سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

صفحه 2 از 2 الصفحة السابقة  1, 2

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:13

همراهان شيرين خانم كه در گوشه ي دوري ، با احتياط و سوءظن ، ايستاده بودند هم از اينكه با دسته ي ديگري رو به رو مي شدند و هم از اطلاع بر مضمون قاطع و تلخ آگهي جديد كه بر در تيمارستان زده بود ، يكه خوردند ، همان يكه اي كه خانواده ي آقاي وحداني به نوبه ي خود در دقايق نخست خورده بود . اين همراهان بي شمار زنان و دختراني بودند در سنين مختلف : پيرزنان خميده قد كه به نظر لقمه اي بيش نمي آمدند و زنان جاافتاده ي چاق و دختراني جوان و زيبا كه چشم هاي سياه و شيطان داشتند . حتي يك مرد همراه آنها نبود .
خانواده ي وحداني يكباره ولي نعمت خود را فراموش كرد و محو تماشاي اين زن شد . آيا لازم است بگوئيم كه تمام آنها لباس ها و چادرهاي مشكي پوشيده و ابروهايشان را وسمه كشيده و به گردن ها و دست هايشان حلقه هاي طلا بسته بودند ؟ زن آقاي وحداني در دل گفت : « با يك خانواده ي قديمي و مذهبي سر و كار داريم .»
شيرين خانم روي يكي از سكوهاي وسيع تيمارستان ، رو به روي آقاي وحداني نشست ، و پيش از آنكه دستمالش را به گوشه اي پرتاب كند فرياد كشيد :
ــ من گاوم ! آقاي محترم ، با شما هستم ! شما تعجب نمي كنيد ؟ من گاوم ، مي فهميد ؟
آقاي وحداني كه سرگرم كار خود بود ناگهان ساكت شد و به او نگاه كرد :
ــ چرا ، چرا ، تعجب مي كنم . تا به حال گاو اينجوري نديده بودم .
شيرين خانم برخاست و با خنده اي به سوي همراهانش رفت . ديگر گوئي راضي شده بود : سرانجام يك نفر در اين دنيا واقعيت وجود او را دريافته و مهمتر از آن تعجب هم كرده بود !
آقاي وحداني روي سكوي تيمارستان ، بار ديگر مشغول آوازه خواني شد ، اما اين بار آهسته تر و با احتياط ، و گاهي هم دزدانه به شيرين خانم كه اينك در انبوه زنان همراهش مخلوط و قاطي شده بود نگاه مي كرد .
از كنار تيمارستان ، پشت رديف درخت هاي چنار ، جاده اي تا زمين هاي باير و بي آب و علف خارج شهر كشيده مي شد . اين جاده در آن بعد از ظهر همچنان وسيع و خشك و خالي بود و اكنون ديده مي شد كه دسته هاي گوسفند و بز كه به قصد كشتار به شهر هدايت مي شدند ، براي استراحت پيش از مرگ ، روي پستي و بلندي هاي صحراي اطراف آرميده اند . بزها سياه بودند و تنگ هم در چند خط متقاطع لميده بودند و دهان و ريش كوتاهشان را آهسته مي جنباندند : از دور مثل دسته هاي گرسنه و بي رمق زائراني به نظر مي آمدند كه در انتظار طاعون و وبا و از ترس آن به هم چسبيده باشند و زير لب اوراد و دعاهاي بي ثمر بخوانند .
به زودي سخنان شيرين خانم به مراحل شرم آور و باريكي كشيد : گاو جاي خود را به خوك و اسب و پس از آن به انسان داد ، انساني كه جزئيات عمل مقاربت و خاطرات خود را از اين بابت مو به مو شرح مي داد . دختران جوان سياه چشم كه بيش از اندازه به پسران آقاي وحداني خنديده بودند از خجالت سرخ شدند و زن هاي پير گوش هايشان را تيزتر كردند كه كلمه اي را نشنيده نگذارند . ده ها بار در آهنين و بزرگ تيمارستان ، با كوبه ي وحشتناكش ، بدون جواب زده شده بود . گذشته از آن ، جنجال زنان جاافتاده كه به مناسبت نفوذ و شهرت خانوادگيشان براي خود حقوقي قائل بودند و سخنان تحكم آميز پسران آقاي وحداني كه با حرارت و ايمان درباره ي آزادي هاي رواني و حقوق فردي و مسئوليت گردانندگان تيمارستان به زبان مي آمد ، نشان مي داد كه صدور اعلاميه ي شهرداري به هيچ وجه مؤثر نبوده است و گوش كسي به دستورهاي مؤكد آن بدهكار نيست .
شيرين خانم به نظر زن لندهور چهل ساله اي مي آمد كه قدي دراز و چشم هائي دريده و بي حيا داشت و حضورش در ميان آن زنان سياهپوش كه هركدام از ظرافت و تناسب مذهبي زنانه اي برخوردار بودند عجيب و خيال انگيز مي نمود . شيرين خانم باز روي سكو نشسته بود و با حال آشفته تري داستان هاي تمام نشدني خود را درباره ي آلات تناسلي و اعمال جنسي بيان مي كرد . خانواده ي آقاي وحداني و همراهان شيرين خانم كه در فرصتي غير از اين شايد محال بود با هم دوست و آشنا بشوند ، به علت بدبختي مشترك ( اين حدس ماست ) مريضان خود را تنها گذاشته و زير چنار فرتوت و سايه افكني دور هم جمع شده بودند تا درد دل كنند .
زني تعريف مي كرد كه شيرين خانم پسرجواني داشت كه او را از دل و جان مي پرستيد و دختري هم داشت كه هنوز شوهر نداده بود . شوهر شيرين خانم سال ها پيش او را طلاق داد و زن هاي ديگري گرفت ، پسرش را به سربازي بردند و در يكي از جنگ هاي ميهني شربت شهادت نوشيد ، دخترش هم پس از اين كه شوهر كرد سرطان گرفت ، اما سر زا مرد .
دختري گفت كه شيرين خانم از اول عمرش وسواسي بود و شب ها مي ترسيد كه مبادا به نيش مار گرفتار شود و گاهي هم خيال مي كرد در رستوراني نشسته است و چلوكباب مي خورد ، اما افسوس كه كباب ها، آن كباب هاي سفت و ترس آور ، هيچوقت تمام نمي شود و هميشه مثل رشته اي از بشقاب بيرون مي آيد و به دهان او فرو مي رود .
دختر ديگري كه دست هاي چاق و سفيدي داشت كه حلقه هاي طلا بر مچ هايش فرو رفته و بر آنها طوق انداخته بود از اينكه شيرين خانم اهل مطالعه بود و كتاب هاي زيادي مي خواند و اين اواخر شعرهاي عاشقانه مي گفت به تفصيل سخن راند . دختر زيبا فرصت يافته بود كه دست ها و سر و سينه ي خود را به خوبي نشان بدهد .

ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:14

زنجير ـ ۲
بهرام صادقي






آقاي وحداني و شيرين خانم ، دور از خانواده هايشان ، بر سكوها تكيه داده بودند و صدايشان به علت خستگي دورگه و آهسته شده بود . اكنون با دقت به يكديگر نگاه مي كردند . خانواده ها از اينكه اهل شهر تاكنون از واقعه بوئي نبرده اند و آبرويشان تا اين دم محفوظ مانده است و غريبه اي نيست كه به تماشاي بيماران آمده باشد خوشحال بودند . درعين حال يك فكر مزاحم عذابشان مي داد : آيا ممكن بود ، حتي اگر در تيمارستان جا به اندازه ي كافي وجود مي داشت ، كه اين دو موجود را در آن واحد پذيرفت و معالجه كرد ؟
معالجه كرد ؟ و مگر معالجه اي هم وجود دارد ؟

***
سرانجام در ساعت چهار بعد از ظهر در بزرگ و افسانه اي تيمارستان با سر و صداي زياد و گرد و غباري كه به هوا پراكند باز شد ، انگار قرن ها بود كه كسي اين در را نگشوده بود . پيرمرد موقر و فربهي كه روپوش سفيد پوشيده بود اندكي از لاي در بيرون آمد . همه ساكت شدند و چند قدم عقب رفتند . بي شك پيرمرد چاق سفيدپوش ، زن هاي سياه پوشيده را كلاغاني انگاشت كه از حضور او ترسيده و پا پس كشيده باشند . لبخند زد . پسر بزرگ آقاي وحداني جلو رفت و گفت :
ــ آقاي دكتر !
« دكتر » گفت :
ــ بله ، مي بينم . ولي مگر آگهي شهرداري را نخوانده ايد ؟ بي جهت اين جار و جنجال را راه انداخته ايد . ما حتي براي ديوانه هاي خيلي خطرناك و زنجيري هم جايي نداريم . شايد تعجب كنيد اگر بگويم كه براي خودمان هم محلي وجود ندارد .
ــ با وجود اين ما متعلق به اين شهر هستيم . عوارض داده ايم ، به شما احترام مي گذاريم . از آن گذشته خانواده هاي ما چنان سابقه و آبروئي دارند كه نمي خواهند جز شما و تشكيلات شما كسي از رازشان سر در بياورد .
ــ اينها را مي توانيد به مقامات مربوطه تذكر بدهيد .
ــ ما نمي توانيم بيماران خود را به مركز ببريم ، وسع اين كار را نداريم . از آن گذشته ، حق خود را مي خواهيم . همه چيز بايد متعلق به عموم باشد ، حتي تيمارستان .
ــ چند نفرند ؟
در اين وقت آقاي وحداني خودش را از دست زن و كلفتش نجات داد و به جلو پريد و با صداي گوشخراشي آوازش را بر سر و روي دكتر ريخت :
ــ ورشكستگي و بيكاري … اين مال زندگي ما است . قاعدگي و رختخواب … اين هم مال آن خانم ها است . و به شيرين خانم و همراهانش اشاره كرد .
دكتر بيش از پيش خود را پشت در مخفي كرد :
ــ مريض شما خيلي حالش بد است . بايد فكري بكنيم .
شيرين خانم دست آقاي وحداني را در دست گرفت و به گريه افتاد . كلاغ ها خندان كمي جلوتر آمدند . دكتر گفت :
ــ آنها را مي بريم معاينه مي كنيم ، و نتيجه اش را به شما مي گوئيم . شايد سرپائي معالجه شان كنيم .
يكي از زن ها گفت :
ــ ولي ما بايد بدانيم كه تكليفشان چيست . شايد آنها را نگاه داشتيد ، آن وقت چه به سرشان مي آيد ؟ هيچ كس كه از ته و توي كارهاي شما خبر ندارد …
ــ اينجا يك تيمارستان است ، مي خواهيد چه خبري باشد ؟
ــ آخر هيچكس از آن بيرون نيامده است ، معلوم نيست غذايشان چيست ، دوايشان چيست ، و با آنها چطور معامله مي شود . مگر خودتان نشنيده ايد كه مي گويند اينجا شما ديوانه ها را مي كشيد ، روغنشان را مي گيريد و يا به دارشان مي زنيد ؟
چشم هاي دكتر برق زد :
ــ ما اينجا فداكاري مي كنيم ، اما چه مي شود كرد ، هميشه درباره ي دارالمجانين از اين حرف ها مي زنند .
دختر جواني گفت :
ــ اگر راست مي گوئيد چرا در را باز نمي كنيد ؟ چرا ما را راه نمي دهيد ؟
ــ آه ، اين ديگر كار وزارت بهداري است نه كار شماها … شما بايد قبل از هر كار شوهر كنيد .
پسر كوچك آقاي وحداني گفت :
ــ شما حتي خبري هم به خانواده ي مريض ها نمي دهيد . آن وقت ما حق نداريم مشكوك بشويم ؟
ــ هر كس حق دارد هر چيز كه مي خواهد بشود . اما ما كه دستگاه وسيعي نداريم و تازه … يك ديوانه چه خبري دارد كه بدهيم ؟ حالا بگذريم كه شما امروزي هستيد و آنها را مريض مي ناميد !
ــ ولي مطمئن باشيد كه با آدم هاي بي سر و پائي طرف نيستيد : اينها كس و كار دارند ، و دنبال مريض هايشان خواهند آمد . البته شوخي مي كنم ، اما آقاي دكتر ، صلاح نيست كه به دارشان بزنيد !
ــ آه ، چند روز كه بگذرد فراموششان مي كنيد ، و آنها هم براي خودشان مي پوسند يا ، بنده هم شوخي مي كنم ، حلق آويز مي شوند .
در همين لحظات اول ، خستگي بر همه چيره شده بود . خيلي خوب ، فايده ي اين مباحثات بي نتيجه و احمقانه چيست ؟ بهتر نيست آنها را تحويل بدهيم و خودمان هرچه زودتر دنبال كارمان برويم ؟ آخر روغن آقاي وحداني و شيرين خانم چه ارزشي دارد كه اين همه گفتگو بشود و آدم در بلاتكليفي بماند ؟
آقاي دكتر ناگهان ناپديد شد . دربان تنومند تيمارستان كه انگار در جاي او سبز شده بود بيرون آمد و آقاي وحداني و شيرين خانم را به درون برد . خانواده ها با نگاه آخرين خود آنها را دنبال كردند . در بزرگ تاريخي بر روي پاشنه ي خود چرخيد و صداي دلخراشي كرد و باز گرد و غبار از لا به لاي آن به هوا برخاست . در همين فاصله ي كوتاه كه در نيمه باز بود ، زن آقاي وحداني بيد مجنون بزرگي را كه بر روي حوضي بي انتها پريشان شده بود و يكي دو نيمكت سبز رنگ و مجسمه ي سنگي شيري را كه مي خنديد ديده بود .
اكنون غروب نزديك مي شد و باد ملايمي بوي آشپزخانه ي تيمارستان را به اطراف مي پراكند . صاحب گله ي بزها و گوسفندها به آرامي و محزوني ني مي نواخت . يك ساعت بعد ، يعني همان وقت كه ساعت قديمي شهر در ميدان فلكه پنج بار به صدا در مي آمد ، بار ديگر در باز شد . اين بار دربان تنومند خود را در پشت آهن در پنهان كرده بود و دكتري هم در ميان نبود . همه خيال كردند كه در خود به خود به وسيله اي نامرئي باز شده است . يك رديف شمشاد كوچك و باز هم حوض آب و چند نيمكت سبز رنگ و زن ژوليده ي آشفته موئي كه نيمه برهنه بود و به درختي تكيه داده بود كه دست هايش با زنجيري سياه به دور آن بسته شده بود چيزهايي بودند كه از زاويه اي ديگر به چشم زن آقاي وحداني خوردند .
دربان با صداي خشكي گفت :
ــ آنها را معاينه كردند . حالشان وخيم است . چاره اي نيست غير از اين كه قبولشان كنيم .
زن هاي سياه پوش و خانواده ي آقاي وحداني شادمانه جستند و موفقيت خودشان را به هم تبريك گفتند . پسر بزرگ آقاي وحداني گفت :
ــ لازم نيست چيزي برايشان بياوريم ؟ لباسي ، غذائي ؟ نبايد نوشته اي امضاء كنيم ؟ تشريفاتي ندارد ؟
ــ نه .
در بسته شد . خانواده ها آه بلندي از روي رضايت و شادي كشيدند : لااقل از آبروريزي و نگاه هاي كنجكاو همسايه ها و مخارج كمرشكن و پرستاري ديوانه هاي زنجيري نجات يافته بودند . اما ديگر با هم رابطه اي نداشتند ، چون … شايد در بدبختي اشتراك نداشتند ( اين حدس ماست ) و لذا از هم جدا شدند . نگاه پسران آقاي وحداني ، در اين دم آخر ، كه خانواده ها به هم خداحافظ مي گفتند ، با نگاه سياه و شيطان دو دختر چاق و زيبا درهم آميخت و كمي متوقف ماند : عهد و قرارشان را با هم مستحكم كردند .
آفتاب بر سر بام ها بود و نشئه ي اسرارآميزي در فضا موج مي زد . چند تن از مردم شهر از كنار تيمارستان مي گذشتند . آنها نگاه هاي تند و پرسوءظني به اين دو گروه انداختند . صداي ني خاموش شده بود . در صحراي اطراف ، دسته هاي گوسفند و بز پراكنده شده و در پي خود غباري مبهم و بي شكل باقي گذاشته بودند . صاحبانشان آنها را به سوي سرنوشت خونينشان مي بردند .
هرچه خانواده ها ، در راه هاي جداگانه شان از تيمارستان دورتر مي شدند به نظر مي رسيد كه آن بناي عظيم به جاي كوچك شدن و محدود شدن بزرگتر و نامحدود مي شود . خانواده ي آقاي وحداني زودتر به خانه رسيدند و زندگي يكنواخت و ملال انگيزشان را آغاز كردند . تنها در روح دو پسر خانواده ، نقطه ي اميدي ، مثل چراغي ، كورسو مي زد .
همراهان شيرين خانم مدت زيادتري مجبور بودند كه در كوچه هاي تنگ و باريك و درهم شهر راه بروند . خانه هايشان دور دور بود . آنها چادرهاي مشكي خود را سخت به سر پيچيده و تنها يك چشم خود را بيرون گذاشته بودند . در خم كوچه اي به دسته اي برخوردند كه تابوتي بر دوش داشتند و به گورستان مي رفتند . زن هاي سياهپوش به كناري ايستادند و در دل فاتحه خواندند . پس از آن همچنان در ميان غبار غروب كوچه ها به راه خود ادامه دادند .

***

ما تنها در سال هاي بعد بود كه جسته و گريخته چيزهائي شنيديم ، آن هم شايعاتي كه از خود شهر سرچشمه مي گرفت و به آبادي ها و دهات اطراف مي رفت و سراسر منطقه ي نفرين شده را مي پيمود و باز به كوچه هاي تنگ و خالي شهر برمي گشت و شب هنگام زير سقف هاي ضربي و لاي كرسي ها بازگو مي شد : پسران آقاي وحداني با دو دختر از خانواده اي مذهبي عروسي كرده و به پايتخت رفته بودند ، مادر و كلفت پيرشان را هم همراه برده بودند ؛ خواهرها هركدام در شهري به خانه ي شوهر رفته و فرزندانشان را بزرگ مي كردند . مي گفتند كه آقاي وحداني در تيمارستان با شيرين خانم ازدواج كرده است و هر دو بهبود يافته اند . مي گفتند در اين سال هاي دراز هيچ كس سراغي از آنها نگرفته و به ديدارشان نرفته است . كسي در پايتخت از پسر بزرگ آقاي وحداني خبر مرگ پدر او را در دارالمجانين شنيده بود كه علتش ظاهراْ ذات الريه و ضعف قواي جسماني بوده است . و جز اينها … و جز اينها …
شايعه ي ديگري هم مي گفت كه در يك صبح غم انگيز و كدر پائيزي كه همه جا خاكستري رنگ بوده ، در پشت عمارات تيمارستان ، در همان محوطه ي شومي كه از بيدها و چنارها و شمشادهاي تو در تو محصور شده است ، و بعد از آن ديوار بلند و كنگره دار دارالمجانين است كه صحراهاي اطراف را از تيمارستان جدا مي كند ، آقاي وحداني و شيرين خانم را به دار زده اند و نعش آنها را نيز همانجا چال كرده اند .
اين آخري البته ممكن است درست نباشد ، يا دست كم اغراق باشد ، اما آنچه درست است اين است كه تاكنون هيچ كس اعتراضي به تيمارستان نكرده است و خواستار بررسي واقعه و يا كسب اطلاعاتي از چگونگي مرگ اين دو بيمار و يا بيماران ديگر و اصولاْ اوضاع داخلي اين قلعه ي قديمي محصور و دورافتاده نشده است .
شايد حق با نويسندگان جرايد و مجلات مركز باشد ، شايد هم اين كار وظيفه ي آنها باشد …

پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:15

تأثيرات متقابل
بهرام صادقي



من چون مي دانستم كه دوستم آقاي « رحيم مؤثر » در خانه ي پسرعمويش آقاي « كريم مؤثر » زندگي مي كند بهتر آن ديدم كه به ديدارش نروم ، نمي خواستم در اين وضعِ ناراحت سربارش بشوم . اما كمي از شب گذشته بود كه اتفاقاْ در خيابان به آقاي « فريبرز مؤثر » برخوردم و او هم از طرف پدرش آقاي كريم مؤثر و هم از طرف دوست من آقاي رحيم مؤثر مرا دعوت كرد كه سرافرازشان كنم . گفت مأموريت داشته است كه هرجا مرا ببيند في الحال دعوتم كند و هيچ عذري را نپذيرد . خيابان خلوت و هوا سرد و مه آلود بود و پس از باران ريز و سمجي كه در سرتاسر روز نيز مي باريد لطافت و پاكي مؤثري داشت . ما به اتفاق راه افتاديم . هر دو كمي قوز كرده بوديم و از بيني و دهانمان بخار بيرون مي آمد و دست هايمان در جيب هاي شلوارمان سرما را در خود مي فشرد . وقتي از ميدان « شرافت » گذشتيم آقاي فريبرز مؤثر جداْ و صميمانه از من معذرت خواست و خواهش كرد كه اندكي صبر كنم تا او برود و برادر كوچك ترش آقاي « هوشنگ مؤثر » را كه در آموزشگاه « سعادت ملي » درس مي خواند صدا بزند و مطلب مهمي را كه ظاهراْ مادرش خانم « بلقيس مؤثر » دستور و تذكر داده بود به او بگويد …
من در گوشه ي خيابان ، همان جا كه مغازه ي بزرگ خرازي « ماندالين درخشان » قرار دارد كز كردم و انديشيدم كه چه خوب شد كه باران آرام گرفت ، اما راستي … خودمانيم ، تا آقاي فريبرز مؤثر از پله هاي آموزشگاه سعادت ملي بالا برود و به « كرمعلي وفادار » ، همان دربان پير و باوفائي كه وجودش با ذره ذره ي خشت و گِل آموزشگاه به هم آميخته است ، حاجتش را بگويد و او هم به عادت معمول گوش سنگينش را چندين بار عقب و جلو بياورد و پس از آن براي كسب اجازه خدمت آقاي « بهاءالدين علومي » مدير دانشمند آموزشگاه شرفياب بشود و بعد بيرون بيايد تا به كلاس زبان آلماني برود و آقاي هوشنگ مؤثر را صدا بزند لابد ده دقيقه طول خواهد كشيد و اگر حساب كنيم كه آقاي فريبرز مؤثر مطالب مهمي را كه قرار است بگويد يكايك براي برادرش تكرار و تأكيد كند ده دقيقه ، يك ربع و بلكه بيشتر خواهد شد .
يك ربع و بلكه بيشتر . اين بود كه تصميم گرفتم از گوشه ي خودم بيرون بيايم و چون از كافه ي « ياس سفيد » دل خوشي ندارم به كافه قنادي « باربارا ريتس » كه سرگارسنش « مسيو آندره » با من دوستي ديرين دارد بروم و در اين فرصت بسيار كوتاه چيزي بخورم و كمي گرم بشوم .
به راه افتادم و در عين حال فكر كردم كه مسلماْ ديدار آقاي رحيم مؤثر به اين نحو برايم خوشايند نيست ، زيرا در خانه ي پسرعموي او كه آپارتمان كوچكي بيش نيست و همان است كه دو سال پيش رئيس فعلي اداره ام آقاي « فريد نوع دوست » در آن زندگي مي كرد اطاق به اندازه ي كافي وجود ندارد و به يادم آمد كه آقاي فريد نوع دوست بارها ضمن خنده و شوخي به دوشيزه « مه لقا خانم صميم » ــ كه اگرچه زياد خوشگل نيست اما ماشين نويس لايقي است ــ مي گفت كه مقام رياست را بي جهت به كسي نمي دهند ، همچنان كه بي جهت از كسي نمي گيرند و آن كس كه مي خواهد امروز مثل يك رئيس اداره ي خودساخته در خانه ي راحت و بزرگي كه خودش به سليقه ساخته است زندگي كند ، بله عجله نداشته باشيد مثالش را خواهم آورد : نظير آپارتماني كه امروز من در خيابان « سعدي شيرازي » دارم ، بايد ديروزش را در خانه هاي قوطي كبريتي اجاره اي نظير همان بيغوله هائي كه در خيابان هاي « تيمور لنگ » و « داستايوسكي » و « اشعب طماع » و « بيست متري اول » فراوان است گذرانده باشد … همين يكشنبه ي پيش بود كه ملاّك شكم گنده اي مي خواست خانه ي امروزيم را به مبلغ نود و هفت هزار تومان بخرد ، شايد هم او را بشناسيد . همان است كه ده ها آپارتمان زيبا در خيابان هاي « فردوسي » و « رومن رولان » و « حاتم طائي » و « بيست متري دوم » پشت سر هم قطار كرده است …
چه خوب به ياد آورده بودم ! گوئي صحنه ي گفتگوي آن روز را هم اكنون به چشم مي ديدم : من پشت ميزم نشسته و گوش هايم را تيز كرده بودم و اگرچه چشمهايم را به سوي آقاي « رحمت الله رافع » كارمند ديگر اداره مان برگردانده بودم و خيره به او نگاه مي كردم ، اما مي شنيدم كه دوشيزه مه لقا خانم صميم به آقاي فريد نوع دوست مي گفت :
ــ اوه ! حرف هاي شما را تصديق مي كنم . من هم بايد اين دستورات را به كار ببندم . اما نفرموديد كه خانه ي قبليتان چطور بود و چرا بد بود ؟
بعد آقاي فريد نوع دوست كه هيچ نمي دانم چرا و به چه علت با آقاي رحمت الله رافع مخالف بود به او تكليف كرد كه از اتاق بيرون برود و به دوشيزه مه لقا خانم صميم پاسخ داد :
ــ آه ! خيلي بد بود : تنگ و تاريك بود ، به هيچ وجه مناسب پذيرائي از مهمان و دوست و آشنا نبود ، ما در آن جا جان مي كنديم . حالا شنيده ام كه يكي از آن مؤثرها در آن نشسته است .
من گوش هايم را تيز كردم اما نگاهم را به پنجره دوختم و ديدم كه آقاي رحمت الله رافع مادر مرده با قيافه ي معصوم و چشم هاي بي گناهش كه اشك در آن تاب مي خورد ملتمسانه به من نگاه مي كند ـ راستي چرا از من انتظار كمك داشت ؟ آقاي رئيس مي گفت :
ــ بله ، خانم ! مي توانيد از آقاي « محمود افتخاري » هم بپرسيد . ايشان حي و حاضرند و شنيده ام كه با يكي از مؤثرها دوست هستند . روي اين حساب لابد به خانه ي آنها هم رفت و آمد دارند .
افتخار بر تو باد آقاي محمود افتخاري !
مسيو آندره ماهرانه به من تعظيم كرد و دو « ناپولئون » و سه « شاتو بريان » و يك ليوان قهوه ي فرانسه روي ميز گذاشت . من تازه از اينكه سر افتاده بودم كه كافه قنادي چقدر شلوغ است و در چه جاي نامناسبي نشسته ام تعجب كردم ــ درست در يك گوشه ي تنگ و تاريك ، پشت مجسمه ي قلابي « ونوس » و زير تابلوي اصيل « گل آفتاب گردان » كه كار « آقا ميرزا نگارين » بود گير افتاده بودم . با خودم زمزمه كردم :
ــ آقاي محمود افتخاري ! چشمت كور ، مگر زبانت لال بود ؟ مي خواستي برگردي و به آقاي فريد نوع دوست بگوئي كه اولاْ من با آقاي رحيم مؤثر رفيقم كه حسابش از ديگران جداست و ثانياْ هنوز به خانه اي كه مي گوئي نرفته ام زيرا در آن جا آقاي كريم مؤثر با پدر پيرش « مشهدي عباس مؤثر » و مادر زمين گيرش « كربلائي سلطان مؤثر » و زنش بلقيس خانم مؤثر و دخترانش : « ژيلا » و « روزيتا » و « ژاله » مؤثر و پسرانش فريبرز و هوشنگ و « احمد » مؤثر و دخترعمه ي پير و از كارافتاده ي زنش « بلال خانم مؤثر » و پسرخاله ي عموي پدرش « آقاي رضا مؤثر » زندگي مي كند و دليلي نداشته است كه من به بهانه ي دوستي با آقاي رحيم مؤثر به آنها سر بزنم و در اين وانفسا مزاحمشان بشوم و ثالثاْ شما كه از آپارتمان جديدتان سخن مي گوئيد و قاه قاه مي خنديد و مي خواهيد بلكه دل دوشيزه مه لقا خانم صميم را به دست بياوريد خجالت نمي كشيد و به ياد زن نجيب و زحمتكش و وفادارتان خانم « علويه ي نوع دوست » نمي افتيد كه لابد نگاهش الان از پنجره ي اطاق به سوي خيابان سعدي شيرازي پرواز كرده است ؟ و چشم هاي زيبايش به امتداد خيابان كه با چهارراه « رضائيه » تقاطع مي كند خيره شده است كه شايد شما را از دور ببيند ؟ زيرا همان طور كه بارها خودتان با آب و تاب تعريف كرده ايد ترجيح مي دهيد كه راننده ي تنومندتان « آقا حسين اهوازي » اتومبيل « پاكارد » هشت سيلندرتان را از اين سوي خيابان به طرف خانه هدايت كند نه از جهت مقابل كه به خيابان « لرد آلفرد دوگلاس » مي رسد و در ميدان « نظام الملك » گم مي شود . از اينها گذشته ، چرا دل آقاي رحمت الله رافع را شكستيد و به او كه كارمند شرافتمند و وظيفه شناسي است توهين كرديد ؟ آيا لازم است كه باز هم كارمندي مثل « اكبر ايمان پرداز » داشته باشيد كه در دوران نهضت مقدس مبارزه با فساد مستقيماْ زير دست خودتان كار مي كرد و آن رسوائي بزرگ را در گرماگرم مبارزه تان با اهريمن فساد به بار آورد ؟ كه چه قهرماني ها و چه مبارزه ها كرد ؟ بله ، آقاي محمود افتخاري مي داند كه با كمال افتخار مي نشستيد و غنائم حاصل ار اين نبرد ملي و وجداني را بالمناصفه تقسيم مي كرديد ، مي داند كه از كجا آپارتمان و دم و دستگاه و اتومبيل و خودتان و بچه هايتان و هفت پشتتان را ساخته ايد ، اما هم زبانش لال است و هم به « سيد محسن بقال » و « مشهدي اصغر قصاب » و آقاي « مبشريان » صاحبخانه اش و اداره ي برق خصوصي « درخشان » و پلي كلينيك آقايان دكتر « X » و پروفسور « Y » كه در خيابان « صور اسرافيل » قرار دارد بابت آخرين بيماري پسر هفت ساله اش « گردآفريد » و اولين بيماري ماه جاري خودش چه پول هاي كلان كه مقروض است و مثل سگ مي ترسد كه اگر لب تر كند مبادا حقوقش را قطع كنند و نان و آب را به روي زن و بچه اش ببندند و روزنامه هاي عصر شرح روابط خطرناكش را با دول ديگر و جاسوسان خارجي به تفصيل تمام چاپ بزنند . اين است كه دم نمي زند و به تعريف هاي شما گوش مي دهد و به شوخي هاي تكراري و بي مزه تان ، مثل ديپلماتي ورزيده ، نرم نرمك مي خندد . طفلكي دوشيزه مه لقا خانم صميم ! او هم به كسي مقروض است ؟
ـ جوانكي از رو به رويم گذشت و من ناگهان به ياد ساعت افتادم . ساعت « ناوزر » خودم را گم كرده و ساعت ارزان قيمت « تي يل » را هم كه بلافاصله خريده بودم جيب برها زده بودند . ساعت « اورانوس » زنم را در يك لحظه ي بحراني فروخته بوديم و ساعت « هيل اند روچستر » پسر بزرگم « سعادتمند افتخاري » را كه هم اكنون در كلاس سوم متوسطه ي دبيرستان « آينده ي روشن » درس مي خواند در لحظه ي بحراني ديگري به گرو گذاشته بوديم . در اين ميان ساعت پلاستيكي دختر دو ساله ام « ژينوس » هنوز سالم به دست او مانده بود كه آن هم عيب بزرگي داشت ــ مي دانيد كه اين ساعت ها وقت را نشان نمي دهند .
اما چاره چيست ؟ بايد سر وقت به اداره رسيد و دفتر حضور و غياب را امضاء كرد و پس از آن مدت ها چاي خورد و در انتظار نشست تا آقاي رئيس نزديك ظهر عصباني و خواب آلود از راه برسد . آن وقت برخاست ، سلام گفت و تعظيم كرد و اين همه به ساعت احتياج دارد . اين است كه در اين روزها ساعت سه خط ساخت بمبئي كه از پدربزرگم مرحوم « حاجي ملاكاظم » براي خانواده ي خوشبخت ما به ارث مانده است با همه ي زمختي و سنگيني اش در جيب جليقه ام تكان مي خورد و دقايق انتظار و آن گفتگوهاي كشدار دوستان را كه با بخار چاي و دود سيگار و خميازه هاي بلند و قرقر ارباب رجوع دنبال مي شود تنظيم مي كند .
مسيو آندره چيزي در گوش « آرشاك » گارسن ديگر كافه گفت . همين طور كه در باز و بسته مي شد من بوي تند و نافذ باران و عطر ملايم و پر نشئه ي بام هاي نم خورده را مي شنيدم و انگار كه طعم گس و خنك اسفالت را لاي دندان هايم احساس مي كردم . در كافه زندگي جريان داشت . با خودم زمزمه كردم : در خيابان بهتر مي تواني بوي باران را بشنوي و حتي اگر سرما نخورده باشي و دماغت كار بكند بوي درخت ها را .

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:15

خيابان

آقاي فريبرز مؤثر در جستجوي من اين طرف و آن طرف مي رفت و به مغازه ها سرك مي كشيد . او را صدا زدم و حركت كرديم . در يك آپارتمان تنگ و تاريك با سه اطاق كوچك ، در نبش خيابان تيمور لنگ ، در ساعات اول شب ، با نور برقي كه به زحمت چهره ي حاضران را روشن مي كرد ، بوي پياز داغ ، صداي دعوا و گريه ي چند بچه از اطاق مجاور ، سرفه هاي كشدار و مرطوب يك پيرمرد و ناله ي مداوم يك پيرزن ، آواز گوش خراش راديو ، چند صندلي شكسته ي لهستاني و چند دست كه در جلو كشيدن آنها ناشيانه بر يكديگر سبقت مي جست ، نگاه سريع من از همه چيز گذشت ــ قالي هاي كهنه . بعد همه جمع شدند . آقاي رحيم مؤثر آنها را معرفي كرد :
ــ بله ، مدتي است بنده هم سربارشان شده ام . به هر حال همه ي ما از ملاقات شما خوشوقتيم . ايشان آقاي كريم مؤثر پسرعموي من … و زنشان بلقيس خانم … فريبرز خان … اين كوچولو هم …
من گفتم :
ــ به نوبه ي خود خيلي خوشوقتم . حس مي كنم كه در خانواده ي خوشبختي هستم . باور كنيد من هميشه به چنين زندگي ها و خانواده هائي حسد مي برم . هرچند خودم چند بچه دارم اما هنوز احساس مي كنم كه خيلي كم اند . از آن گذشته پيرمردها و پيرزن ها و اقوام دور و نزديك نمك خانواده اند . بركت خانه اند . افسوس كه در خانه ي ما چنين بركتي نيست .
آقاي كريم مؤثر گفت :
ــ بله ، بركت خانه اند .
چند ثانيه در سكوت گذشت . آقاي كريم مؤثر ناگهان از حال عجيبي كه در دنبال حرف هاي من به او دست داده بود بيرون آمد :
ــ خيلي خوب ، بفرمائيد ! خوش آمديد ! آهاي بجنبيد ! ژيلا ، چاي درست كن . اينجا … روي صندلي بفرمائيد … آن مبل را بياوريد .
آن مبل را آوردند و جلو من گذاشتند . من ديدم كه اگر دستم را به بدنه اش بگذارم و فشار بدهم از هم در خواهد رفت . ژيلا چائي آورد . به خاطر من صداي راديو را بلندتر كردند . آقاي رحيم مؤثر گفت :
ــ اينجا ما همه با هم هستيم . اين طور زندگي شيرين تر مي شود .
من گفتم :
ــ بله ، خيلي شيرين تر مي شود . من هم زندگي خوبي دارم . اما البته نه به شيريني شما . شما ماشاءالله خيلي زياد هستيد ، يكي دو خانواده يك جا جمع شده ايد . همين كه هر كس يك گوشه ي كار را مي گيرد و مي كند لذتبخش است . هر كس سازي مي زند ، همه براي خودشان و در عين حال براي يكديگرند . اين جالب است ، تمام خستگي ها را رفع مي كند .
آقاي كريم مؤثر پرسيد :
ــ جنابعالي كجا زندگي مي كنيد ؟ منزلي داريد ؟
ــ بله ، البته . يعني اجاره كرده ايم ، نه اينكه داشته باشيم . در خيابان داستايوسكي است . نزديك است . آن جا دو اطاق و جائي براي پخت و پز دارد ، ماهي ششصد تومان اجاره مي دهيم .
ــ آه ، كمي گران است . اما عوضش حتماْ با بچه ها پهلوي هم هستيد ؟
ــ بله ، البته . چطور مگر ؟ البته با منزل و بچه ها پهلوي هم هستيم . مگر مي شود پهلوي هم نبود ؟
ــ بله ، خيلي اتفاق مي افتد . آدم ممكن است با تمام اقوام و خويشاوندانش يك جا باشد ، اما با خانواده ي خودش يك جا نباشد . مثلاْ ما . اين هم خيلي جالب است ، اما متأسفانه ابداْ خستگي ها را رفع نمي كند . پس شما … جاي شكرش باقي است . شما نمي دانيد اينكه خانواده اي در معني از هم جدا باشند چه معني مي دهد .
به مشهدي عباس مؤثر و كربلائي سلطان مؤثر و روزيتا و ژاله و احمد و بلال خانم مؤثر شام دادند و آنها را خواباندند . براي آقا رضا و هوشنگ مؤثر شام گذاشتند و ديگران به گرد من حلقه زدند . چون مشهدي عباس مؤثر بي خواب مي شد راديو را خاموش كردند . من به گرمي از اينكه مزاحمشان شده ام بار ديگر معذرت خواستم .
آن وقت خبر شديم كه باران به شدت شروع به باريدن كرده است . باران سمج ! من عازم رفتن شدم . زيرا از خيابان تيمور لنگ تا خيابان داستايوسكي به هر حال راهي در پيش داشتم و آنچه نداشتم چتر و پول تاكسي بود . به اصرار مؤثرها كه مي خواستند باز هم بنشينيم تا باران بند بيايد باز هم روي صندلي لهستاني نيمه شكسته نشستم و كوشيدم تعادل خودم را حفظ كنم .
در همين وقت بود كه تكه ي گچ بزرگ و مرطوبي كه از سقف جدا شده بود به شدت بر فرق سرم خورد و آب سرد و گِل آلودي كه از زخم سقف جاري بود بر سر و گردنم ريخت و در امتداد ستون فقراتم به پائين رفت . مورمورم شد . آنها مرا به اطاق ديگر بردند و زير سوراخ سقف طشت گذاشتند . آقاي كريم مؤثر به كمك آقاي فريبرز مؤثر سرم را وارسي كرد و بر زخم مختصرش پنبه ي آلوده به مركوركرم گذاشت . باران شديدتر شده بود . به موقع از ورود ضربه ي دومي كه نزديك بود تكه ي بزرگتري از گچ سقف اطاق دوم را بر سرم فرود بياورد جلوگيري كردند . مرا به گوشه اي كشيدند . آقاي كريم مؤثر چيزي در گوش بلقيس خانم مؤثر گفت و من احساس كردم كه مي خواهند شام بياورند . جنبيدم . نزديك بود كه در اين گوشه هم گچ سقف بر سرمان بريزد . به سومين اطاقشان رفتيم . آن جا همه ي مؤثرهاي كم سال و كهن سال در خواب بودند . من به سقف نگاه كردم و مثل كارشناسي خبره كه هرچه مي داند از تجربه هاي تلخ شخصي فراهم آورده است با چشم دل ديدم كه اينجا هم گچ مرطوب شكم به جلو داده است ــ معلوم است آبستن چه بود ! ناچار آنها را بيدار كردند و با آب گرمي كه تازه آماده شده بود سر و روي گِل آلود مرا شستند . زخم سرم تازه به سوزش افتاده بود . مؤثرها يكايك بيرون رفتند . آنها حتي تعجب هم نكرده بودند . من خوشمزگي مي كردم و قاه قاه مي خنديدم تا آنها را از بابت خودم و حوادثي كه پيش آمده بود كمي راحت كنم . سرانجام زايمان انجام گرفت : ناگهان بخش عمده اي از سقف اطاق سوم فرود آمد . اين بار كسي نتوانست به موقع به كمكم بيايد و آن طور كه بعدها معلوم شد فقط تصادف محض از شر مولود تازه نجاتم داده بود . مسئله اين بود كه ديگران كمابيش تنها به گِل آلوده مي شدند ، اما ضربه هاي مؤثر فقط بر كتف و شانه هاي ضعيف من وارد مي آمد . به ناچار به آخرين پناهگاه خانوادگي ، جائي كه اسمش كريدور بود نقل مكان كرديم . مرا مانند وجود مقدسي كه قرار است به زودي شهيد شود در ميان گرفته بودند ، معلوم بود از اينكه حادثه فقط بر سر من نازل مي شد حرمتي يافته ام . من مصراْ درخواست كردم كه از خدمتشان مرخص شوم زيرا صداي چكه هاي آب از درون آشپزخانه هم به گوش مي رسيد . بيش از همه آقايان كريم و رحيم مؤثر اصرار كردند كه امشب را بد بگذرانم و شام را با آنها صرف كنم و ببينم دست پخت بلقيس خانم مؤثر بهتر است يا دست پخت زن خودم . من گفتم :
ــ باور كنيد دارم از خجالت آب مي شوم . چطور به شما اين همه زحمت دادم ! اما مسلم است كه در خانه ي خودم هم مثل همين جا خواهد بود . مطمئن باشيد آنجا هم خبري نيست ، دم و دستگاهي و بوقلموني نيست كه بر اينجا ترجيحش بدهم ، و به احتمال قوي آنجا هم پاي پنبه و مركوركرم به ميان آمده است . اما درباره ي شام … وقت بسيار است ، بعد از اين سر فرصت خدمت مي رسم . و راجع به دست پخت … هيچ فرق نمي كند ، مسلماْ دست پخت زن من خانم « ماهتاج خانم افتخاري » هم مثل دست پخت بلقيس خانم مؤثر است ، نه بهتر و نه بدتر . در اين چند خيابان همه چيز يك جور است . پس حالا اجازه بدهيد مرخص بشوم …
صداي چكه ي آب .
باران همچنان مي باريد .
حرف من در آنها مؤثر واقع شد .

پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:16

به تقي مدرسي


قريب الوقوع ـ ۱
بهرام صادقي


مداركي كه من از دوست جوانم آقاي « محسن فلان » دارم اندك اما قابل استفاده است ، ولي به همان نسبت بدبختانه شعور من نيز ناقص و مغشوش است چون نمي دانم چگونه از اين مدارك ممكن است استفاده كرد . نكته اينجا است كه من در باره ي آينده ي محسن فلان نظر روشني ندارم . آيا ترقي خواهد كرد ؟ مهندس خوبي خواهد شد ؟ به وزرات خواهد رسيد ؟ پول فراوان و آشنايان متنفذي گرد خواهد آورد يا نه ؟ نمي توانم حدس بزنم . خود بنده چه خواهم شد ؟ پزشك خوبي ، وكيل گردن كلفتي ، مقاطعه كار فعالي و يا لااقل هيچكاره ي همه كاره اي ؟ متأسفانه به خوبي حدس مي زنم كه هيچ نخواهم شد . حداكثر در ده دورافتاده اي پزشك بهداري مي شوم يا در شهر بزرگي منشي بانكي كه به زودي ورشكست خواهد شد … پس بايد ديد محسن عزيز به كجا مي رسد ، آن هم نه براي اينكه وبال گردنش بشويم و از دسترنجش استفاده ي نامشروع ببريم ، تنها براي اينكه اذيتش كنيم و رو در رو به اثبات برسانيم كه بر خلاف آنچه پيش از اين معتقد بوده عمل كرده است . آن وقت فكر مي كنيد مدرك ذيل كافي نباشد ؟ آن را دو سال پيش ، يعني درست هنگامي كه بيست ساله بوده است ، با خط خود نوشته و به من داده است :
« اينجانب محسن فلان به دوستم آقاي فلاني اطمينان مي دهم كه تا آخر عمر ازدواج نكرده با هر عاملي كه بخواهد مرا وادار به اين كار بكند مبارزه كنم . اگر جز اين رفتار كردم پست رياكار بي همه چيز هستم . صيغه مجاز است .»
ولي خيلي بامزه است كه بيست سال ديگر ، در يك روز سرد باراني كه همه چيز شاعرانه و خاكستري رنگ است و دود از دودكش ها بالا مي رود و بخار از دهن ها بيرون مي آيد ، من خسته و تنها و خاك آلود از ده وارد شهر شوم . پالتو مندرس و فقيرانه ام را پوشيده ام . يقه اش را بالا زده ام ، قوز كرده ام ، كيف كاركرده ي طبابتم را به دستي گرفته ام و دست ديگرم را در جيب شلوارم كرده ام . موهايم سفيد و پيشانيم پر از چين شده است ، در چشم هايم هيچ چيز خوانده نمي شود ، نه اميد و نه نوميدي ، نه رنج و نه شادي … شهر زيباست ، من از اين زيبائي به هيجان مي آيم . چقدر تغيير كرده است ! چقدر بزرگ شده است ! پس از پانزده شانزده سال از ده كثيف فراموش شده اي برگشته ام ، آه ، خداوندا ، چه تفاوتي ! راز اين عظمت در كجاست ؟ عمارت هاي بلند و زنان خوشگل و خيابان هاي تميز … نه ، نه ، من وحشي ام ، من فراموش شده ام ، من از دنياي ديگرم ، بايد به محل كارم برگردم ، آنجا كه جز كثافت و بدبختي و فقر و بيماري چيز ديگري نيست ، آنجا كه هفته ها بايد در انتظار پست بود ، آنجا كه برف مي تواند تو را از دنيا جدا كند . تصميم مي گيرم برگردم . خيلي مضحك است كه با اين وضع خراب به سراغ دوست ديرينم آقاي محسن فلان بروم . ولي زيبائي ها ، باران شاعرانه و تصور اتاق مجلل و گرم رفيقم مرا به پيش مي راند . پس از اينكه سراغ مي گيرم زنگ خانه ي او را مي فشارم . زن زيبايش در را باز مي كند . پس اينطور ؟ چه زن شكموئي ! با بي ادبي همچنان پرتقال مي خورد . دوستم پيژامه پوشيده است و با تفنن به من نگاه مي كند . من راست مي ايستم و به او كه خيلي چاق شده و شكمش جلو آمده و صورتش فربهي قرمز رنگ و ابلهانه اي به خود گرفته است رو مي كنم :
ــ پست ! رياكار ! بي همه چيز !
به ده برمي گردم .
مدرك دوم را من از او دزديده ام . خيلي خوب … ولي لااقل همين اقرار معصومانه تبرئه ام نمي كند ؟ صبح يك روز جمعه ي آذرماه بود . من كه شب ساعت هشت به خواب رفته بودم نزديك ظهر بيدار شدم و بي آنكه دست و رويم را بشويم به خانه ي او رفتم . چون حتي به اندازه ي كرايه ي اتوبوس هم پول نداشتم پياده رفتم و از اين حسن تصادف براي تنظيم افكار احمقانه ام استفاده كردم ، افكاري كه هميشه در مواقع بي پولي به امثال من دست مي دهد : مثلاْ ترجيح مي دادم كه يك راديوگرام مبله بخرم تا اينكه يك راديوي كوچولوي ارزان قيمت به اضافه ي يك گرامافون كاركرده ي صدتوماني ؛ براي ناهار ظهر هم بهتر اين بود كه چلوكباب سلطاني مي خوردم چون به اشرافيت نزديك تر مي بود ، هرچند كه يك ساندويچ بزرگ مرغ ، با آن طول دلپذيرش كه آدم را به ياد راه آهن سيبري مي انداخت ، به نوبه ي خود جالب و اشراف مآبانه بود و براي رفتن به سينما البته تاكسي مي نشستم …
وقتي به خانه ي محسن رسيدم نزديك بود سكته كنم . چيزهائي مي ديدم كه كاملاْ بر خلاف انتظارم بود : اول اينكه محسن بيدار شده بود ، و مهمتر از آن ، صورتش را تراشيده بود و سرش را به دقت شانه زده بود ، رختخوابش جمع شده بود و كتاب هايش منظم بود ، اتاق پاكيزه و جارو زده و همه چيز درخشان … معهذا من مي دانستم كه در پس اين جلال و عظمت ظاهري جيب هاي خالي و شكم گرسنه و قروض فراوان نهفته است . حرفي نزديم . وقتي او براي تهيه ي نان و پنير معهود كه از نان خالي به اشرافيت نزديك تر بود بيرون رفت من ديوانه وار چمدان هايش را كاويدم . گذشته از اينكه اين عادت رذيلانه در من به صورت مرض درآمده بود ، مي خواستم به نحوي راز اين نظم و ترتيب و فعاليت بي سابقه و مافوق قدرت بشري را بيابم . آن را در زير لباس هاي زير تميزش يافتم و در جيبم پنهان كردم . مدرك شماره دو :
« مدت هاست كه زندگي من بدون هيچگونه كوشش و نتيجه ي ثمربخشي مي گذرد . مدت هاست كه من بعضي صفات خوبم را كه جزو شخصيت و خميره ام بوده است از دست داده ام . اراده و اعتماد به نفس و اميدم را از كف نهاده ام ، تنبلي كشنده اي گريبانم را گرفته است و به سوي بيماري روحي دردناك و معلومي رهبريم مي كند . مدت هاست كه بدون هيچ هدف و مقصودي ، ولو نامقدس ، زندگي كرده ام . من فرصت هاي گران بهائي را كه ممكن بود براي كسب قدرت هاي تازه ي روحي و معنوي مورد استفاده قرار بدهم به هيچ شمرده ام و بدبختانه قدرت هاي روحي و معنوي سابقم را نيز به تدريج از چنگ مي دهم . براي رفع اين خلاء تأسف آور ، از امروز كه ساعت ده صبح جمعه ي پانزدهم آذرماه هزار و سيصد و فلان است رسماْ و كتباْ در برابر وجدان خودم تعهد مي كنم و به شرف و انسانيت سوگند مي خورم كه از همين لحظه ، بلافاصله خودم را عوض كنم . براي اين منظور من بايد در نظر داشته باشم كه هدف اصلي و اساسي من در زندگي مهندسي و تأمين معاش احمقانه يا عاقلانه اي نيست ، بلكه تحقق بخشيدن به آرمان هاي بزرگي است كه به آنها ايمان دارم و با بينش واقعي آنها را پذيرفته ام . رشته ي مهندسي فقط وسيله اي است كه با آن مي توانم زندگي معمولي و مناسبي را ادامه بدهم و در عوض فرصت داشته باشم كه به هدفم نزديك تر شوم . آرمان هاي من چيست ؟ ــ ايران بايد آزاد و آباد گردد ، دهقان ها و كارگران از بي نوائي و بدبختي نجات يابند و به زندگي سعادتمند و عادلانه اي برسند ، و از همين قبيل . من بايد گذشته ي پر افتخار خود را هميشه به ياد داشته باشم ، سال هاي زندان و تبعيدم را فراموش نكنم و مهمتر از همه با يأس جانكاه و وحشتناكي كه مدت هاست در وجودم رخنه كرده است و با اين بي قيدي و تنبلي و افكار ماليخوليائي مبارزه كنم . از آن گذشته ، يك روز ، حتي يك روز را هم بدون كينه ورزيدن به كساني كه من و ديگران را به اين روز انداخته اند نگذرانم . از امروز همه چيز در اين چند كلمه خلاصه مي شود : محسن ! تو جواني ! تو وظايفي در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داري ، عوض شو ! »
با وجود اين ، ارزش اين سند گرانبها ، كه در تاريخ مبارزات سياسي و اجتماعي جوانان ايراني به يادگار خواهد ماند ، از فرداي آن روز جمعه خود به خود پائين آمد ، زيرا زندگي محسن همچنان به همان منوال و اگر راست بگويم بدتر و تأثرانگيزتر ادامه يافت . اما تصديق كنيد كه همين سند بي ارزش ما باز هم مي تواند در يك بعد از ظهر گرم تابستان سال هاي آينده ، به منزله ي سلاحي مؤثر در دست هاي ناتوان من قرار بگيرد ، مني كه پرده ها را بالا مي زنم و محكوم مي كنم …
روز غم انگيزي است . من خسته و كوفته از بانك ورشكسته برگشته ام . آنها حتي آخرين حقوقم را هم نداده اند . مي دانيد چه شده است ؟ شعور ناقص و ابتدائي من همانگونه عمل كرد كه شعور كامل و حسابگر مردمي كه سهام اين بانك را خريدند : يعني همه معتقد شديم كه مؤسسان محترم آدم هاي راستگوي محترمي هستند و نتيجه اين بود كه بانكي به وجود آمد و من هم مثل چند تن ديگر در آنجا با حقوق ناكافي استخدام شدم . تنها به اين دلخوش بودم كه گاهي دربان بانك مرا دكتر مي خواند و از اين كه به اين شغل حقير راضي بودم تحسينم مي كرد . اما يا مؤسسان شارلاتان هاي وقيحي بودند و يا به نظر مي رسيد كه اوضاع اقتصادي به سرعت رو به وخامت مي رود : همه چيز به هم خورد و حتي اين شغل حقير هم سايه ي مباركش را از سر من برچيد . باز مثل اول شديم . سال ها بود كه فارغ التحصيل شده بوديم و زندگي را به بطالت مي گذرانديم و از آنجا كه يك نوع بي قيدي جاهل مآبانه كه همه چيز دنيا را به هيچ مي گرفت كم كم در وجودمان زائيده شده بود خودمان را به تقليد جاهل ها ، به جاي « من » ، « ما » مي گفتيم . خلاصه ، مسأله اين بود كه به هيچ وجه نمي توانستيم طبابت كنيم و كوشش ها و تلاش هاي مذبوحانه مان در اين زمينه بي ثمر مي ماند . علت اين بود كه چند محظور در كار ما بود : اول اينكه پس از يك ربع يا حداكثر بيست دقيقه خسته مي شديم و در مطب احتمالي را مي بستيم ، دوم اينكه هيچ تفاهمي با مريض ها نداشتيم و نسبت به حال و سرنوشت آنها نگران و علاقمند نبوديم ، يعني برايمان فرق نمي كرد كه يارو چه مرضي دارد ، حاد است يا مزمن ، عفوني است يا داخلي و غيره ، رنج مي كشد يا نمي كشد و تبش چند درجه است ، مي خواستيم سر به تن هيچكدامشان نباشد . اين بود كه طبق عادت با حوصله به حرف هاي بيمار گوش مي داديم كه شب تا صبح نخوابيده و سرش مثل آسياب سنگين شده و صبح مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است . اما بعد مي زديم زير خنده و مي گفتيم : « خوب ، خوب ، بد نيست ، ببينيد خانم » و يا اگر مرد بود « ببينيد آقا : شما اصولاْ چرا مي خواهيد معالجه كنيد ؟ به چه دردتان مي خورد ؟ فرض كرديم بنده چند آمپول ريز و درشت به شما زدم كه تبتان پائين بيايد ، چند بسته ي گَرد هم برايتان نوشتم كه سرتان سبك بشود ، چند تا قرص براي رفع يبوست ــ يا برعكس براي ايجاد يبوست ــ و مقداري هم شربت كه خوب بخوابيد ، دست آخر چه ؟ شما بايد فكر اساسي بكنيد . يعني بايد جداْ تصميم آخرتان را بگيريد . از دو حال خارج نيست : يا مي خواهيد زنده باشيد كه بدبختانه نيرويش را نداريد ، چون كبد و قلب و ريه و همه جايتان خراب است و با همين وضع كجدار و مريز تا آخر عمر دست به گريبانيد و يا اينكه مي خواهيد زودتر راحت شويد و فلسفه تان اين است كه خودتان را بكشيد ، در آن صورت من به شما تبريك مي گويم و واقع بيني تان را مي ستايم و مي توانم راهنمائيتان كنم » .

ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:17

قريب الوقوع ـ ۲
بهرام صادقي

به اين ترتيب بود كه كار ما به كسادي كشيد و چون اهل زد و بندهاي سياسي و قمارهاي شبانه و خريد و فروش زمين و ساخت و پاخت با داروخانه ها و نمايندگي هاي داروئي هم نبوديم پاك آسمان جل شديم . بله ، اين را مي گفتم كه وقتي بانك ورشكست شد و ما سرافكنده بيرون آمديم ، بعد از ظهر گرمي بود . اول به قهوه خانه اي كه غذاي كم خرج و كم حجم و كم قوت دارد رفتيم و ناهار مجللي خورديم و رويش قليان كشيديم و به قهوه چي عزيز و خوش قلبي كه با نوسانات جيب ما به خوبي آشنايي و عادت دارد مقداري مقروض شديم و با يك نوع احساس گرم عاشقانه و در عين حال لطيف بيرون آمديم . متأسفانه اين احساس گرم عاشقانه خيلي زود رو به اولين لحظات گرمازدگي مي رفت . به ناچار از زير سايه ي درختان عبور مي كرديم ، يكتا پيراهن و يخه ي باز . راستش اين است كه پيراهنمان تميز و درخور يك انسان متمدن نبود ، اما ما خجالت نمي كشيديم . گاه دهشاهي مي داديم و آب يخ مي خورديم . خوب ، چه كار كنيم ؟ تمام اين چيزها دلمان را به هم مي زد ، اين خيابان هاي آشنا و اين عمارات بلند سربه فلك كشيده و اين مردم احمق و راضي و خوشبخت هميشگي … آن وقت به ياد ييلاق هاي اشرافي دوردست افتاديم . اي كاش در دهي زندگي مي كردم ! در يك ده دور كه همه چيزش طبيعي و حقيقي است ! بعد آنجا به مردم محروم وطنم خدمت بكنم ، از دردهايشان بكاهم و رنج هايشان را تخفيف بدهم … ولي من به اين چيزها اعتقاد نداشتم ، نه در گذشته و نه اكنون و نه در آينده . يك دفعه به فكرم رسيد كه بروم به مهندس محسن فلان سري بزنم . حقيقت اين است كه ما او را خيلي وقت بود كه نمي ديديم . آدم كله گنده اي شده بود ، عنواني و مقامي به دست آورده بود و به چرخيدن چرخ ها ياري مي رساند .آهي كشيديم و در دلمان گفتيم : چطور عوض شد . كاغذي را كه سال ها پيش از چمدانش دزديده بوديم برداشتيم ، در جيب گذاشتيم و به سراغش رفتيم . با هم روبوسي كرديم . از شدت مشغله سرش را هم نمي توانست بخاراند . تمام وقتش گرفته بود : رئيس افتخاري كارگران معيل سراسر ايران و منشي باشگاه دهقانان مجرد و ميهن پرست شده بود . ساعت پنج بعد از ظهر در جشن انجمن و ساعت شش در مجلس تذكر مرحوم فلان و ساعت هفت و نيم در روضه خواني ساليانه ي بازاريان و ساعت هشت و ربع در كلوب روشنفكران و ساعت نه و بيست دقيقه در كانون بانوان مسن و ساعت ده و ده دقيقه در مصاحبه ي تلويزيوني رنگي و ساعت ده و نيم در مصاحبه ي تلويزيوني سياه و سفيد و ساعت يازده در جلسه ي هفتگي خبرنگاران خارجي و ساعت دوازده و پنج دقيقه در شب نشيني مجللي به نفع حيوانات بيمار و ساعت يك بعد از نيمه شب در كانون بانوان جوان و ساعت يك و نيم در اتحاديه ي گرمابه داران و ساعت دو و نيم الي سه با طبيب خانوادگي قرار داشت . ما دود از كله مان بالا رفت . خوشبختانه آن وقت ساعت چهار بعد از ظهر بود و يك ساعت مي توانستيم با هم باشيم . رويش را به من كرد . با لحن شيرين سال هاي پيش گفت :
ــ خوب ، فلاني ، ديوانه ، هنوز مي پلكي ؟
ما در اين لحن هيچ صميميت قلبي را احساس نكرديم ، خيلي سياستمدارانه بود . جواب داديم :
ــ ديوانه خودتي و هفت جدت ، اما راستي ما به گردت هم نرسيديم .
او گفت :
ــ يادت هست چه روزهائي را گرسنه گذرانديم ؟ تخمه مي شكستيم ، عرق و كله پاچه مي خورديم كه سينه مان را جلا بدهد . سينماهاي ارزان قيمت مي رفتيم و از بس شلوغ بود چيزي نمي ديديم . تا اواخر ماه از اين و آن قرض مي كرديم و بعد از اول ماه كه تازه برايمان پول رسيده بود قرض ها را مي داديم . هميشه يا مي گرفتيم يا مي داديم . پول عزيز در جيب هاي معصوممان در گردش بود .
ما گفتيم :
ــ خيلي چيزها يادمان هست ، ولي راستي دهقانان و كارگرها در چه حالي هستند ؟ فكر مي كنم آرمان هاي بزرگ بشري تو پدر بدبختشان را درآورده باشد …
و چون تحريك و عصباني شده بوديم مدرك رسمي را درآورديم ، نشان داديم و با لحن شماتت باري گفتيم :
ــ اين را چه مي گوئي ؟ پس چه شد ؟ آن كينه ها كجا رفت ؟ تو هم تسليم شدي ؟
او خيلي خجالت كشيد و حتي در چشم هايش اشك برق زد ، معهذا خيلي دوستانه و به خود مطمئن به من نصيحت كرد :
ــ فلاني عزيزم ، تو غافلي ، تو ول معطلي ، از هر نظر كه فكر بكني كار من صحيح و منطقي است . از چه راه ديگر مي شود مبارزه كرد ؟ همه ي راه ها بسته است و از آن گذشته هر روز بايد يك جور مبارزه كرد ، با در نظر گرفتن امكانات و شرايط . امروز اگر هر كس به نوبه ي خود بكوشد كه در فكر تأمين زندگيش باشد و در اين نهضت بزرگي كه براي ترقي و آباداني كشور و سعادتمند كردن هموطنان ايجاد شده است نقش مثبتي ايفا كند نانش توي روغن است . و تازه چه لزومي دارد كه دلت به حال كارگرها و دهقان ها بسوزد ؟ اكنون بهتر از هر وقت هستند ، مي داني ؟ مسأله بر سر لياقت و قابليت است : هر كس لياقتش را دارد بيايد جلو و هر كس به افكار منفي و احمقانه دچار است برود بميرد . امروز بايد زندگي خوب داشت ، بايد در همه چيز به اشرافيت نزديك شد . آرمان هاي بشري مطالب تهوع آور و خسته كننده اي است كه نه تلويزيون مي شود و نه اتومبيل و نه مسافرت علمي يا غيرعلمي به خارجه …
ما به روي زمين تف كرديم و نوشته ي سابقش را به صورتش زديم و بيرون آمديم .
و آن روز بود كه من آن نوشته را گم كردم و مداركم كه معدود بود ، معدودتر شد . در اين ميان ، نوشته ي سوم را شش ماه پيش به اتفاق هم نوشتيم . يك صبح شنبه بود و ما هر كدام مي بايست سر كارمان برويم . نمي دانم با خوشحالي بگويم يا با تأسف اظهار كنم كه اين روزها ما هر دو سال آخر تحصيلمان را مي گذرانيم . محسن ، آن روز آرايشگاه داشت و من هم كلاسي كه در آن حاضر و غايب مي كردند . مسأله حياتي بود و مي بايست حتماْ حاضر شد . با وجود اين طبق معمول در خيابان ها پرسه مي زديم و به طور اتفاقي ، پس از يك ماه كه از هم بي خبر بوديم ، در صف سينما به هم برخورديم . نه ملامت كرديم و نه تعجب . محسن پيش آمد و خوشحال گفت :
ــ فلاني ، بيا به اتفاق هم تصميم بگيريم .
من حيرت كردم كه چه تصميمي بايد گرفت . حتماْ بايد عوض شد ، يا از فردا صبح درس خواند و يا سر كلاس رفت و يا از پس فردا ولگردي را كنار گذاشت و يا از روز شنبه ي آينده بودجه را متعادل كرد . تصميم هائي بود كه سال ها مي گرفتيم ! اما به هر صورت محسن بيش از آن خوشحال بود كه بتوانم با او مخالفت كنم . روزها را شمرد و نوشت و تاريخشان را جلوشان گذاشت و مرا با نگاه فاتحانه اي برانداز كرد . من هم تصديق كردم ــ سعادتي بود كه به اين زودي ها دست نمي داد : روز شنبه ي آينده روز اول ماه بود ! چه فرصت گرانبهائي براي خوب شدن ! من خودم را آماده كردم كه حرف هاي هميشگي او را بار ديگر بشنوم :
ــ نگاه كن ، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه اي شروع به يك كار مثبت بكند چه اندازه دردناك و در عين حال نفرت بار است . اصلاْ مسخره نيست ؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه ، من كه گمان نمي كنم كسي در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند كاري از پيش ببرد . هميشه بايد صبح شنبه اول وقت شروع كرد . ولي خودت مي داني و تجربه كرده اي كه اين بدبختي اغلب اتفاق مي افتد كه شنبه ها روزهاي آخر ماه هستند . مثلاْ بيست و هشتم و يا حتي بيست و چهارم … چگونه ممكن است ؟ چگونه ممكن است از اواخر ماه شروع به فعاليت كنيم ؟ تصورش براي من غم انگيز است .
من اگرچه مدت ها بود كه به اين بازي بي علاقه شده بودم و به تازگي از سوزاندن يك دسته برنامه هاي جور و واجور فراغت يافته بودم كه به مناسبت درباره ي هر مطلبي از كارهاي مثبت گرفته تا منفي ( از جمله چيدن ناخن ) تنظيم شده بود ، و ديگر حتي شنبه اي هم كه مثلاْ اول فروردين سال جديد بود نمي توانست قلقلكم بدهد ، معهذا در شادي او شريك شدم . محسن گفت :
ــ من مي خواهم در حضور تو سوگندنامه ي تاريخ دار و مؤكدي در دو نسخه ترتيب بدهم كه يكي از آن دو را تو برداري و فكر مي كنم تنها راه جلوگيري از بدبختي هاي وحشتناك احتمالي و ايجاد روح تازه اي در كالبد نحيفم همين باشد .
روي صندلي هاي نرم و لوكس سينما نشستيم و من قلم به دست گرفتم . دور و برمان دخترها و زن هاي زيبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان مي خنديدند و از شام و شادي شب پيش سخن مي گفتند . محسن ، سرشار از اعتماد به نفس و ايمان واقعي ، مواد سوگندنامه را ديكته كرد :
« به همان يك ذره شرافت و انسانيتي كه در وجودم باقي مانده … خيلي خوب ، حوصله اش را ندارم … به يك چيزي ، خدا كه نه ، دوستي هم كه احمقانه است ، آينده هم زياد درخشان نيست . عشق ؟ مهم نيست ما يك دختره ي ديوانه اي را دوست مي داريم ، يعني مدتي است به خودمان وانمود مي كنيم كه دوست مي داريم ، به همان عشق پاك و آسماني سوگند كه اين جانب محسن فلان از روز شنبه اول دي ماه به مواد ذيل عمل كرده وفادار خواهم بود :
1- ترك اعتيادات مضر از قبيل سيگار و مشروب و قليان و احياناْ مواد مخدر .
2- تقويت جسمي به وسيله ي خوردن صبحانه و مواد مقوي و مغذي و تزريق آمپول هاي ويتاميني كه دوستم دكتر فلان تجويز خواهد كرد .
3- اجراي كامل برنامه ي تحصيلي در سال آخر ، از قبيل حضور در كلاس ها و مطالعه ي دروس روز قبل و روز بعد .
4- از پرگوئي و گفتن لاطائلات كه وزنم را در بين رفقا و اقوام پائين آورده خودداري مي كنم .
5- عادت كثيفِ كندن ريش چانه ام را در مواقع بيكاري ترك مي كنم ، چون باعث مي شود كه كوسه به نظر بيايم . فكر مي كنم اصلاح مرتب همه روزه تنها راه علاج باشد .
6- اهتمام در نظافت .
7- ورزش سوئدي .
8- تكليفم را با اين دختره ي ديوانه ي صاحبخانه روشن خواهم كرد ، چون بعيد نيست روزي واقعاْ عاشقش شوم .
9- سعي مي كنم صبح ها با خداوند راز و نياز كرده و به او ايمان بياورم .
۱۰- از تفكر درباره ي مسائل سياسي و اجتماعي به كلي خودداري مي كنم چون هيچ فايده اي ندارد و از آن گذشته وجود من پس از اين براي اين كارها مفيد نيست . چقدر خوب شد كه آن فكرهاي احمقانه را از سرم بيرون كردم .
11- سعي مي كنم مهندس خوبي شوم و سال آينده كه وارد اجتماع شدم به خودم و خانواده ي مردم فايده برسانم ، خلاصه مرد فعال و عجيب و غريبي مي شوم .
۱۲- فكر خودكشي را كه تازگي ها به سرم زده براي هميشه از محوطه ي دماغم بيرون مي كنم .
۱۳- در صورتي كه به اين اعمال مبادرت نكردم دوستم فلان حق دارد مرا خوار كند و هرچه خواست انجام بدهد . »



ادامه دارد...

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:18

قريب الوقوع ـ ۳
بهرام صادقي

اما به من اجازه ندهيد كه نسخه ي دوم اين سوگندنامه را كه دوستم به عنوان پشتوانه ي فعاليتش به من بخشيد بردارم و باز مثل سابق دور كوچه ها راه بيفتم ، سرماي زمستان و گرماي تابستان را تحمل كنم ، از اين و آن سراغ مهندس جوان و كم تجربه اي را كه تازه وارد اجتماع شده است بگيرم ، اگر در كارگاهي است يا در اداره اي يا بر سر ساختماني يا پشت ماشيني يا در حاشيه ي خياباني ، مزاحمش شوم و ببينم كه آيا ورزشكار و خداپرست و نظيف و ريش دار و كم سخن و اهل زندگي خانوادگي و فعاليت ثمربخش شده است يا نه … زيرا ، بله ، همين امروز با پست شهري كاغذي برايم داده است و من اكنون كه شب ، ديروقت است كار ديگري ندارم و نمي توانم بكنم جز آنكه آن را بخوانم :

« فلان عزيزم ،
مرا مي بخشي از اينكه بدون مقدمه و احوال پرسي و از اين قبيل و آن هم به اين طرز عجيب برايت نامه مي نويسم . لابد براي تو كه سال هاست به وسواس ديوانگي دچاري و تصور مي كني بيماري روحي نامعلومي داري اين چيزها عجيب و ناراحت كننده نيست . لحن من هر طور باشد در صداقتم شك مكن . من اديب نيستم كه جمله هاي قشنگ ببافم ، اما تو مي داني كه روزگاري ميل و شوق اديب شدن در من بود كه آن را هم مثل خيلي چيزهاي ديگر در وجود خودم كشتم . چون در اين روزگار شوق اينكه آدم يك چيزي بشود ــ حتي اگر اديب شدن باشد ــ به همان اندازه خوشمزه ولي بي فايده است ( از نظر اينكه آدم را سير نمي كند ) كه دو سير خرماي تازه . جايت خالي بود كه من ديشب خودم را به نان و خرما ضيافت كرده بودم . اگر چه تو خودت را فراموشكار و كم حواس و ابله مي داني و من و ديگران هم موافقيم ولي خوب به ياد دارم كه بارها هم راجع به انواع خودكشي صحبت كرده ايم . تو مي گفتي بهترين راه خودكشي اماله ي مقدار زيادي جوشانده ي شيره و يا استعمال شياف بزرگي از ترياك بي تقلب است ، چون در اين صورت آدم به افكار خودش هم احترام گذاشته است ، و من راه هاي ديگري پيشنهاد كردم و از گلوله و دارو و رودخانه و عمارات بلند و دستمال هاي ظريف اما محكم حرف زدم . سرت را درد نياورم ، حالا مي خواهم آزمايش كنم … چرا مي خواهم خودكشي كنم ؟ تو بايد حدس بزني ، من نمي دانم ترديد است يا ترسي كه از رو به رو شدن با واقعيات دارم . من غوطه ور شده ام ، اما نه به اين سادگي ــ در كثافت بارترين انواع آن چيزها كه مفهوم حقيقي اش فساد است . فساد ؟ ولي به درستي نمي دانم آن چيست كه مرا به سوي سقوط ــ اگر بتوان گفت ــ يا فساد ــ اگر اين كلمه بتواند به خوبي بيان كننده باشد ــ مي كشاند . در عين حال برايم عجيب و ناگوار نيست كه به سوي سقوط و فساد كشيده مي شوم . اين را فقط خودم مي توانم درك كنم و بس . ميل تازه جوئي است ، ميل اين كه حتي براي يك لحظه از جريان نيرومند زمان عقب نباشيم . و مگر جريان نيرومند زمان ما فساد و سقوط نيست ؟ شايد ، شايد درخشان تر از اينها هم ستاره اي باشد ، اما چه كس مرا به آن رهبري خواهد كرد ؟ در حالي كه من همه چيز و همه كس را شناخته ام و حناي هيچكس برايم رنگي ندارد . چه چيز بار ديگر مرا به آن دنياهاي انسانيت و بشريت و بزرگي و علو پيوند خواهد داد ؟ اما همه چيز را نگفتم ، سرشت من و حقيقت زندگي و سرنوشت من در اين نيست كه يك راه معين را دنبال كنم ، چه سقوط باشد و چه صعود ، بلكه آن است كه دائم معلق بزنم ، در برزخ باشم ، نوسان كنم ، خودم را به اين طرف و آن طرف بكشانم و همين روزگاري مي تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد ، اما البته نمي تواند چيز ديگري هم در عوض به من ببخشد . بدبختي من در همين است . از اين روست كه مرگ را آزمايش مي كنم . نمي گويم همه چيز احمقانه است ، نمي گويم همه ي راه ها مسدود است ، نه اينها بي معني است ، همه چيز وجود دارد و از اين پس هم وجود خواهد داشت ، حتي همه چيز درست خواهد شد ، به اين نكته ايمان دارم ولي … ولي با من فقط گذشته ي من باقي مانده است و امروز ؟ مي ترسم كه به دام امروز بيفتم . واي بر من اگر به دام امروز بيفتم ! روزي كه فقر و بيچارگي ، خود را شاعرانه پنهان مي كند تا به قول تو اشرافيت ، در همان جلوه گاه هاي پر زيوري كه پيش از اين همه بوده است خودش را تبرئه كند ، خودش را محق قلمداد كند ، روزي كه عوام فريبي تا حد دانش اجتماعي پيش رفته است ، روزي كه مفاهيم عوض شده است ، روزي كه به برادرت و به دوست چندين ساله ات و به زنت اطمينان نداري . بگو هوا باراني است ، رعد خشمش را بر سرت فرو مي ريزد . بگو آفتاب سوزان و درخشاني است ، نيزه هاي نور بدنت را خواهد گداخت . معامله كن ، پس انداز كن ، زمين بخر ، دروغ بگو ، كرنش كن . اگر فعالي و پشتكار موروثي داري ، همه چيز داشته باش ، پست ها برايت آماده است و كافي است هفته اي يك بار امضاء كني و اگر مثل رفيقم دكتر فلان هستي گرسنگي بخور ، خرد شو ، منشي زرنگ ترها شو ، نوكرشان شو ، مجيزشان را بگو ، در اطاق هاي كرايه اي بنشين و با زنت بر سر مخارج دعوا كن . اين هاست ؟ اين هاست آنچه ما مي خواستيم به آن برسيم ؟ بگذار ديگران بمانند ، برسند و مرا محكوم كنند . من به آنها حق مي دهم ، اما عزيز من … من ديگر از ميان رفته ام و تو اگر بيماري روحي نامعلومي نداشتي بهتر مي فهميدي … من در شب هاي تاريك و دراز زمستان ، در كوچه هاي خلوتي كه هروئين مي كشند ، در ميخانه ها ، در دخمه هاي پنهاني و اسرارآميزي كه شيره مي كشند ، در بستر زن هائي كه تا آن حد دل سنگ شده اند كه دلشان به حالت مي سوزد از ميان رفته ام . آنها هم همين را مي خواستند . ولي اين دختره ي ديوانه بر خلاف توست . او بيماري روحي معلومي دارد . دلش يك مهندس مي خواهد كه فردا در ماشين بنشاندش و خوشبختش كند . همه ي اين چيزها خيلي دهن پركن است ، اما من از او متنفر شدم و حتي از خودم كه مي خواستم به زور عاشقش شوم ! … مضحك است ، عاشق او شوم كه با زندگي آشتي كنم … خيلي خوب ، اكنون به من اجازه بده كه صورت قرض هاي بي شمارم را يادداشت كنم و باقي بگذارم كه پس از مرگم خانواده ام بپردازند . در ضمن به تو اجازه مي دهم كه اگر به سراغم آمدي و ديدي خودكشي نكرده ام و سالم و خوشحال موز مي خورم به ريشم بخندي ، بالاخره تفريحي است ، هرچند كه اين بار ديگر از تفريح معذوري ، چون تصميم گرفته ام . به هر حال سلام مرا به همه برسان و قطره ي اشكي به يادمان بريز . در عنفوان جواني خودمان را نفله كرديم .»

حالا من درصدد هستم كه فردا تكليفم را با او يكسره كنم : بروم ببينم چه كرده است و با او چند كلمه حسابي حرف بزنم . فردا روز تعطيل است . مردم تفريح مي كنند . من از همين الان بوي خوراك هائي را كه همسايه ها براي تدارك ضيافت هاي كوچك اما پاك فردا مي پزند مي شنوم . دخترها بهترين لباس خود را مي پوشند ، سينه هايشان را جلو مي دهند ، زن ها آرايش مي كنند ، مردان خوشبخت كه از اين همه آسايش و آرامش بهره مندند لباس هاي اتو زده شان را مي پوشند . در چشم همه برق سلامت مي درخشد ، در جيب ها پول ها روي هم انباشته است ، بچه هاي شاد و تندرست از شدت خوشي ديوانه وار به هر سو مي دوند ، اتوبوس ها با نظم و ترتيب خاصي كار مي كنند ، آفتاب لبخند مي زند ، گنجشك شاعرانه مي خواند ، نسيم آهسته آهسته زلف بيد را در آب فرو مي برد ، نوشيدني هاي گوارا در شيشه هاي سربسته چشمك مي زنند ، من با كاغذ رفيقم به سوي خانه ي او مي روم . به شتاب مي روم كه او را از خودكشي باز دارم و به ميان اجتماع برگردانم . حقايق را نشانش بدهم و بگويم كه اشتباه مي كند ، همه چيز خوب و زيباست . و در عين حال نمي دانم با چه منظره اي رو به رو خواهم شد : خون ؟ مسموميت ؟ چاقوخوردگي ؟ اما در هر منظره ي دختر صاحبخانه را مي بينم كه نقش معشوقه ي وفادار را بازي مي كند . او هم در حال خودكشي است .
وقتي به اتاق دوستم مي رسم با جالب ترين صحنه هاي زندگي باشكوه و معصومانه ي او مواجه مي شوم : از سقف ، طناب كلفتي آويخته و بر گردن خود گره زده است ، هيكلش آويزان است ، شانه هايش خم و به هم نزديك شده و سرش به يك سو متوجه شده است ، دست ها و پاهايش بلاتكليفند ، چشم هايش از حدقه بيرون زده و زبانش تا بيخ درآمده است . طفلك ! چه زباني ! حكايت از يك سوء هاضمه ي ممتد مي كند كه نتيجه ي نخوردن صبحانه و استعمال مشروبات الكلي است . درست نگاه مي كنم : كمي دست هايش تكان مي خورد ــ من به عقب مي روم ــ گوئي مي گويد :
ــ دوست پزشك من ! لطفاْ زبانم را درست معاينه كنيد . ملاحظه مي فرمائيد ؟ من چطور مي توانستم با اين همه بار زندگي كنم ؟

از دختر صاحبخانه اثري نمي بينم . آه ! او هم به تفريح رفته است . خانه خالي است . تنها كلفت پير صاحبخانه كه در را به روي من باز كرده بود در اتاق چرت مي زند . همه جا ساكت است . من جلو مي روم و قلب رفيقم را گوش مي كنم و نبضش را مي گيرم . آه ! پس معلوم مي شود چند دقيقه ي پيش خودش را دار زده است . خيلي خوب ، مي شود نجاتش داد . اما آيا نجاتش بدهم ؟ كاغذش را در دست دارم ، اگر نميرد حسابي مسخره اش خواهم كرد ، خودش تفريحي است ، و اگر هم بميرد خدا رحمتش كند … ولي چيز نامعلومي ، مثل بيماريم ، گوئي با پتك بر سرم مي كوبد : تصميم بگير ! به خودش نگاه مي كنم ، شايد راهنمائيم كند . ولي نگاه مات و خيره اش و چشم هاي وق زده و زبان باردار بيرون آمده ي او هيچ چيز بيان نمي كند . من به اضطراب عجيبي دچار شده ام ، زيرا فرصت بيش از يكي دو دقيقه نيست . از اتاق بيرون مي آيم تا افكار احمقانه ام را تنظيم كنم . ناگهان صداي رفيقم بلند مي شود :
ــ به من كمك كنيد كه گره طناب را باز كنم … خيلي مضحك بود ، اين هم مثل كارهاي ديگر بود .
از پشت پنجره نگاه مي كنم : حقيقتاْ مشغول باز كردن گره است . كمي بعد صداي پايش را كه به زمين مي خورد ــ گوئي از روي شتر به پائين پريده است ــ و صداي خميازه ي خواب آلودش را كه از بي حوصلگي و خستگي شديد حكايت مي كند مي شنوم .
آقايان ! درست در همين لحظه بود كه دنيا به دور سرم چرخيد و همه چيز به صورت ديگري درآمد . رقص وحشيانه اي در اطرافم شروع شد . به سرعت دويدم و كلفت پير را كه از اتاقش بيرون آمده بود به كناري پرتاب كردم . در خيابان تمام آدم هاي خوشبخت و بيدها و شيشه هاي نوشيدني ها مي رقصيدند . من فهميدم ، من همان وقت فهميدم كه بيماريم از خفاگاه خود سر بيرون كرده است ، بروز كرده است . دخترها را ماچ كردم ، زنان را اذيت كردم ، شعارهاي بي شرمانه دادم و آواز خواندم . چند بار نزديك بود زير ماشين بروم . بعد يكهو افتادم ، دهانم كف كرده بود و باز همه چيز مي رقصيد . فرياد كشيدم : « چه زندگي خوبي است ! چه دنياي پاكي است ! چه سعادتي ! همه خوشبختند ، همه سالمند ، هيچ كس به ديگري ظلم نمي كند ، همه جا دوستي است ، همه جا بشريت است .» و آن وقت شنيدم كه افسري رو به پاسبان درازقدي كرد و گفت :
ــ نظم شهر را به هم مي زند ، بايد بردش به كلانتري .
پاسبان گفت :
ــ قربان ، بيمارستان …
من با انگشت هايم بشكن زدم و ديدم كه افسر ديگري تنگ گوش اولي چيزي گفت . پيرمردي كه ريش قرمز و چشم هاي شررباري داشت با دست هايش جمعيت را عقب مي زد و به طرف من مي آمد . سينه ام تنگي مي كرد . افسر اولي گفت :
ــ تيمارستان .

پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:19

آوازی غمناک برای یک شب بی مهتاب
بهرام صادقي





1
درهای اتاق بسته بود و بخاری در گوشه ای می سوخت. مردی در تختخواب خود، پس از چهل سال زندگی، آخرین لحظات عمرش را می گذراند. او را وقتی کوچک بود پدر و مادرش « سلمان» صدا می زدند، اما در این هنگام کسی نمی دانست به او چه بگوید و او را چه بنامد، و یا بهتر بگوئیم کسی احساس نمی کرد که نیازی هم به چنین کاری باشد. دور تا دور اتاق خویشاوندانش ایستاده بودند، پدر پیرش کنار تختخواب زانو زده بود و تنها موهای انبوه سپیدش به تمامی دیده می شد – چشم هایش در زیر ابروهای پرپشت و آویخته اش خفته بود. مادر در گوشه دیگری چادرش را به خود پیچیده بود و سرش را در سینه پنهان می داشت. آرام بود، اما از حرکت نومیدانه شانه هایش معلوم می شد که گریه می کند. دیگران ایستاده بودند، هر کدام به نحوی، ولی نگاهشان بر سلمان دوخته بود.
دکتر که پشت به جمع داشت برگشت و آهسته به سخن آمد و گفت که به هر حال هنوز معلوم نیست چه بشود و امید هست که او چند روز دیگر هم زنده باشد. و آنگاه آهسته تر به سخنانش افزود که در این لحظه برای بیمارش موهبتی بهتر از مرگ نیست چون او را از تحمل دردهائی شدید و طاقت فرسا آسوده خواهد کرد. و بعد، برای این که دلداری بدهد، داستان بیماران دیگری را که به انواع گوناگون سرطان دچار شده بودند بیان کرد. صدای دکتر آرام و سنگین بود و طنین وهم انگیزی داشت.
سلمان مثل شبحی در بستر خود آرمیده بود. از ناله های وحشت زده و صداهای نامفهومی که تا صبح امروز از گلویش بیرون می آمد دیگر اثری نبود. تنها گاهی به فواصل دور صدائی آهسته ولی دلخراش، که از دهان نیمه بسته اش خارج می شد، نخست مثل اینکه بر لب هایش می نشست و پس از آن به آرامی در هوای گرم و سنگین اتاق پراکنده می شد.
دکتر حرف خود را تمام کرد و باز نبض او را در دست گرفت. ناگهان لب های سلمان تکان خورد و چند کلمه نامفهوم به گوش رسید. هرکس یک قدم جلوتر آمد. دکتر گوشش را بر دهان او گذاشت و آهسته زمزمه کرد :
- بگو، سلمان، من هستم، بگو !
پدر پیر سرش را بلند کرد و اشک هایش ، مثل جویی در مزرعه ای ماتم زده، در ریش سفید انبوهش فرو رفت. از دکتر پرسید :
- چه می گوید ؟
و پس از آن دست های چروک خورده اش را بر لبه تختخواب گذاشت و در دل بار دیگر همان آرزوئی را که بارها از خدا خواسته بود بر زبان آورد : « خدایا، پس چه وقت من خواهم مرد ؟ آیا هنوز هم باید بمانم و بچه ها و نوه هایم... و ببینم که آنها یکی بعد از دیگری جلو چشمم پرپر می زنند ؟ چرا... چرا این طور خواسته ای ؟»
دکتر همچنان که سر بر سینه سلمان داشت بریده بریده سخنان او را برای حاضران بازگو می کرد :
- گوش کنید، می گوید : من می خواهم ... حرفی بزنم... که تا به حال به هیچ کس... نگفته ام... آخرین آرزوی من... همین است، ولی... نمی خواهم به هیچکدام از شماها بگویم... به یک کس دیگر... به... به...
دکتر قد راست کرد :
- اما درست معلوم نمی شود که یک کس دیگر کیست. نمی تواند بگوید، صدایش نمی رسد.
همه یک قدم دیگر جلو آمدند و سرهایشان را پائین آوردند ( مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که در هم فرو می رود).
صدای گریه مادر سلمان برخاست.


2
هذیان ؟
در هوا کلاغ ها به سوی مقصدهای نامعلوم خود می رفتند.


3
قهوه خانه کنار خیابان از یکی دو تن مشتریان باقی مانده اش پذیرائی می کرد. آنها چرت می زدند و سرفه می کردند و دور از هم نشسته بودند. دود... دود سیگار و چپق. شاگرد قهوه چی به گوشه ای رفته بود تا بازی همیشگی اش را از سر بگیرد : کاغذ رنگارنگی را به نخی می بست و آن را با سنجاق به پشت کت پیرمرد قوزی لالی که در حوالی قهوه خانه با سهره هایش فال می گرفت و شغلش همین بود می زد. این کار هر روز بارها تکرار می شد و دیگر حتی خود پیرمرد قوزی هم خنده اش می گرفت، چون همه شان می دانستند که در این شهر کوچک و در این خیابان دورافتاده اگر مساله مضحکی وجود داشته باشد همین است. پیرمرد لال که سرما سیاه و خشکیده اش کرده بود به سهره های لاغر و بی حالش آب داد، چند قدم میان قهوه خانه راه رفت، دست هایش را با آتش گرم کرد و بی آنکه به روی خود بیاورد به خیابان رفت و باز به قهوه خانه برگشت تا همه ببینند که کاغذ رنگارنگ به دنبالش تکان می خورد، و آن وقت با خونسردی آن را کند و به حاضران نشان داد و همراه با لگدی که اشاراتی از دشنام های سخت به همراه داشت به سوی شاگرد قهوه چی پرتابش کرد.


4
اتوبوسی با مسافران کز کرده اش که خود را لای پتوها و چادرها و پوستین ها و پالتوها پیچیده و پنهان ساخته بودند، گردآلود و با سرو صدای زیاد، از یک شهر به شهر دیگر، از شهری بزرگ به شهری بزرگتر و اکنون از خیابان خلوت و دورافتاده و خاک آلود این شهر کوچک...


5
پدر گفت :
- آقای دکتر، برای رضای خدا بپرسید با چه کسی می خواهد حرف بزند.
در میان آنها که دور تختخواب حلقه زده بودند زمزمه ای به آرامی برخاست و به زودی فرونشست :
- معلوم است، او که زن و بچه ندارد، چهل سال تنها زندگی کرده است... وقتی آدمی مثل او باشد لابد می خواهد با پدر یا مادرش حرف بزند.
دکتر با حوصله و دقت حرف پیرمرد را برای سلمان تکرار کرد. یک لحظه همه چیز ساکت بود. سلمان با چهره مصیبت دیده و موهای جوگندمی و نگاه نامفهومش که اکنون به یک گوشه نامرئی اتاق خیره شده بود، همچنان مثل روزها و ماه های پیش در بستر خود خفته بود. اما ناگهان لب هایش جنبید و صدایش شنیده شد :
- گوش کنید، ببینید، دلم می خواهد حرف بزنم، اما...
دکتر با تمام حواسش گوش خود را به لب های او نزدیک کرد و همانطور که خم شده بود دست هایش را از دو طرف مثل بال پرنده ای که می خواهد به زمین بنشیند در هوا تکان داد : همه را به سکوت فرا خواند و سرهای دیگران به جای آنکه پائین تر بیاید به بالا رفت و از هم فاصله گرفت ( مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که بشکفد). این بار هم دکتر نومیدانه قد راست کرد و دست هایش آهسته و لخت و سنگین به پهلوهایش چسبید. پس از سکوت، زمزمه چون پرنده ای نیمه جان در فضای اتاق پر می زد...
بار دیگر صدای گریه مادر سلمان برخاست.

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:20

6
در خیابان، مادری به موقع دست کودک بازیگوشش را گرفت و او را از جلو اتوبوس به طرف پیاده رو کشید. نگاه خسته و خواب آلود مسافران که اینک دور می شد آن دو را تعقیب کرد – چشم های بی حالتی بود مثل چشم های گوسفند و فروغی نداشت و می توان گفت که اصلا نگاهی از آنها نمی تراوید.


7
برای دکتر چای آوردند. او به آرامی چای را خورد و مدتی به بیمار و اطرافیانش خیره شد، مثل اینکه آنها را تازه دیده است. اما وقتی رسید که به شتاب سکوت را در هم شکست :
- من باید بروم، خیلی عجله دارم... چند جای دیگر هم باید سر بزنم.
و در همان حال که به دنبال کلاهش می گشت گفت :
- لابد درشکه چی هم گذاشته و رفته است. اگر این طور باشد باید پای پیاده راه بیفتم.


8
نه، نه، درشکه چی نرفته بود. چه فایده داشت که بگذارد و برود ؟ او به کارش علاقه داشت و از آن مهم تر می دانست که بی پول هیچکس حاضر نخواهد شد که سر چپقی تعارفش کند و یا یک پیاله آب گرم به کامش بریزد... او هنوز در قهوه خانه بود و حتی به عنوان دفاع از فالگیر گوژپشت می کوشید که خنده و مسخره را دامن بزند.


9
تیرهای تلگراف... سیم های تلفن... سیم های برق...( اگر برف ببارد سنگین خواهند شد). اما در این بعد از ظهر سرد که آفتاب زرد رنگ است آنها لرزان و مضطربند. مثل همیشه، شل و افتاده... گوئی الان پاره می شوند !
گوشت را به تیرهای تلفن بگذار، لابد صدائی خواهی شنید – به راستی چه پیامی از درونشان می گذرد و یا چه خبری ؟ و در این لحظه چه کسانی در دو سوی سیم ها دلشان می تپد یا بی اعتنا خمیازه می کشند ؟
مردی که کت و شلوار مندرس و قهوه ای پوشیده بود و کیف کهنه ای زیر بغل داشت و سیگار اشنو در دستش دود می کرد از کنار خیابان می گذشت و می کوشید هرچه بیشتر خود را در آفتاب بکشاند. گاه می ایستاد و عطسه می کرد. بیچاره، آیا سرما خورده است ؟ سال های درازی است که من او را می شناسم باید مامور مالیات بر درآمد یا کارمند ثبت اسناد باشد...
در انتهای خیابان، کارگری با لباس کار از تیر چراغ برق بالا می رفت.


10
لابد برقی که تازه در یک شهر کوچک و دور افتاده به کار بیفتد زود به زود خراب می شود و اگر مامور اداره برق سیم ها را وصل نکند و اتصالی را برطرف نسازد شب خیابان تاریک خواهد ماند – آن هم چه شبی ! مثل امشب، که مهتاب نیست، شب آخر ماه...

11
در کوچه، آفتاب زمستان بر همه چیز می تابید. در خیابان، آفتاب زمستان بر همه چیز می تابید. درشکه چی پیر،که از بینی اش آب سرازیر بود و دمبدم آن را بالا می کشید، با همان قیافه همیشگی – صورت دراز و استخوانی و سبیل جوگندمی سوسکی ( باقیمانده مفلوک سال های جوانی، آن روزها که اگر کسی خان بود تعلیمی در دست می گرفت) – و همان پالتو زرد مندرس ( یادگار باوفای دوران سربازی، آن روزها که او را نیز به جنگ خوانین فرستادند) و کلاه وصله دار، از قهوه خانه بیرون آمد و به سوی درشکه اش رفت. درشکه کهنه و یک اسبه اش کنار خیابان بود. اسب لاغر و تنها سر به زیر انداخته بود و با سمش آهسته به کف خیابان می کوبید. برنگشت صاحبش را نگاه کند و این عادت اخیر او بود – از روزی بی اعتنا شده بود که صاحبش به جای خوراک بیشتر دشنامش می داد و سخت تر شلاقش می زد. اسب کمی تکان خورد و دمش را هم چند بار تکان داد : درشکه چند قدم به جلو رفت. درشکه چی ناگهان به یادش آمد که چپق و کیسه توتون خود را در قهوه خانه جا گذاشته است. اکنون هوا سردتر می شد و آفتاب می پرید. درشکه چی نومیدانه با خود گفت :
- راستی چه زمستان سردی است. چقدر زغال مصرف خواهیم کرد. از کجا باید درآورد ؟ دیگر حتی خوراک این زبان بسته هم لنگ می ماند. آخ، آخ از این روزها...
و بعد به راه افتاد که برود و چپقش را بیاورد. « تازه اول زمستان است.» باد سردی از لابه لای شاخه های عور گذشت و در تن او افتاد و پشتش را لرزاند. چه روز بدی است، بی پیر ! سرما تا مغز استخوان را می سوزاند... اما چه خوب شد زود یادم آمد. اگر راه افتاده بودیم و همین طور رفته بودیم و من یکهو سر می افتادم ؟ آن وقت ؟ آن وقت چه مصیبتی بود. بی دود ! فکرش را هم نمی شود کرد. هه ! بی دود... چقدر اذیت می شدم. بی دود چطور می توانم درشکه برانم ؟» دست های لاغر سرمازده اش را به هم مالید که گرم بشود. فقط چند دندان زرد کرم خورده در دهان داشت. « راست می گفت، پدرم خدا بیامرز - چقدر با تجربه بود – که بی دود نفس هم نمی شود کشید.» اسب برگشت و به آن طرف خیابان نگاه کرد : درشکه چی ناپدید شده بود.
این بار اسب به کف خیابان خیره شد. بچه ای به سرعت دوید و ناشیانه سنگ درشتی به سوی او رها کرد. گونه های بچه سرخ و سرماخورده بود. فربه بود و کرک لطیفی داشت. اسب روی دوپا بلند شد و سنگ از زیر شکمش گذشت و به درون جوی آب افتاد. اسب سرش را تکان داد و دلش مالش رفت. اما جز گرسنگی چیز دیگری نیز بود : سرش را تکان می داد، مثل اینکه بو می کشید. اما بوی اسب دیگری که سال ها پیش پهلو به پهلوی او گام برمی داشت دیگر مدت ها بود که به مشامش نمی رسید. چرا ؟ چرا ؟ همیشه همان بوی چرم ها و مال بندها و تسمه ها و همان مالش و سایش خاموت بر گردن و فقط همان صدای آشنا از بالای سر و همان ضربه های دردناک بر پشت و همان زمین ها و خاک ها زیر سم های مجروح... اما آن بوی خوب... آن بوی خوب... و آن صدای آشنای دو دست و پای دیگر که به وجدش می آورد و آن تماس بدن ها که عرق هایشان را به هم ممزوج می کرد...
اسب خمیازه بلندی کشید. بچه ای که به او سنگ زده بود اکنون با گونه هائی سرخ تر و دست هائی سرماخورده تر و با چشم هائی درخشان تر از چشم گربه، این بار از جای مناسب تری، از گوشه ای که دیده نمی شد و با سنگی درشت و تیز و چند پهلو در کمین او بود. بچه نفس نفس می زد.


12
پشت سر پزشک مسن و کله تاس، که قدی کوتاه و شکمی برآمده و چشم هائی بی فروغ داشت، در خانه سلمان با صدائی خشک و کوتاه بسته شد.


13
کلاغ ها !


14
مامور اداره برق از تیر پائین می آمد. جوانی به سرعت باد با دوچرخه از پهلوی او گذشت. کارگر برق در گوش خود طنین تند جا به جا شدن هوا را احساس کرد. در هوا گرد و خاک برخاست. در میان غبار، گدائی لنگ لنگان از کوچه ای بیرون آمد و برای چند لحظه آواز محزون ناموزونش به گوش رسید. پس از آن در خم کوچه دیگری ناپدید شد.


15
- ببخشید، آقا ! همین الان ماشین ما تصادف کرد. ما از خیلی دور می آئیم و الان از همین خیابان گذشتیم. همان اتوبوسی بود که چند دقیقه پیش وارد این شهر شد. سر آن پیچ به یک درخت خورد. خدا رحم کرد و هیچکس طوری نشد. اما فقط ترس... بله ترس. شاید هم تقصیر راننده نبود، چه می دانم، آخر دو شب است که نخوابیده و شاگردش متصل برایش آواز می خواند که خوابش نبرد... سرتان را درد آوردم ؟ آه ببخشید، ببینید، تنها زن من کمی زخمی شده. من می خواهم ببینم پنبه و مرکورکرم و باند کجا پیدا می شود... دواخانه ای، دکتری، جائی که بشود پانسمان کرد... فقط کمی زخمی شده، بله، همین، و آنهای دیگر ؟ چطور بگویم، فقط خیلی ترسیده اند...

- معذرت می خواهم، آقا ! من خیلی عجله دارم. گفتید آنجا تصادف کرد ؟ الان آمدید ؟ کمی زخمی شده ؟ خدا بیامرزدش ! وای که چه عمری کرد ! معذرت می خواهم... چه روزگاری است. دکتر پیش پای شما در خانه ما بود. بله، البته معلوم بود که تمام می کند، همه تمام می کنند، آنجا توی آن درشکه. اما نگفت با چه کس می خواهد حرف بزند. تازه اگر هم می گفت چه فایده ای داشت، از کجا می توانستیم پیدایش کنیم، در حالی که خودش در این چهل سال نتوانسته بود پیدا کند ؟ ولی شما... به هر حال او زن شماست... حق دارید، اگر بدوید شاید برسید. اما من وقت ندارم، باید دنبال تابوت... بگردم و به سراغ... مرده شو بروم. ببینید، راستی، یک قاری خوب نمی شناسید ؟ باید به متوفیات هم خبر بدهم. آنهای دیگر ترسیده اند، همه شان، همین. ولی شما فقط به من کمک کنید که تابوت... قاری... فردا ختم بگیریم ؟ ها ؟ عقیده تان چیست ؟


16
مسافر غریب و حیران.



پايان

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Admin في 15/4/2007, 13:22

صراحت و قاطعيت
بهرام صادقي




در گردشگاه بزرگ شهر به هم برخوردند.
اما ما خیلی زود کار خود را فیصله دادیم. حقیقت این است که آنها پس از طی مقدمات هیجان انگیزی به هم رسیدند. این مقدمات چه بود ؟
اول جوان نجیب و سر به زیر ما آقای X ( که اتفاقا در این لحظه سرش رو به بالا بود) حس کرد که در آن دور... نزدیک مجسمه مرغابی هائی که از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامرئی دیگرشان آب قهوه ای رنگ سرازیر بود، مرد سالمند و بالا بلندی که کلاه مشکی به سر دارد آهسته قدم می زند. چه کسی می توانست باشد ؟
آقای X حروف الفبا را یکایک شمرد : آقای A ؟ - فکر نمی کنم. رئیس اداره مان ؟ همسایه منزلمان ؟ آقای D رفیقم ؟ دوستم... دشمنم... آقای H ؟ آقای I یا J و یا آقای KLM . ناگهان چیزی نظیر الهام یا اشراق، که تا حدی هم نتیجه نزدیک شدن او به مرد سالمند بالا بلند بود که اکنون قیافه اش در روشنائی کدر و نیمه جان غروب تشخیص داده می شد، در گوشش بانگی زد و باعث شد که از نهاد پاک و محجوب آقای X آه معصومانه ای برآید :
- آقای Y ! آه، Y است، پدر زن آینده ام !
پدر زن آینده راهش را کج کرد و از کنار کلاغ هائی که آتش از گرده شان برمی خاست به سوی خیابان شنی و باریکی که آقای X در آن، دست پاچه و حیران مانده بود راه افتاد.
آقای X سرش را خم کرد. آقای Y کلاهش را برداشت. بعد سر این یک و کلاه آن یک به جای خود برگشت. آقای X اندیشید : « خدایا، آه ! کاش مادرم اینجا بود. برای چه همه جا همراه من نمی آید ؟ حالا به او چه بگویم ؟ چطور تعارف کنم که بگیرد و یا لااقل بدش نیاید ؟ چگونه احوالپرسی کنم که گرم و مناسب باشد ؟ درباره چه مطلبی با او بحث کنم که توجهش جلب شود؟» آقای Y هم فکر کرد :« حالا چه خواهد گفت ؟ این دفعه سوم است که تنها با او روبه رو می شوم. آیا بالاخره از خجالت اولیه درآمده است ؟ مادرش که خیلی مطمئن بود و به من نوید می داد اما آخر با این کم روئی... بالاخره باید روزی ترس آدم بریزد و به آشنایان تازه عادت کند. خیلی خوب، من تصدیق می کنم، من نجابت و خاموشی و بی آزاری را دوست می دارم و مخصوصا معتقدم که داماد آینده ام باید واجد این صفات باشد. اما بالاخره تکلیفش در اجتماع چیست ؟ امروز فقط پرروئی و بی حیائی به کار می آید... آن وقت دخترم چه خواهد کرد ؟»
اکنون است که می توانیم بگوئیم به هم برخوردند. آقای X آشکارا سرخ شد و انگشت هایش که درهم قفل شده بود صدا کرد. نزدیک بود به جای سلام بگوید خداحافظ و در این حال چیزی که گفت مخلوط وحشتناکی بود از سلام و خداحافظ و کلمات دیگر ( آقای Y حس کرد که انگار چیزی شبیه « مرسی متشکرم» به گوشش خورده است). بعد وقتی دست دادند دوشادوش هم به راه افتادند.
آقای X در دل گفت : « حتی از نظر حفظ ظاهر و رعایت سن و مرتبه خویشاوندی هم که باشد او باید اول شروع کند» آقای Y هم از خود پرسید : « پس چرا حرف نمی زند ؟ ولی من منتظر می مانم، بی جهت امیدوار است که من شروع کنم.» و گوش هایش را تیز کرد : صدای همهمه مردم و رفت و آمد ماشین ها که از دور می آمد با زمزمه عجیب و نامفهوم حشراتی که به تازگی از امریکا برای تکمیل کادر گردشگاه بزرگ خریداری و وارد شده بودند درهم آمیخت.
هر دو در اصرار خود، در سکوت باقی ماندند و نتیجه این شد که خیابان شنی پیموده شد و به میدان وسیع گردشگاه رسیدند. آقای Y سرانجام آه بلندی کشید ( خیلی خوب، این بار هم من فداکاری می کنم) و گفت:
- خوب حالتان چطور است ؟ با گرما چه می کنید ؟
آقای X جواب داد :« متشکرم» و بعد چون کمی جرات یافته بود پرسید :
- حال شما چطور است ؟
- خیلی خوبم. فقط امروز کمی خسته بودم. شما چطور ؟
- متاسفم، ولی حالا که الحمدلله حالتان خوب است ؟
- بله کاملا...
سکوت.
آقای X به فراست دریافت که محیط خسته کننده و سرد می شود و با خود اندیشید : « بالاخره باید چیزی بگویم. یک احوالپرسی گرم... باید به او بفهمانم که خیلی چیزها می دانم و می فهمم. اگر به میزان معلومات من پی ببرد، اگر بداند چه قلب پاک و بی آلایشی دارم، در دادن دخترش، آه... H زیبای عزیزم... بله در دادن H به من حتی یک دقیقه هم تردید نخواهد کرد. ولی ... خیلی خوب، چه عیبی دارد؟ فرض می کنم همین الان او را دیده ام، از اول شروع می کنم. منتهی کمی جرات می خواهد و کمی هم... نکته سنجی.» آقای Y هم عزمش را جرم کرد :« دیگر یک کلمه هم نخواهم گفت. این مسخره بازی است، خیلی مضحک است... بالاخره شور یکبار شیون یکبار. بله، من حاضرم ! ببینم کار به کجا می کشد !»
آقای X، جوان ظریف و لاغر اندام ما، پرسید :
- آقای Y، معذرت می خواهم، حالتان خوب است ؟
سر آقای Y تکان خورد.
- سلامت هستید ؟
آقای Y از لحن این سخن متوحش شد. داماد آینده اش چنان حرف زده بود که گوئی او در حال نزع است یا برایش حادثه خطرناکی روی داده است. آقای Y صلاح در این دید که همراهش را از اشتباه درآورد :
- ملاحظه می فرمائید، چاق و چله ام، ابدا جای نگرانی نیست !
- خوشوقتم... شما پنکه تان را روزها روشن می کنید ؟
- آه بله، چطور مگر ؟
- هیچ... می خواستم توجهتان را به گرما جلب کنم، واقعا بیداد کرده است.
- متشکرم ! ولی این را دیگر هر دیوانه ای هم می فهمید ، گرما چیزی نیست که لازم باشد توجه کسی را به آن جلب کنند، خودش این کار را می کند !
آقای X محزونانه حرف پدر زنش را تصدیق کرد.
آن وقت هر دو روی یک نیمکت سنگی نشستند. چراغ ها روشن شده بود، زمان آهسته و سنگین می گذشت و منگنه وار جسم و جان آقای X را در پنجه های سرد و خاموش و تحقیر کننده خود می فشرد.
آقای X مدت ها فکر کرد :« باید حرف جالبی بزنم، چیز تازه ای بگویم.» و دهانش باز شد :
- ولی تصدیق بفرمائید که اینجا خیلی خنک است، شما که راحت هستید ؟ این هوای لطیف برایتان، مخصوصا برای حال شما، مفید است...
قیافه آقای Y در تاریک و روشن گردشگاه بی اعتنا می نمود. آقای X با خود گفت :« عجب حرف جالبی زدی ! خیلی تازه بود !» و به سخن ادامه داد :
- این تابستان اگر بچه ها را به ییلاق می فرستادید بهتر بود. می دانید، گرما واقعا ناراحت کننده است. اما من از صمیم قلب امیدوارم که شما بتوانید تابستان را به سلامت بگذرانید.
آقای Y نگاه خشم آلود و کینه جوئی به او انداخت : یعنی چه ؟ این پسره احمق چه حق دارد که درباره سلامتی من اینقدر مشکوک و نگران باشد و نفوس بد بزند ؟

Admin
admin
admin

ذكر تعداد پستها : 88
Registration date : 2007-04-10

http://goftman.super-forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف naz khatun في 15/4/2007, 16:14

اين تاپيکو من پايه م
فقط ادمين جان کم کم بذار بتونيم بخونيم
بااين همه مشغله من يکي که وقت کم ميارم
از نوشته هاي بهرام صادقي هم که نميشه گذشت
ميشه؟
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Darkest Forest في 25/5/2007, 01:07

اول سلام

من به شخصه و به شدت منتظر ادامه ی داستان های جناب صادقی هستم flower flower
avatar
Darkest Forest
مدیر
مدیر

ذكر تعداد پستها : 274
Registration date : 2007-04-18

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Darkest Forest في 25/5/2007, 01:15

اول سلام

من به شخصه و به شدت منتظر ادامه ی داستان های جناب صادقی هستم flower flower
avatar
Darkest Forest
مدیر
مدیر

ذكر تعداد پستها : 274
Registration date : 2007-04-18

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Darkest Forest في 25/5/2007, 01:16

اول سلام

من به شخصه و به شدت منتظر ادامه ی داستان های جناب صادقی هستم flower flower
avatar
Darkest Forest
مدیر
مدیر

ذكر تعداد پستها : 274
Registration date : 2007-04-18

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف naz khatun في 25/5/2007, 07:55

بين ايکار جان اگه يه بار هم ميگفتي قبول ميکردم که تو هم پايه اي khejalat (خب حالا چي ميزني)

ادمين جان بيا ادامه بده دوتا پا پيدا شد، بپر

بعد يه چيز ديگه، من دلم ميخواد صمد بهرنگي بذارم، اما اگه اين طوري سوت و کور باشه دپرس ميشم نميتونم بذارم
همون طور که تا الان زندگينامه شو که تايپ کردم نتونستم بذارم
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Darkest Forest في 5/6/2007, 17:07

naz khatun نوشته است:بين ايکار جان اگه يه بار هم ميگفتي قبول ميکردم که تو هم پايه اي khejalat (خب حالا چي ميزني)

ادمين جان بيا ادامه بده دوتا پا پيدا شد، بپر

بعد يه چيز ديگه، من دلم ميخواد صمد بهرنگي بذارم، اما اگه اين طوري سوت و کور باشه دپرس ميشم نميتونم بذارم
همون طور که تا الان زندگينامه شو که تايپ کردم نتونستم بذارم
اول سلام

خب اگر یه بار می گفتم این قدر بار تاکیدی نداشت khejalat البته انگار سیستم هم با من موافقه khejalat flower

راستش علت سوت و کوری سایت خودمونیم flower در مورد صمد هم فکر می کنم مجموعه ای از داستان هاش رو توی نت دیدم ، ( فکر کنم سات خوشه بود ) رو این حساب اگر هست ، زحمت لینک دادنش رو بکشی کافیه Wink khejalat flower در ضمن صمد خوب بود ، خیلی خوب بود flower
avatar
Darkest Forest
مدیر
مدیر

ذكر تعداد پستها : 274
Registration date : 2007-04-18

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف naz khatun في 6/6/2007, 03:07

خوشحال شدم خيال کردم ادمين ادامه داده که ايکار پشت زده

من سايت خودشو نديدم، يعني راستش اصلا دنبالش نگشتم
اما خب بهترين روزاي زندگي من با داستانهاي صمد سپري شده
روزاي پاک و معصوم، با داستانهاي معصوم و ساده و ملموس صمد
هنوزم وقتي کتابشو دستم ميگيرم حس ميکنم همون دختر بچه ي 10-12 ساله م که هيچ غمي جز غصه هاي اولدوز و ماهي کوچولو و قوچ علي و کچل کفتر باز تو دلش نيست
کاش ميشد باز به اون دوران برگردم، با همون غصه هايي که خيال ميکردم چققققققققققددددددددرررررررررررر عظيم و لاينحل هستن


واي جاده خاکي رفتم، اخه چکار کنم يهو ياد قديما افتادم

اوهوييييييييييييييي ادمين بيا ادامه بده
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف Darkest Forest في 6/6/2007, 03:32

naz khatun نوشته است:خوشحال شدم خيال کردم ادمين ادامه داده که ايکار پشت زده

من سايت خودشو نديدم، يعني راستش اصلا دنبالش نگشتم
اما خب بهترين روزاي زندگي من با داستانهاي صمد سپري شده
روزاي پاک و معصوم، با داستانهاي معصوم و ساده و ملموس صمد
هنوزم وقتي کتابشو دستم ميگيرم حس ميکنم همون دختر بچه ي 10-12 ساله م که هيچ غمي جز غصه هاي اولدوز و ماهي کوچولو و قوچ علي و کچل کفتر باز تو دلش نيست
کاش ميشد باز به اون دوران برگردم، با همون غصه هايي که خيال ميکردم چققققققققققددددددددرررررررررررر عظيم و لاينحل هستن


واي جاده خاکي رفتم، اخه چکار کنم يهو ياد قديما افتادم

اوهوييييييييييييييي ادمين بيا ادامه بده
اول سلام
سایت خودش نه khejalat سایت (یا بهتره بگم کتابخونه ) خوشه lib.Khushe.ir بهاین کتابخونه سر بزن کتاب های خوبی داره khejalat flower
می گم می خوای به جای داستاتن هاش یه تاپیک نقد و بررسی بزنیم flower البته من نیاز به چند روزی وقت برای امتحان هام دارم ولی بعد می تونیم سر فرصت صمد بهرنگی رو نقد کنیم flower نظرت چیه ؟ این جوری تاپیک آدمین هم منحرف نمی شه flower
avatar
Darkest Forest
مدیر
مدیر

ذكر تعداد پستها : 274
Registration date : 2007-04-18

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف naz khatun في 6/6/2007, 16:57

فعلا که ميل باکسمو باز نميکنه چه برسه به اين سايت
کلافه شدم، همچي دلم ميخواد کله مو بکوبم تو مونيتور دلم خونک شه

در مورد صمد هم هر کاري دوست داري بکن
درضمن براي امتحاناتون هم بايد يه مدت اينجا رو خلوت کنين
دلم نميخواد کسي از درساش عقب بمونه
پس ايشالاهVery Happy بعد امتحانا
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سنگر و قمقمه‌هاي; خالي; (بهرام صادقي

پست من طرف j.j في 9/7/2007, 03:00

ادمین بشدت گرفتاره یکی بیاد سرنخ رو بدست بگیره Razz
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 2 از 2 الصفحة السابقة  1, 2

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد