عكسي كه آقاي منتقد ضميمه ي شرح حالشان فرموده اند ايشان را در حال انجام وظيفه ي سربازي نشان مي دهد .
آقاي منتقد با مشاهده ي عكس موصوف معذرت خواستند و از اينكه حواس پرتي ايشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوي زياد عكسي را كه به حال تجزيه و تحليل برداشته بودند از جيبي درآورده لطف كردند .
آقاي مدير داخلي رو به آقاي مترجم بين المللي كرده اظهار داشتند :
ــ بدبختانه جناب عالي هنوز شرح حال و عكسي نداده ايد .
آقاي مترجم : اين كار لزومي نداشته است ، چون بيوگرافي اين جانب قريب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتي در اداره ي همين مجله هم كليشه ي دو شرح حال و عكس مختلف من در بايگاني مضبوط است .
آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير صحيح است ؟
آقاي سردبير : صحيح است ، ولي مطالب اين دو كليشه با هم خيلي تفاوت دارد .
آقاي مترجم : از دومي استفاده كنيد چون كامل تر است ، آن را وقتي نوشته ام كه پس از سال ها مشقت به اخذ ليسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم .
آقاي مدير داخلي : از همان استفاده مي كنيم . در ضمن به اطلاع اعضاء محترم مي رسانم كه بيوگرافي آقاي مدير و آقاي سردبير و متفرقه ( كه امشب هنوز غايب هستند ) از طرف كاركنان اداره و بيوگرافي خود اينجانب از طرف فاميل در دست تهيه است . مي ماند موسيو سوسيولوگ … آن را هم مطرح كنيم ؟
موسيو سوسيولوگ : پس مي خواهيد چه كار كنيد ؟
مدير داخلي : از آن نظر كه شما بيست صفحه ي طويل درباره ي سوانح عمر كوتاهتان مرقوم داشته ايد فكر مي كنم خواندنش باعث خستگي رفقا بشود .
آقاي شاعر : بيست صفحه ؟ مگر چه خبر بوده است ؟ پس چرا به ما اين آزادي را نداديد ؟
مدير داخلي : شما كه اصلاْ ننوشته ايد !
موسيو سوسيولوگ : من ناچار بودم زياد بنويسم . شما هيچكدام به فرنگ نرفته ايد و زندگيتان ماجرا نداشته است . اگر بنا است چيزي نوشته شود بايد كامل باشد .
آقاي شاعر : مخالفم ، بايد خلاصه اي از آن تهيه كنيد .
موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب ، فهميدم . مقصود تخطئه ي من است . آقايان ، با اين وضع نمي توانم كار بكنم . شاعر با من غرض شخصي دارد . من خواهم رفت .
آقاي مدير : نه ، فعلاْ تشريف داشته باشيد ، اما اجازه بدهيد شرح حالتان خلاصه بشود .
موسيو سوسيولوگ : تمام اين مجله را من مي چرخانم . هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من « تندباد » را مي خرند .
آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير ، اين طور است ؟
آقاي سردبير : همه درباره ي خودشان همين را مي گويند .
نويسنده ي داستان هاي كوتاه : شما كه مسائل اجتماعي را به آن خوبي فهميده ايد و حلاجي مي كنيد و نظرتان مافوق اين مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضايت بدهيد .
موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب خلاصه مي كنم ، فداكاري مي كنم ، زود بنويسيد !
آقاي سردبير فوري كاغذ برداشته مهياي نوشتن شدند . موسيو چنين ديكته كردند :
« نام و نام خانوادگي : موسيو سوسيولوگ اميدوار .
محل تولد : مورد اختلاف است ، اصفهان يا پاريس .
زبان مادري : فرانسه و فارسي .
زبان خارجه : ندارد .
مسافرت ها : قراء اطراف اصفهان و پاريس و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك .
ازدواج : نكرده است .
سابقه ي مبارزات سياسي : دوبار در متينگ شركت كرده است .
ماجراها : سه بار در رودخانه افتاده است .
دوست : ندارد .
دشمن : دشمن هاي شخصي فراواني دارد .
مدرك رسمي : ندارد .
مطالعات اجتماعي عيني و نظري : فراوان دارد .
عقايد : موافق تساوي زن و مرد بوده به رنگ زرد ليموئي متمايل و از گل بنفشه متنفر است . به آينده ي ايران و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك خوش بين است و از سياست ضدانساني فرانسه در الجزاير به شدت خشمگين است .»
در اين موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل رواني بار ديگر به كابينه رفته و از ايشان خبري نشده بود اعضاء هيأت نگران شدند . آقاي مدير گفتند كه مشاراليها پا به ماه بوده هر آن ممكن است وضع حمل نمايند .
آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد . به او تكليف شد كه رفته خانم را صدا بزند . پس از چند دقيقه خانم با رنگ پريده وارد شده جلوس كردند . از طرف رفقا پيشنهاد شد كه به منزل يا بيمارستان بروند . خانم تقويم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحيح تا فردا صبح نخواهند زائيد و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبي كشور علاقمندند كه حاضر نيستند مثل سربازان خائن پست خود را ترك كنند .
آقاي سردبير زنگ زدند و دستور چاي دادند ، سپس به جمع آوري مقالات و مطالبي كه اعضاء نوشته بودند پرداختند . آقا و خانم شاعر كه براي سرودن تتمه ي اشعار خود به اتاق هاي جداگانه رفته بودند با موفقيت برگشته نسخه ي دست نويس شعرها را تحويل دادند . پس از تكميل پرونده ي « اين شماره » اكنون نوبت انتقاد از شماره ي گذشته رسيده بود و موسيو كه قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقايان شاعر و مترجم بين المللي و نويسنده ي داستان هاي بلند با حرارت مي خواست شروع به صحبت نمايد كه جوان لاغري در زده وارد اطاق شد .

ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:08

در اين شماره ـ ۲
بهرام صادقي
اينجانب ( منشي ) جوان تازه وارد را به اين نحو معرفي كردم :
« ( اين قسمت بعداْ با جوهر ديگري نوشته شده است ) ايشان همان جوان نويسنده اي هستند كه داستانشان در چندين نسخه تايپ و بين اعضاء محترم پخش شد كه بخوانند و اظهار نظر كنند و آقايان او را با استعداد تشخيص دادند و براي راهنمائي و انتقاد به اداره دعوتش كردند .»
پس از اينكه با جوان تعارف شد در جاي مناسبي نشست و بدون اينكه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائي و انتقاد گرديد . اين جوان بسيار لاغر و كم رو بود و چشم هاي مورب خماري داشت و سرش را به اطراف مي چرخاند كه روي هم رفته به او منظره ي تأثرانگيزي مي داد . مذاكرات از همه طرف به تندي و درهم و برهم انجام گرفت و اينجانب ( منشي ) كوشيدم كه تا حد امكان از قدرت در تندنويسي استفاده كرده عيناْ آنها را ضبط كنم :
آقاي منتقد : شما موفق نشده ايد . اين چيزها را نويسندگان بازاري مجلات سبك بهتر مي نويسند . در داستان شما مردي هفت تيرش را برمي دارد و به خانه ي معشوقه اش مي رود ، بعد او را مي كشد . اما ما معمولاْ وقتي به خانه ي معشوقه مان مي رويم تفنگ همراه نمي بريم .
نويسنده ي داستان هاي كوتاه : لحنتان خيلي كتابي بود ، من از روي تجربه هاي خودم برايتان حرف مي زنم . بهتر است چند روز به منزل من بيائيد تا سر فرصت مطالبي را به شما بياموزم . من چندين قفسه دارم كه در آنها فلكلور گذاشته ام . مثلاْ شما مي دانيد در سمنان به آهو چه مي گويند ؟
جوان : نه .
ــ من هم نمي دانم ، اما به قفسه مراجعه مي كنم . بالاخره ممكن است روزي پرسوناژ به سمنان برود .
مترجم بين المللي : آيا چند زبان مي دانيد ؟ اين خيلي مهم است . من به هفده زبان آشنائي دارم و باز هم مي بينم تشنه ي زبان هستم . همه ي كتاب ها را در متن اصلي مي خوانم . چطور ؟ شما اسپرانتو نمي دانيد ؟
جوان : خير .
موسيو سوسيولوگ : بايد به فرنگ برويد والا هر كاري بكنيد مثل آبي است كه به آنوس شتر بريزند . چند وقت پيش جواني كه ذوقي هم داشت به من گفت تو نمي فهمي ، در حاليكه از چهارديواري تهران بيرون تر … بيرون تر …
آقاي مدير داخلي : نرفته بود .
موسيو سوسيولوگ : ملاحظه كرديد ؟ اما كافي نيست كه شما فقط در زبان اصلي بخوانيد . بايد ديد . برويد « كامو » را ببينيد ، « فاكنر » را ببينيد ، « شولوخف » را ببينيد ، « سارتر » و قس عليهذا ، من مي توانم به شما كمك كنم . هر وقت لازم بود به منزل من بيائيد تا برايتان معرفي نامه بنويسم .
جوان : متشكرم .
آقاي شاعر : مگر شما خودتان « كامو » و قس عليهذا را ديده ايد ؟
موسيو سوسيولوگ : سر يك ميز با آنها شام خوردم . به « كامو » گفتم تو راست مي گوئي يا « سارتر » ، جواب نداد . به « سارتر » گفتم جواب داد : « كامو » . آخر « سارتر » آدم رفيق بازي است و شما … شما لازم نيست به اين حرف ها گوش بدهيد ، اغراض شخصي دارند . و دشمني نبايد در هنر دخالت كند .
خانم شاعر و نويسنده و … : اوه عزيز من ، نصيحت مادرانه مي كنم . من اين مقام منيع را در نويسندگي از راه مطالعه به دست آورده ام . اما هر كتابي را مطالعه نكنيد . سرچشمه ي همه ي ذوق ها و هنرها « ايلياد و اديسه » است . اگر نداريد محلي را تعيين كنيد برايتان مي آورم .
ولي متأسفانه جوان كه هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسماني خود را بر اثر سرگيجه از دست داده بود بيهوش شد . نويسنده ي داستان هاي بلند برخاسته با لحن جدي گفت :
ــ همه تان دنبال مريد مي گرديد ، بيچاره اي را گير آورده ايد فكر مي كنيد لقمه ي مناسبي است . تا به ضعف قلب دچارش نكنيد ول كن نيستيد . ما كه رفتيم خودمان را بكشيم .
چند نفر از رفقا خواستند مخالفت كنند ، آقاي مدير جلوگيري كرده گفتند :
ــ شوخي مي كند فعلاْ بايد اين جوان با استعداد را به اتاق ديگري برد و او را به هوش آورد .
آقايان زير بال جوان را گرفته او را كشان كشان به اتاق مجاور بردند و موسيو كه ليوان آبي در دست داشت مرتب به صورت او پاشيده طپانچه مي زد كه به هوش بيايد . در همين وقت واقعه ي ديگري اتفاق افتاد كه خيلي مهمتر بود : يعني ناگهان رنگ از روي خانم متخصص مسائل رواني پريد ، عضلاتش منقبض شد و فرياد زد : « دارم وضع حمل مي كنم ! » او هم از شدت درد نزديك بود بيهوش شود . آقاي مدير داخلي ايشان را روي كاناپه ي اطاق هيأت تحريريه خواباندند و آقايان را بيرون كرده از خانم شاعر و نويسنده و … خواهش كردند كه تا رسيدن دكتر مواظبت هاي زنانه به عمل بياورد . بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند . آقاي سردبير پيشخدمت را طلبيده دنبال دكتر فرستادند . فريادهاي خانم متخصص ثانيه به ثانيه شديدتر مي شد . جوان به هوش آمد و چشم هاي خمارش را باز كرد :
ــ من كجا هستم ؟
موسيو سوسيولوگ : الحمدالله ، حالش جا آمد . اگر خواستي به تفاوت سبك ها پي ببري لازم است فوراْ با آنها ملاقات كني ، مخصوصاْ با كا …
جوان دوباره بيهوش شد و يكدفعه صداي گريه ي بچه اي به گوش رسيد . تعجب به همه دست داد . آقاي مدير با عصبانيت گفتند :
ــ اين چه مسخره بازي است ؟ مگر به او نگفتيد كه اين جا جاي اين كارها نيست ؟ چرا اين كار را كرد ؟
آقاي مدير داخلي جواب داد :
ــ آخر قرار بود هر كس اختصاصي كار كند …
حرفش تمام نشده بود كه خانم شاعر و … پريشان و سراسيمه وارد شد و گفت : « پسر زائيد » ، بعد اظهار خوشحالي و غرور و مباهات كرده گفت « كار فوق العاده اي كردم ، آخر ايلياد به دادم رسيد و توانستم جان همكار عزيزم را نجات بدهم .» اعضاء از سلامتي خانم متخصص جويا شدند جواب داده شد كه خواهش كرده است عكس فرزندش را هم به ضميمه در اين شماره چاپ كنند و در صفحه ي اخبار هنري به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممكن است انتقادي هم به عمل آيد . آقاي منتقد با شگفتي پرسيدند : « انتقاد ؟ از چه نظر ، ماجرا ؟ چه لزومي دارد ؟ »
آقاي مدير كه اوضاع را هر دقيقه آشفته تر مي ديدند مشغله را بهانه كرده گفتند : « لابد به سرش زده ، به هر حال بد نيست در ستون انتقادات مختصري نوشته شود .» و خداحافظي كرده رفتند . در اين موقع دكتر سر رسيد و از وضعيت جويا شد و چون جلسه ديگر از رسميت خارج شده بود اينجانب ( منشي ) هم وظيفه ي خود را خاتمه يافته تلقي كردم …
با وجود اين ، شماره ي آينده ي مجله را مي خريم زيرا علاوه بر تماشاي عكس هاي نويسندگان ، انتقاد آقاي منتقد و اثر تازه ي خانم متخصص مسائل رواني را هم خواهيم خواند و حتي اگر اندكي صبور و شكيبا باشيم يكي دو سال ديگر با آثار متعدد نويسنده ي خمارچشم و جوانمان نيز كه بي شك راهنمائي هاي متعدد ، ديگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهيم شد .

پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:09

آقاي نويسنده تازه كار است ـ ۱
بهرام صادقي







« آقاي نويسنده تازه كار است » ، اما خواهش مي كنم ، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست ، چيز ديگري است : « آقاي اسبقي برمي گردد .»
البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در نامگذاري سليقه به خرج نداده است ، اما به حقيقت سوگند مي خورم كه اين حرف را نه براي خوشامد شما مي زنم و نه براي آنكه با بدگويان همداستان شوم و به نويسنده بتازم . اين را مي دانيد كه دنياي ما دنياي آشفته اي است و صلاح هيچكس در اين نيست كه بكوشد تا آنرا آشفته تر كند . در اين جنگل تو در توي درهم و برهمي كه مسكن ما است بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم ، به اينكه هم را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم . در غير اين صورت نمي توان گفت چه پيش خواهد آمد و كار به كجا خواهد كشيد ، اما دست كم اين هست كه زيان هاي جبران ناپذيري خواهيم ديد . مثلاْ اين خيلي ساده است و زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اينكه دنياي درونيشان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهاي ديگري بپردازند . بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كساني كه واسطه ي فروش اتومبيل هاي مستعمل اند روز به روز افزايش مي يابد .
بر اين اساس من مي گويم بيائيد دور هم بنشينيم ، قلب هايمان را صاف كنيم ، روحمان را آزاد بگذاريم تا از تنگناي بي در و روزنش بيرون بيايد و در هواهاي تازه و فضاهاي باز آن مثل يك پرنده ي طلائي پر بزند و آن وقت رنگ تبسم به صورت هايمان بزنيم و در اين باره سخن بگوئيم كه آيا نويسنده واقعاْ تازه كار است و آيا در نامگذاري بي ذوقي كرده است و داستانش نيز عيوب فراوان دارد ؟ خوشبختانه چون نويسنده زنده است و از آن گذشته آماده است كه دفاع از نوشته اش را به عهده بگيرد ، كارها خيلي بهتر از آنچه معمولاْ در اينگونه مواقع پيش بيني مي شود پيش خواهد رفت و من نيز ، بي آنكه دخل و تصرفي بكنم ، با وفاداري كامل گفتگوها را يادداشت مي كنم .

***
ــ خيلي خوب ، آقا خواهش مي كنم گوش كنيد . بايد بگويم كه دلائل مخالفت من يكي دوتا نيست ، از اول تا آخر داستان مورد ايراد من است . اما بهتر نيست از عنوان داستان شروع كنيم ؟ « آقاي اسبقي برمي گردد » ، اين آقاي اسبقي كيست ؟
ــ آه ، من در خود داستان كاملاْ شرح داده ام : فكر نمي كنم كاراكتر ايشان عيبي داشته باشد .
ــ مقصود از « ايشان » همان آقاي اسبقي است ؟ خيلي عجيب است كه شما تا اين حد به اين مرد احترام مي گذاريد … احترامي بي جا و خارج از تكنيك . معهذا مسأله به همين سادگي نيست . شما مي خواهيد يك دهاتي ساده را وصف كنيد . اين عين نوشته ي خود شما است : « … آقاي اسبقي دهقان زحمتكش و نجيبي بود » درست مثل اينكه از اسب حرف مي زنيد . كتاب هاي درسي را باز كنيد بخوانيد ، پر است از همين حرف ها : اسب حيوان باركش و نجيبي است و يا اسب حيوان وفاداري است . خيلي خوب ، بعد : « … او عمرش را با صداقت و فعاليت مي گذراند ، اما هنوز ريشش در نيامده بود . البته عجيب است ولي صحبت بر سر اين نيست . آقاي اسبقي روزها مي خوابيد و شب ها بيدار مي ماند … » آدم را كلافه مي كنيد ، قربان . خواهش مي كنم جواب بدهيد چطور زارعي كه در دهي دوردست زندگي مي كند ممكن است اسمش آقاي اسبقي باشد ؟ شما آقاي فلاني باشيد ، صحيح ، بنده آقاي فلاني باشم ، صحيح ، اما يك دهقان … هر قدر هم شرافتمند باشد ممكن است « مشهدي غلامرضا » باشد يا « كربلائي عبدالله .»
ــ آه ، پس شما از الهام غافليد ؟ من اينطور احساس كردم . در احساس من اين قهرمان به صورت آقاي اسبقي ظاهر شد .
ــ و حتماْ در همانجاست كه روزها مي خوابد و شب ها بيدار مي ماند ؟ اما يك زارع فعال چگونه ممكن است وقتش را اينطور هدر بدهد ؟ مگر او روشنفكر است كه تمام شب را در خيابان هاي تاريك و خلوت يا اتاق هاي كم نور بگذراند و روز ، بعد از اينكه يك ليوان شير نوشيد به خواب برود تا باز شب بيايد ؟ بعد مي نويسيد : « … چراغ را روشن مي كرد و تا صبح مي نشست . گاهي آه مي كشيد و گاهي زير لب شعر مي خواند ، اما وقتي مي خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به ديوار مي زد … » آخر چرا اين كارها را مي كرد ؟ مگر ديوانه بود يا به سرش زده بود ؟ جوابي كه شما در داستان انديشيده ايد اين است : « وقتي از او مي پرسيدند چرا به اين عمل مبادرت مي كني جواب مي داد اين كار چند خاصيت دارد : اول اينكه اگر مغز آدم تكان خورده باشد برمي گردد سر جايش ، دوم اينكه به اين وسيله مي توان افكار يأس آميز و ناملايم را از محوطه ي دماغ بيرون راند … » بسيار عالي است ! مرد بدبختي كه شايد غير از بيل و الاغ مسأله ي مهمي در زندگيش وجود ندارد ، يا ظاهراْ اينطور به نظر مي آيد ، ناگهان به بيماري قرن دچار مي شود . آن وقت بعد ، اينجا شما به توصيف قيافه و وضع قهرمانتان پرداخته ايد : « … آقاي اسبقي نمونه ي يك دهقان واقعي بود : بلندقد و ورزيده بود و با دست هاي پينه بسته كه اغلب به آنها حنا مي بست و كار مي كرد . كلاه نمدي رنگ و رو رفته اي به سر داشت كه دور تا دور آن يك خط چرب و سياه كه نشانه ي سالها كار و كوشش صاحبش بود كشيده شده بود . گيوه هايش نه كهنه ، اما مستعمل بود … » ملاحظه فرموديد ؟ اين هم جمله بنديتان : « … با وجود آنكه مسواك طبي و خمير دندان استعمال نمي كرد دندان هايش از سفيدي برق مي زد و اگر چه شير پاستوريزه نمي نوشيد و آمپول هاي گران قيمت ويتامين و كلسيم و عصاره ي بيضه به خود تزريق نمي نمود زور بازويش روز به روز افزايش مي يافت . تنبان محكمي پوشيده بود … » مقصودتان چيست ؟ لابد اينكه پارچه اش بادوام بود « … و چپقش را به شال خوش رنگي كه به كمر بسته بود آويزان مي كرد . چه چپق زيبايي بود ! آقاي اسبقي جوان بود ، يك زارع سي ساله و دلش مي خواست هفتاد سال ديگر هم زندگي كند تا بتواند همچنان اين مسأله را به اثبات برساند كه كار كردن عيب نيست … » آه ، خستگي آور است ! آقاي اسبقي سي ساله از دهقاني فقط يك كلاه نمدي رنگ و رو رفته و چند چيز ديگر دارد ، به اضافه ي يك خانواده ي عجيب و غريب . اما ديگر موقع آن است كه از شما بپرسم … آيا مي توانم سؤال كنم كه تحت تأثير چه عاملي اين داستان را نوشتيد ؟ چطور شد ؟ چه احساسي به شما دست داد ؟ چه چيز ملهم شما بود ؟ شايد بتوان در اين ميان نتيجه اي گرفت .
ــ آه ، اين خودش قصه ي جداگانه اي است ، اما شما حوصله داريد ؟
ــ لازم است ، قربان ، لازم است داشته باشم .
ــ پس اجازه بدهيد … اينجا است كه بايد قسمت هائي از دفتر يادداشتم را برايتان بخوانم . اما ناراحت نشويد ، خلاصه اش مي كنم .
ــ آن را با خودتان داريد ؟
ــ هميشه . يك نويسنده ي خوب بايد در تمام ساعات شبانه روز مجهز باشد ، مثل يك تراكتور خوب ، مخصوصاْ اگر بخواهد مسائلي را در آثارش مطرح كند كه مربوط به زندگي ميليون ها نفر باشد ، مثل زراعت و زمين …
ــ بله ، شخم بزند …
ــ آه ، … خوب مقصودم را ملتفت شديد . قلوب انسان ها را شخم بزند .
ــ براي اين كار لازم است كه وقت را تلف نكنيم .
ــ درست است ، معهذا من بايد شرح بدهم . مدت ها بود چيزي ننوشته بودم و همينطور زندگي كسالت بارم را ادامه مي دادم . يادداشتي كه در اين زمينه كرده ام شايد گوياتر باشد : « در يك روز بهاري : آيا همه چيز آماده است ؟ آيا من توانسته ام مواد و عناصر لازم را براي داستان جديدم فراهم بياورم ، متأسفم . هنوز هيچ چيز آماده نشده است . يك ماه است كه هر روز يك ساعت زودتر از خواب بيدار مي شوم و پنجره ي اتاقم را باز مي كنم و نگاهم را در كوچه به جستجوي قهرمان ها مي دوانم ، اما افسوس كه هميشه مأيوس و سرافكنده مي شوم ! با خودم فكر مي كنم كه يكي از اين قهرمان ها لابد اين آب حوضي نكره است ، چه نعره هاي عجيبي مي كشد ! بعد ، آن كهنه خري كه درست سر ساعت هشت از كوچه رد مي شود . يكي هم اين پيرزن لهيده كه نوه اش را به كودكستان مي برد . سيراب فروش سر كوچه . و ديگر هيچ كس … چرا ، چرا ، قهرمان ديگر : پيرمرد همسايه ام كه بواسير گرفته است . فكر مي كنم ، فكر مي كنم پس چه بايد كرد ؟ آه ! مي توان يك داستان درباره ي دهقانان نوشت : قلب هاي پاك و بشري و محيط زنده و پر آب و علف … خيلي خوب ، اما من تمام عمرم را در يك شهر بزرگ صنعتي گذرانده ام و حتي از دور هم يك دهقان نديده ام . چگونه مي توانم به واقعيت وفادار باشم ؟ البته چيزهائي هست كه حتماْ بايد فراموش نكرد : مرد دهاتي آدمي است ساده لوح و پاك طينت كه عاشق همه است و كينه ندارد و آوازهاي محلي مي خواند ، عاميانه حرف مي زند و ضرب المثل مي آورد ، يك روز كه با خرش از مزرعه برمي گردد به يك دختر دهاتي برمي خورد ــ عشقي مثل آب چشمه زلال ــ برايش ني مي زند و بعد دوتائي مي روند پيش ملاي ده ، ملاي ده را برمي دارند و مي برند پيش كدخداي ده كه حسب المعمول عروسي كنند ، اما مصيبت دردناك : پسر ارباب گذشته با اتومبيل آخرين سيستمش از شهر به ده آمده است و كباب مي خورد ، پسر ارباب يك دل نه صد دل عاشق دختر دهاتي مي شود . اينها همه به جاي خود ، اما واقعيت نيرومندتر است ، من حتماْ بايد سفري به ده بكنم و مدتي را در كنار آنها بگذرانم … »
ــ آنها ؟
ــ درست است ، اينجا يك صنعت نويسندگي به كار برده ام ، هرچند كه باز هم ممكن است شما آن را مسخره كنيد ، اما چاره چيست ؟ « آنها » يعني خويشاوندانم كه در ده زندگي مي كنند و از آن گذشته يعني آن مرد دهاتي با نامزدش و پسر ارباب …
ــ خيلي خوب ، رفتيد ؟
ــ دير ، خيلي دير ، پس از آنكه روزهائي را همچنان گذراندم و دفتر يادداشتم را با ترديدهايم سياه كردم . در اين مدت يك داستان نيمه تمام درباره ي آخوندها نوشتم ( مي دانيد كه در اين باره هنوز چيزي نوشته نشده است ؟ آخوند ، مي توان گفت كه سرزمين كشف ناشده اي است ) ولي بيهوده … زحماتم به هدر رفت . نيمي از داستان با زيبائي و طراوت كامل پيش رفته بود . جملات همه در حدود سه سانتيمتر و با يك حالت روحاني محض . آن وقت از نيم ديگر به بعد فاجعه شروع شد : جمله ها خيلي به زحمت مي توانست حتي به نيم سانتيمتر برسد و بدتر از آن ، يك حالت سبعيت محض …
ــ پاره اش كرديد ؟
ــ نه ، تمامش نكردم .


ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:10

آقاي نويسنده تازه‌كار است ـ ۲
بهرام صادقي


ــ عجيب است . حدس مي زدم كه اين بي حوصلگي و ناراحتي روحي كه به آقاي اسبقي در داستانتان نسبت داده ايد مربوط به خودتان باشد . كجا بود ؟ مي نويسيد : « … آقاي اسبقي در آن بعد از ظهر زمستان به ديوار تكيه داده بود و مي خواست در عين حال كه از آفتاب گرم بهره مند مي شود به جستجوي خود بپردازد ، اما باز هم همان عوامل روحي و يأس ها و نااميدي ها از اين كار ممانعتش مي كرد … »
ــ آه ، اين مسأله هميشه بوده است . نويسنده اغلب چيزهائي از خودش را در قالب قهرمان هايش مي گذارد .
ــ ولي شما جوان نظيفي هستيد ، در حالي كه آقاي اسبقي مي خواست در آفتاب گرم بدنش را بجويد .
ــ اوه ، درونكاوي ! خودش را جستجو مي كرد ، درونش را … اين را من از همه كس شنيدم ، تمام دهاتي ها در اين نكته متفق القول بودند .
ــ خيلي خوب ، مي فرموديد …
ــ بله ، بالاخره تصميم گرفتم كه به ده بروم . با چند كتاب كه حتي تا دم مرگ با خود خواهم داشت ، از قبيل : دوره ي ناسخ التواريخ ، كلمات قصار انشتين ، راز نويسندگي كه در تأليف آن صدها نويسنده و منتقد بزرگ شركت داشته اند و بالاخره فن دفترداري دوبل ، يكي دو دست لباس زير و يك چمدان بزرگ كه پر از هديه بود . اقوامم استقبال شاياني كردند : از همان لحظه ي ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت مي كردند ، اما من نويسنده بودم ــ بايد هوشيار بود و ديد ! همه چيز را با چشم هاي باز و خيره ديد ! ــ اين بود كه دعوت ها را رد كردم و با دفتر يادداشتم در ده راه افتادم .
ــ تنها ؟
ــ تك و تنها ، اما با شوق . ببينيد چه نوشته ام : « يك روز تابستان : چيزي به وجود مي آيد … سرانجام در غروب روز گذشته ، پس از يك هفته كه در ده مي گذرانم ، آنچه بايد بنويسم در من خلق شد . من اين موفقيت را جشن مي گيرم . مي توان گفت كه من ديروز متولد شده ام » حقيقت اين است كه تحقيقات عميقي كردم . حرف ها را به دقت گوش مي دادم ، به آدم ها مدت ها خيره مي شدم ، به پيرمردها سيگار تعارف مي كردم و خواهش مي كردم كه برايم تعريف كنند . چندين پرونده تشكيل داده بودم . جوان ها را وامي داشتم كه ترانه هاي محلي بخوانند و فكر مي كردم … فكر مي كردم و احساس هايم را سبك و سنگين مي كردم تا اينكه از سرنوشت خانواده ي « سبزعلي » آگاه شدم .
ــ همان آقاي اسبقي خودمان ، ديديد ؟ نگفتم كه تازه كاريد …
ــ آه ، بله … ولي اين بي انصافي است ، از اين خانواده تيپ هاي مختلف و متنوعي ساختم ، كاري كه حتماْ بايد در يك داستان انجام داد و از آن گذشته ، بشريت را ، رنج جاودان بشريت را توضيح دادم …
ــ دوست من ، تيپ ها را به سربازخانه ها وابگذاريد ، حتماْ بايد … حتماْ نبايد … بشريت ، و خيلي چيزهاي ديگر ، اينها مسائلي است كه هنوز حل نشده است . اما در وهله ي اول بايد داستان نوشت ، داستان خالص ، بايد ساخت ، به هر شكل و هر جور … فقط مهم اين است كه راست بگوئي . ولي بيائيم سر حرف خودمان . مي بينم كه خيلي بهتر از آنچه مي نويسيد بيان مي كنيد . چطور خودتان به اين نكته توجه نكرده ايد ؟
ــ بله … از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم . خانه ي آنها پهلوي خانه ي خويشاوندانم بود و من خوشوقت بودم كه مي توانستم با بي نظري كامل آن را مشاهده كنم . روي اين حساب يك روز تمام از پشت بام نگران آنها بودم .
ــ اين خانه در داستان مقام مهمي دارد . شما مي نويسيد : « … درخت توت بزرگي كه در وسط منزل قرار داشت به اطراف سايه مي افكند . هنگامي كه توت ها مي رسيدند و كلاغ ها پرواز مي كردند ، نزاع ساكنان خانه بر سر خوردن توت شروع مي شد . خانواده ي آقاي اسبقي به مناسبت فقر فوق العاده و سوابق فاميلي محروم تر از همه بودند . زن ، كه به مناسبت فرار ناگهاني و اسرارآميز آقاي اسبقي ، از بيست سال پيش تاكنون هميشه سرافكنده و مغموم بود و براي اينكه بتواند لقمه ي ناني به فرزندانش برساند مجبور بود كه تمام ايام سال را براي اغنياي ده رختشوئي كند نمي توانست براي احقاق حق خود بكوشد . او شب هنگام كه به خانه مي رسيد آنچنان خسته و كوفته بود كه گرسنه به خواب مي رفت … » بعد از آن به وصف درخت توت مي پردازيد و چندين صفحه ي بزرگ به اين كار اختصاص مي دهيد . گوش كنيد : « … اين درخت ، نهالي عظيم الجثه و برومند بود كه درست وسط منزل ، ميان باغچه ي بي گل و گياهي كه مركز استراحت احشام بود ، كاشته شده بود . پوستش حكايت از دردها و رنج هاي عميقي مي كرد كه در اين خانه حكمفرما بود . از ريشه ي غول آساي درخت ، ريشه هاي كوچك و بزرگ ديگري جدا مي شد و به اطراف دست اندازي مي كرد ، گوئي ديوبچه اي بود كه با پنجه هاي پولادينش گلوي فرد فرد اين بينوايان را مي فشرد . بعد وقتي از درخت بالا مي رفتيم به شاخه هاي سرسبز و پربار آن مي رسيديم كه در زير فشار ميوه ي شهدآلود خود قد خم كرده بودند … » چه لزومي داشته است كه شما تا اين حد به اين درخت پر و بال داده ايد ؟
ــ آه ، يك روز مرا به خانه شان دعوت كردند . حالا جوابتان را مي دهم . اول از همه پيرزن رختشو آمد . لباس مندرسي پوشيده بود و چادر وصله داري به سر داشت . موهايش سفيد و چشم هايش بي نور بود ، درست مثل يك اسكلت متحرك . وقتي به دست هايش نگاه كردم اشك در چشم هايم جمع شد … دست هاي ترك خورده و تغيير شكل داده . آه ، … با خودم فكر كردم اين دست ها بيست سال در گرما و سرما رخت شسته است ، در زمستان هاي شديد و طولاني ده ، وقتي كه روزها و هفته ها همچنان برف مي آمده است ، صاحبش بسته ي لباس را به دوش مي گرفته و به طرف « كاريز » ، رودي كه بيرون ده جاري است ، مي رفته است . بيست سال لباس ها را روي تخته سنگ هاي ناهموار كنار كاريز مي شسته است و شوهرش ؟ معلوم نيست كجا است . بعد ساكنان ديگر خانه آمدند : مرد چلاقي كه تعزيه خوان ده بود و كتاب مرثيه اش را به من داده بود كه مطالعه كنم ، دهقان بيچاره اي كه دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداري كند ، پيرزن كري كه دامادش براي به دست آوردن پول به اهواز رفته بود و از من مي خواست كه برايش نامه بنويسم ، و مرد جواني كه موقع ازدواجش رسيده بود و آه در بساط نداشت . با سلام و صلوات مرا با خود بردند . از يك دالان دراز و تاريك كه به نظر مي آمد بي انتهاست گذشتيم . بچه هاي قد و نيم قد پابرهنه ي كثيف و گرسنه كه صورت هايشان زرد و ورم كرده بود و چشم هايشان قي آلود بود از عقب مي آمدند . بالاخره بعد از آن دالان جهنمي نجات يافتيم . در برابرم يك خانه ي بزرگ با حياط پست و بلند و كودهائي كه يك گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ هائي كه به آرامي و آزادي در گوشه و كنار قدم مي زدند و يك درخت توت بزرگ و اتاق هاي كوچك و سياه با درهاي شكسته و سقف هاي كوتاه خودنمائي كرد …
ــ اينها را مي نوشتيد ، مگر چه عيبي داشت ؟
ــ اما من نويسنده بودم نه كسي كه رپرتاژ مي نويسد . همه چيز در مغز نويسنده تغيير شكل مي دهد .
ــ اينها راز نويسندگي است ؟ ببينيد چه تصوير غيرطبيعي و ناشيانه اي از اين خانه تصوير كرده ايد . اينجاي داستان : « … در اين منزل جز خانواده ي آقاي اسبقي افراد ديگري هم زندگي مي كردند كه هر كدام در دنياي غم ها و دردهاي خود فرو رفته بودند . دهاتي ها همه شاعر وارسته ي ده را مي شناختند كه آواز رسائي داشت و در اين خانه مي نشست . پس از او زارع جواني بود كه عليرغم وضع نامساعد محيط و فشارها و بدبختي هائي كه از هر طرف بر او وارد مي آمد تصميم گرفته بود پيش برود و با مشكلات بجنگد . او عاشق بود . مي دانست چه عواملي باعث فقر و تنگدستي او و ديگران شده است و مي كوشيد كه همه را به حقوق خود آشنا نموده با نيروي عشق و با كمك همسايگانش با اين عوامل به نبرد برخيزد …» با اين همه بهتر است برايم تعريف كنيد . خيلي خوب ، به خانه رفتيد …
ــ براي من قاليچه ي كهنه اي آوردند و همه در گوشه اي كه سايه بود نشستيم . من خودم را در محيط بشر نخستين حس مي كردم . اگرچه بوي پهن و كثافات مي آمد و صداي سرسام آور مگس ها گوش را اذيت مي كرد ولي من غرق شادي بودم . بالاخره توانسته بودم با اين روح هاي نجيب و بي غل و غش آشنا بشوم . زنها رو مي گرفتند و بچه ها حيرت زده ساكت ايستاده بودند و مردها هم با شرمي كه رقت انگيز بود به من خوشامد مي گفتند . من سرم را پائين انداخته بودم و مي ترسيدم به آنها نگاه بكنم ، من … ، موجود رذل و پستي كه از دسترنج ديگران زندگيم را مي گذرانم و حتي براي يك لحظه مزه ي گرسنگي و درد و زحمت شب هاي كار را نچشيده ام . با اين همه مي فهميدم كه آهسته با هم گفتگو مي كنند . معلوم بود كه مي خواهند بار پذيرائي از ميهمان را به دوش يكديگر تقسيم كنند . آن وقت برايم چاي آوردند و توت تكاندند . زارع جوان سيگار اشنو تعارفم كرد و در سكوت ملكوتي و الهام بخشي كه پديد آمده بود مرثيه خوان چلاق با صداي رسايش به خواندن شعري كه از مصائب نيكان گفتگو مي كرد پرداخت . من پيشانيم را در دست گرفتم و نگاهم را عميقانه به شاخه هاي توت دوختم ، مثل اينكه در بي نهايت سير مي كردم …
ــ زيباست ! و خيلي هم خوب بيان مي كنيد . اما مي دانيد كه وقتمان آنقدرها نيست ؟
ــ آه ، سرتان را درد آوردم ؟ اما خودتان خواستيد … آنجا بود كه براي من از سبزعلي حكايت ها كردند . پيرزن رختشو مرا به اتاقش برد و براي اولين بار فرزندان او را ديدم . باوركردني نيست ، مردم مي گفتند كه روح سبزعلي در هرسه نفرشان حلول كرده است و به همين جهت هيچ وقت از كنج اتاق بيرون نمي آيند . دو پسر لندهوري كه مي توانستند يار و ياور مادر باشند پهلوي هم نشسته بودند و مرا با نگاهي كنجكاو و در عين حال تمسخرآميز برانداز مي كردند . مادر بيچاره مجبور بود تمام سال را جان بكند و براي آنها نان بياورد ، آنها هم مي خوردند و مي خوابيدند . همين . نه با كسي حرف مي زدند و نه بيرون مي رفتند ، تنها گاهي از اوقات با يكديگر جمله هاي عجيب و نامفهومي رد و بدل مي كردند . در گوشه ي ديگر دختر زردنبوئي كه روزگاري عزيز دردانه ي سبزعلي بود به ديوار تكيه داده بود و خودش را در آئينه ي شكسته ي دسته داري تماشا مي كرد . پيرزن بدبخت چه فداكاري ها كه به خاطر او نكرده بود ! مي گفت وقتي سبزعلي غيبش زد اين مادر مرده دو ساله بود . بعد وقتي به ده سالگي رسيد كچل شد .
ــ اينجا ، در داستانتان اشاره كرده ايد ، به اسم « مريم » : « … وقتي پيرزن از كاريز برمي گشت تازه اول مصيبتش بود . ساعت ها با مريم كه خاموش و تنها در گوشه اي چندك زده بود سر و كله مي زد . مي خواست موهاي معيوبش را بكند و معالجه اش كند ، اما مريم دوست مي داشت كه همچنان با افكار دور و دراز و دخترانه ي خود سرگرم باشد …»

ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:11

آقاي نويسنده تازه كار است ـ ۳
بهرام صادقي

ــ آه ، درست است و ساكنان خانه هر روز كه فريادهاي وحشتناك دختر سبزعلي را مي شنيدند مي فهميدند كه مادر فداكار يكي دو مو از سر او كنده است .
ــ خيلي خوب ، تا حدودي منبع الهام شما كشف شد . مي توان خلاصه كرد : شما به ييلاق مي رويد ، در ده ، با مردم زيادي آشنا مي شويد ، برايتان داستان مردي را تعريف مي كنند كه چنين و چنان بود و بعد زن گرفت ، از زنش بچه دار شد ، بعد در يك شب باراني كه سرماي كشنده اي همه چيز را يخ مي زد آنها را به امان خدا سپرد و رفت . معلوم نيست به كجا . هيچكس نفهميد و بيست سال گذشت .
ــ معهذا من تغييراتي در آن داده ام ، با رعايت شيوه ي نويسندگي ، و همه ي قهرمان هايم را شناسانده ام . مثلاْ ملاحظه فرموده ايد كه اول ، قهرمان داستان را در جواني وصف مي كنم ، بعد او عاشق همين پيرزن رختشوي مي شود ، خيلي فقيرند و زندگي را به تلخي مي گذرانند ، مرد يك گوسفند بيشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است . آن وقت دهقان فقير ديروز كه بر اثر چند تصادف غير مترقب ( همچنان كه در جوامع عقب افتاده معمول است ) كار و بارش بهتر شده و مغازه اي باز كرده است ، ناگهان يك شب بي خبر فرار مي كند . بيست سال ، بيست سال همراه با رنج و در به دري و انتظار …
ــ بله ، خوانده ام ، لازم نيست تكرار كنيد . اما متأسفانه موفق نشده ايد كه اين رنج و در به دري و انتظار را خوب مجسم كنيد . نوشته ايد : « … اين اواخر آقاي اسبقي كه سر به راه شده بود از زراعت دست كشيد و مغازه اي ترتيب داد و به كسب پرداخت . دو سه شاگرد استخدام كرده بود كه هر كدام كاري بكنند ، اما چون دخل چنداني نداشت مجبور بود از اين و آن قرض بكند و مواجب شاگردها را بدهد . از طرف ديگر اگر خيلي ارفاق كنيم مي توان گفت كه فقط به يكي از شاگردها احتياج داشت . ولي چه مي شود كرد ؟ آقاي اسبقي سراسر زندگيش را با همين كارهاي عجيب و غريب گذرانده بود . تمام شاگردها در روز بيكار بودند . آخر چه كاري داشتند بكنند ؟ و خود آقاي اسبقي هم مي رفت آفتاب و به عادت هميشگي به جستجوي خود مشغول مي شد . اما شب هنگام شاگردها وظيفه داشتند كه از مغازه و محتويات ناچيز آن مواظبت كنند . هر كدام مي بايست جائي بخوابند : يكي روي بام و يكي درون مغازه و ديگري هم در حول و حوش مغازه كشيك مي داد . هنوز يك ماه نگذشته بود كه شاگردها فرار كردند . آقاي اسبقي بر اثر اين پيش آمد بار ديگر تنهائي و بدبختي روحي خود را احساس و يقين كرد كه بيش از اين نمي تواند رنج تحمل اين آدم ها و اخلاق ها را به خود هموار كند . اين بود كه تصميم گرفت براي هميشه زن و فرزندانش را وداع گويد و به گوشه ي دورافتاده اي فرار كند و همچنان كه گمنام آمده بود گمنام بميرد . اما شايد سابقه ي روحي و اخلاقي او نيز در اين مورد تأثير داشت . خوانندگان به ياد دارند كه هميشه آدمهاي ناشناسي را به خانه مي آورد و آنها را مهمانان خود معرفي مي كرد . مهمانان مي نشستند و يكي دو ساعت مي گذشت . بعد آقاي اسبقي ناگهان بلند مي شد و به بهانه ي تهيه ي خوراك بيرون مي رفت . مي رفت و سه ماه بعد برمي گشت . ولي اين بار ، آه ! چه سال هاي درازي ! به اين ترتيب ، خانواده ي آقاي اسبقي در ميان بدبختي ها و تنگدستي و مرض و سال هاي نامطمئن آينده تنها و بي سرپرست ماند . به زودي همه چيز تغيير كرد . اندوخته ي مختصر به باد رفت . گوسفند بيچاره كشته شد . طلبكارها مغازه را تصرف كردند و بچه ها بزرگتر شدند . تهمت ها باريدن گرفت . نيش ها و كنايه هاي همسايگان ، شوخي ها و مسخرگي هاي دوست و دشمن دو برابر شد . و بچه ها باز هم بزرگتر شدند و اخلاق عجيبي پيدا كردند : ساكت و مغموم بودند و از جايشان تكان نمي خوردند و مثل مجسمه هاي سنگي در گوشه هاي مختلف اتاق كار گذاشته شده بودند . تنها يادگاري كه از پدرشان با خود داشتند چپقي بود كه آن را در جيب هاي خود نگهداري مي كردند و هر هفته حفاظت آن را يكي متعهد مي شد . زن كه روز به روز پيرتر مي شد در آتش انتظار و درد مي سوخت … »
ــ اينها درست ، اما بهتر نبود غم اين پيرزن درمانده را با يكي دو صحنه ي جاندار ، با عمل نشان مي داديد ؟ همين در آتش انتظار و درد مي سوخت ؟ مثلاْ : زمستان سختي است . برف سرتاسر زمين ها را پوشانده است و گرگ هاي گرسنه از دشت به كوچه هاي تو در توي ده آمده اند . آن وقت پيرزن در اتاقش كز كرده است . به مجسمه هاي سنگي نگاه مي كند كه اكنون به روي زمين دراز كشيده و به خواب رفته اند . با خودش مي گويد : « چرا ؟ چرا سبزعلي مرا تنها گذاشت و رفت ؟ مگر من چه گناهي كرده بودم ؟ چرا بچه هايش اينطور شده اند ؟ سال هاست كه رخت شسته ام ، در سرمائي كه سنگ را مي تركاند دست هاي خسته و بي جانم را در آب يخ آلود فرو برده ام . ولي اكنون چقدر از تو نفرت دارم ، اي مرد سنگدل ! تو رذل بودي ، تو ديوانه بودي و چه خوب شد كه براي هميشه مرا تنها گذاشتي . كاش مرده باشي ! كاش همان روزهاي اول مرده باشي ! اما اگر برگردي با همين دست هايم خفه ات خواهم كرد . آخر ببين : نه زغال ، نه قند ، نه چاي ، نه لباسي … اگر برگردي راهت نخواهم داد . به اين بدبخت ها گفته ام ، به اين بچه هاي ديوانه ات هم گفته ام … واي كه از غصه ي تو به سرشان زده است ! » آن وقت برمي خيزد و در را اندكي باز مي كند . باد زوزه كشان به درون مي آيد . به نظرش مي رسد كه كسي او را صدا مي زند . درست گوش مي دهد : صداي سبزعلي است . آه ، سبزعلي آمده است ! چشم هايش مي سوزد . سبزعلي برگشته است ! حتماْ از اهواز آمده است ، با يك كيسه ي پر پول . براي او چارقد خريده است . خيلي خوب ، سر مريم را معالجه مي كنند . ديگر لااقل فردا مجبور نيست به كاريز برود … اما چطور ؟ راهش بدهد ؟ سبزعلي را ؟ بله ، مرد بيچاره زير برف مانده است . حتماْ مي لرزد . حتماْ گرسنه است . راهش مي دهد ، نانش مي دهد و بعد خفه اش مي كند . « آه ! اما درست گوش بدهم ، مثل اينكه سبزعلي ساكت شده است » در را باز مي كند ، باد صداي گرگ گرسنه را به گوشش مي رساند .
ــ ولي من هم نظير چنين صحنه اي را در داستانم آورده ام .
ــ البته ، ولي موقعي كه سبزعلي واقعاْ پس از بيست سال برگشته است .
ــ چه نقصي ممكن است در اين قسمت باشد ؟

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:11

ــ اجازه بدهيد ، من فكر مي كنم حرفي كه قهرمان داستان در آخرين لحظه مي زند با روحيه ي او جور در نمي آيد . شما قهرمانتان را چگونه وصف كرده ايد ؟ بار ديگر مرور مي كنيم : « … آقاي اسبقي اخلاق عجيبي داشت . اگرچه ظاهرش با دهقان هاي ديگر يكسان بود اما در باطن چيز ديگري بود ، سرشت ديگري داشت . همين آواز خواندن بي موقع او ، خواب و بيدار شدن هاي ناگهانيش ، سركوفتنش به ديوار و تمايلي كه به نشستن در جاهاي گرم نظير آفتاب و لاي كرسي داشت از ديگران متمايزش مي كرد . يك سال در ماه رمضان وقتي كه شب هاي احياء نزديك مي شد اهل محله را جمع كرد و به اين عنوان كه شب احياء را با رنگ و روي بهتري برگزار كنند از هر كس به فراخور حالش پولي گرفت . بالاخره شب موعود فرا رسيد و ريش سفيدها نزديك نيمه شب به مسجد رفتند . فكر مي كنيد چه خبر شده بود ؟ ديدند كه او و چند تن ديگر بساط منقل و وافور را گسترده اند و دور و برشان هم يك مشت بچه هاي قد و نيم قد به سر و مغز هم مي كوبند . نزديك بود آنها را سنگباران كنند ، اما آقاي اسبقي يك تنه ايستاد و نطق مفصلي ايراد كرد كه اي مردم ! پولي را كه از شما گرفته ايم پس مي دهيم ، بگذاريد خداوند خودش ما را مجازات كند كه در خانه اش كار ناصواب كرده ايم . مردم قبول كردند و قرار شد صبح زود بيايند و پولشان را بگيرند . اما ، جان كلام اينجاست ، همان شب آقاي اسبقي و رفقايش چنان فرار كردند كه شيطان هم نمي توانست به گرد پايشان برسد . اين جنگ و گريزهاي موقتي به همين ترتيب ادامه داشت تا … » درست است كه داستان شما سبزعلي را تا حد ابله يا ديوانه ي مضحكي پائين مي آورد اما من به شخصه اين موضوع را قبول ندارم . من با وجود اين به سبزعلي علاقه پيدا كرده ام و او را سخت دوست مي دارم . او را مرد تنهائي تصور مي كنم . در ده دوردستي ، كارهائي هست كه او مي تواند بكند اما نمي خواهد بكند و به عكس كارهائي هم هست كه او توانائي كردنش را دارد اما نمي خواهد … همين مايه ي امتياز اوست . آن وقت شما با تمام علاقه و احترامي كه به او داشته ايد و با وجود آن اثر عميقي كه ديدار ده در ذهنتان باقي گذاشته است كه حتي حاضر شده ايد او را آقاي اسبقي كنيد و بيغوله اش را منزل و دكه اش را مغازه بناميد چگونه نشانش داده ايد ؟ يك ابله بي خاصيت سنگدل كه خانواده اش را دوست نمي دارد . كسي كه مسئوليت خودش را درك نمي كند . كسي كه زنش را در برابر بدبختي ها تنها گذاشته است . اما چطور راضي شده ايد ؟ درست است كه معلوم نيست او در اين بيست سال كجا بوده و چه مي كرده است ، اما خيال شما كه نويسنده ايد بايد نيرومندتر از زمان و مكان باشد : مي توانستيد او را دنبال كنيد ، در نهانگاه روحش نفوذ كنيد . او هم رنج كشيده است ، پياده و گرسنه راه پيموده است ، از اين شهر به آن شهر ، از اين گوشه به آن گوشه ، هزار كار كرده است : حمالي ، عملگي ، شاگرد شوفري ؛ و هميشه به ياد زن و فرزندانش بوده است . اما چه مي توانسته است بكند ؟ شما مي بايست جواب اين سؤال را در داستانتان داده باشيد . كسي هست كه خانواده اش را رها مي كند به اين اميد كه در گوشه اي از دنيا پولي به دست بياورد و خودش راحت زندگي كند . اما سبزعلي چه پولي به دست آورده است ؟ حتي يك لحظه هم راحت نبوده است . ديگري به اين اميد مي رود كه پس از چند سال برگردد و خانواده اش را خوشبخت كند . ولي هيچكدام اينها نيست . او نمي داند چرا رفته است و چرا روزي برگشته است . آقاي اسبقي شما پيش از آنكه ديوانه باشد يا به جاي آنكه مرد تن پرور بي فكر و بدجنسي باشد آدم بدبختي است كه مثل آونگ نوسان مي كند و دست خودش نيست . يك بار از پيش زنش فرار مي كند و بيست سال بعد برمي گردد ، لحظه اي مي ماند و باز مي رود … من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بيست سال ديگر باز برخواهد گشت . خيلي خوب ، بازگشتن او را هم همان ها برايتان تعريف كردند ؟
ــ بله ، بالاخره درِ دل پيرزن باز شد . در اتاقش نشسته بوديم . مريم كه لچكي به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم هاي ترسان گاه در آينه نگاه مي كرد و گاه دزدانه به من خيره مي شد . پسرها كه در لحظات اول كنجكاو و دقيق شده بودند اكنون باز به حال هميشگي خود برگشت كرده بودند . پيرزن رختشو مصائبي را كه در عرض بيست سال كشيده بود يكايك شرح داد . آن وقت رسيد به آن روز آفتابي بهار …
ــ بله ، اينجاي داستان نوشته ايد : « … آفتاب بر درخت هاي سرسبز بوسه مي زد . ده مثل هميشه ساكت و آرام بود . پيرزن در كاريز كه اكنون پر از صفا و طراوت بود رخت مي شست و خبر نداشت كه در كوچه هاي ده چه مي گذرد . اول از همه پينه دوزي كه روي عسلي شكسته اش نشسته بود آقاي اسبقي را ديد … »
ــ آه ، و او را نشناخت . چون سبزعلي كاملاْ عوض شده بود . اين را زارع جواني كه عاشق بود پيش از آن هم برايم گفته بود … پينه دوز ديده بود كه يك پيرمرد قد خميده ، با ريش سفيد و انبوه ، در حاليكه نگاهش را به جلو دوخته است ، وارد بازارچه ي ده شد . معلوم بود كه شهري است ، چون كت و شلوار تر و تميزي پوشيده بود و از آن گذشته كلاه لگني بزرگي به سر و عينك سياهي هم به چشم داشت …
ــ بله ، و بعد « … آقاي اسبقي بي اعتنا به قيافه هاي رنگارنگي كه دور و برش بود مي گذشت . هنوز كسي او را نشناخته بود . با قدم هاي مطمئن و پيروز سرداري كه پس از فتحي بزرگ براي تقديم گزارش به دربار شاهي مي رود به طرف خانه اش مي رفت … »
ــ معهذا برايم تعريف كردند كه پول زيادي نداشته است و قبل از اينكه به خانه برود با نان و پنير سد جوع كرده است .
ــ سد جوع كرده است ؟ ولي اينجا چيزهاي ديگري است : « … بالاخره يكي دو نفر از معمران كه سابقاْ با آقاي اسبقي رابطه داشتند او را شناختند . به زودي خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه ها و بعد جوان ها و دست آخر پيرمردان دنبال او راه افتادند … »
ــ و پيرزن خوب به خاطر داشت . گفت كه از كاريز برمي گشتم و بقچه ي لباس ها روي دوشم بود . وقتي به در خانه رسيدم سبزعلي را ديدم . در همان نظر اول شناختمش .
ــ « … آقاي اسبقي از پشت عينك سياه به هيكل نحيف و پوسيده ي زنش نگاه كرد . پيرزن فرياد زد و بسته ي لباس از دستش به زمين افتاد . ساكنان خانه يكايك بيرون آمدند . مريم با آينه اش و پسرها در حاليكه دست يكديگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به ميان جمع رساندند و بلافاصله پشت به ديوار ، مثل مجسمه هاي سنگي ، نشستند و به پيرمرد موسفيد و نسبتاْ چاقي كه لباس شهري پوشيده بود خيره شدند . در جمعيت همهمه افتاد … »
ــ بله ، همهمه ي شديد : « سبزعلي پس از بيست سال برگشته است ! سبزعلي اعيان شده است ! سبزعلي در شركت نفت كار مي كند ! با انگليسي ها رفيق شده است ! » و يك مرتبه همهمه خوابيد . پيرزن تعريف كرد كه نزديك بود از شادي بميرم . فوراْ او را بخشيدم . فكر كردم كه دوره ي سختي و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببينم چه مي گويد . همه ساكت بودند . با وجود اين نمي خواستم از همان اول به نرمي رفتار كنم . جيغ زدم : سبزعلي ! ظالم بي چشم و رو ، چه مي گوئي ؟ چه مي خواهي ؟
ــ نكته ي مهم اينجاست . شما داستانتان را اينطور پايان داده ايد : « … آقاي اسبقي جواب داد : برگشته ام ، مرا ببخش ! مي خواهم مرا كه ساليان دراز به تو عذاب داده ام ببخشي … پيرزن چپق او را كه در جيب يكي از پسرها بود درآورد و به او داد . آقاي اسبقي گفت : متشكرم ، اكنون بار ديگر تو را تنها مي گذارم و مي روم ، اما بدان كه دوره ي سختي ها گذشته است ، به زودي برخواهم گشت . آنگاه در ميان سكوت و بهت حاضران آقاي اسبقي آرام آرام برگشت و از همان راهي كه آمده بود بار ديگر به مقصد نامعلوم خود رفت » اما من حتم دارم كه چنين نگفته است . شما چرا خواسته ايد اميدواري بيهوده در دل پيرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آوريد ؟ مسلم است كه سبزعلي به زودي برنخواهد گشت . او سبزعلي نيست ، آقاي اسبقي نيست ، زارع ديروز و هزارپيشه ي امروز نيست ، او چيز ديگري است . اما ميليون ها نفر هستند كه زندگي مي كنند و عشق مي ورزند و كينه دارند و گرسنگي مي كشند . يا در ناز و نعمت غوطه ورند و خودشان هستند . مي دانند چرا خانواده شان را دوست مي دارند و چرا دوست نمي دارند . مي دانند چرا مي روند و چرا برمي گردند . در ميانشان آدم هاي ابله و ديوانه و ظالم و خوش قلب و ساده لوح و آدم هائي كه هيچ خصوصيتي ندارند فراوان است . اما هيچكدام مثل سبزعلي نيستند و سبزعلي هم مثل هيچكدام نيست . او ، دوست من ، او آونگ است … اكنون مي خواهم بدانم واقعاْ قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است .
ــ آه ، اما نويسنده بايد حوادث را آنطور كه مي خواهد از كار در بياورد نه آنطور كه هست .
ــ بگذريم ، زندگي از هر چيز قوي تر است .
ــ هيچ . پيرزن گفت : همه اشك مي ريختند . بر لب هاي مريم لبخند حزن آوري نقش بسته بود . در چشم پسرهايم نور تازه اي مي درخشيد . خودم حس مي كردم كه ترك هاي دستم خوب مي شود و درد استخوان هايم رو به بهبود مي رود . رو به سبزعلي كردم و داد كشيدم : براي چه برگشته اي ؟ بعد از بيست سال آزگار براي چه برگشته اي ؟ نمي دانستم كه باز مي رود . نمي دانستم كه باز پسرهايم مجبور مي شوند سرشان را پائين بيندازند و به لب هاي مريم خنده ي بدبختي و نااميدي نقش مي بندد . نمي دانستم كه لحظه اي بعد ترك هاي دستم بازتر مي شود و استخوان هايم تير مي كشد . آن وقت سبزعلي جواب داد …
ــ بفرمائيد : آونگ جواب داد …
ــ آه ، بله … به هر حال گفت : « آمده ام چپقم را ببرم . آن شب فراموش كرده بودم بردارمش .»

پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:12

زنجير ـ ۱
بهرام صادقي






پيش از ظهر ، در يكي از سه شنبه هاي ماه آبان ، اين آگهي در سراسر شهرستان ما به ديوارها الصاق شد : « تيمارستان دولتي به علت تراكم تيماران از اين پس تيمار ديگري قبول نخواهد كرد و به اطلاع مي رساند كه طبق دستور مستقيم انجمن شهر و جناب آقاي شهردار هيچگونه توصيه و تشبثي نيز پذيرفته نخواهد شد . مقتضي است كليه ي اهالي غيور و شرافتمند اين شهرستان مفاد آگهي فوق را در نظر گرفته و به تيماران محترم هم تذكر بدهند .»
ولي بعد از ظهر همان روز دو تن از اهالي « غيور و شرافتمند » شهرستان كه سابقه ي ناراحتي هاي مادي و ارثي و معنوي و لاحقه ي مشكلات خانوادگي داشتند ديوانه شدند ، اگرچه منظره ي اين دو حادثه در هر يك از خانواده هاي آنها ــ خانواده هاي آقاي « وحداني » و خانم « شيرين خانم » ــ متفاوت بود .
آقاي وحداني تا ظهر سالم بود . مثل هميشه از خيابان گردي خسته و كوفته برگشت و به سلام دختران و پسران و زن وفادار مهربانش جواب گفت و به اتاق مخصوص خودش رفت . نيم ساعت بعد كلفت پيرشان را صدا زد ، مدتي با او آهسته سخن گفت و بعد اجازه اش داد كه از اتاق بيرون برود . وقتي كلفت بيرون آمد ورقه هائي در دست داشت كه مأمور بود هر كدام را به يكي از ساكنان خانه بدهد .
زن آقاي وحداني يكي از ورقه ها را گرفت و چون كوره سوادي بيش نداشت متوجه فرزندانش شد . دو پسر او همچنين سه دخترش هنوز در تعجب بودند . اما بالاخره زماني رسيد كه تصميم گرفتند متن ورقه ها را كه به صورت متحدالمآل تنظيم شده بود بخوانند . پسر بزرگتر ، فرزند ارشد خانواده ، يكي از ورقه ها را كه مارك تجارتخانه ي سابق پدرش بالاي آن چاپ شده بود در دست گرفت و ديگران چشم به دهان او دوختند :

« مدتهاست كه من ورشكسته شده ام . اين را مي دانيد ، اما چرا ؟ جواب مرا بدهيد ! ده سال است كه حيثيت و آبرو و زندگي خودم را از دست داده ام . چه كسي خيال مي كرد روزي تجارتخانه ي من با آن دستگاه وسيع و مرتب از بين برود ؟ صادق تر و امين تر از من كجا سراغ داريد ؟ سال ها زحمت كشيدم ، مثل سگ جان كندم ، وقتي جوان بودم بخورنخور كردم ، خودم را از هر لذتي محروم كردم تا به حق و انصاف شايسته ي ترقي شدم . زن و بچه هايم را از بدبختي نجات دادم . من كه روزي آدم بدبختي بيش نبودم و در خانه ي پدرم گرسنگي مي خوردم در سايه ي سواد و معلومات متوسط و فعاليت بي اندازه ام به جائي رسيدم كه با بزرگ ترين تاجران پايتخت مشغول رقابت شدم . هوش و استعداد خدادادم باعث شد كه از هر حادثه ي كوچكي به نفع تجارت خود استفاده ببرم . خلاصه در عرض دو سه سال ثروتم چند برابر شد ، پولم از پارو بالا رفت ، شما را وارد يك زندگي مجلل و بي دردسر كردم . ولي به من بگوئيد چرا ورشكسته شدم ؟ برويد از دولت ، از اتاق بازرگاني ، از وزير دارائي و از رئيس جمهور آلمان بپرسيد آيا سزاي يك عمر فعاليت و كوشش صادقانه همين است ؟ من در اين مدت ده سال بيكاري هميشه درباره ي علت بيچارگيم فكر مي كردم . آيا در استعداد و هوش و ميزان فعاليتم خللي وارد آمده بود ؟ هرگز ، ابداْ ابداْ . همه چيز ديگر براي من اثر معكوس داشت : شب خوابيدم واجب الحج بودم صبح بيدار شدم واجب الزكوة بودم ؛ خانه هايم را فروختند و به طلبكارها دادند ؛ اجناسم را ضبط كردند ؛ پول هايم را گرفتند و هركس به من تبريك مي گفت كه به زندان نيفتاده ام . حالا من به تنگ آمده ام . من كار مي خواهم ! به من كار بدهيد ! من پير شده ام ، زنم پير شده است ، و شما بچه هاي بي گناه صورت خودتان را با سيلي سرخ نگاه مي داريد . ديگر بيشتر از اين ممكن نيست تصميم گرفته ام تا سرحد امكان بكوشم و با صداي بلند شرح دردها و بيچارگي هايم را براي همه بگويم . مخصوصاْ بايد با رئيس جمهور آلمان و وزير اقتصاد امريكا ملاقات كنم . براي اين كار به يك بلندگوي چوبي احتياج دارم كه در حضور آنها فرياد بزنم . دلم مي خواهد همه بدانند كه من از امروز صداي رسائي پيدا كرده ام .

امضاء ــ وحداني »

معهذا در لحظات اول نگراني و تشويش فوق العاده اي به كسي دست نداد ، هر چند كه ملاقات با رئيس جمهور آلمان و وزير اقتصاد امريكا كمي به نظر حماقت آميز مي آمد و صداي رسا چيزي بود كه در وجود آقاي وحداني سابقه نداشت .
در ساعت يك و ربع بعد از ظهر نگراني و تشويش در دل اعضاء خانواده به حد كمال رسيده بود ، چون از اطاق آقاي وحداني صداهاي ناهنجاري بيرون مي آمد . آقاي وحداني به شيوه ي زورخانه ها اشعاري از شاهنامه ي فردوسي را به وضوح و رسائي تمام مي خواند و به آهنگ آن بر سيني نقره اي بزرگي كه از دوران توانگري اش باقي مانده بود مي كوفت .
ديگر صبر جايز نبود و از آنجا كه در اين شهرستان بيمارستان امراض روحي و طبيب متخصص وجود نداشت تصميم براين قرار گرفت كه هر چه زودتر پدر را به دارالمجانين برسانند . شهر دورافتاده ي ما در تمام آن منطقه ي وسيع ، يا به زبان اداري در تمام آن استان ، تنها شهري بود كه از موهبت وجود دارالمجانين برخوردار بود . حتي مركز استان هم چنين چيزي نداشت و در پايتخت هم تازه شروع به ايجاد آن كرده بودند . شهردار ما ، هميشه از اين امتياز بر خود مي باليد ، هرچند كه گاهي نيز دريغ و افسوس مي خورد كه چرا در اين شهرستان ساكت و اسرارآميز كه در بياباني فراخ تنها مانده است و فرسنگ ها با شهرهاي شاد و پرجنب و جوش و آبادي هاي سالم و پرنشاط فاصله دارد زندگي مي كند . روزنامه هاي مركز ، شهر ما و نواحي اطرافش را منطقه ي نفرين شده نام گذاشته بودند و گاه به گاه در صفحات خود از بلاهت و سفاهت ساكنان اين منطقه داستان ها مي آوردند .
شايد چنين باشد . زيرا تازه تيمارستان ما هم مثل ساير تيمارستان ها نبود و هيچ يك از اصول علمي و عملي متداول در آن رعايت نمي شد و حتي معلوم نبود كه اداره ي بهداري تا چه اندازه بر آن نظارت دارد . در حقيقت اين تيمارستان عظيم و مرموز را دسته اي اداره مي كردند كه هيچوقت ديده نمي شدند و در اجتماعات شهر شركتي نداشتند . شايعه اي كه هرچند وقت يكبار پراكنده مي شد و در شهر و بيابان و ده كوره ها نفوذ مي كرد چنين مي گفت كه رئيس تيمارستان يك پزشك مجاز پير و قديمي است و چند پزشكيار و پرستار قديمي تر زير دستش كار مي كنند . مسائل ديگر ، از قبيل اينكه آيا اين تيمارستان ملي است و يا دولتي و چند ديوانه دارد و بودجه اش چيست و جز آنها ، چيزهائي بود كه سال ها در بوته ي ابهام و گنگي مانده و به همين جهت عادي و بي اهميت شده بود .
خانواده ي آقاي وحداني تصميم خود را اجرا كردند . از آن طرف خانواده ي خانم شيرين خانم هم با نيم ساعت تأخير به در تيمارستان رسيد .
تيمارستان ما كه در دورترين و ويرانه ترين محلات شهر قرار دارد ، در واقع بيشتر به يك قلعه ي نظامي شبيه است . در بزرگ تيمارستان هميشه بسته است و درخت هاي كهنسال و عظيم چنار دورادورش را احاطه كرده اند .
خانواده ي آقاي وحداني كه از تأثير شوم و كرخ كننده ي ضربه ي اول بيرون آمده بود تازه پشت در بسته ي تيمارستان به بررسي اوضاع مي پرداخت . پسر بزرگ مخالف بود و پيشنهاد مي كرد پدر را به پايتخت برسانند و در يك آسايشگاه خصوصي بخوابانند . مادر و دخترها با ذكر ارقام و شواهد اين عمل را غيرممكن مي دانستند ، زيرا چنان پولي در بساط نبود كه بتوان دست به چنين كاري زد ، و آقاي وحداني كه سيني نقره را در خانه جا گذاشته بود به نحو رقت آوري بر شكم خود مي زد و همچنان آواز حماسي مي خواند .

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 1 از 2 1, 2  الصفحة التالية

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد