تفاوت شيعه و سني

صفحه 1 از 3 1, 2, 3  الصفحة التالية

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

تفاوت شيعه و سني

پست من طرف Desideria في 11/6/2007, 03:04

خیلی دوست دارم تفاوتهای بین این دو فرقه رو بدونم و بدونم از کجا ناشی میشه flower





پ.ن: یکی از همکلاسیام که اتفاقن رابطه ی خوبی داریم سنیه و من اطلاعات بیشتری د این زمینه میخوام Embarassed Embarassed
برام خیلی جالبه که این تفاوت ها از کجا ناشی میشه
به هر حال امیدارم خودش هم یه روز اینجا فعالیت کنه


اين مطلب آخرين بار توسط در 20/6/2007, 02:31 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

__________________________________
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که دلم میگفت
تا ابد مال تو بود ......
و هست ....
avatar
Desideria
مدیر
مدیر

انثى تعداد پستها : 800
Age : 35
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 11/6/2007, 03:29

مگه فقط دوتا فرقه سنی و شیعه هست
اهل تشیع ده ها فرقه دارند
اهل تسنن هم ده ها فرقه دارند
شیعه ها
علی الهی
چهارامامی
پنج امامی
شیش امامی .... اثنی عشری (دوازده امامی)
بهائی و بابی ها

سنی ها
حنبلی
شافعی
مالکی
حنفی
وهابی
و.....

نمیدونم
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف Desideria في 11/6/2007, 09:45

اشتباه نوشتم میخواستم بنویسم مذهب

__________________________________
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که دلم میگفت
تا ابد مال تو بود ......
و هست ....
avatar
Desideria
مدیر
مدیر

انثى تعداد پستها : 800
Age : 35
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف naz khatun في 11/6/2007, 13:53

Very Happy
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف Desideria في 11/6/2007, 15:13

مرگ Very Happy
ببند اون حلقو که ووروم اوله سن

__________________________________
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که دلم میگفت
تا ابد مال تو بود ......
و هست ....
avatar
Desideria
مدیر
مدیر

انثى تعداد پستها : 800
Age : 35
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف oscar في 12/6/2007, 00:22

Very Happy Evil or Very Mad
avatar
oscar
عضو ویژه

ذكر تعداد پستها : 618
Age : 33
Registration date : 2007-04-15

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف naz khatun في 12/6/2007, 02:45

Desideria نوشته است:مرگ Very Happy
ببند اون حلقو که ووروم اوله سن
من که هنوز حلقمو وا نکردم که چیزی بگم khejalat
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف naz khatun في 12/6/2007, 02:48

ببین دزی جان من فکر کنم تو باید درباره افکار و عقاید فرقه های وهابی و شافعی بگردی khejalat
و احتمال میدم وهابی
درضمن اینو بگم که وهابی ها بدجور تشنه ی خون شیعه ها هستن Very Happy
ولی اگر دنبال افکار شافعیون باشی، میشه یه کاری کرد

میفهمی که چی میگم
boos
avatar
naz khatun
عضو ویژه

انثى تعداد پستها : 898
Age : 33
موقعيت : تبريز
Registration date : 2007-04-12

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 12/6/2007, 12:01

Desideria نوشته است:اشتباه نوشتم میخواستم بنویسم مذهب
حالا چه فرق داره مذهب یا فرقه flower khejalat
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 12/6/2007, 12:03

naz khatun نوشته است:ببین دزی جان من فکر کنم تو باید درباره افکار و عقاید فرقه های وهابی و شافعی بگردی khejalat
و احتمال میدم وهابی
درضمن اینو بگم که وهابی ها بدجور تشنه ی خون شیعه ها هستن Very Happy
ولی اگر دنبال افکار شافعیون باشی، میشه یه کاری کرد

میفهمی که چی میگم
boos
بابا بزار جامع همه فرق (باکسر فا و فتح را) بشه flower
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 12/6/2007, 12:06

oscar نوشته است:Very Happy Evil or Very Mad
اینجا باید فرقه ها رو توضیح بدید چشم و ابرو و نیش نشون میدهید ؟Razz
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 07:42

خب از اینجا شروع می کنم که ...
علم مِلَل و نِحَل چيست؟


١ ـ واژه‏ى «ملل» و «نحل»


كلمه‏ى «مِلَل» جمع «مِلَّة» به معنى طريقه و آيين است، خواه الهى و بر حق باشد يا غير الهى و بر باطل؛ چنان‏كه در قرآن كريم در هر دو معنا به كار رفته است. در مورد آيين الهى مى‏فرمايد:
«ثُمَّ أَوْحَيْنا إلَيْكَ أَنْ اَتّبِعْ مِلَّةَ إبراهيمَ حَنيفاً».(١)
آنگاه به تو وحى كرديم كه از آيين حنيف ابراهيم(آيين توحيد) پيروى كن.
و در مورد آيين غير الهى مى‏فرمايد:
«إنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ».(٢)
من آيين قومى را كه به خدا ايمان نمى‏آورند وبه آخرت كفر مى‏ورزند رهاكرده‏ام.
كلمه‏ى «نِحَل» جمع «نِحْلَة» است كه در معانى ادّعا، مذهب، و گرويدن به يك دين و آيين به كار رفته(٣) است. چنان‏كه گفته مى‏شود: ما نِحْلَتُك؟ يعنى دين و مذهب تو چيست؟(به چه دينى گرويده‏اى)؟

١ ـ نحل/ ١٢٣ .
٢ ـ يوسف/ ٣٧ .
٣ ـ اقرب الموارد، ج ٢، ص ١٢٨٠ .
با توجه به آنچه گفته شد روشن مى‏شود كه دو كلمه‏ى «مِلَلْ و نِحَلْ» معادل دو كلمه‏ى اديان و مذاهب يا فرق و مذاهب اعتقادى است.

٢ ـ موضوع، غايت و روش علم ملل و نحل


موضوع علم ملل و نحل ـ چنان‏كه از نام آن پيداست ـ اديان و مذاهب است، و غرض از آن اين است كه انسان بتواند از طريق مطالعه‏ى تاريخ و عقايد اديان و مذاهب مختلف، با جهات اشتراك و اختلاف آنها آشنا گردد، و در دفاع از دين و آيين حق و نقد اديان و مذاهب ديگر از روى بصيرت و آگاهى عمل كرده، از سر واقع‏بينى و حقيقت‏جويى داورى كند.
روش اين علم، آميزه‏اى از روش نقلى و عقلى است. يعنى مواد(عقايد و آراى پيروان هر دين و آيين) را بايد از طريق نقل به دست آورد، آنگاه با استفاده از عقل و خرد به تحليل و تحقيق درباره‏ى آن پرداخت. در به دست آوردن مواد هم ـ قبل از هر چيز ـ بايد به كتب و دانشمندان معتبر هر مذهب رجوع نمود، و جز در موارد ضرورى، از استناد به اقوال ديگران پرهيز كرد. و در صورت اخير نيز بايد به اقوال كسانى استناد شود كه به غرض‏ورزى و رعايت نكردن اصل امانت در نقل متّهم نباشند.

٣ ـ پيشينه‏ى تاريخى


علم ملل و نحل، يا مذاهب و فرق كلامى، شعبه‏اى از علم تاريخ اديان و مذاهب است، چرا كه سرگذشت اديان و مذاهب را از جنبه‏ى كلامى و اعتقادى بررسى مى‏كند. بدين جهت پيشينه‏ى آن بسيار كهن است. البته آنچه در اينجا مقصود است، پيشينه‏ى اين علم در تاريخ اسلام است. در اين صورت، تاريخ پيدايش آن را بايد از آثارى كه در زمينه‏ى اديان و مذاهب در دنياى اسلام نگارش يافته است، به دست آورد، گرچه ممكن است دوره‏ى قبل از نگارش نيز براى آن در نظر گرفت، ولى مرحله تأليف و نگارش بيانگر دوران رسمى آن خواهد بود.
تاريخ دقيق تأليف در زمينه‏ى ملل و نحل در بين مسلمانان در دست نيست، ولى آنچه مسلّم است اين است كه در قرن سوم هجرى(١) اين علم مورد توجّه بوده و كتاب‏ها يا رساله‏هايى در اين باره نگارش يافته است. از آن جمله مى‏توان از كتاب «فرق الشيعة» تأليف ابو محمد حسن بن موسى نوبختى(از اعلام اماميه در قرن سوم هجرى) و نيز از كتاب «المقالات و الفرق» تأليف ابوالقاسم سعد بن عبدالله اشعرى قمّى (متوفّاى سال ٢٩٩ يا ٣٠١ ه . ق) ياد كرد. از آن پس روز به روز مورد توجه بيشتر علماى اسلامى قرار گرفت و آثار ديگرى با بسط و شرح بيشتر در اين باره نگارش يافت كه كتاب «مقالات الإسلاميين» تأليف ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه . ق) پيشواى مذهب اشعرى، و كتاب «اوائل المقالات» تأليف شيخ مفيد(متوفّاى٤١٣ه . ق) متكلم نامدار مذهب اماميه، از مشهورترين و جامع‏ترين آثار قديمى در اين علم به شمار مى‏رود.

٤ ـ اقسام كتاب‏ه


كتاب‏هايى كه به دست دانشمندان مسلمان در زمينه‏ى ملل و نحل تأليف گرديده به سه دسته تقسيم مى‏شود:
الف: علاوه بر بحث درباره‏ى مذاهب اسلامى و آنچه در دنياى اسلام پديد آمده است، به بحث درباره‏ى اديان و مذاهب ديگر نيز پرداخته است. كتاب «الملل و النحل» تأليف عبدالكريم شهرستانى(متوفّاى ٥٤٨ ه . ق) و كتاب «الفصل في الملل و الأهواء و النحل» تأليف ابن حزم(متوفّاى ٤٥٦ ه . ق) از اين دسته است.

١ ـ از پاره‏اى اقوال به دست مى‏آيد كه در قرن دوم هجرى(نيمه‏ى دوم) نيز در اين باره كتاب، يا كتاب‏هايى نگارش يافته است، چنان‏كه كَشّى از فردى به نام ابن المقعد(ابن المفضل) نام مى‏برد كه در عهد مهدى عباسى(متوفّاى ١٦٩ ه . ق) كتابى به نام صنوف الفرق تأليف كرده است(رجال كَشّى، ص ٢٦٥، شماره‏ى ٤٧٩).
ب: تنها به بحث درباره‏ى مذاهب اسلامى و فرقه‏هايى كه در دنياى اسلام پديد آمده‏اند، پرداخته است. كتاب‏هاى زير از اين دسته است:

١ ـ مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، تأليف ابوالحسن اشعرى.
٢ ـ اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، تأليف شيخ مفيد.
٣ ـ التنبيه و الردّ على أهل الأهواء و البدع، تأليف ابن عبدالرحمن ملطى(١)(متوفّاى٣٧٧ه ق).
٤ ـ الفرق بين الفرق، تأليف عبدالقاهر بغدادى(متوفّاى ٤٢٩ ه ق).
٥ ـ التبصير في الدين، تأليف طاهر بن محمد اسفرائنى (متوفّاى٤٧١ ه . ق).
ج: كتاب‏هايى كه به بحث از فرقه‏هاى يكى از مذاهب اسلامى اختصاص دارد. دو كتاب «فرق الشيعة» نوبختى و «المقالات و الفرق» سعد بن عبدالله اشعرى كه پيش از اين يادآور شديم از اين دسته‏اند.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 07:44

حديث هفتاد و سه فرقه
در كتب حديث از طريق شيعه و اهل سنّت روايت شده است كه امّت موسى پس از او به هفتاد و يك فرقه و امّت عيسى پس از وى به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنان‏كه از فرقه‏هاى هر يك از دو امّت موسى و عيسى نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود.(١)

١ ـ سند حديث


عدّه‏اى از محققان اسلامى حديث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذيرفته‏اند، كه ابن حزم از آن جمله است. عدّه‏اى از آنان نيز آن را مسكوت گذاشته و نفياً و اثباتاً درباره‏ى آن سخنى نگفته‏اند كه ابوالحسن اشعرى و فخرالدين رازى از اين دسته‏اند. و گروه سوم كسانى‏اند كه آن را پذيرفته و در صدد شمارش فرقه‏هاى هفتاد و سه‏گانه و تعيين فرقه‏ى ناجيه برآمده‏اند.(٢)

١ ـ جهت آگاهى از مصادر حديث به كتاب: بحوث في الملل و النحل، آية‏اللّه‏ جعفر سبحانى، ج ١، ص ٢١ ـ ٢٤ و ٣٨ ـ ٣٩ رجوع شود.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٦، مقدمه‏ى محمد محى الدين (محقق كتاب).
با اين حال شايد بتوان كثرت نقل و استفاضه‏ى حديث در كتب شيعه و اهل سنّت را دليل بر درستى حديث از نظر سند دانست.(١) بدين جهت بايد به بررسى مفاد و مدلول آن پرداخت كه با دو بحث بعدى روشن خواهد شد.

٢ ـ كدام فرقه‏ها و در چه وقت؟


نخستين سؤالى كه در مورد مدلول حديث مزبور مطرح مى‏شود اين است كه مقصود از فرق هفتاد و سه‏گانه كدام يك از فرقه‏هاى اسلامى است؟ اگر مقصود فرق اصلى و محورى است، تعداد آن‏ها كمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخه‏هايى است كه از هر يك از فرق محورى پديد آمده است، تعداد آنها بيش از هفتاد و سه فرقه است.
به اين پرسش، پاسخ‏هاى گوناگونى داده شده است كه دو نمونه را يادآور مى‏شويم:
الف ـ مقصود از رقم هفتاد و سه، تعداد حقيقى فرق اسلامى نيست، بلكه اين رقم كنايه از فزونى فرقه‏هايى است كه پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در جهان اسلام پديد آمده است. همان گونه كه مقصود از رقم هفتاد در آيه‏ى ٨٠ سوره‏ى توبه(٢) اين است كه منافقان هرگز مورد مغفرت الهى قرار نخواهند گرفت، و معنى حقيقى آن مقصود نيست.
ولى سياق روايت كه نخست تعداد فرقه‏هاى يهود و نصارى را با رقم‏هاى ٧١ و ٧٢ نام مى‏برد، آنگاه رقم ٧٣ را درباره‏ى فرقه‏هاى امت اسلامى يادآور مى‏شود، با چنين توجيهى سازگار نيست.(٣)

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ١، ص ٢٣.
٢ ـ «...إن تستغفر لهم سبعين مرّة فلن يغفر اللّه‏ لهم».
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ٣٥ .
ب ـ آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبيق اين حديث بر فرق اسلامى دچار اشكال كرده اين است كه آنان خواسته‏اند حديث را بر فرقه‏هايى كه قبل از آنان، يعنى حدود سه قرن اول اسلامى، پديد آمده است منطبق سازند؛ در حالى كه حديث از پيدايش افتراق در امت اسلامى سخن مى‏گويد، و زمان آن را تعيين نكرده است. بنابر اين ممكن است رقم يادشده در حديث در طول حيات امّت اسلامى تحقق يابد، بدين صورت كه در هر قرن يا عصرى فرقه‏اى ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دسته‏بندى‏ها و انشعاباتى پديد آيد، و در نتيجه ٧٣ فرقه‏ى اصلى و محورى پديدار گردد، و هر يك داراى شاخه‏هايى باشد؛ زيرا هرگاه حديث از نظر سند پذيرفته شود و از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم صادر شده باشد، قطعاً واقع خواهد شد و فرضيه‏ى مزبور مى‏تواند توجيه معقولى براى آن به شمار آيد، هرچند تعيين مصداق و بازشناسى فرقه‏هاى اصلى از متفرعات و شاخه‏هاى آنها به صورت قطعى امكان‏پذير نباشد.(١)

٣ ـ فرقه‏ى ناجيه كدام است؟


در اكثر نقل‏هاى حديث هفتاد و سه فرقه، يك فرقه اهل نجات و بقيه اهل دوزخ شناخته شده است. اين مطلب سبب طرح بحث ديگرى درباره‏ى مفاد حديث شده و آن اين‏كه فرقه‏ى ناجيه كدام است؟ در پاره‏اى احاديث براى فرقه‏ى ناجيه دو نشانه‏ى زير بيان شده است:
الف) الجماعة: مقصود از كلمه‏ى جماعت، يا جميع مسلمانان است(٢) در مقابل يهود و نصارى و مذاهب غير اسلامى، و يا اكثريت مسلمانان است در مقابل اقليت. ولى هيچ يك از آن دو پذيرفتنى نيست؛ زيرا لازمه‏ى فرض نخست اين است كه همه مسلمانان اهل نجاتند، و اين مطلب با متن حديث تعارض دارد. و فرض دوم نيز صحيح نيست، زيرا اكثريت به خودى خود دليل بر حقانيت نخواهد بود، بلكه در طول تاريخ پيوسته جريان برعكس بوده است؛ يعنى مخالفان پيامبران اكثريت را تشكيل مى‏داده‏اند.

١ ـ الفرق بين الفرق، مقدمه، ص ٧ .
٢ ـ چنان‏كه شهرستانى جماعت را به «اتفاق مردم بر شريعت و سنّت» تفسير كرده است؛ ر.ك: ملل و نحل، ج١، ص ٣٨ ـ ٣٩.
چنان‏كه قرآن كريم نيز اكثريت افراد را گرفتار انحراف مى‏داند و خطاب به پيامبر اكرم مى‏فرمايد:
«و ما أكثرُ النّاسِ و لو حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ».(١)
و باز مى‏فرمايد:
«و ما يؤمن أكثرهم باللّه إلاّ و هم مشركون».(٢)
و عبارت‏هاى «و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون»(٣) و «قليل من عبادى الشكور»(٤) و نظاير آن نيز گوياى اين مدّعاست.
گذشته از اين، مقياس اكثريت، در عمل نيز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در طول تاريخِ مذاهب و فرق، اكثريت و اقليت داراى نوسان بوده است.
ب) ما انا عليه و اصحابي: اين تعبير بر چيزى جز آيين و شريعت اسلامى دلالت نمى‏كند؛ در اين صورت نمى‏تواند مقياس شناخت فرقه‏ى ناجيه باشد، زيرا هر فرقه‏اى روش خود را مطابق شريعت اسلام و سنّت پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏داند. چنان‏كه صاحب المنار مى‏گويد:
«تاكنون فرقه‏ى ناجيه، يعنى فرقه‏اى كه بر روش پيامبر و اصحاب او عمل كند، روشن نشده است، زيرا هر يك از فرقه‏هاى اسلامى روش خود را مطابق روش پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و اصحاب مى‏داند».(٥)

حديث سفينه و راه نجات



١ ـ يوسف/ ١٠٣ .
٢ ـ يوسف، ١٠٦ .
٣ ـ يوسف، ٢١ .
٤ ـ سبأ/ ١٣ .
٥ ـ المنار، ج ٨، ص ٢٢١ ـ ٢٢٢ .
در احاديثى كه از طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده، اهل بيت آن حضرت به عنوان كشتى نجات شناخته شده است، چنان‏كه حاكم در كتاب مستدرك از ابوذر روايت كرده است كه ـ در حالى كه دست در خانه‏ى كعبه آويخته بود ـ مى‏گفت: از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم شنيدم كه مى‏فرمود:
انّ مثل اهل بيتي فيكم، مثل سفينة نوح من قومه، من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق.(١)
موقعيت اهل بيت من در ميان شما همانند موقعيت كشتى نوح در ميان قوم او است، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت، و هركس از آن روى برتافت، غرق گرديد.
ابن حجر در معناى حديث چنين گفته است:
«وجه تشبيه اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به كشتى نوح اين است كه هر كس آنان را دوست بدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدايت دانشمندان اهل بيت بهره‏مند گردد، از تاريكى مخالفت با حق نجات خواهد يافت، و هر كس از آنان روى برتابد، در درياى كفران نعمت‏الهى غرق و در ورطه‏ى طغيان هلاك مى‏شود».(٢)

حديث ثقلين(٣) و طريق نجات


گذشته از حديث سفينه، حديث ثقلين نيز كه از روايات متواتر اسلامى است، طريق نجات را روشن مى‏سازد؛ و آن پيروى از عترت و اهل بيت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم است. و جالب اين است كه يكى از علماى اهل سنّت به نام الحافظ حسن بن محمد صمغانى(متوفّاى ٦٥٠ ه . ق) در كتاب خود به نام «الشمس المنيرة» پس از نقل حديث افتراق امت نقل كرده است كه مسلمانان از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم خواستند تا فرقه‏ى ناجيه را به آنان معرفى كند تا از آنها پيروى كنند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

١ ـ المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ١٥١ .
٢ ـ الصواعق المحرقة، ص ١٥١، ط المحمدية، و ص ٩، ط الميمنية بمصر؛ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ٣٢ .
٣ ـ براى توضيحات بيشتر درباره‏ى متن و سند حديث ثقلين ر.ك: مجلّه تخصصى كلام اسلامى، سال چهارم، مسلسل ١٤، ص ٩٠ ـ ٩٦.
إنّي تارك فيكم الثقلين ما إن تمسّكتم به لن‏تضلّوا من بعدي ابداً، كتاب اللّه و عترتي اهل بيتي، انّ اللطيف الخبير نبّأني أنهما لن‏يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض.(١)
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 07:45

فرق و مذاهب كلامى
از آنجا كه موضوع بحث ما فرق و مذاهب كلامى اسلامى است، قبل از هر چيز لازم است بدانيم فرق و مذاهب اسلامى كدامند؟ روشن شدن اين مسأله در گرو تبيين دو مطلب است:


١ـ معيار اسلامى بودن يك فرقه يا مذهب چيست؟
٢ـ ارايه‏ى فهرستى از عمده‏ترين فرق و مذاهب كلامى.

معيار اسلامى بودن فِرَق چيست؟



معيار اسلامى بودن يك فرقه يامذهب كلامى اين است كه‏اسلام را قبول داشته ـ مسلمان ـ باشد. حال سؤال اين است كه اسلام چيست؟ ومسلمان كيست؟
اسلام در لغت مشتق از «سِلْم» و به معنى داخل شدن در سلامتى و آرامش و انقياد است.(١) و معنى اصطلاحى و شرعى آن عبارت است از تديّن به دين اسلام.(٢) حال اگر كسى به وجود خداوند و يگانگى او و نبوت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آنچه او از جانب خداوند آورده است اقرار كند، مسلمان خواهد بود و اين نخستين مرتبه از اسلام و ايمان است كه آثار شرعى اسلام كه در كتب فقه بيان شده، بر آن مترتّب مى‏گردد؛ يعنى جان و مال او حرمت پيدا مى‏كند، ارث مى‏برد، در قبرستان مسلمانان دفن مى‏شود و ... .

١ ـ مجمع البيان، ج ١، ص ٤٢٠؛ مفردات راغب، كلمه‏ى «سِلْم».
٢ ـ أسلم فلانُ؛ أى تديّن بالإسلام. اقرب الموارد، ج ١، كلمه‏ى «سِلْم».
اينك عبارت‏هاى را از عدّه‏اى از بزرگان علماى شيعه و اهل سنّت يادآور مى‏شويم:
١ـ صاحب عروة الوثقى گفته است:


«يكفى فى الحكم باسلام الكافر إظهاره الشهادتين و إن لم يعلم موافقة قلبه للسانه، لا مع العلم بالمخالفة».(١)
در حكم به اسلام كسى كه كافر بوده همين مقدار كه شهادتين را اظهار كند، كافى است، هرچند موافقت قلب او با زبانش معلوم نباشد، ولى اگر علم به عدم موافقت قلب او با زبانش داشته باشيم، اظهار شهادتين، در حكم به اسلام او كافى نيست.
در مورد قيد اخير(علم به مخالفت) از سوى مجتهدان و فقهاى معاصر آراى مختلفى ابراز شده است: امام خمينى قدس‏سره آن را مطابق احتياط دانسته، ولى آيات عظام: خويى، گلپايگانى و خوانسارى، اظهار شهادتين را، هرگاه طبق موازين بوده و با شك و ترديد يا قرينه‏اى كه بر عدم اعتقاد قلبى او دلالت مى‏كند همراه نباشد، كافى دانسته‏اند.
٢ـ علاّمه مجلسى در تعريف اسلام چنين گفته است:


«الإسلام هو الإذعان الظاهر باللّه‏ و برسوله و عدم انكار ما علم ضرورة من دين الإسلام، فلا يشترط فيه ولاية الائمة عليهم‏السلام و لا الإقرار القلبي، فيدخل فيه المنافقون و جميع المسلمين ممن يظهر الشهادتين، عدا النواصب و الغلاة...».(٢)

١ ـ عروة الوثقى، مبحث نجاسات.
٢ ـ بحار الانوار، ج ٦٨، ص ٢٤٤ .
اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و انكار نكردن آنچه از ضروريات دين اسلام است، بنابر اين ولايت ائمه‏ى طاهرين در حكم به مسلمانى افراد شرط نيست، چنان‏كه اقرار قلبى نيز شرط نيست. در اين صورت منافقان و همه‏ى فرقه‏هاى مسلمان كه شهادتين را اظهار كرده‏اند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.
٣ـ ملاّ على قارى در شرح فقه اكبر از ابو حنيفه نقل كرده كه گفته است:


«لا نكفّر أحداً من اهل القبلة».
آنگاه افزوده است: اين عقيده‏ى اكثر فقهاست.(١)
٤ـ فخرالدين رازى گفته است:


الكفر عبارة عن إنكار ما علم بالضرورة مجيء الرسول به، فعلى هذا لايكفّر أحد من أهل القبلة.
كفر عبارت است از انكار آنچه بالضرورة معلوم است كه پيامبر اكرم از جانب خداوند آورده است. بنابر اين هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود.(٢)
٥ ـ مؤلف «المواقف في علم الكلام» گفته است:


«اكثريت متكلمان و فقهاء بر اين عقيده‏اند كه هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود».(٣)
در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گاهى در احاديثى كه از ائمه‏ى طاهرين عليهم‏السلام در باب عقايد روايت شده، برخى از عقايد نادرست از پاره‏اى فرق به عنوان عقيده‏اى كفرآميز يا شرك‏آلود به شمار آمده است؛ مانند اعتقاد به زيادت صفات خداوند بر ذات او و نظاير آن. كفر و شرك در اين گونه روايات ناظر به مراتب دقيق و عميق اسلام و ايمان است، نه مرتبه‏ى ظاهرى آن، چنان‏كه از ريا به عنوان شرك ياد شده است، و مقصود شرك خفى است. بدين جهت امام على عليه‏السلام نفى صفات زايد بر ذات را كمال اخلاص در توحيد دانسته، مى‏فرمايد:
و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال‏الاخلاص له نفي الصفات عنه.(٤)

١ ـ شرح فقه اكبر، ص ١٨٩.
٢ ـ تلخيص المحصّل، ص ٤٠٥ .
٣ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٣٩ .
٤ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى اول.

عمده‏ترين فرق و مذاهب كلامى



فرق و مذاهب كلامى به فرق و مذاهبى گفته مى‏شود كه درباه مسايل كلامى و اعتقادى پديد آمده‏اند. بنابر اين مذاهب فقهى يا فلسفى و مانند آن مقصود ما نيست.
در تاريخ اسلام فرق و مذاهب كلامى بسيارى پديد آمده است كه برخى منقرض شده و جز نامى از آنها در كتب ملل و نحل و عقايد باقى نيست، و برخى ديگر موجود بوده و داراى پيروانى هستند. و در هر صورت از نظر مبانى فكرى، روش بحث، آثار اجتماعى، دانشمندان و آثار علمى، همگى در يك سطح و درجه نيستند. مثلا قدريه و معتزله دو فرقه‏ى كلامى‏اند كه هر دو منقرض شده‏اند، ولى با توجه به جهات ياد شده، ميان اين دو فرقه تفاوت بسيار است. همين گونه است دو فرقه‏ى جهميّه و مرجئه. بديهى است در بحث از فرق و مذاهب كلامى بايد اين مطلب مورد توجه باشد، و هر فرقه‏اى را با لحاظ اهمّيتى كه از جنبه‏ى‏هاى ياد شده دارد بررسى كرد. و ما نيز اين اصل را در بحث‏هاى خود رعايت خواهيم كرد.
نويسندگان ملل و نحل در تعيين فرق اصلى و محورى كلامى ديدگاه‏هاى مختلفى دارند. بغدادى در كتاب «الفرق بين الفرق» مجموعه‏ى فرق اسلامى را در هشت باب بيان كرده است:
١ ـ فرق الروافض؛ ٢ ـ فرق الخوارج؛ ٣ ـ فرق الاعتزال و القدر؛ ٤ ـ فرق المرجئه؛ ٥ ـ فرق النجّارية؛ ٦ ـ مقالات الضرارية و البكرية و الجهميه؛ ٧ ـ مقالات الكرّاميّة؛ ٨ ـ اصناف اهل السنّة و الجماعة. وى يك باب را نيز به فرقه‏هايى چون غلات كه گرچه در واقع از فرق اسلامى نيستند، ولى منتسب به اسلام‏اند، اختصاص داده است.
شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» فرق اسلامى را در چهار فرقه‏ى كلى خلاصه كرده است كه عبارتند از:
١ ـ قدريّه؛ ٢ ـ صفاتيه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ شيعه. و يادآور شده است كه مجموع فرقه‏هايى كه از اين چهار فرقه منشعب مى‏گردد، هفتاد و سه فرقه خواهد بود. ولى در كتاب، فصلى را به «جبريّه» اختصاص داده و فرقه‏هاى: جهميّه، نجّاريه، و ضراريّه را از شعب آن دانسته است. بنابراين، فرقه‏هاى اصلى از نظر او پنج فرقه خواهد بود. لازم به ذكر است كه وى فرقه‏هاى: اشعريه، مشبّهه، و كرّاميه را از فروع صفاتيه دانسته، و از ماتريديّه نامى به ميان نياورده است. نكته‏ى ديگر اين‏كه شهرستانى فرق غلات را از فروع شيعه به حساب آورده، و اين اشتباه است. پيش از اين، كلام علامه‏ى مجلسى را نقل كرديم كه غلات و نواصب از فرق اسلامى نيستند، چنان‏كه بغدادى نيز آنها را از فرق غير اسلامى كه منتسب به اسلام‏اند، دانسته است.
مؤلف مواقف فرق محورى و اصلى را هشت فرقه‏ى زير دانسته است:
١ ـ معتزله؛ ٢ ـ شيعه؛ ٣ ـ خوارج؛ ٤ ـ مرجئه؛ ٥ ـ جبريّه؛ ٦ ـ نجّاريه؛ ٧ ـ مشبّهه؛ ٨ ـ اهل سنّت.(١)
استاد سبحانى فرقه‏هاى دهگانه‏ى زير را محور مباحث خود در ملل و نحل قرار داده است:
١ ـ اهل حديث و حنابله؛ ٢ ـ اشاعره؛ ٣ ـ فرق مرجئه، جهميّه، كراميّه، ظاهريّه؛ ٤ ـ قدريّه؛ ٥ ـ ماتريديّه؛ ٦ ـ معتزله؛ ٧ ـ خوارج؛ ٨ ـ وهّابيّه؛ ٩ ـ زيديّه و اسماعيليّه؛ ١٠ ـ شيعه‏ى اماميه(اثنا عشريه).(٢)
و در جاى ديگر همه‏ى اين فرق را تحت عنوان: اهل سنّت و شيعه خلاصه كرده، يادآور شده است كه مقصود از اهل سنّت اصطلاح عام آن است كه بر همه‏ى كسانى كه به نصّ در باب امامت معتقد نيستند، منطبق مى‏گردد.(٣)

١ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٧٧.
٢ ـ اگر قدريه و معتزله بر يكديگر عطف گرديده، تحت يك شماره آورده شوند، و هر يك از زيديه و اسماعيليه جداگانه ذكر شود، مناسب‏تر خواهد بود.
٣ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ١، ص ١٤ ـ ١٦ و ٣٩ ـ ٤٠ .
اين فهرست نسبتاً از فهرست‏هاى پيشين كامل‏تر است. و ما در اين دروس از مجموعه‏ى فرقى كه در عبارت‏هاى ياد شده آمده است، و برخى فرق ديگر بحث خواهيم كرد، كه نام آنها در فهرست جامع كتاب آمده است.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:14

نخستين اختلافات
در زمان حيات پيامبر گرامى اختلافاتى در پاره‏اى مسايل ميان مسلمانان رخ داد.(١) ولى وجود رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مانع از پيدايش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سراى فانى به ديار باقى چند اختلاف جزيى پديد آمد كه به زودى مرتفع گرديد؛ يكى اختلاف درباره‏ى موت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بود. چنان‏كه عمر بن خطاب مرگ او را انكار كرده مى‏گفت: «هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفته است، او را خواهم كشت، بلكه او، به سان عيسى عليه‏السلام به آسمان رفته است». ولى ابوبكر با خواندن آيه‏ى ١٤٣ آل‏عمران(٢) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گويا تاكنون اين آيه را نشنيده بودم».(٣)
اختلاف ديگر درباره‏ى مكان دفن پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. عدّه‏اى مى‏گفتند: بايد در زادگاهش مكه مدفون گردد و عدّه‏اى مدينه را پيشنهاد مى‏كردند، و جمعى ديگر بيت‏المقدس را كه مدفن عدّه‏اى از پيامبران الهى است. ولى سرانجام بر دفن او در مدينه توافق كردند، چون اين حديث از پيامبر را به ياد آوردند كه فرمود: «الأنبياء يدفنون حيث يموتون».

١ ـ ر.ك: ملل‏ونحل شهرستانى، طبع دارالمعرفة، تحقيق محمد سيدكيلانى، ج١، ص ٢١ ـ ٢٢؛ بحوث فيالملل‏والنحل، ج ١، ص ٤٢ ـ ٤٣ .
٢ ـ «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات او قتل انقلبتم على أعقابكم ...».
٣ ـ ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص ٢٣ .

اختلاف در مسأله‏ى امامت



مهم‏ترين اختلافى كه در آن زمان رخ داد و ادامه يافت، اختلاف درباره‏ى امامت و خلافت بود. شهرستانى در اين‏باره چنين مى‏گويد:
«بزرگ‏ترين خلاف ميان امّت درباره‏ى امامت پديد آمد، زيرا هيچ گاه در اسلام درباره‏ى هيچ قاعده و اصل دينى نزاعى همانند نزاع درباره‏ى امامت واقع نشده است».
اختلاف، نخست ميان مهاجران و انصار واقع شد، و انصار پيشنهاد دادند كه هر يك از دو گروه امير و رهبرى داشته باشد، و خود، سعد بن عباده را برگزيدند. ولى در اين هنگام ابوبكر و عمر وارد سقيفه‏ى بنى ساعده شدند و عمر تصميم گرفته بود كه در آن جمع مطالبى را بيان كند، ولى قبل از وى ابوبكر لب به سخن گشود و مطالبى را گفت كه مورد قبول عمر نيز بود. پس از پايان كلام ابوبكر، قبل از آن‏كه انصار سخنى بگويند، عمر با ابوبكر به عنوان خليفه‏ى پيامبر بيعت كرد، و ديگران نيز با او بيعت كردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولى عمر اين بيعت را كارى حساب نشده و بدون مطالعه‏ى قبلى دانست كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ كرد.(١) و گفت پس از اين نبايد تكرار شود، و اگر فردى بدون مشورت با مسلمانان با ديگرى به عنوان خليفه بيعت كند، هر دو كارى نادرست كرده و قتل آنها واجب است.

١ ـ «إنّ بيعة أبيبكر كانت فَلتة، وقى اللّه المسلمين شرَّها».
و علت اين‏كه انصار از ادّعاى خود دست برداشتند، روايتى بود كه ابوبكر از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرد كه «الائمة من قريش». بدين صورت كار بيعت در سقيفه پايان پذيرفت. و هنگامى كه ابوبكر به مسجد بازگشت ساير مسلمانان مدينه نيز با او بيعت كردند. جز ابوسفيان و عدّه‏اى از بنى‏هاشم و اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلام كه طبق دستور پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به تجهيز و تدفين او مشغول بود.(١)

كلامى از امام على عليه‏السلام


سيد رضى در نهج البلاغة نقل كرده است: آنگاه كه خبر سقيفه به امام على عليه‏السلام رسيد، از نظريه و سخن انصار جويا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امير و منكم امير». امام فرمود: چرا با وصيت پيامبر در حق آنها با آنان احتجاج نكرديد كه دستور داد تا در حق نيكوكارانشان احسان شود، و از خطاى خطاكارانشان عفو گردد. پرسيدند: در اين سفارش پيامبر چه احتجاجى عليه آنهاست؟ امام عليه‏السلام فرمود: «لو كانت الأمارة فيهم، لم تكن الوصية بهم»؛ اگر امارت و رهبرى حق آنان بود، به چنين سفارشى در مورد آنان نياز نبود. زيرا معمولاً سفارش رعيّت را به رهبر مى‏كنند كه با آنان از روى احسان و گذشت عمل كند.
آنگاه امام عليه‏السلام از نظريه و سخن قريش(مهاجران) جويا شد. به او گفته شد: آنان به اين‏كه همانند پيامبر از شاخه‏هاى يك درختند احتجاج كردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة»(٢)؛ به درخت احتجاج كردند و ميوه‏ى آن را تباه ساختند.
كنايه از اين‏كه ثمره‏ى نبوت كه آيين اسلام است با امامت تكميل مى‏شود، چنان‏كه در جريان غدير خم آيه‏ى «اكمال دين» نازل گرديد.
در هر حال از اين‏جا امت اسلامى به دو دسته تقسيم شد: يك دسته با استناد به آيات قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم معتقد بودند كه خليفه‏ى پيامبر و امام مسلمانان از جانب خداوند تعيين شده و او اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است. شيخ صدوق در كتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجران وانصار و احتجاجات آنان را با ابوبكر در اين‏باره نقل كرده است.(٣)

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٢٤ .
٢ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى ٦٤ .
٣ ـ مهاجران عبارتند از: ١ـ خالد بن سعيد بن عاص، ٢ـ مقدادبن‏اسود، ٣ ـ أبىّ بن كعب ٤ ـ عمار بن ياسر،û ٥ ـ ابوذر غفارى، ٦ ـ سلمان فارسى، ٧ ـ عبدالله بن مسعود، ٨ ـ بريده‏ى اسلمى. و انصار عبارتند از: ١ ـ خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ٢ ـ سهل بن حنيف، ٣ ـ ابوايوب انصارى، ٤ ـ ابوالهيثم بن تيّهان.
و دسته‏ى دوم(به دلايلى كه در جاى خود ذكر شده است)(١) آيات و احاديث مربوط به امامت را ناديده گرفته، راه تعيين خليفه‏ى پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم دانستند، گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه، همان گونه كه بيان گرديد، از طريق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همين عمل مبناى نظريه و اعتقاد اهل سنّت در باب امامت گرديد، چنان‏كه در كتب كلامى بيان شده است.(٢)
در پايان يادآور مى‏شويم كه امام به خاطر حفظ مصالح كلى اسلام و مسلمانان، از توسل به خشونت و زور براى احقاق حق خود در باب امامت خوددارى كرد. چنان‏كه فرمود:
لقد علمت أنّي أحقّ الناس بها من غيري و واللّه‏ لأسلمنَّ ما سَلِمت امور المسلمين ، و لم يكن فيها جور الاّ عَليَّ خاصّة، إِلتماساً لأجر ذلك و فضله، و زهداً فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه.(٣)
من خود را براى خلافت سزاوارتر از ديگران مى‏دانم، و به خدا سوگند تا وقتى امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسليم خواهم بود، تا اجر و فضيلت اين كار را به دست آورم و زهد و بى‏رغبتى خود را در زر و زيور دنيا، كه شما در دست‏يافتن به آن به مسابقه برخاسته‏ايد، ثابت كنم.

١ ـ ر. ك: المراجعات، شماره‏ى ٨٤، ص ٢٦٧ ـ ٢٧١ .
٢ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٣٥٢ .
٣ ـ نهج البلاغة، خطبه‏ى ٧٤ .

روش سَلَف در عقايد
در كتب ملل و نحل و عقايد، از سَلَف و روش سلفى در باب عقايد دينى ياد شده است. گاهى گفته مى‏شود روش سلف اين بوده است كه در مباحث دينى ـ اعم از عقايد و فروع ـ به ظواهر كتاب و سنت اخذ نموده و از تفكر عقلى و بحث نظرى در مفاد و مدلول آنها برحذر بوده‏اند. از اين رو روش تفكر و تأويل در معرفت دين را به متأخرين(خَلَف) نسبت داده‏اند.(١) جهت روشن شدن درستى يا نادرستى اين سخن لازم است دو مطلب را بررسى كنيم: يكى اين‏كه مقصود از سلف چه كسانى است؟ و ديگرى اين‏كه آنان در باب خداشناسى و آيات و روايات مربوط به صفات خداوند چه روشى داشته‏اند؟

١ ـ سَلَف چه كسانى‏اند؟


سلف در لغت به معنى متقدم و سابق است. و در اصطلاح علماى كلام و ملل و نحل بر صحابه و تابعين و نيز تابعين تابعين اطلاق مى‏شود، بلكه به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته مى‏شود. و گاهى از نخستين تابعيان به سلف صالح تعبير مى‏شود.(٢)

١ ـ ر.ك: المنار: ١ / ٢٥٢.
٢ ـ النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج ٢، ص ٣٩٠ .
شهرستانى از مالك بن انس(متوفّاى ١٧٩ ه . ق)، سفيان ثورى(متوفّاى ١٦١ ه . ق)، احمد بن حنبل(متوفّاى ٢٤١ ه . ق) و داود بن على اصفهانى(متوفّاى ٢٧٠ ه . ق) به عنوان سلف ياد كرده است. و عبدالله بن سعيد كُلاّبى(متوفّاى ٢٤٠ ه . ق)، ابوالعباس قلانسى، حارث بن اسد محاسبى را از آن دسته از سلف نام برده كه به علم كلام گرايش داشتند. آنگاه يادآور شده كه از زمان ابوالحسن اشعرى(متوفّاى ٣٣٠ ه ق) دوره‏اى جديد آغاز شد».(١)
ابن خلدون، بدون اين‏كه اصطلاح سلف را به‏كار برد، از صحابه و تابعين و روش آنها درباره‏ى متشابهات قرآن به گونه‏اى ياد مى‏كند كه شهرستانى همان روش را به جماعتى از سلف نسبت مى‏دهد.(٢)

٢ ـ روش سلف در عقايد


در ميان علماى سلف سه روش بحث در باب عقايد دينى يافت مى‏شود:
الف: روش اخذ به ظواهر آيات و روايات و اعتقاد به مدلول ظاهرى آنها، هرچند مستلزم تشبيه و تجسيم گردد.
ب: روش استناد به ظواهر كتاب و سنت در پرتو عقل و خرد، و به كار بردن تأويل در مواردى كه اخذ به مدلول ظاهرى آيات و روايات مستلزم تشبيه و تجسيم مى‏گردد. بنابراين كلمه‏ى «يَدْ» به قدرت يا نعمت و كلمه‏ى «استواء» به معنى استيلاء و تسلط بر امور، و كلمه‏ى «وجه» به ذات و حقيقت، و كلمات ديگرى از اين قبيل به معانى مناسب با مقام الهى تأويل و تفسير مى‏شود.

١ ـ ملل و نحل، ج ١، ص ٩٣ .
٢ ـ مقدمه‏ى ابن خلدون، ص ٤٦٣ .
ج: حدّ وسط ميان دو روش پيشين، يعنى در عين استناد به ظواهر كتاب و سنت، نه به مفاد ظاهرى آنها أخذ مى‏شود تا تشبيه و تجسيم لازم آيد و نه براى بيان چگونگى و حقيقت معناى آنها از روش تأويل استفاده مى‏شود، بلكه مثلاً گفته مى‏شود: خداوند دست دارد، ولى چگونگى آن بر ما معلوم نيست؛ نه مى‏گوييم به سان دست بشر است(تشبيه) و نه مى‏گوييم كنايه از قدرت است(تأويل)، بلكه مقصود از آن را به خداوند واگذار مى‏كنيم(تفويض).(١)
نقد و نظر


از آنچه گفتيم روشن شد كه اولاًّ: روش سلف در باب متشابهات قرآن و سنت منحصر در تفويض نبوده است؛ ثانياً: روش تأويل توسط خلف يا متأخرين از علماى اسلامى پيدا نشده است، بلكه در ميان سلف نيز پيروانى داشته است. علامه‏ى طباطبايى پس از نقل نظريه‏ى كسانى كه مى‏گويند روش صحابه در باب آيات و روايات مربوط به عقايد، روش تفويض بوده و اين روش در سه قرن اول هجرى مورد اتفاق بوده است، در نقد آن گفته است:
«روش اهل بيت پيامبر در اين باره اثبات و نفى با هم است؛ يعنى تنها به نفى تشبيه اكتفا نكرده، در معناى آيات صفات، تدبر و اعمال نظر كرده‏اند. آرى، روش اكثريت صحابه و تابعين از سلف همان روش تفويض بوده است».(٢)
مؤلف المنار نيز پس از اين‏كه ـ طبق نظر استادش محمد عبده ـ طريقه‏ى سلف را به تفويض، و طريقه‏ى خلف را به تأويل وصف كرده، يادآور شده است كه در ميان ائمه‏ى علماى سلف مانند احمد بن حنبل و ديگران روش تأويل نيز يافت مى‏شود.(٣)

١ ـ اينك سخن شهرستانى را درباره‏ى روش‏هاى سه گانه‏ى ياد شده نقل مى‏كنيم:
«ان جماعة كثيرة من السلف كانوا يثبتون لله تعالى صفات ازليّة من العلم و القدرة و الحياة ... و كذلك يثبتون صفات خبرية مثل اليدين و الوجه ... .
الف: فبالغ بعض السلف في اثبات الصفات الى حد التشبيه بصفات المحدثات.
ب: و منهم من اوّله على وجه يحتمل اللفظ ذلك.
ج: و منهم من توقف من التأويل وقال عرفنا بمقتضى العقل ان اللّه‏ ليس كمثله شيء فلا يشبه شيئاً من المخلوقات و لا يشبهه شيء منها، الا انا لا نعرف معنى اللفظ الوارد فيه و لسنا مكلفين بمعرفة تفسير هذه الآيات و تأويلها...». ملل و نحل، ج ١، ص ٩٢ ـ ٩٣ .
٢ ـ الميزان، ج ١٤، ص ١٣٠ .
٣ ـ المنار، ج ١، ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣ .
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:15

درباره‏ى اصطلاح شيعه
شيعه در لغت


كلمه‏ى شيعه در لغت بر دو معنى اطلاق شده است:
الف: موافقت و هماهنگى در عقيده يا عمل، بدون اين‏كه يكى تابع ديگرى باشد،(١) چنان‏كه در قرآن كريم از حضرت ابراهيم به عنوان شيعه حضرت نوح ياد شده است: «و إنّ من شيعته لإبراهيم».(٢) بديهى است حضرت ابراهيم از پيامبران صاحب شريعت بوده است، و پيرو شريعت نوح نبوده است، ولى روش او در توحيد هماهنگ با روش نوح بوده است. و در آيه‏ى ديگر كلمه‏ى «اَشياع» به معنى اَشباه به كار رفته است، چنان‏كه مى‏فرمايد: «و لقد اهلكنا اشياعكم».(٣)
ب: پيروى كردن از ديگرى و محبت ورزيدن به او. چنان‏كه در قرآن كريم آمده است:
«فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوّه».(٤)

١ ـ كل من وافق غيره في طريقته فهو من شيعته تقدَّم أو تأخَّر؛ الميزان، ج١٧، ص١٤٧.
٢ ـ صافّات / ٨٣ .
٣ ـ قمر / ٥١ .
٤ ـ قصص / ١٥ .
آن كس كه از دوستان و هوا خواهان موسى بود، عليه كسى كه از دشمنان او بود از وى يارى خواست.
در لسان العرب به دو معناى مزبور چنين اشاره شده است:
«الشيعة القوم الذين تجتمعوا على الأمر، و كل قوم اجتمعوا على أمر فهم شيعة، و كل قوم امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيع».(١)

شيعه در اصطلاح


لفظ شيعه در اصطلاح به كسانى گفته مى‏شود كه به امامت و خلافت بلا فصل على عليه‏السلام معتقدند، و بر اين عقيده‏اند كه امامت او از طريق نصّ جلىّ يا خفىّ ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان او است.(٢)
لازم به يادآورى است كه عدّه‏اى از شيعه‏ى زيديه، با اين‏كه به افضليت على عليه‏السلام از ابوبكر و عمر عقيده دارند، ولى خلافت آن دو را پذيرفته و گفته‏اند: حضرت على عليه‏السلام با رضايت خود خلافت را به آنان واگذار كرد، ولى خلافت بنى اميه و بنى عباس را نپذيرفته و امامت را حق فرزندان فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام مى‏دانند. و همين امر سبب ناميده شدن آنان به شيعه است.(٣)

نصّ جلى و خفى


نصّ جلى در دو مورد به كار مى‏رود:
الف: نصّ شرعى بر امامت فرد يا افرادى با ذكر نام آنها و با كلمه‏ى خليفه يا امام يا وصى و مانند آن وارد شده است.

١ ـ لسان العرب، كلمه‏ى «شيع».
٢ ـ اوائل المقالات، ص ٤٢؛ الملل و النحل، ج ١، ص ١٤٦.
٣ ـ شيعه در اسلام، ص ٢٠.
ب: نصّ شرعى بر امامت فرد يا افرادى وارد شده، ولى كلمات «خليفه»، «امام»، «وصى» و مانند آن به كار نرفته، بلكه الفاظى از قبيل «مولى» و «ولىّ» به كار رفته كه صريح در امامت و خلافت نيست، گرچه با توجه به قراين عقلى و نقلى روشن مى‏شود كه مقصود امامت و خلافت است.
در مقابل نصّ جلى، نصّ خفى است كه زيديه به آن معتقدند، و آن اين‏كه: تنها صفات و شايستگى‏هاى امام بيان شود و فرد يا افراد خاصى به عنوان امام تعيين نشوند. از نظر آنان هر كس از اولاد فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام باشد، و از صفات علم به احكام دين، شجاعت و زهد برخوردار بوده و قيام كند امام خواهد بود.(١)

شيعه در احاديث نبوى


از طريق شيعه و اهل سنّت رواياتى نقل شده است، كه در آنها لفظ شيعه توسط پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد عدّه‏اى از صحابه به كار رفته است. چنان‏كه سيوطى از جابر بن عبداللّه‏ انصارى و ابن عباس و على عليه‏السلام روايت كرده كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در تفسير آيه‏ى: «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّة»،(٢) اشاره به على عليه‏السلام كرد، و فرمود: او و شيعيانش روز قيامت رستگار خواهند بود.(٣)
نوبختى در «فرق الشيعة» گفته است:
«سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر نخستين كسانى بودند كه به نام شيعه ناميده شدند».(٤)

١ ـ قواعد العقائد، ص ١٢٥.
٢ ـ بيّنة / ٧.
٣ ـ الدر المنثور، ج ٨، ص ٥٨٩، طبع دار الفكر.
٤ ـ فرق الشيعة، ص ١٧ ـ ١٨.
ابو حاتم رازى نيز گفته است:
«لفظ شيعه در عهد رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لقب چهار نفر از صحابه بود و آنها عبارت بودند از: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر».(١)
ممكن است گفته شود: در زمان پيامبر اكرم مسلمانان به فرقه‏هايى تقسيم نشده بودند، تا عدّه‏اى به نام شيعه معروف گردند، بلكه همگى به نام مسلمان ناميده مى‏شدند. بدين جهت بايد گفت اطلاق لفظ شيعه در كلمات پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ناظر به زمان آينده است، چنان‏كه اصطلاح قدريه و مرجئه نيز كه در كلمات آن حضرت به كار رفته، مربوط به آينده است، با اين تفاوت كه اسم شيعه دلالت بر مدح دارد، و اسم مرجئه و قدريه دلالت بر ذم و نكوهش.
ولى مى‏توان گفت: اطلاق لفظ شيعه بر عدّه‏اى از مسلمانان در عصر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مستلزم اين نيست كه فرقه‏اى خاص در مقابل ساير مسلمانان در آن زمان پديد آمده باشد، بلكه مقصود اين است كه عدّه‏اى از صحابه‏ى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با توجه به موقعيت ممتاز على عليه‏السلام نزد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و برجستگى‏هايى كه در او سراغ داشتند، به وى ارادت ورزيده و رأى و فعل او را كه در حقيقت تجلّى رأى و فعل رسول اكرم بود، الگو و سرمشق خود قرار داده بودند. چنان‏كه اين امر در مورد برخى از شاگردان ممتاز يك استاد (در زمان حيات استاد) متداول و رايج است.

١ ـ اعيان الشيعة، ج ١، ص ١٨ ـ ١٩.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:17

افسانه‏ى عبداللّه‏ بن سبا
ياد آور شديم كه اصطلاح شيعه به معنى كسانى كه به على عليه‏السلام ارادت ويژه داشته و گفتار و رفتار او را آيينه‏ى شفاف و تمام نماى گفتار و رفتار پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏دانستند، در زمان رسول گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و توسط وى مطرح گرديد. و در مباحث بخش نخست اختلاف مسلمانان را در مسأله‏ى امامت و خلافت بيان كرده، ياد آور شديم كه گروهى از مسلمانان به خلافت بلا فصل حضرت على عليه‏السلام معتقد بودند، و در ميان آنان همان كسانى يافت مى‏شدند كه در عصر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به شيعه‏ى على عليه‏السلام شهرت داشتند؛ مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار.
با توجّه به نكات ياد شده، بايد گفت: تفكر شيعى از دوران رسالت آغاز شده و در نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره‏ى مسأله‏ى خلافت وامامت، به صورت يك مذهب خاص اعتقادى در جهان اسلام ظاهر گرديد. ولى در برخى از كتب تاريخ و ملل و نحل، تاريخ و پيدايش مذهب شيعه، در زمان خلافت عثمان بن عفّان دانسته شده، و پديد آورنده‏ى آن، عبداللّه‏ بن سبا به شمار آمده است.
اساس اين نظريه به فردى به نام سيف بن عمر در قرن دوم هجرى باز مى‏گردد، و پس از وى برخى از متأخرين از نويسندگان اهل سنّت و مستشرقان آن را ترويج كرده‏اند و حاصل آن اين است: از تشيع در زمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خلافت شيخين نشان و اثرى نبود، تا آن‏كه در زمان خليفه‏ى سوم فردى به نام عبداللّه‏ بن سبا كه در آغاز يهودى بود و سپس اظهار اسلام نمود، مسلمانان را به بيعت با على بن أبى طالب عليه‏السلام دعوت كرد، و شايسته‏تر بودن او را به امر خلافت مطرح ساخت، و عدّه‏اى از مسلمانان نيز از او پيروى كردند و به نام «شيعه‏ى على» ناميده شدند.(١)

نقد و بررسى


اين نظريه از سوى عدّه‏اى از محققان شيعه و اهل سنّت و نيز برخى از مستشرقان مورد نقد قرار گرفته است كه چند نمونه را يادآور مى‏شويم:

علاّمه‏ى امينى


وى در نقد اين نظريه مى‏گويد: لازم است در اين باره راه حزم و احتياط را برگزينيم، و مقام مسلمانان صدر اسلام را بالاتر از اين بدانيم كه فردى يهودى از صنعا كه به دروغ اظهار اسلام كرده، آنان را بفريبد؛ به گونه‏اى كه مردم و سياستمداران و متصديان امر حكومت همگى تسليم مكر و نيرنگ او شوند و او به گونه‏اى كه خود مى‏پسندد عقايد مسلمانان را به بازى بگيرد، اينها نه مورد قبول عقل است و نه ارزش تاريخى دارد.(٢)

١ ـ المذاهب الاسلامية، ابوزهرة، ص ٤٦ ؛ نشأة الفكر الفلسفي في الاسلام، دكتر على سامي النّشّار، ص ١٨ ؛ السنة و الشيعة، رشيد رضا، ص ٤ ـ ٦.
٢ ـ الغدير، ج ٩، ص ٢٢٠.



طه حسين


طه حسين پس از تحليل و بررسى داستان مربوط به عبداللّه‏ بن سبا او را فردى خيالى و حكايت وى را ساخته و پرداخته‏ى دشمنان شيعه دانسته است. دلايل وى بر اين مدّعا چنين است:
١ ـ همه‏ى مورخان معتبر اسلامى داستان او را نقل نكرده‏اند.
٢ ـ اساس اين داستان از سيف بن عمر است كه در دروغ‏پردازى و حديث‏سازى او شكى نيست.
٣ ـ كارهايى كه به عبداللّه‏ بن سبا نسبت داده شده، از قبيل معجزه است، و از يك فرد عادى ساخته نيست، مگر آن‏كه مسلمانان را در نهايت بلاهت و ساده لوحى بدانيم.
٤ ـ با قبول چنين داستانى، سكوت خليفه (عثمان) و كارگزاران او در برابر آن قابل توجيه نخواهد بود، در حالى كه او با كسانى چون محمد بن ابى حذيفه و محمد بن ابى‏بكر و عمار و ديگران با شدت برخورد مى‏كرد.
٥ ـ از فردى به نام عبداللّه‏ بن سبا در جنگ صفين و جمل اثر و نشانى يافت نمى‏شود.(١)

برنارد لوئيس


عدّه‏اى از مستشرقان نيز نظريه‏ى مزبور را بى‏اساس دانسته‏اند. برنارد لوئيس(٢) ضمن بى‏پايه دانستن آن، ديدگاه «ولهوزن»(٣) و «فريد ليندر»(٤) را در اين باره يادآور شده كه پس از نقد و بررسى مصادر به اين نتيجه رسيده‏اند كه داستان عبداللّه‏ بن سبا ساخته و پرداخته‏ى متأخرين است.(٥)

كاشف الغطاء


آية اللّه‏ شيخ محمد حسين كاشف الغطاء در ردّ داستان عبداللّه‏ بن سبا مى‏گويد:
«كتب شيعه به اتفاق، عبداللّه‏ بن سبا را لعن كرده و از او تبرّى جسته‏اند و عادى‏ترين تعبير آنان درباره‏ى او اين است كه وى پليدتر از آن است كه از او ياد شود.(٦)

١ ـ علي و بنوه، ص ٩٨ ـ ١٠٠، فصل ابن سبا.

Bernard Lewis. ـ ٢
Wellhausen. ـ ٣
Fried lander. ـ ٤

٥ ـ نشأة التشيع، ص ٥٧ ـ ٥٨.
٦ ـ اصل الشيعة و اصولها، ص ١٠٦.

علاّمه عسكرى


علاّمه سيّد مرتضى عسكرى در اين باره دست به تحقيق گسترده و عميقى زده و ثابت كرده است كه مدرك داستان ياد شده، تاريخ طبرى، و راوى آن سيف بن عمر است كه به گواهى علماى رجال متهم به جعل حديث، و زندقه است. و طبعا نمى‏توان به روايت وى در اين باره استناد نمود.(١)

سخن پايانى


در كتب ملل و نحل از سبئيّه(بر وزن نظريه) به عنوان يكى از فرقه‏هاى غلات ياد شده است. چنان‏كه بغدادى نخستين فرقه از فرقه‏هايى را كه منتسب به اسلام‏اند ولى در حقيقت از فرقه‏هاى اسلامى نيستند، فرقه‏ى سبئيّه دانسته و درباره‏ى آن گفته است: «سبئيه پيروان عبداللّه‏ بن سبا هستند كه در حق على عليه‏السلام غلو كردند؛ نخست او را پيامبر و سپس خدا خواندند. و جمعى از مردم كوفه دعوت او را پذيرفتند، و هنگامى كه خبر آنها به على عليه‏السلام داده شد، دستور داد تا آنان را بسوزانند، ولى چون سوزاندن همه‏ى آنها را صلاح ندانست، ابن سبا را به ساباط مداين تبعيد كرد، وپس از آن‏كه امام به شهادت رسيد، وى شهادت آن حضرت را انكار كرد و گفت: او به سان عيسى بن مريم عليه‏السلام به آسمان بالا رفته است و بار ديگر به زمين باز خواهد گشت و از دشمنان خود انتقام خواهد گرفت».(٢)

١ ـ ر . ك: عبد اللّه‏ بن سبا، تأليف علامه عسكرى؛ اسد حيدر، نويسنده‏ى كتاب «الإمام الصادق و المذاهب الأربعة» نيز در جلد سوم كتاب خود تحقيق جامعى در اين باره دارد. (ص٤٥٦ ـ ٤٩٣). همچنين به كتاب تاريخ المذاهب الإسلاميين، تأليف محمد ابوزهرة، ص ٣٥، دارالفكر، بيروت رجوع شود.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٢٣ ـ ٢٢٤.
پس بر فرض كه عبداللّه‏ بن سبا وجود خارجى داشته است، نقش او در حدّ تأسيس يكى از فرقه‏هاى غلات بوده، و هيچ‏گونه ارتباطى با مذهب شيعه ندارد. در اين صورت قبول سبئيّه به عنوان يكى از فرقه‏هايى كه در جهان اسلام پديد آمده است، با انكار وجود شخصى به نام عبداللّه‏ بن سبا و آنچه درباره‏ى وى در زمان خلافت عثمان در مورد پايه‏گذارى مذهب تشيع از سوى محققان نقل گرديد، هيچ‏گونه منافاتى ندارد.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:18

تحولات سياسى و اجتماعى در تاريخ تشيع
مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسى و اجتماعى بسيارى را پشت سرگذاشته كه در سرنوشت آن از نظر فعاليت‏هاى مذهبى و كلامى مؤثر بوده است. در اين درس گوشه‏هايى از اين تحولات را به طور گذرا يادآور مى‏شويم:

١ ـ عصر خلف


در اكثر اين دوره، شيعه از شرايط اجتماعى و سياسى مطلوبى برخوردار نبود؛ ولى در دوران خلافت ظاهرى امام على عليه‏السلام شرايط مطلوبى به دست آورد، و توسط اميرالمؤمنين عليه‏السلام معارف توحيدى تبيين گرديد و دانشمندان بسيارى در زمينه‏ى‏هاى تفسير، فقه و كلام از درياى بيكران علوم وى سيراب گرديدند. البته تبيين معارف توحيدى و تربيت دانشمندان توسط امام على عليه‏السلام در دوره‏ى قبل از خلافت او نيز انجام مى‏گرفت، ولى در دوران خلافت آن حضرت رشد فزاينده‏اى يافت.

٢ ـ عصر امويان


در اكثر اين دوره شرايط سياسى كاملاً عليه شيعه بود و آنان متحمّل آزارها و شكنجه‏هاى جسمى و روحى بسيارى از جانب حكّام اموى گرديدند. ولى با اين حال از رسالت دينى و كلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدايت‏هاى آموزگاران معصوم كلام، در حد توان به رسالت خويش جامه‏ى عمل پوشاندند.
در بخش پايانى حكومت امويان و بخش آغازين حكومت عباسيان، يعنى بخشى از دوران امامت حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام شرايط سياسى نسبتا خوبى براى اهل بيت و شيعيان فراهم گرديد؛ زيرا حكومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاكمان اموى در اضطراب روحى و فكرى به سر مى‏بردند. در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويان را نداشتند، و در آغاز حكومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيز به دليل اين‏كه آنان به انگيزه‏ى دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند، اهل بيت و پيروان آنان از شرايط خوبى برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمى و فرهنگى شيعه توسط امام باقر و امام صادق عليهماالسلام پايه‏گذارى و شكوفا گرديد.

٣ ـ از منصور تا هارون


در زمان منصور بار ديگر علويان تحت فشار سياسى سختى قرارگرفتند، چنان‏كه سيوطى گفته است:
«منصور اولين خليفه (عباسى) بود كه ميان علويان و عباسيان آتش فتنه را برانگيخت. در سال ١٤٥ (پس از گذشت نه سال از حكومت منصور) محمد و ابراهيم، فرزندان عبداللّه‏ بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، عليه منصور قيام كردند، ولى آن دو و گروه بسيارى از اهل بيت توسط وى به شهادت رسيدند».(١)
محمد اسقنطورى مى‏گويد: بر منصور وارد شدم و ديدم در فكر عميقى فرو رفته است. گفتم چرا فكر مى‏كنيد؟ پاسخ داد: از اولاد فاطمه عليهاالسلام بيش از هزار نفر را كشته‏ام، ولى بزرگ آنان (حضرت صادق عليه‏السلام ) را نكشته‏ام.(٢)

١ ـ تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص ٢٦١.
٢ ـ الشيعة و الحاكمون، محمد جواد مغنية، ص١٤٩.
آزار و شكنجه‏هاى علويان توسط منصور در زندان‏هاى تاريك و نمناك و قرار دادن آنان در لاى ديوار مشهور است.(١)
از كسانى كه به دستور منصور به شهادت رسيد، مُعلَّى بن خنيس از شيعيان و اصحاب مقرّب و متصدّى امور مالى امام صادق عليه‏السلام بود. منصور از داود بن عروه فرماندار مدينه خواست تا وى را به قتل برساند. داود معلّى را احضار نمود و او را تهديد به قتل كرد و از وى خواست تا نام شيعيان را به او بگويد. معلّى مقاومت نموده وگفت: به خدا سوگند اگر نام يكى از آنان در زير پاى من باشد، پايم را برنخواهم داشت. داود وى را كشت و سرش را به دار آويخت.
او سرانجام امام صادق عليه‏السلام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد.(٢)
اين وضعيت در عصر حكومت مهدى عباسى (١٦٩ ـ ١٥٨)، و هادى عباسى (پانزده ماه)، و هارون الرشيد (١٩٣ ـ ١٧٠) نيز ادامه يافت و آنان در اعمال فشار و شكنجه، زندان، تبعيد و قتل علويان راه منصور را ادامه‏دادند. محمد بن ابى عمير و فضل بن شاذان به دستور او زندانى و شكنجه شدند. وى حكم دستگيرى هشام‏بن حكم را صادر كرد، ولى او مخفى گرديد. و داستان جنايت حميد بن قحطبه به دستور هارون مشهور است.(٣)

١ ـ ر.ك: تاريخ مسعودى، ج٣، ص٣١ ؛ تاريخ ابن اثير، ج٤، ص٢٧٥.
٢ ـ بحار الانوار، ج ٤٧.
٣ ـ اعيان الشيعة، ج ١ ، ص ٢٩.



٤ ـ از امين تا واثق (١٩٣ ـ ٢٣٢)


پس از هارون، محمد امين به حكومت رسيد و مدت چهار سال و چند ماه حكومت كرد. ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مى‏نويسد:
«روش امين درباره‏ى اولاد على بن ابى طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن اين بود كه او به فكر خوشگذرانى و تهيه‏ى وسايل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مأمون قرار گرفت، تا اين‏كه كشته شد».
مأمون برادر خود را كشت و قدرت سياسى را به دست آورد و حدود بيست سال (٢١٨ ـ ١٩٨) حكومت كرد.
در زمان مأمون تشيّع در اكثر شهرهاى اسلامى نفوذ كرد و اثر آن در دربار مأمون نيز ظاهر گرديد، چنان‏كه فضل بن سهل ذوالرياستين، وزير مأمون وطاهر بن الحسن خزاعى فرمانده ارتش وى شيعه بودند.
مأمون وقتى كثرت شيعه را ديد و دانست كه حضرت رضا عليه‏السلام مورد توجه ومحبوب مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضى هستند و نسبت به حكومت‏هاى قبلى بنى‏عباس اظهار دشمنى مى‏كنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستى با علويان را برگزيد و بدين طريق افكار عمومى را متوجه خود ساخت، لذا از دَرِ نفاق و ريا اظهار تشيع نموده، از خلافت، حقانيت، و برترى على عليه‏السلام بر ابوبكر و عمر دفاع مى‏كرد، و حتى مسأله‏ى واگذارى خلافت و سپس ولايتعهدى را مطرح نمود، ولى در حقيقت او هدفى جز حفظ قدرت وتثبيت موقعيت خود نداشت، و سرانجام نيز امام رضا عليه‏السلام را به وسيله‏ى زهر مسموم ساخت. ولى در هر حال همين ملايمت ونرمش ظاهرى، موجب فراهم شدن زمينه‏ى نسبتا مناسبى براى ترويج و نشر عقايد شيعه گرديد.
عامل مؤثر ديگرى نيز در اين‏باره وجود داشت، و آن گسترش و افزايش ترجمه‏ى كتب فلسفى و علمى بسيار از زبان يونانى و سريانى و غير آنها به زبان عربى بود كه به گرايش مسلمانان به علوم عقلى و استدلالى سرعت بخشيد، به‏ويژه آن‏كه مأمون نيز معتزلى مذهب بود و به خاطر علاقه‏مندى به بحث‏هاى استدلالى، مباحث كلامى در زمينه‏ى اديان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متكلمان شيعه از فرصت استفاده كرده و به تبليغ مذهب اهل بيت عليهم‏السلام همت گماردند.
در عصر معتصم (متوفّاى ٢٢٧ ه . ق) و واثق (متوفّاى ٢٣٢ ه . ق) نيز تقريبا شرايط سياسى در مورد اهل بيت همانند زمان مأمون بود، به ويژه آن‏كه آن دو نيز به كلام معتزله گرايش داشته و با بحث‏هاى استدلالى و كلامى موافق بودند. پرسش‏هاى كلامى و دينى بسيارى كه از امام جواد عليه‏السلام شده است(١) نيز گواه بر اين است كه ارتباط مردم با آن حضرت درعصر معتصم ممنوع نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت به امام عليه‏السلام عداوت مى‏ورزيد و سرانجام نيز دستور قتل وى را صادر نمود. پس از شهادت امام عليه‏السلام جمعيت انبوهى براى تشييع جنازه‏ى آن حضرت اجتماع نمودند. على‏رغم اين‏كه معتصم تصميم داشت آنان را از شركت در مراسم تشييع منع كند، ولى آنان به تصميم وى اعتنا نكرده و شمشير بر دوش بر گرد خانه‏ى امام اجتماع نمودند. اين مطلب نيز گواه بر قدرت و كثرت شيعه در آن زمان است.(٢)

٥ ـ عصر متوكل و پس از آن


با به حكومت رسيدن متوكل (٢٤٧ ـ ٢٣٢) شرايط دگرگون، و سخت‏گيرى و كينه‏توزى آشكار با علويان تجديد شد، و ارتباط با اهل بيت عليهم‏السلام جرم سياسى به شمار آمد. دستور وى در سال ٢٣٦ هجرى به ويران نمودن قبر امام حسين عليه‏السلام و منع زيارت آن مشهور است.(٣)
خصومت متوكل، به شيعيان اختصاص نداشت، بلكه وى با فلسفه و كلام وعقل گرايى مخالفت مى‏ورزيد. جرجى زيدان مى‏نويسد: از روزى كه متوكل به خلافت رسيد تا آخرين نفس در آزار و شكنجه‏ى فيلسوفان و طرفداران رأى و قياس و منطق كوشش داشت.(٤)

١ ـ به عنوان نمونه، در احتجاج طبرسى، ٦ احتجاج از آن امام نقل شده است.
٢ ـ تاريخ الشيعة، ص ٥٧.
٣ ـ ر. ك: تاريخ الخلفاء، ص ٤٣٧.
٤ ـ تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان، ص ٥٨٧.
پس از متوكل حكومت عباسيان گرفتار آشفتگى‏ها و كشمكش‏هاى بسيار گرديد، و هر چند گاهى درباريان بر سر كسب قدرت، به جدال و كشتار دست مى‏زدند، تا زمان معتضد عباسى (٢٧٩ ـ ٢٤٧) پنج تن از حكام عباسى، به نام‏هاى: منتصر، مستعين، معتز، مهتدى و معتمد به حكومت رسيدند، وبا به قدرت رسيدن معتضد (٢٨٩ ـ ٢٧٩) بار ديگر دستگاه عباسى اقتدار يافت. چنان‏كه سيوطى درباره‏ى وى نوشته است:
«وى را سفّاح ثانى لقب دادند، زيرا فرمان‏روايى بنى‏عباس را تجديد حيات كرده، و قبل از او از زمان متوكل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگى و ضعف شده و در آستانه زوال بود».(١)
بنابراين در عداوت و دشمنى عباسيان با اهل بيت عليهم‏السلام و پيروان آنان جاى ترديد نيست، ولى با توجه به اضطراب و نابسامانى حاكم بر دستگاه عباسى در دوره‏ى ياد شده، و شورش‏ها و انقلاب‏هايى كه در گوشه وكنار سرزمين اسلامى رخ مى‏داد، شرايط مناسب براى عباسيان در جهت اعمال فشار بر علويان فراهم نبود، و آنان نسبت به عصر منصور و هارون، از شرايط بهترى برخوردار بودند.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:19

٦ ـ عصر آل بويه، فاطميان و حمدانيان


قرن چهارم و پنجم هجرى از نظر شرايط سياسى از بهترين دوران‏هاى شيعه به شمار مى‏رود، زيرا خاندان بويه (٤٧٧ ـ ٣٢٠) كه مذهب شيعه داشتند، در دستگاه حكومت عباسى از نفوذ و اقتدار زايد الوصفى برخوردار بودند. فرزندان بويه به نام‏هاى: على، حسن و احمد كه قبلاً در فارس حكومت مى‏كردند، در زمان «المستكفى» به سال ٣٣٣ هجرى وارد بغداد شده، به مقر حكومت راه يافته و مورد تكريم خليفه قرار گرفتند. احمد، «معزالدولة»، حسن، «ركن الدولة»، و على، «عماد الدولة» لقب يافتند. معزالدولة كه منصب اميرالامرائى را داشت، چنان اقتدارى به دست آورد كه حتى براى «مستكفى» حقوق و مقررى تعيين كرد. به دستور وى در روز عاشورا بازارها تعطيل و براى امام حسين عليه‏السلام مراسم سوگوارى برپا گرديد، و مراسم عيد غدير با شكوه بسيار انجام شد.

١ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٣٦٩، و نيز ر. ك: تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨١٤ ـ ٨٢٠.
كوتاه سخن آن‏كه: آل بويه در ترويج مذهب اماميه‏ى اثنا عشرى اهتمام بسيار ورزيدند. در بغداد، مركز حكومت اسلامى، كه قبل از آل بويه مردم پيرو مذهب اهل سنّت بودند، با به قدرت رسيدن آنان مذهب شيعه نشو ونما كرد و آيين‏هاى مخصوص شيعيان با شكوه فراوان انجام مى‏شد. شيخ مفيد، متكلم نامدار اماميه كه در اين زمان مى‏زيست، مورد تجليل و تكريم بسيار بود. مسجد «براثا» در منطقه‏ى كرخ بغداد به وى اختصاص داشت، و شيخ مفيد در آن علاوه بر اقامه‏ى نماز و موعظه، به تعليم و تدريس مى‏پرداخت. وى در پرتو موقعيت ويژه‏اى كه از جنبه‏ى‏هاى علمى و اجتماعى داشت، توانست فرق مختلف شيعه را انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحكيم و ترويج كند.
خدمات آل بويه به مذهب تشيّع اختصاص نداشت، بلكه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامى خدمت شايان نمودند. غناوى در كتاب «الأدب في ظلّ بني بويه» مى‏نويسد: يكى از امتيازات دوره‏ى آل بويه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود كه خود و وزراى ايشان تأثير به سزايى در اين زمينه‏ى داشتند، زيرا وزرا هميشه از طبقات نويسندگان و دانشمندان مبرز برگزيده مى‏شدند... آوازه‏شان در فضا طنين انداز شد، تا آنجا كه دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ايشان روى آورده و از توجهشان برخوردار شدند. در ميدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگى و به‏كار انداختن انديشه‏ها، گوى سبقت را از سروران خود (خلفاى عباسى) ربوده بودند».(١)
در قرن چهارم فاطميين نيز در مصر به قدرت رسيدند و حكومت آنان تا اواخر قرن ششم هجرى (٥٦٧) ادامه يافت. حكومت فاطميان بر مبناى دعوت به تشيع پايه‏گذارى شد و اگر چه آنان دوازده امامى نبوده، پيرو مذهب اسماعيليه بودند، و ميان اين دو مذهب اختلافاتى وجود دارد، ولى در حفظ شعاير مذهب تشيع، و نيز فراگرفتن تعاليم اسلامى از طريق خاندان وحى، و تشويق مردم به اين روش، هر دو مذهب هماهنگ‏اند.

١ ـ ر. ك: تاريخ الشيعة، ص ٢٠٦ ـ ٢١٣؛ الشيعة و التشيع، ص ١٤٨ ـ ١٥٩؛ شيعه در اسلام، علامهّ طباطبايى، ص ٢٩ ـ ٣٠؛ فلاسفة الشيعة، شيخ عبداللّه‏ نعمه، ص ١٥٦ ـ ٥١٩.
سيوطى مى‏نويسد: «در سال ٣٥٧ هجرى قرامطه بر دمشق استيلا يافته و بر آن شدند كه مصر را نيز به تصرف خود در آورند، ولى عبيديون(١) (فاطميون) مالك آن گرديده و دولت رفض (تشيع) در سرزمين‏هاى مغرب، مصر و عراق استقرار يافت، و اين بدان جهت بود كه پس از مرگ كافور اخشيدى، حاكم مصر، نظم مصر مختل گرديد و سربازان در مضيقه‏ى مالى قرار گرفتند. گروهى از آنان نامه‏اى براى المعزلدين اللّه‏ (فرمانرواى مغرب) نوشته از او خواستند تا وارد مصر گردد. وى فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود، و او وارد مصر گرديد. در سال ٣٥٨ هجرى از پوشيدن لباس سياه و خواندن خطبه‏اى كه بنى عباس مى‏خواندند منع كرد و دستور داد جامه‏ى سفيد پوشيده و خطبه‏ى زير را بخوانند:
«اللّهم صلّ على محمد المصطفى، و على عليّ المرتضى، و على فاطمة البتول و على الحسن و الحسين سبطي الرسول...».
او در سال ٣٥٩ دستورتأسيس دانشگاه الازهر را صادر كرد، و بناى آن به سال ٣٦١ پايان يافت. همچنين دستور گفتن «حيّ على خير العمل» را در اذان صادر نمود. مشابه همين دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز باللّه‏ صادر گرديد.(٢)

١ ـ فاطميون را «عبيديون» نيز مى‏نامند كه منسوب به عبيداللّه‏ مهدى نخستين خليفه‏ى فاطمى است. وى در سال ٢٩٦ هجرى به حكومت رسيد.
٢ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٤٠١ ـ ٤٠٢.
حمدانيان و مذاهب شيعه


در قرن چهارم هجرى حكومت شيعى ديگرى نيز در جهان اسلام پديد آمد، و آن حكومت حمدانيان (٣٩١ ـ ٢٩٣) بود. برجسته‏ترين زمامدار آل حمدان على بن عبداللّه‏ بن حمدان ملقب به سيف الدوله (٣٠٣ ـ ٣٥٠) بود. وى انسانى خردمند، دانش‏دوست و سلحشور بود و بيشتر ايام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومى به سر برد. در عصر حمدانيان سرزمين سوريه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبك و توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملوّ از شيعيان بود، و به ويژه شهر حلب پايگاه عالمان شيعه و به خصوص بنوزهره به شمار مى‏رفت. از كسانى كه در تحكيم و نشر مذهب تشيع نقش مهمى ايفا نمود، ابوفراس (متوفّاى ٣٥٧) شاعر نامدار آل حمدان بود، چنان‏كه قصيده‏ى ميميه‏ى او از شهرت به سزايى برخوردار است و مطلع آن چنين است:
الحق مهتضم والدين محترم وفيئ آل رسول اللّه‏ مقتسم(١)
حمدانيين هيچ كس را به پيروى از مذهب شيعه مجبور ننموده، به وسيله‏ى مال و مقام هم نفريفتند، بلكه مردم را به اختيار خود واگذار كردند تا هر چه مى‏پسندند براى خود برگزينند. فقط مبلغان بااخلاص حقايق را براى مردم بازگو مى‏كردند، برعكس اموى‏ها و عباسى‏ها و صلاح‏الدين ايوبى كه مردم را با ارعاب و خشونت به مذهب تسنن فرا مى خواندند.
حمدانيين مردمى روشنفكر و آزاد منش بودند. به همين جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفكران از همه‏ى مذاهب و اديان شدند، تا آنجا كه هنرمندان از روم گريخته و به سوى سيف‏الدوله مى‏آمدند.(٢)
شيعه در عهد سلجوقيان و ايوبيان


در اواسط قرن پنجم هجرى دولت مهمى با نام دولت سلجوقى پديد آمد و حكومت سنى‏مذهب بغداد را كه رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پيشرفت شيعيان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگيرى نمود. حكومت سلجوقيان تا اواخر قرن هفتم هجرى استقرار يافت.

١ ـ تاريخ الشيعة، ص ١٣٩ ـ ١٤١.
٢ ـ الشيعة و التشيع، ص ١٧٧ ـ ١٨٨.
حكومت مقتدر ديگرى كه در نيمه‏ى دوم قرن ششم (٥٦٥) تأسيس گرديد، حكومت ايوبيان به دست سردار نامى صلاح الدين ايوبى بود، كه تا سال ٨٤٨ دوام يافت.(١)
فداكارى‏هاى صلاح الدين در جنگ با صليبيان در خور تقدير و تحسين است، ولى تعصّب شديد او نسبت به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشيّع، نقطه ضعفى بس بزرگ و غير قابل اغماض است. وى پس از استيلاى بر مصر با فاطميان با خشونت تمام عمل نمود. در كتاب «الأزهر في الف عام» آمده است: «ايوبى‏ها در مطلق آثار شيعه دخالت كرده و آنان را نابود كردند. صلاح الدين دولت فاطمى را عزل كرد و اقوام خود را در يك شب به منازل آنان وارد نمود و ناله‏هاى جگرخراش و گريه‏هاى جانسوز به قدرى بلند بود كه مردم فكر خود را از دست داده بودند...».(٢)
وى دستور داد روز عاشورا كه بنى اميه و حجاج عيد مى‏گرفتند، مجددا عيد باشد و «حيّ على خيرالعمل» را از اذان برداشت و در سخت‏گيرى با شيعيان تا آنجا پيش رفت كه دستور داد: گواهى كسى بايد قبول شود كه معتقد به يكى از مذاهب چهارگانه‏ى اهل سنّت باشد، و كسى حق سخنرانى يا تدريس داشت كه پيرو آن مذاهب باشد و حتى كتابخانه‏هاى بزرگى كه فاطميين تأسيس كرده بودند و كتاب‏هاى نفيسى در فنون مختلف در آنها گردآورى شده بود، به دست وى متلاشى گرديد و در نتيجه‏ى اين روش خصمانه، مذهب تشيّع در مصر فراموش گرديد.(٣)

١ ـ تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٢٢ ـ ٨٢٥ .
٢ ـ الأزهر في ألف عام، خفاجى، ج ١، ص ٥٨.
٣ ـ تاريخ الشيعة، ص ١٩٢ ـ ١٩٤؛ الشيعة و الحاكمون، ص ١٩٠ ـ ١٩٣ به نقل از خطط مقريزى، ج ٢ و ٣؛ الأزهر في ألف عام، ج ١؛ تاريخ ابن اثير، ج ٩؛ أعيان الشيعة، ج ١.
شيعه در عصر حكومت مغول


دولت مغول در سال ٦٥٠ هجرى توسط هولاكوخان در ايران تأسيس و به سال ٧٣٦ با مرگ سلطان ابوسعيد پايان يافت.
هولاكوخان در دومين حمله‏ى خود به عراق، حكومت بنى عباس را برانداخت، و همه‏ى مذاهب را در انجام مراسم مذهبى و ترويج تعاليم آنان آزاد ساخت و دانشمندان را تكريم نمود. به عبارت ديگر قتل و غارت‏هايى كه هولاكوخان به آن دست مى‏زد، انگيزه‏ى دينى نداشت. بدين جهت در مناطقى كه به تصرف او در مى‏آمد اديان مختلف از آزادى يكسان برخوردار بودند.
در اين‏كه آيا هولاكوخان به دين اسلام تشرّف يافت يا نه، اختلاف است. هر چند برخى حتى تشيع او را نيز مسلم دانسته‏اند، ولى قدر مسلم اين است كه چهار تن از سلاطين مغول به نام‏هاى نكواداربن هولاكو (احمد)، غازان خان (محمود)، نيقولاوس (سلطان محمد خدابنده) و بهادرخان، اسلام آوردند. حكومت احمد چندان برجاى نماند و در مورد «غازان خان» نيز شواهد تاريخى بر تشيّع او دلالت دارد. سلطان محمد خدابنده در آغاز پيرو مذهب حنفى بود، ولى چون نظام الدين عبد الملك شافعى كه اعلم دانشمندان اهل سنّت در آن زمان بود، از طرف وى به عنوان قاضى القضاة منصوب گرديد و او در مناظره با علماى حنفى غالب شد، سلطان، مذهب شافعى را برگزيد. سرانجام پس از مناظره‏اى كه ميان علاّمه حلّى (متوفّاى ٧٢٦) و نظام الدين واقع شد، و علاّمه بر وى غالب گرديد، سرانجام سلطان خدابنده آيين شيعه را انتخاب كرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو فرمانروايى او مراسم مذهب اماميه اجرا گردد. به درخواست وى علاّمه حلّى كتاب معروف خود «نهج الحق و كشف الصدق» را تأليف نمود. پس از وى فرزندش بهادر خان، آخرين سلطان مغول نيز پيرو آيين شيعه بود.
در عصر سلاطين مغول دانشمندان بزرگى از شيعه ظهور كردند كه از آن جمله‏اند: محقّق حلّى صاحب شرايع (متوفّاى ٦٧٦)، يحيى بن سعيد (متوفّاى ٦٨٩)، مؤلف كتاب «الجامع الشرايع»، علاّّمه حلّى (متوفّاى ٧٢٦)، پدرش سديدالدين حلى، فرزندش فخر المحققّين (متوفّاى ٧٧١)، سيد رضى‏الدين بن طاووس (متوفّاى ٦٦٤)، سيد غياث الدين بن طاووس (متوفّاى ٦٩٣)، ابن ميثم بحرانى (متوفّاى ٦٧٩ يا ٦٩٩)، خواجه نصير الدين طوسى (متوفّاى ٦٧٢)، قطب الدين رازى (متوفّاى ٧٦٦) و ديگران.
موضوع جالب توجه در اين دوره، پيدايى «مدرسه‏ى سيّار» است كه به پيشنهاد علامه‏ى حلّى و توسط سلطان خدابنده تأسيس گرديد. داستان آن اين است كه عادت سلاطين مغول بر اين بود كه در فصل گرما، در مراغه و سلطانيه، و در فصل سرما در بغداد اقامت مى‏گزيدند، و از طرفى سلطان خدابنده در سفر و حضر، علماى بزرگ را با خود همراه مى‏داشت و چون به علاّمه‏ى حلّى علاقه‏ى فراوان داشت، به وى پيشنهاد كرد كه با او همراه باشد. ردّ اين پيشنهاد از طرف علاّمه مصلحت نبود، زيرا ممكن بود مخالفان و حسدورزان نسبت به علاّمه اين عمل را به گونه‏اى نادرست تفسير نموده و عليه او استفاده نمايند، و از طرفى علامه نمى‏خواست به طور دربست در اختيار سلطان قرار گرفته و از فعاليت علمى باز ماند، بدين جهت پيشنهاد تأسيس «مدرسه‏ى سيّار» را مطرح كرد كه مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدين وسيله علاّمه‏ى حلّى توانست به نشر عقايد و معارف اماميه و تربيت شاگردان بسيارى همّت گمارد.(١)
عصر صفويان و عثمانيان


شيعه از نظر شرايط سياسى تا قرن دهم هجرى تقريبا همان وضع پيشين (دوران ايوبيان و سلجوقيان) را داشت. ولى در طليعه‏ى اين قرن، دولت صفويه توسط شاه اسماعيل اول تأسيس گرديد، و مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمى پذيرفته شد. ايران در آن هنگام به صورت ملوك الطوايفى اداره مى‏شد و هر بخشى را امير، وزير، خان و بزرگ قبيله‏اى به دست گرفته و بر آنجا فرمانروايى مى‏كرد. هنوز از عمر اسماعيل، چهارده سال بيش نگذشته بود كه از مريدان و پيروان پدرش ارتشى تشكيل داد و به انديشه‏ى يكپارچگى ايران از اردبيل قيام كرد و مناطق مختلف را يكى پس از ديگرى فتح كرد و آيين ملوك‏الطوايفى را برانداخت، و ايران قطعه قطعه را به شكل يك كشور منسجم درآورد و در تمام قلمرو حكومت خود مذهب شيعه را رسميت داد.

١ ـ ر. ك: تاريخ الشيعة، ص ٢١٤ ـ ٢١٩، مقدمه‏ى كتاب الألفين، سيّد مهدى خرسان.
پس از درگذشت وى (٩٣٠ هجرى) پادشاهان ديگر صفوى تا اواسط قرن دوازدهم هجرى (١١٤٨) حكومت كردند و همگى رسميت مذهب شيعه را تأييد و تثبيت نمودند و به ترويج آن همت گماردند.
مراكز دينى مانند مساجد، مدارس علمى و حسينيه‏هاى بسيار ساختند، و به تعمير و توسعه‏ى مشاهد مشرّفه اقدام نمودند. عامل اين اقدامات، علاوه بر جاذبه‏ى فطرى دينى و معنوى، نفوذ علماى بزرگى نظير شيخ بهايى و ميرداماد در دربار صفويان بود كه آنان را به تعظيم شعاير دينى و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف تشويق مى‏كردند. از مشاهير علماى اين دوره مى‏توان ميرداماد، محقق كركى، شيخ بهايى و پدرش شيخ حسين عبدالصمد، صدرالمتألهين، علاّمه‏ى مجلسى، محقق اردبيلى، ملا عبداللّه‏ يزدى و فيض كاشانى و ... را نام برد.(١)
در اين دوران دولت عثمانى نيز بر بخش وسيعى از سرزمين‏هاى اسلامى حكومت مى‏كرد و نسبت به مذاهب اهل سنّت متعصّب بود و با شيعيان خصومت مى‏ورزيد، تا آنجا كه از گروهى روحانى‏نما امضا گرفت كه شيعيان از اسلام خارج بوده و قتل آنان واجب است. سلطان سليم در آناطول چهل هزار يا هفتاد هزار نفر را به جرم شيعه بودن كشت. در حلب به دنبال فتواى شيخ نوح حنفى به كفر و وجوب قتل شيعه ده‏ها هزار شيعه كشته شدند و ما بقى فرار كردند، و حتى يك نفر شيعه در حلب نماند؛ در صورتى كه در ابتداى دولت حمدانى‏ها، تشيّع در حلب كاملاً رسوخ كرده و منتشر شده بود، و حلب جايگاه دانشمندان بزرگى در فقه امثال آل ابى زهره و آل ابى جراده و... بود كه نام آنان در كتاب «امل الآمل» ثبت است. از علماى بزرگ اماميه كه به دست عثمانى‏ها به شهادت رسيد، شهيد ثانى است.

١ ـ تاريخ الشيعة، ص ٢٢٠ ـ ٢٢٤؛ شيعه در اسلام، ص ٣١؛ الشيعة و التشيع، ص ١٩٠ ـ ١٩٨.
عثمانى‏ها شيعيان را از دستگاه‏هاى دولتى اخراج كردند و آنان را از انجام وظايف اختصاصى دينى باز داشتند و در شهرهاى شام و مكان‏هايى كه اقليت شيعى زندگى مى‏كردند مانع انجام اعمال دينى شدند. اين جريان‏ها و مصايب، چهار قرن (١١٩٨١٥١٦) ميلادى ادامه داشت.(١)
پس از آن نيز تقريبا همين شرايط سياسى براى شيعيان ادامه يافت. در ايران مذهب تشيّع به عنوان دين رسمى شناخته شد وجدال و نزاع مذهبى رخ نداد، ولى در ساير ممالك اسلامى كه دولت‏هاى غير شيعى حكومت مى‏كند و به ويژه در مناطقى كه وهابيون نفوذ كلمه‏ى دارند، شيعيان از شرايط سياسى مطلوبى بر خوردار نبوده‏اند، ولى پيروزى انقلاب اسلامى در ايران و رهنمودها و سياست‏هاى حكيمانه‏ى بنيانگذار انقلاب قدس‏سره ، حقايق بسيارى را درباره‏ى مذهب و عقايد شيعه روشن كرد؛ به‏گونه‏اى كه شمار طرفداران و هواداران آن افزايش يافت؛ اگرچه ايادى استعمار در گوشه و كنار دنياى اسلام همچنان به سياست تفرقه افكنى و ايجاد جو عداوت و اختلاف ادامه مى‏دهند.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:19

فرقه‏هاى شيعه
ملاك انشعاب در مذهب چيست؟


در كتب ملل و نحل، براى شيعه فرقه‏هاى بسيارى ذكر شده و حتى گفته شده است كه حديث معروف افتراق امت (هفتاد و سه فرقه) بر فرقه‏هاى شيعه منطبق مى‏گردد، ولى بايد توجه داشت كه اولاً: برخى از اين فرقه‏ها مانند غلات و شعب آن و ...، حقيقتا از انشعابات شيعه نبوده و دانشمندان شيعه آنها را تكفير نموده‏اند، و ثانيا: حقيقت انشعاب در مذهب شيعه اين است كه در مسأله‏ى امامت، كه معرّف مكتب تشيّع است، اختلافاتى وجود داشته باشد، ولى اختلاف در مسايل اعتقادى ديگر معيار شناخت فرقه‏هاى شيعه نيست. بر اين اساس، ذكر بسيارى از اين فرقه‏ها، از قبيل هشاميه، يونسيه، نعمانيه و... به عنوان فرق شيعه واقع بينانه نيست، ثالثا: تعداد بسيارى از فرقه‏هايى كه در مسأله‏ى امامت از آنها ياد شده است، بر فرض واقعيت داشتن آنها، زمان كوتاهى بيش دوام نياورده و به كلى محو گرديده‏اند، مثلاً پس از شهادت امام عسكرى عليه‏السلام فرقه‏هاى چهارده‏گانه‏اى براى شيعه نقل گرديده كه هيچ اثرى از آنان يافت نمى‏شود و حتى واقعيت داشتن آنها نامعلوم است، چنان‏كه شيخ مفيد پس از ذكر فرقه‏هاى چهارده‏گانه گفته است:
«در اين زمان (٣٧٣ هجرى) جز اماميه (اثناعشرى) كه به امامت حضرت مهدى(عج) معتقدند، فرقه‏اى وجود ندارد، و فرقه‏هاى ديگر منقرض شده و جز حكاياتى غير قابل اعتماد از آنان در دست نيست».(١)
محقق طوسى نيز پس از اشاره به فرقه‏هايى كه در كتاب ملل و نحل براى شيعه ذكر گرديده گفته است:
«اينها اختلافاتى است كه درباره‏ى شيعه نقل شده است، ولى از اكثر آنها جز در كتاب‏هاى غير قابل اعتماد اثرى يافت نمى‏شود، و برخى از اين فرقه‏ها مانند غلات و گروهى از باطنيه خارج از اسلام‏اند».(٢)
علاّمه طباطبايى نيز پس از اشاره به فرقه‏هاى كيسانيه، زيديه، اسماعيليه، فطحيه و واقفيه گفته است:
«ديگر پس از امام هشتم تا امام دوازدهم كه نزد اكثريت شيعه، مهدى موعود است، انشعاب قابل توجهى به‏وجود نيامد، و اگر وقايعى نيز در شكل انشعاب پيش آمده چند روز بيش نپاييده و خود به خود منحل شده است، مانند اين‏كه جعفر فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود (امام يازدهم) دعوى امامت كرد و گروهى به وى گرويدند، ولى پس از چند روزى متفرق شدند و جعفر نيز دعوى خود را تعقيب نكرد، و همچنين اختلافات ديگرى در ميان رجال شيعه در مسايل علمى كلامى و فقهى وجود دارد كه آنها را از انشعاب مذهبى نبايد شمرد».(٣)

١ ـ الفصول المختارة، ص ٣٢١.
٢ ـ تلخيص المحصل، ص ٤١٣.
٣ ـ شيعه در اسلام، ص ٦١.
فرقه‏هاى اساسى شيعه


در مورد تعداد فرقه‏هاى اساسى شيعه (اصول فرق شيعه) چند قول است:
بغدادى آنها را سه فرقه دانسته است: « زيديه، كيسانيه و اماميه ». وى در آغاز غلات را نيز از انشعابات شيعه دانسته، ولى بعدا يادآور شده است كه چون آنان از اسلام خارج شده‏اند از فرقه‏هاى اسلامى به‏شمار نمى‏آيند.(١)
رازى غلات را نيز بر تعداد آنان افزوده است(٢) و شهرستانى اسماعيليه را نيز برشمرده و فرقه‏هاى اصلى شيعه را پنج فرقه دانسته است.(٣)
محقق طوسى نيز در قواعد العقائد با نظريه‏ى بغدادى موافقت نموده و اصول فرقه‏هاى شيعه را زيديه، كيسانيه‏و اثناعشريه دانسته است. اين سه فرقه در وجوب نصب امام بر خدا اتفاق نظر دارند، ولى دو فرقه‏ى غلات و اسماعيليه امامت را واجب «من اللّه» مى‏دانند نه واجب «على اللّه».(٤)
قاضى عضدالدين ايجى نيز اصول فرقه‏هاى شيعه را سه فرقه‏ى غلات، زيديه و اماميه دانسته است.(٥) و بالأخره علاّمه طباطبايى انشعابات اصلى شيعه را در زيديه، اسماعيليه و اثناعشريه خلاصه كرده است.(٦)
يادآور مى‏شويم اگر ملاك در بيان فرقه‏هاى اماميه يا شيعه كلام شيخ مفيد باشد كه هر كس قايل به نص در مسأله‏ى امامت بوده و على عليه‏السلام را امام و جانشين بلافصل پيامبر بداند امامى و شيعى ناميده مى‏شود، سخن شهرستانى جز در مورد غلات صحيح است و اماميه مشتمل بر فرقه‏هايى چون فطحيه و ناووسيه نيز مى‏گردد، و اگر ملاك فرقه‏هاى موجود شيعه است نه آنها كه منقرض شده‏اند، در اين صورت كلام علامه طباطبايى استوار است.

١ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢١ ـ ٢٣.
٢ ـ تلخيص المحصّل، ص ٤٠٨.
٣ ـ الملل و النحل، ج ١،ص ١٤٧.
٤ ـ قواعد العقائد، ص ١١٠.
٥ ـ شرح المواقف، ج ٨، ص ٢٨٥.
٦ ـ شيعه در اسلام، ص ٣٢.
ما در اين بحث، عمده‏ى فرقه‏هاى شيعه را كه در مسأله‏ى امامت پديد آمده‏اند به اجمال يادآور مى‏شويم، ولى از فرقه‏هايى چون هشاميه، يونسيه، زراريه و مانند آن كه ربطى به مسأله‏ى امامت ندارند بحث نخواهيم كرد و در مورد غلات نيز با نظريه‏ى بغدادى موافقيم كه آنها در حقيقت جزو هيچ‏يك از فرقه‏هاى اسلامى نيستند، و درباره‏ى پيروان فرقه‏هايى كه منقرض شده، يا در مسايل كلامى آرا و عقايد زيديه، اسماعيليه و اماميه را پذيرفته‏اند، به اختصار خواهيم گذشت. در حقيقت محور بحث مشروح ما را فرقه‏هاى زيديه، اسماعيليه و اماميه تشكيل مى‏دهند. در اين درس فرقه‏ى كيسانيه را به اختصار معرفى مى‏كنيم:

فرقه‏ى كيسانيه


نخستين فرقه‏اى كه در شيعه پديد آمد فرقه‏ى كيسانيه بود. آنان پيروان مختار بن ابى‏عبيده ثقفى‏اند، و از آنجا كه مختار در آغاز كيسان(١) نام داشت به كيسانيه شهرت يافتند.
اين فرقه محمد بن حنفيّه را امام مى‏دانستند. اكثريت آنان به امامت او پس از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام قايل بودند، و برخى نيز به امامت وى پس از اميرالمؤمنين عليه‏السلام عقيده داشتند.(٢)
كيسانيه بر اين عقيده بودند كه محمد حنفيه همان مهدى موعود است و در كوه رضوى در نزديكى مدينه پنهان شده است.(٣)
درباره‏ى عقيده‏ى اين فرقه در مسأله‏ى امامت و انشعابات حاصل از آن اقوال بسيار نقل شده است. نوبختى آنان را به سه فرقه تقسيم كرده است:
١ـ مختاريه يا كيسانيه‏ى خالص.
٢ـ حارثيه.
٣ـ عباسيه.

١ ـ فرق الشيعة، ص ٤٨ ـ ٥٢.
٢ ـ ر.ك: ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص ١٥٠ ـ ١٥٤.
٣ ـ مرحوم مفيد در الفصول المختارة،ص ٣٠٠ ـ ٣٥٠، عقيده و دلايل آنان را در مسأله‏ى امامت نقل و نقد كرده است.
درباره‏ى فرقه‏ى نخست گفته است: آنان بر اين عقيده بودند كه محمد حنفيه فرزندش عبداللّه‏ مكنّى به ابوهاشم را به امامت منصوب كرد، و او پس از خود، برادرش على بن محمد را به امامت نصب نمود، و او فرزند خود حسن را جانشين خود ساخت، و اين كار همچنان ادامه يافت و مهدى موعود از فرزندان محمد حنفيه خواهد بود. گروهى از آنان نيز امر امامت را منقطع دانسته و گفتند پس از حسن كسى به امامت برگزيده نشده و مهدى موعود همان محمد حنفيه است.
و درباره‏ى فرقه‏ى دوم گفته است: آنان پيروان عبداللّه بن حارث مداينى بوده و عقيده داشتند كه ابوهاشم عبداللّه بن معاويه فرزند عبداللّه بن جعفر بن ابى‏طالب را به امامت پس از خود نصب كرد. او از شجاعان و بزرگان خاندان ابو طالب بود و در سال ١٢٧ در كوفه بر ضدّ بنى مروان قيام كرد. مردم كوفه و مداين با او بيعت كردند، ولى حاكم كوفه به نبرد با او برخاست. مردم از اطراف وى پراكنده شدند و او به مداين گريخت و سرانجام در سال ١٢٩ به دست حاكم هرات و به دستور ابومسلم خراسانى به شهادت رسيد. اين فرقه در مورد عبداللّه بن معاويه راه غلو را پيش گرفته و گفتند خدا نورى است كه در وى تجلّى كرده است.
درباره‏ى فرقه‏ى سوم (عباسيه) گفته است: آنان عقيده داشتند كه ابوهاشم پس از خود محمد بن على فرزند عبداللّه بن عباس عبدالمطلب را به امامت برگزيد. اين گروه نيز در مورد محمد بن على غلو كرده و به الوهيت او معتقد شدند.
گذشته از فرقه‏هاى مزبور، فرق ديگرى نيز براى كيسانيه نقل شده است كه غالباً از فرق غلات‏اند. از آنجا كه كيسانيه به كلى منقرض شده‏اند، بحث گسترده درباره‏ى عقايد و انشعابات آنان لزومى ندارد.
حاصل سخن در مورد كيسانيه ـ چنان‏كه بغدادى گفته است ـ اين است كه آنان دو گروهند: گروه نخست آنان هستند كه معتقدند محمد حنفيه زنده است و او همان مهدى موعود است؛ و گروه دوم آنان هستند كه معتقدند او مرده است و در امام پس از او اختلاف كردند.(١)
ابوهاشم اسماعيل بن محمد بن يزيد بن ربيعة بن مفرغ حميرى، مشهور به سيدحميرى (١٠٥ ـ ١٧٣)، در آغاز طرفدار عقيده‏ى كيسانيّه بود، ولى بعد، از اين مذهب اعراض كرد و به امامت امام جعفر صادق عليه‏السلام اذعان نمود.(٢)
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:21

از اشعار او در زمانى كه بر مذهب كيسانيه بود ابيات زير است:


يا شعب رضوى ما لمن بك لايرى حتى متى تخفى و انت قريب
يا بن الوصىّ و يا سمىّ محمد و كنيّه نفسى عليك تذوب
لوغاب عنا عمر نوح ايقنت مناالنفوس بانه سيؤوب

و از سروده‏هاى او پس از گرايش به مذهب جعفرى ابيات زير است:


تجعفرت باسم اللّه و اللّه اكبر و ايقنت انّ اللّه يعفو و يغفر
و دنت بدين غير ما كنت داينا به و نهانى سيدالناس جعفر
فقلت هب انى قد تهوّدت برهة و الا فدينى دين من يتنصَّر
فلست بغال ما حييت و راجع الى ما عليه كنت اخفى و اضمر
و لا قائل قولا لكيسان بعدها و ان عاب جهّال مقالى و اكثروا
و لكنه من قدمضى لسبيله على احسن الحالات يقتضى و يؤثر
(فرق الشيعة، ص ٤٦، الفصول المختارة، ص ٢٩٨).


اسماعيليه و انشعابات آن
يكى از فرقه‏هاى معروف شيعى فرقه‏ى اسماعيليه است. اين فرقه تاريخى بسيار پر ماجرا دارد و انشعابات گوناگونى در آن پديد آمده است، بدين جهت بحث درباره‏ى عقايد و تطورات تاريخى آن پيوسته مورد توجه محققان و نحله‏شناسان قرار داشته، و اخيرا اين مسأله مورد عنايت بيشترى قرار گرفته، و به ويژه از سوى خاورشناسان، صدها مقاله، رساله و كتاب در اين موضوع نگارش يافته است. ما نيز مى‏كوشيم تا با بهره‏گيرى از تحقيقات گذشتگان و معاصران ضمن چند درس بحثى منسجم و در عين حال گويا و روشن درباره‏ى اين فرقه و انشعابات و عقايد آن ارايه دهيم.(١)

١ ـ منابع تحقيق پيرامون تاريخ و عقايد و انشعابات اسماعيليه به چهار دسته تقسيم مى‏شود:
الف ـ منابع اهل سنّت: اين منابع خود دو گونه‏اند: تاريخى و اعتقادى، از نوع اول كامل ابن‏اثير، تاريخ طبرى، تاريخ ابى‏الفداء، سنىّ ملوك‏الارض و الانبياء، تأليف حمزه اصفهانى، جامع‏التواريخ تأليف رشيدالدين فضل‏اللّه‏، تاريخ‏الخلفاء سيوطى، الخطط مقريزى، سياستنامه نظام‏الملك، نهاية‏الارب نويرى را مى‏توان نام برد، و از نوع دوم كتاب‏هاى زير قابل ذكر است: مقالات الإسلاميين اشعرى، الفرق بين‏الفرق بغدادى، ملل و نحل شهرستانى، التنبيه و الرد ملطى، بيان‏الاديان ابوالمعالى، تلبيس ابليس ابن جوزى، المواقف ايجى با شرح آن از مير سيد شريف گرگانى.
ب ـ منابع اسماعيلى: يكى از كهن‏ترين منابع اسماعيلى كتاب «افتتاح‏الدعوة و ابتداءالدولة» تأليف قاضى نعمان مؤلف كتاب فقهى معروف به دعائم‏الاسلام است. اين كتاب تاريخ دعوت اسماعيلى را در يمن و آفريقا تا تأسيس خلافت فاطميان بازگو مى‏كند؛ ديگرى كتاب «عيون‏الاخبار» داعى ادريس يمنى است در هفت مجلد كه پيرامون تاريخ اسماعيليان تا زمان نويسنده (قرن نهم هجرى) بحث مى‏كند. كتاب ديگر، «غاية‏المواليد» تأليف سيدنا خطاب است كه كتابى سرّى در عقايد اسماعيليان است.
در ميان مآخذ اسماعيليان بايد سفرنامه‏هاى دو جهانگرد اسماعيلى را نيز جاى دهيم؛ يكى حوقل متوفّاى پايان سده چهارم هجرى. كتاب وى المسالك و الممالك نام دارد. و ديگرى ناصر خسرو در گذشته به سال ٤٨١ هـ . همچنين دو رساله از دروزيان در اين‏باره قابل ذكر است به نامهاى: السيرة‏المستقيمة، و تقسيم‏العلوم. همچنين از كتاب‏هاى اسماعيليان كتاب فصول اربعة حسن صباح است كه شهرستانى در ملل و نحل فشرده‏اى از آن را نقل كرده است.
ج ـ منابع شيعه دوازده امامى:
در منابع شيعه دوازده امامى نيز فرقه‏ى اسماعيليه و عقايد آنان مطرح شده است كه برخى را يادآور مى‏شويم:
١ ـ فرق‏الشيعة تأليف ابى محمد حسن بن موسى نوبختى از اعلام قرن سوم هجرى، (متوفّاى ٣١٠ ه) وى از فرقه‏هاى سه‏گانه: اسماعيليه خالصه و مباركيه و قرامطه ياد كرده و عقايد فرقه‏ى اخير را مشروحا ذكر نموده است.
٢ ـ الفهرست تأليف محمد بن اسحاق‏النديم (٢٩٧ ـ ٣٨٥)، محدث قمى در وصف وى مى‏گويد:
ابوالفرج محمدبن اسحاق‏النديم بغدادى، ورّاق كاتب، فاضل خبير، متبحر ماهر، شيعى امامى، مصنّف كتاب الفهرست، كه آن را نيكو نگاشته و مشتمل بر مطالب بسيارى است كه بر وسعت اطلاعات نويسنده، آن دلالت دارد. وى گزارش نسبتا مفصلى را به نقل از ابن رزام در كتابى كه در نقد اسماعيليه نوشته، يادآور شده است، در اين گزارش مطالبى درباره‏ى ميمون قداح، نخستين داعى اسماعيلى، و دستيارش حمدان قرمط (رئيس فرقه‏ى قرامطه) و نيز عبداللّه‏ مهدى (مؤسس سلسله فاطميان) نقل شده است. وى پس از نقل سه گزارش ديگر به نقل از ديگران نام تعدادى از مصنفان و مؤلفان اسماعيلى را ذكر كرده كه معروف‏ترين آنان را عبدان معرفى نموده است. پس از وى از فردى به نام نسفى ياد كرده و كتاب‏هاى: عنوان الدين، اصول‏الشرع و الدعوة‏المنجيه را از جمله كتاب‏هاى وى شمرده است. همچنين از ابوحاتم رازى و كتاب‏الزينة و كتاب‏الجامع او ياد كرده است، و نيز مؤلفان و كتب ديگر.
٣ ـ الفصول‏المختاره، نويسنده كتاب سيد مرتضى (متوفّاى ٤٣٦) است، ولى مطالب كتاب از استادش شيخ مفيد (متوفّاى ٤١٣) مى‏باشد كه مرحوم مرتضى آنها را از كتاب العيون المحاسن شيخ مفيد برگزيده است. در اين كتاب درباره‏ى تاريخ ظهور اسماعيليه نخستين و نقد دلايل آنان مطالب ارزشمندى آمده است.
٤ ـ قواعد العقايد، تأليف خواجه نصير الدين طوسى (متوفّاى ٦٧٢) در اين كتاب نيز مطالب سودمندى در زمينه‏ى عقايد اسماعيليه بيان شده است. كتاب ديگر وى به نام روضة التسليم از منابع معروف محققان در زمينه‏ى فرقه‏ى اسماعيليه است. گفتنى است كه مرحوم طوسى به حكم ضرورت مدتى در قلعه‏هاى الموت با اسماعيليان به سر مى‏برد. از اين جهت اطلاعات وى در مورد عقايد آنان در خور اعتماد است.
٥ ـ تبصرة العوام كه به زبان فارسى نوشته شده وگفته شده است نويسنده وى ناشناخته است، ولى آن را به سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى (آغاز قرن هفتم هجرى) نسبت داده‏اند.
٦ ـ گذشته بر كتب ياد شده، كتاب‏هايى مانند رجال كشى، ونجاشى و كتب رجالى ديگر نيز راجع به شخصيتهاى نخستين فرقه‏ى اسماعيله اطلاعات مفيدى را عرضه مى‏دارند.
د ـ مستشرقان:
برناردلوئيس از جمله محققان انگليسى است كه درباره‏ى اسماعيليان مطالعاتى دارد. بررسى‏هاى وى بيشتر در خصوص اسماعيليان نخستين و پيدايش آن‏ها ونيز اسماعيليان نزارى ايران و سوريه مى‏باشد. كتاب وى به نام بنيادهاى كيش اسماعيليان از روى ترجمه عربى آن با نام «اصول الاسماعيليه» توسط دكتر ابوالقاسم سرّى به فارسى ترجمه و چاپ‏شده است.
آقاى هانرى كُربُن محقق معروف فرانسوى نيز سه فصل از جلد اول كتاب تاريخ فلسفه اسلامى، و يك فصل از جلد دوم آن را به بررسى عقايد دينى و فلسفى اسماعيليان اختصاص داده است.

تاريخ ظهور


ظهور اسماعيليه به حوالى نيمه قرن دوم هجرى پس از شهادت امام جعفر صادق عليه‏السلام باز مى‏گردد.(١) در آن هنگام شيعه به فرقه‏هاى زير منشعب گرديد:
١ ـ ناووسيه: آنان گروهى بودند كه مرگ امام صادق عليه‏السلام را انكار كرده و او را آخرين امام شيعه و مهدى موعود دانستند، وچون رهبر آنان عبداللّه‏ بن ناووس نام داشت، به ناووسيه شهرت يافتند. اين فرقه كاملاً منقرض شده و در ميان شيعيان پيروان و هوادارانى ندارد.
٢ ـ فطحيه: آنان كسانى بودند كه عبدالله افطح را امام و جانشين حضرت صادق عليه‏السلام دانستند. (افطح در لغت به معنى عريض است، و چون عبدالله داراى سر يا پاهاى عريض بود به اين لقب شهرت يافته است.) عبدالله پس از اسماعيل بزرگ‏ترين فرزند امام صادق عليه‏السلام بود و گفته شده است به حشويه(٢) و مرجئه (كسانى كه صرف ايمان را كافى در سعادت انسان مى‏دانستند و براى عمل نقش چندانى قائل نبودند) گرايش داشت. وى پس از شهادت امام صادق حدود هفتاد روز بيش زنده نبود، و چون فرزند پسرى هم نداشت هوادارانش امامت حضرت كاظم عليه‏السلام را پذيرفتند و بدين صورت اين فرقه نيز منقرض گرديد.

١ ـ برخى از علماى اسماعيليه ظهور اين آيين را بس كهن دانسته و گفته‏اند اين آيين از آغاز خلقت انسان وجود داشته، ولى ناميده شدن به آن مربوط به اسماعيل فرزند ابراهيم خليل است. امّا ولى اين مدعايى بيش نيست و هيچ گواهى بر آن اقامه نشده است.(تاريخ الفرق الاسلاميه).
٢ ـ كسانى كه در مورد جنگ جمل هيچ يك از دو طرف را بر حق نمى‏دانستند، و حق را با كسانى مى‏دانستند كه عزلت برگزيده بودند. آنان ولايت و دوستى همگان را لازم و جنگ با آنان را روا نمى شمردند. ( فرق الشيعه، ص ٣٤).
٣ ـ سميطيه: آنان گروهى‏اند كه پس از امام صادق عليه‏السلام به امامت فرزند ديگر امام (محمد) معتقد شدند. محمد در سال ٢٠٣ در خراسان وفات يافت. وى را به خاطر سيماى زيبايش «ديباج» لقب دادند. شيخ مفيد از او به عنوان فردى شجاع و عابد ياد كرده است. او در وجوب قيام مسلحانه بر ضدّ ظالمان با زيديه هم عقيده بود. در سال ٩٩ در مكه بر ضدّ مأمون قيام كرد و زيديه از او حمايت كردند، ولى توسط عيسى جلودى دستگير و تسليم مأمون گرديد.(١) از آنجا كه رهبر اين فرقه، يحيى بن ابى السميط نام داشت، به سميطيه معروف شدند. اين فرقه نيز منقرض گرديده و بقايايى ندارد.
٤ ـ موسويّه: آنان كسانى‏اند كه به امامت موسى بن جعفرالكاظم عليه‏السلام معتقد گرديدند. در ميان آنان جمعى از شاگردان برجسته‏ى امام صادق عليه‏السلام بودند؛ مانند هشام بن سالم، عبداللّه‏ بن ابى يعفور، عمربن يزيد بيّاع السابرى، محمد بن نعمان، ابوجعفراحول، عبداللّه‏ بن زراره، جميل بن دراج، ابان بن تغلب، هشام بن حكم و ديگران. چون اين افراد از نظرعلم و ديانت شاخص و برجسته بودند، بسيارى از كسانى كه به امامت عبداللّه‏ افطح گرويده بودند، به امامت امام كاظم عليه‏السلام بازگشتند.(٢)
٥ ـ اسماعيليه: آنان كسانى بودند كه اسماعيل (١٠١ ـ ١٣٨ ه) بزرگ‏ترين فرزند امام صادق عليه‏السلام را كه در زمان حيات پدر درگذشت، امام دانستند، و به فرقه‏هايى تقسيم شدند كه برخى منقرض گرديدند و برخى تا زمان حاضر همچنان باقى‏اند.

١ ـ الإرشاد، ج ٢، ص ٢١٢، مجلد ١١ از مصنفات شيخ مفيد؛ فرق الشيعة، ص ٨٧، با تاريخ طبرى: ٧/١٢٦١٢٨، مؤسسه أعلمى.
٢ ـ فرق الشيعة، ص ٨٩.



انشعابات و فِرَق اسماعيليه


الف) اسماعيليه‏ى خالص: آنان گروهى بودند كه به امامت اسماعيل گرويده و مرگ او را انكار كرده، گفتند او زنده و غايب است و روزى ظهور خواهد كرد. و در توجيه عمل امام صادق عليه‏السلام كه جنازه‏ى اسماعيل را تشييع و تدفين كرد، گفتند اينها همگى جنبه‏ى ظاهرى داشت و مقصود اين بود كه بدخواهان به گمان اين‏كه او مرده است درصدد سوء قصد به جان او برنيايند؛ چنان‏كه عارف تامر نويسنده‏ى اسماعيلى در كتاب «الإمامة في الإسلام» (ص ١٨٠) گفته است، امام صادق در سال ١٣٨ ادعا كرد كه فرزندش اسماعيل در گذشته است و گروهى را در حضور نماينده‏ى رسمى منصور بر آن شاهد گرفت. او مى‏خواست امر را بر مأموران حكومت مشتبه سازد، زيرا اسماعيل تعاليمى را برضد حكومت منتشر مى‏كرد، و مورد تعقيب بود، ولى اسماعيل از مدينه به بصره رفت و در سال ١٤٥ درگذشت.(١)
اين گروه بر مدّعاى خود چنين استدلال مى‏كردند كه اسماعيل فرزند بزرگ امام صادق عليه‏السلام بود، و امامت نيز حق بزرگ‏ترين فرزند امام است، و از طرفى امام صادق عليه‏السلام قبلاً او را به جانشينى خود برگزيده بود.
شيخ مفيد در نقد اين استدلال گفته است: اصل ياد شده در جايى است كه فرزند بزرگ امام پس از در گذشت امام زنده باشد، با آن‏كه اسماعيل قبل از در گذشت پدر از دنيا رفت، و جنازه‏ى او در انظار همگان تشييع و تدفين گرديد، و حتى امام صادق عليه‏السلام دستور داد تا چند نوبت تابوت را روى زمين نهادند و كفن از روى چهره‏اش برگرفته به صورت او مى‏نگريست، تا كسى در مرگ او دچار شك و ترديد نشود.
و درباره‏ى نصب او به عنوان امام از طرف امام صادق عليه‏السلام نيز روايتى نقل نشده است و شايد منشأ اين توهّم يكى همان بوده است كه بيان گرديد (بزرگ‏ترين فرزند امام بود)، و ديگرى نيز تكريم ويژه‏اى بود كه حضرت درباره‏ى او ابراز مى‏كرد.(٢)
با توجه به كلام اخير شيخ مفيد، نادرستى آنچه درپاره‏اى منابع، درباره‏ى انحرافات عقيدتى و اخلاقى اسماعيل نقل شده است روشن مى‏گردد.(٣)

١ ـ تاريخ الفرق الإسلامية، ص ١٨٣، محمد خليل الزين.
٢ ـ الفصول المختارة من العيون و المجالس، ص ٣٠٨، مجلد دوم از مصنفات شيخ مفيد.
٣ ـ ر.ك: تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ١٩٥، دكتر محمد جواد مشكور.
ب) مباركيه: آنان كسانى‏اند كه به مرگ اسماعيل اعتراف كردند، ولى در مسأله‏ى امامت بر اين عقيده شدند كه منصب امامت از اسماعيل به فرزندش محمد منتقل گرديده است، زيرا مقام امامت جز در امام حسن و امام حسين در دو برادر جمع نمى‏گردد، و در اين‏كه چه كسى مقام امامت را به محمد بن اسماعيل تفويض كرد، اختلاف كردند؛ برخى آن را به امام صادق عليه‏السلام نسبت دادند، و برخى ديگر به اسماعيل (قبل از مرگش)، و از آنجا كه رهبر اين گروه مبارك نام داشت، اين فرقه به مباركيه شهرت يافتند. عقيده‏ى آنان بر اين بود كه خط امامت در فرزندان محمد بن اسماعيل ادامه خواهد يافت. محمد بن اسماعيل حدود ١٩٨ در گذشت.(١)
ج) قرمطيه: پس از گذشت زمانى (به گفته مورخان حوالى سال ٢٦٠ هجرى) از مباركيه شاخه‏اى منشعب شد كه به قرمطيه شهرت يافت. آنان در مورد مرگ محمد بن اسماعيل با مباركيه مخالفت نموده، گفتند: محمد بن اسماعيل زنده و هفتمين و آخرين امام است، و امر امامت بر عدد هفت استوار گرديده است، و گرچه در آغاز اسماعيل امام بود، در مسأله‏ى امامت او بداء حاصل شد و امامت به فرزندش محمد منتقل گرديد، چنان‏كه از حضرت صادق عليه‏السلام روايت شده كه فرمود:
ما بدا للّه‏ في شيء كما بدا له في اسماعيل.
در هيچ امرى بر خدا بدا حاصل نشد مانند آنچه در مورد اسماعيل رخ داد.
از آنجا كه رهبر اين گروه فردى به نام حمدان قرمط بود، به قرمطيه شهرت يافتند.
مرحوم مفيد در ردّ اين استدلال گفته است:
«بداء در اين روايت مربوط به منصب امامت نيست، زيرا روايت شده است كه در نبوت و امامت بداء راه ندارد. اين مطلب مورد اجماع اماميه است. بداء در اين روايت مربوط به مرگ اسماعيل است، چنان‏كه در حديث ديگر از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: خدا در دو نوبت (كه اسماعيل بيمار شد) مرگ را بر او نوشت (اجل غير محتوم) و من از خدا در خواست كردم تا وى را از مرگ نجات دهد، خداوند دعاى مرا پذيرفت و او را سلامتى بخشيد».(٢)

١ ـ فرق الشيعة، ص ٧٩ ـ ٨٠.
٢ ـ الفصول المختارة، ص ٣٠٩.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:22

القاب اسماعيليان


مشهورترين نام و لقب اين فرقه همان «اسماعيليه» است، كه چون به امامت اسماعيل فرزند امام جعفر صادق عليه‏السلام معتقدند، به اين نام خوانده شده‏اند. گذشته بر اين نام، القاب ديگرى نيز دارند كه برخى از آنها عمومى و برخى خصوصى است؛ آنها عبارتند از:
باطنيه: از ديگر القاب عمومى آنان لقب باطنيه است و بدان جهت به اين نام شهرت يافته‏اند كه براى هر ظاهرى به باطنى قايل‏اند.
سبعيه: لقب ديگر آنان سبعيه است. علت ناميده شدن آنان به اين نام اين است كه به امامان هفت‏گانه قايل‏اند و رهبرى الهى را بر پايه‏ى حجت‏هاى هفت‏گانه تفسير مى‏كنند.
تعليميه: از القاب ديگر اسماعيليه تعليميه است. وجه تسميه‏ى آنان به اين نام اين است كه امام را عالم به باطن امور دانسته و معتقدند هيچ كس حتى پيامبر، جز به واسطه‏ى تعليم امام، بر باطن آگاه نمى‏گردد.
ملحده: بدان جهت به اين لقب خوانده شدند كه گاهى ظواهر شريعت را رها كرده و به باطن بسنده كردند.(١)
شهرستانى در اين‏باره گفته است:
«اسماعيليه را در خراسان تعليميه و ملحده مى‏ناميدند، و در عراق باطنيه و قرامطه و مزدكيه، و مشهورترين لقب آنان همان باطنيه است، و آنان خود را اسماعيليه مى‏نامند».
اينها القاب عمومى اسماعيليان است، و القاب ديگرى هم دارند كه مربوط به فرقه‏هاى خاص آنها است؛ مانند قرمطيه (قرامطه)، فاطميه (فاطميان)، نزاريه، مستعليه، آقاخانيه.(٢) توضيحات لازم در مورد فرقه‏هاى اخير در درس‏هاى بعد خواهد آمد.

١ ـ قواعد العقائد، ص ١١٣ ـ ١١٨.
٢ ـ ملل و نحل، ج١، ص ١٩٢.

اصول عقايد، آثار علمى و دانشمندان اسماعيليه
اصول عقايد


اصول‏عقايد اسماعيليه را محقق طوسى در قواعدالعقائد به شرح زير نقل كرده است:

آفرينش عالم امر و عالم خلق



آنان بر اين عقيده‏اند كه خداى تعالى به واسطه حقيقتى كه از آن با كلمه‏ى «كُنْ» تعبير مى‏شود، دو عالم را آفريد:
١ ـ عالم باطن كه عالم امر و عالم غيب است و مشتمل بر عقول و نفوس و ارواح و حقايق كلى مى‏باشد و نزديك‏ترين موجود اين عالم به خدا عقل اول است.
٢ ـ عالم ظاهر كه عالم خلق و شهادت است و مشتمل بر اجزاى علوى و سفلى و اجسام فلكى و عنصرى است و بزرگ‏ترين موجودات اين عالم، به ترتيب، عرش و پس از آن كرسى و پس از آن اجسام ديگر است. اين دو عالم چنان‏كه از كمال به نقصان تنزّل يافته، از نقصان به كمال باز مى‏گردد تا اين‏كه به امر الهى كه با كلمه‏ى «كُنْ» تعبير مى‏شود، منتهى شود، و بدين ترتيب آغاز و انجام سلسله‏ى هستى خداست.

امامت و نبوت


امام مظهر عالم امر است و حجت او مظهر عقل اول (عقل كلى) است، و پيامبر مظهر نفس كل، يعنى امام است. امام حاكم بر عالم باطن و معلم ديگران است. كسى جز به واسطه‏ى او عالم باللّه‏ نمى‏گردد، و پيامبر حاكم بر عالم ظاهر است و قوام شريعت به اوست. و هرگز زمان از پيامبر يا شريعت او خالى نخواهد بود، چنان‏كه از وجود امام و دعوت او نيز خالى نخواهد بود، و امام گاهى پنهان مى‏گردد، ولى دعوت او ظاهر خواهد بود تا اين‏كه حجت از جانب خدا بربندگان تمام گردد.(١)

نبوت و مراتب امامت


در روى زمين يك «ناطق» وجود دارد و او پيامبرى صاحب شريعت است، يعنى پيامبرى كه قانون الهى را كه به وسيله‏ى فرشته به او القا مى‏شود ابلاغ مى‏كند. ناطق، مشابه زمينىِ عقل اول ـ كه دعوت در آسمان را آغاز كرد ـ مى‏باشد.
همچنين در روى زمين يك «وصى» موجود است و او امامى است كه وارث بلافصل پيامبر و كسى است كه بنياد و اساس امامت و نخستين امام هر عصر است. وظيفه‏ى مخصوص او به عنوان امين راز نبوت، تأويل است كه ظاهر را به معنى مكتوم، يعنى به اصل آن مى‏رساند؛ وصى، مشابه عقل دوم مى‏باشد.
علاوه براين يك امام وجود دارد كه وارث امام اساس است و وظيفه‏ى او ايجاد تعادل ميان ظاهر و باطن، كه پيوستگى آنها ضرورى است، مى‏باشد.

١ ـ قواعد العقائد، ص ١١٤١١٦.
ادوار نبوت از هفت دور تشكيل مى‏شود و هر مرحله از دوره‏ى نبوت، يعنى هر دوره‏ى غيبت، به وسيله‏ى يك ناطق و يكى وصى افتتاح مى‏گردد، و يك يا چند دسته‏ى هفت‏گانه از امامان جانشين آنان مى‏گردد. و سپس آن دوره به وسيله‏ى آخرين امام (يعنى قائم) يا امام رستاخيز كه دوران پيشين را خاتمه مى‏دهد پايان مى‏پذيرد و او امام «مقيم» است؛ يعنى پيامبر جديد را برمى‏انگيزد.
ادوار شش پيامبر اولواالعزم بدين قرار است: آدم كه امام دورانش شيث بود؛ نوح كه سام امام دورانش بود؛ ابراهيم كه امام دورانش اسماعيل بود؛ موسى كه امام دورانش هارون بود؛ عيسى كه امام دورانش شمعون بود؛ محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه امام دورانش على عليه‏السلام بود.
و ناطق هفتم او همان امام رستاخيز است و او شريعت جديدى نخواهد آورد، بلكه معانى مكتوم منزلات را با انقلاب و تحول كه مقتضى اين كار است آشكار خواهد كرد.(١)
از نظر اسماعيليان امامت داراى مراتب چهارگانه‏ى زير است:

١ ـ امام مقيم: او كسى است كه پيامبر ناطق را برمى‏انگيزد و اين عالى‏ترين درجه‏ى امامت است و آن را «ربّ الوقت» نيز گويند.
٢ ـ امام اساس: او وصى و جانشين پيامبر و امين راز و ياور او است و سلسله امامان مستقر در نسل او تداوم مى‏يابد.
٣ ـ امام مستقر: او كسى است كه امام پس از خود را تعيين مى‏كند. راه تعيين امام از نظر اسماعيليان دو چيز است: يكى وراثت، و ديگرى نص امام مستقر.
٤ ـ امام مستودع: او به نيابت از امام مستقر به انجام امور امامت قيام مى‏كند و حق تعيين امام پس از خود را ندارد. وى را نائب الإمام نيز گويند.(٢)

١ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، ج ١، ص ١٢٥ ـ ١٢٦.
٢ ـ تاريخ الفرق الإسلامية، ص ١٨٦.

باطنى‏گرى و تأويل



يكى از عقايد شاخص اسماعيليان در معارف و احكام دينى، باطنيگرى و تأويل است. به عقيده‏ى آنان شرايع الهى داراى ظاهر و باطن است و باطن آن را جز امام و جانشين او نمى‏داند، و همه‏ى آنچه در شرايع آسمانى آمده، مثال‏ها و رموزى است براى حقايق باطنى. مثلاً طهارت رابه تبرّى جستن از مذاهب مخالف باطنيه، و تيمم را به فراگيرى دانش از كسى كه به آموختن مأذون است، و نماز را به دعا براى امام، و زكات را به نشر دانش براى مستعدّان و مستحقان آن و روزه را به پنهان داشتن معرفت از ظاهرگرايان و حج را به كوچ كردن براى كسب دانش تأويل نموده‏اند.(١)
اين گونه تأويلات موجب شد كه علماى اسلام، اسماعيليه را خطرى جدّى براى عقايد اسلامى به شمار آورند(٢) و حتى از قبول آنان به عنوان يكى از فرقه‏هاى اسلامى امتناع ورزند. مرحوم استاد مطهرى در اين باره گفته است:
«باطنيه آن قدر در انديشه‏هاى اسلامى براساس باطنيگرى دخل و تصرّف كرده‏اند كه مى‏توان گفت اسلام را قلب كرده‏اند. به همين دليل مسلمين جهان حاضر نيستند آنها را جزء فرق اسلامى به شمار آورند. در حدود سى سال پيش كه «دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه» در قاهره تأسيس شد و مذاهب شيعه‏ى اماميه، زيدى، حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى هر كدام نماينده داشتند، اسماعيليان خيلى كوشش كردند كه نماينده بفرستند، ولى از طرف ساير مسلمين مورد قبول واقع نشد».(٣)
هانرى كوربُن در بيان تفاوت ميان عرفان شيعه‏ى اثنا عشرى و اسماعيلى مى‏گويد:
«عرفان شيعه‏ى اثناعشرى به اقتران و تعادل ظاهر و باطن شرع معتقد است، اما عرفان اسماعيلى همه‏ى احكام ظاهرى را داراى معانى مكتوم و حقيقت باطنى مى‏داند. پس چون اين معانى باطنى برتر از معانى ظاهرى احكام است و ترقى روحانى پيروان به درك آن معانى وابسته است، بنابراين ظاهر شرع به منزله قشرى است كه بايد يك بار به‏طور قطع آن‏را درهم‏شكست. اين‏كار همان‏است كه تأويل اسماعيلى آن را انجام داد. به‏اين طريق كه احكام‏شريعت را به‏حقيقت آن احكام بازگرداند؛ يعنى به ادراك معنى حقيقى تنزيل يا شريعت رسانيد. بنابر عقيده آنان تكاليف و احكام شريعت براى معتقد پابرجايى كه برمبناى معانى روحانى و باطنى رفتاركند محذوف است».(٤)

١ ـ همان، ص ١٩٣.
٢ ـ الفرق بين الفرق، ص ٢٨٢.
٣ ـ آشنايى با علوم اسلامى، كلام، عرفان، ص ٢١.
٤ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، ج ١، ص ١٣٥ ـ ١٣٦.
علامه طباطبايى نيز در مقام بيان فرق كلى ميان مذاهب اماميه‏ى اثناعشرى و اسماعيليه گفته است:
«فرق كلى ميان شيعه‏ى» دوازده امامى و شيعه‏ى اسماعيلى اين است كه اسماعيليه معتقدند كه امام به دور هفت گردش مى‏كند و نبوت در حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ختم نشده است، و تغيير و تبديل در احكام شريعت، بلكه ارتفاع اصل تكليف خاصه به قول باطنيه مانعى ندارد، برخلاف شيعه‏ى دوازده امامى كه حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را خاتم الانبياء مى‏دانند و براى او دوازده وصى و جانشين قايلند، و ظاهر شريعت را معتبر و غير قابل نسخ مى‏دانند و براى قرآن كريم هم ظاهر و هم باطن اثبات مى‏كنند».(١)

دانشمندان اسماعيلى


باطنيه على رغم انحرافات اعتقادى زيادشان، از يك مكتب فلسفى و كلامى نسبتا قابل توجهى برخوردارند و شخصيت‏هاى فكرى با اهميّتى در ميان آنها ظهور كرده و كتاب‏هاى قابل توجهى از آنها به يادگار مانده است. در اينجا نام برخى از دانشمندان و مؤلفان اسماعيلى و آثار علمى آنان را يادآور مى‏شويم:
١ ـ ابوحنيفه نعمان بن ثابت معروف به «ابو حنيفه‏ى شيعى» متوفّاى ٣٦٣ ه . ق قاضى القضاة المعزّ خليفه‏ى فاطمى. كتاب معروف او در فقه «دعائم الاسلام» نام دارد. از مؤلفات ديگر او «المجالس و المؤامرات» و «افتتاح الدعوة و ابتداء الدولة» است.
٢ ـ ابوحاتم رازى متوفّاى ٣٣٢ ه . ق صاحب كتاب اعلام النبوة.
٣ ـ ابويعقوب سجستانى متوفّاى نيمه‏ى دوم قرن چهارم هجرى. وى متفكرى عميق بود و حدود بيست تصنيف دارد. از آثار او «كشف المحجوب» است.
٤ ـ حميدالدين كرمانى (متوفّاى حدود سال ٤٠٨ ه . ق) مؤلف آثارى فراوان به مطالبى عميق و قابل ملاحظه. وى چون يكى از داعيان «الحكيم» خليفه‏ى فاطمى بود، چندين كتاب نيز در مجادله با دروزيان نوشت.

١ ـ شيعه در اسلام، ص ٦٩.
٥ ـ مؤيدشيرازى متوفّاى ٤٧٠ ه . ق وى نيز آثارى متعدّد در مراتب تعليمات باطنى به زبان‏هاى عربى‏وفارسى تأليف كرده‏است. كتاب‏مجالس‏وديوان از جمله آثار او است.
٦ ـ ناصر خسرو شاعر فارسى زبان معروف متوفّاى ٤٨١ ه . ق از شخصيت‏هاى برجسته‏ى اسماعيليه است. كتاب‏هاى: «جامع‏الحكمتين»، «وجه دين» و «خوان اخوان» او معروف است.
در شاخه‏ى مستعلى پس از دوره‏ى فاطميان، چند نويسنده‏ى كثيرالتأليف نمايان گشت. در دوره‏اى كه دوره‏ى يمنى جديد ناميده مى‏شود، چند داعى يمنى بزرگ ظهور كرد كه كار اساسى آنان تحرير مجموعه‏هايى از الهيات و امام‏شناسى اسماعيلى بوده است. در اين جا به ذكر نام برخى از آنان بسنده مى‏كنيم:

١ ـ ابراهيم بن الحسن الحامدى، داعى دوم، متوفّاى ٥٥٧ ه . ق
٢ ـ حاتم بن ابراهيم، داعى سوم، متوفّاى ٦١٢ ه . ق
٣ ـ على بن محمد الوليد، داعى پنجم، متوفّاى ٦١٢ ه . ق كه علاوه بر آثار ديگر، كتاب «دامغ الباطل» را در جواب اثر بزرگ ضدّ اسماعيلى غزالى با عنوان «المستظهرى» نوشته است.
٤ ـ حسين بن على، داعى هشتم، متوفّاى ٦٥٧ ه . ق از او خلاصه‏اى در الهيات و معادشناسى چاپ شده است.
٥ ـ ادريس عمادالدين يمنى، داعى نوزدهم، متوفّاى ٨٧٢ ه . ق از وى به عنوان مورخ و فيلسوف اسماعيلى آثار مهمى برجاى مانده است.
در اينجا به دوره‏ى هندى مى‏رسيم و از اين دوره، اثر عظيم حسن بن نوح هندى بهروشى متوفّاى ٩٣٩ ه . ق را يادآور مى‏شويم كه هفت مجلد بزرگ را شامل مى‏شود.
در جريان اين دوره شاخه‏ى مستعلى به دو شاخه‏ى فرعى داودى و سليمانى تقسيم مى‏شود. در اينجا نيز ده‏ها عنوان كتاب شناخته شده‏اند، اما با كمال تأسف براى محققان عنوان‏هايى بيش نيستند.

آثار اسماعيلى الموتى


آثارى كه در زمينه‏ى مذهب اسماعيلى الموت (اسماعيليه‏ى نزارى در ايران) برجاى مانده، به طور عمده از مؤلفان شيعى دوازده امامى است كه از آن جمله دو رساله از خواجه نصير الدين طوسى مى‏باشد كه مهم‏ترين آنها «روضة‏التسليم» نام دارد. مذهب اسماعيلى پس از سقوط الموت در كسوت تصوف به حيات خود ادامه داد و از آن پس در ادبيات صوفيان نوعى ابهام وجود داشته است. به نظر مى‏رسد قهستانى (متوفّاى حدود ٧٢٠ ه . ق) نخستين كسى بود كه از اصطلاحات صوفيانه براى بيان مضامين اسماعيلى استفاده كرد. از سيد سهراب ولى بدخشانى (كه در حدود سال ٨٥٦ ه . ق به نوشتن مشغول بود) و ابواسحاق قهستانى ( نيمه‏ى دوم قرن نهم هجرى) اثرى مهم در فلسفه‏ى اسماعيلى به يادگار مانده است. خيرخواه هروى (متوفّاى پس از سال ٦٦٠ ه . ق) نويسنده‏اى پركار بود كه اساسى‏ترين اثر او «كلام پير» است و بسط هفت فصل ابواسحاق قهستانى به شمار مى‏رود، و همراه روضة التسليم نصيرالدين طوسى كامل‏ترين طرح فلسفه اسماعيلى سنّت الموتى موجود است.از پير شهاب الدين شاه حسينى، فرزند ارشد آقاخان دوم شاه على شاه حسينى (متولد سال ١٨٥٠ ميلادى و متوفّاى ١٨٨١ = آخر ماه رجب ١٣٠٢ ه . ق) چند رساله به‏يادگار مانده كه دست كم خلاصه‏هاى بسيار خوبى از عرفان اسماعيلى است.(١)

١ ـ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، هانرى كوربُن، ج ١، ص ١٠٩، ١٠٧؛ ج ٢، ص ١٢٢ ـ ١٢٥؛ نيز ر . ك: آشنايى با علوم اسلامى، كلام، عرفان، ص ٢٢؛ المنجد في الأعلام؛ بنيادهاى كيش اسماعيليان.

avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:22

فاطميان و قرامطه
فاطميان و قرمطيان دو فرقه يا انشعاب در مذهب اسماعيليه است. درباره‏ى پيدايش قرمطيه، پيش از اين بحث شد. در اين درس درباره‏ى ظهور فاطميان و سر گذشت قرمطيان و رابطه‏ى اين دو با يكديگر بحث خواهيم كرد.

نسب فاطميان


مؤسس فرقه‏ى فاطميه، فردى است به نام ابومحمد عبيداللّه‏المهدى (متوفّاى ٣٢٢ ه . ق ) كه حكومت فاطميان را تأسيس كرد. اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه چرا آنان را فاطميه ناميده‏اند؟ زيرا اين اصطلاح بيانگر آن است كه آنان منسوب به فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام هستند. در اين باره ديدگاه‏هاى مختلفى ابراز شده است:
برخى با قاطعيت نسبت آنان را به فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام انكار كرده‏اند، از آن جمله دُخويه است. وى در كتاب خود به نام «يادى از قرامطه‏ى بحرين و فاطميان» دلايل بسيارى بر اين نظريه آورده است؛ يكى از آن دلايل اين است كه خلفاى عباسى بغداد و اموى قرطبه در دو نوبت، يك بار در سال ٤٠٢ و بار ديگر در سال ٤٤٤، نسب اين سلسله را به فاطميان انكار كردند، و از طرف ديگر در كتاب‏هاى مقدس دروز صريح آمده كه عبداللّه‏ بن ميمون جدّ خلفاى فاطمى بوده است.(١)
برخى ديگر انتساب آنان را به حضرت فاطمه عليهاالسلام درست دانسته‏اند، چنان‏كه جرجى زيدان گفته است:
«فرمان‏روايان فاطمى ابتدا در افريقيه حكومت داشتند و مركز حكومت آنان مهديه بود. اين فرمان‏روايان شيعى خود را از فرزندان حسين عليه‏السلام فرزند فاطمه عليهاالسلام مى‏دانستند، اما تاريخ نويسان كه طرفدار بنى عباس بودند صحّت نسب آنان را تكذيب مى‏كردند، ولى ما احتمال قوى مى‏دهيم كه نسب آنان صحيح باشد و ترديد و تكذيب عدّه‏اى از تاريخ نويسان، در نتيجه‏ى هواخواهى عباسيان بوده است».(٢)
عدّه‏اى بر آنند كه اظهار نظر قطعى در اين باره ممكن نيست، چنان‏كه س.م. استرن مى‏گويد:
معروف است كه طبق يك سند رسمى فاطمى، خط خلفاى فاطمى از طريق يك سلسله ائمه‏ى مستوره به محمد بن اسماعيل بر مى‏گردد، ليكن وجود چندين گزارش متناقض در اين زمينه‏ى، مسأله را آشفته ساخته است. مخالفان خلفاى فاطمى، ذرّيه‏ى آنها را از محمد بن اسماعيل ندانسته‏اند، بلكه تأسيس آيين اسماعيلى را به عبداللّه‏ بن ميمون قدّاح نسبت داده‏اند، و ائمه‏ى مستوره و نيز فاطميان را اعقاب دروغين على عليه‏السلام دانسته‏اند. اين نظريه را مى‏توان جعل كينه‏توزانه‏اى به حساب آورد. البته با اين تصور كه در كنار فرقه‏هاى مختلف نهضت اسماعيلى، نبايستى آيين اجداد قدّاحى‏ها را نيز فراموش كرد.
از اين رو با سنجش و ارزيابى اين شواهد گوناگون، نمى‏توان به واقعيت واحدى رسيد، چون اسناد و مدارك قانع كننده‏اى در دسترس نيست.(٣)

١ ـ تاريخ شيعه، ص ٢١٣.
٢ ـ تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٦.
٣ ـ نهضت قرامطه، ص ٢٨ ـ ٢٩، مقاله‏ى قرامطه و اسماعيليان از استرن.
گروهى ديگر با تفكيك ميان امام مستودع و امام مستقر مشكل را حل كرده و گفته‏اند: گر چه مؤسس سلسله‏ى فاطميان، يعنى عبيداللّه‏ المهدى، داراى نسب فاطمى نيست، ولى نسب خلفاى فاطمى پس از او حقيقتاً فاطمى است و عبيداللّه‏ همان سعيد بن حسين بن عبداللّه‏ بن القداح است و ميمون قداح و فرزندان او امامان مستودع بودند و عبيدالله مهدى هم امام مستودع بود و وديعه‏ى امامت را به پسرخوانده‏اش القائم (دومين خليفه‏ى فاطمى) رساند، و اين بدان جهت بود كه امامان حقيقى اسماعيليان در سلميه‏ى شام محصور بودند و از بيم معتضد عباسى (٢٧٩ ـ ٢٨٩) پنهان شده بودند. از اين جهت حسين كه امام مستودع بود، وديعه‏ى امامت را به فرزند و حجت خود سعيد سپرد تا او اين امانت را به صاحب واقعى‏اش كه القائم بامر اللّه‏ فاطمى بود، برساند.(١)

تعداد خلفاى فاطمى


حكومت فاطميان در سال ٢٩٢ هجرى آغاز و در سال ٥٦٧ توسط ايوبيان برچيده شد. آنان در اين مدت بر آفريقا و برخى مناطق ديگر حكومت نمودند. خلفاى فاطمى از آغاز تا پايان چهارده نفر بودند كه عبارتند از:

١ ـ عبيداللّه‏ المهدى، متوفّاى ٣٢٢.
٢ ـ القائم بامر اللّه‏، متوفّاى ٣٣٤.
٣ ـ المنصور، متوفّاى ٣٤١.
٤ ـ المعز لدين اللّه‏، متوفّاى ٣٦٥ (وى به سال ٣٦٢ بر قاهره تسلط يافت ومركز خلافت فاطميان را از مهديه به مصر انتقال داد، و بدين ترتيب به نفوذ قدرت اخشيديان و عباسيان در مصر خاتمه داده شد).
٥ ـ العزيز باللّه‏، متوفّاى ٣٨٦.
٦ ـ الحاكم بأمر اللّه‏، متوفّاى ٤١١.

١ ـ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ٢١٣ ـ ٢١٤ به نقل از عبيداللّه‏ المهدى، تأليف حسن ابراهيم حسن و طه احمد شرف، ط مصر، ص ٧٧ ـ ١٦٩.

٧ ـ الظاهر لاعزاز دين اللّه‏، متوفّاى ٤٢٧.
٨ ـ المستنصر باللّه‏، متوفّاى ٤٨٧. دوران حكومت وى بسيار طولانى بود و قريب شصت سال به طول انجاميد. ذهبى گفته است: هيچ خليفه و فرمان‏روايى را سراغ ندارم كه اين مقدار حكومت كرده باشد.
٩ ـ المستعلى باللّه‏، متوفّاى ٤٩٥.
١٠ ـ الآمر باحكام اللّه‏، متوفّاى ٥٢٤. وى در پنج سالگى به حكومت رسيد و چون فرزندى نداشت، پس از وى پسر عمويش به حكومت رسيد.
١١ ـ الحافظ لدين اللّه‏، متوفّاى ٥٤٤ (عبد المجيد بن محمد بن المستنصر پسر عموى الآمر بود).
١٢ ـ الظافر باللّه‏، متوفّاى ٥٤٩.
١٣ ـ الفائز بنصر اللّه‏، متوفّاى ٥٥٥.
١٤ ـ العاضد لدين‏اللّه‏، متوفّاى ٥٦٧ (وى عبداللّه بن يوسف بن الحافظ لدين اللّه‏ بود).(١)

١ ـ تاريخ الخلفاء، ص ٥٢٤؛ الشيعة و التشيع، ص ١٦٣، ١٧٣؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ٢١٤ ـ ٢١٥.

فاطميان و نشر آداب و شعاير شيعى



جرجى زيدان مى‏گويد:
«خلفاى فاطمى از جمله فرمان‏روايانى هستند كه در همه چيز از فرمان‏روايان عباسى پيروى نمودند، فقط در امور دينى با آنان مخالفت شديد داشتند و به فتواى ائمه‏ى شيعه رفتار مى‏كردند. يعقوب بن كلس، وزير العزيز باللّه‏ فاطمى، كتابى درباره‏ى فقه اسماعيلى تأليف كرده كه برابر با نصف صحيح بخارى بود و به چندين فصل و باب تقسيم مى‏گشت، و خود وزير آن را تدريس مى‏كرد، و هر كس آن كتاب را فرا مى‏گرفت جايزه دريافت مى‏نمود. العزيز باللّه‏ براى ٣٥ فقيهى كه در مجلس درس وزير حاضر مى‏شدند ماهانه مقرر داشت، و اگر كسى غير از كتاب وزير كتاب فقه ديگرى مى‏خواند مورد تعقيب قرار مى‏گرفت.
ساير خلفاى فاطمى نيز در انتشار مذهب شيعه اهتمام داشتند و وقتى (سال ٤١١ هجرى) الظاهر خليفه شد دستور داد كه در مصر فقط كتاب «مختصر الوزير» و «دعائم الإسلام» خوانده شود و به حافظان اين كتب جايزه داده شود».(١)
آنان در تعظيم شعاير شيعه نيز اهتمام بسيار نمودند؛ از آن جمله روز عاشورا را تعطيل عمومى اعلان كرده و به سوگوارى و عزادارى پرداختند، تا آنجا كه گاهى شخص خليفه با پاى برهنه در جمع عزاداران حاضر مى‏شد و همه‏ى سوگواران را اطعام مى‏كرد. همچنين روز غدير خم (هيجدهم ذى حجه) را به عنوان عيد عمومى اعلام كردند، و رجال حكومتى و مردم معمولى در مجلس خليفه حاضر مى‏شدند و خطيب، خطبه‏اى را كه پيامبر در غدير خم خوانده بود، بازگو مى‏كرد. در آن روز مراسم عقد و عروسى برگزار مى‏شد و فقيران مورد اِنعام قرار مى‏گرفتند و از طرف خليفه و رجال حكومتى مبالغ هنگفتى به عنوان عيدى پرداخت مى‏شد. نظير اين مراسم در مواليد پيامبر، على، فاطمه، و امام حسن و امام حسين عليهم‏السلام نيز برگزار مى‏گشت.
برخى گفته‏اند: فاطميان در زمان خلافت الحافظ لدين اللّه‏ (متوفّاى ٥٤٤، پسرعموى الآمر باحكام اللّه‏) و وزارت ابى على الافضل به مذهب اماميه‏ى اثناعشرى گرويدند، ولى پس از كشته شدن وزير در سال ٥٢٦ بار ديگر به مذهب اسماعيليه روى آوردند. در هر حال مذهب اماميه در عصر آنان با هيچ مانعى مواجه نبود، و بر هر دو احتمال امامى و اسماعيلى بودن فاطميان شواهدى وجود دارد، گرچه برخى امامى بودن آنان را ارجح دانسته‏اند.(٢)

١ ـ جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ص ٨٤٥، ٨٤٨.
٢ ـ تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، ص ١٨٨، ١٩١.

سرگذشت قرامطه



قرامطه گروهى شورشى و ماجراجو بودند و شورش‏هاى آنان دو جنبه‏ى داشت: در آغاز صرفاً حكومت عباسى را مورد حمله و يورش خود قرار مى‏دادند، ولى سرانجام بر مردم معمولى نيز يورش برده و مرتكب كشتارهاى فجيعى گرديدند. اجمالى از اين شورش‏ها كه مورخان نقل كرده‏اند به شرح زير است:
حمدان قرمط از طرف يكى از داعيان علوى به سرزمين واسط (ما بين كوفه و بصره) اعزام شده بود تا مردم آن منطقه را به آيين اسماعيلى فراخواند. مردم آن سرزمين را آميزه‏اى از عرب نبطى و سودانى تشكيل مى‏داد كه همگى گرفتار فقر و مخالف حكومت و سرمايه‏داران بودند. بدين ترتيب دعوت قرامطه مورد قبول آنان افتاد. حمدان قرمط در نزديكى كوفه مركزى را تأسيس كرد و آن را «دار الهجرة» ناميد و از آن به عنوان مركز تبليغ استفاده مى‏كرد. او از طريق وجوهى كه از پيروان خود دريافت مى‏كرد به مبارزه با مشكل فقر پرداخت و نيز مؤسسات عمومى تأسيس نمود. شعار وى وحدت و برادرى ميان عموم پيروان خود بود، و در اين راه جنسيت، طبقه، و دين را مانع نمى‏شناخت. سرانجام دعوت او از واسط گذشت و بسيارى از بلاد نزديك و دور عرب را فرا گرفت.
هم‏چنين فردى به نام ابو سعيد جنّابى حوالى سال ٢٨٦ هجرى در احساء بحرين قيام كرد و مردم را بر ضدّ حكومت عباسى شوراند، و گروهى حتى در بغداد به طور مخفيانه او را حمايت مى‏كردند، و در زمان حكومت معتضد، كه دعوت قرامطه در بحرين اوج گرفته بود، معتضد لشكرى را براى سركوبى آنان فرستاد ولى از قرامطه شكست خوردند.
پس از آن كه ابو طاهر (فرزند ابو سعيد ٣٠١٣٣٢) رهبرى قرامطه را به عهده گرفت. قدرت آنان بالاتر گرفت و گاهى به بصره و كوفه وحجاز يورش مى‏بردند و او در همه‏ى اين يورش‏ها فاتح مى‏گشت. وى در يكى از يورش‏هاى خود به مكّه حرمت كعبه را شكست و حاجيان را به قتل رساند و به گفته‏ى مورخان تعداد كشته شدگان، به جز آنان كه از گرسنگى كشته شدند، سه هزار نفر بود، و در اثر اين كشتارها مردم احساس امنيت نمى‏كردند و به خصوص راه‏ها نا امن شده بود. در حمله‏ى ديگر ابوطاهر به مكه كشتار فجيعى نمود و مدت دوازده روز قرامطه دست به كشتار و غارت زدند، و حتى حجر الاسود را ربودند.
در سال ٣٢٧ هجرى قرارداد صلحى ميان ابوطاهر و حكومت عباسى امضا گرديد و بر طبق آن ابوطاهر قول داد از زوّار حمايت كند و در عوض از آنها خراج سالانه و عوارضى دريافت كند. تهاجمات قرمطيان در اين زمان فروكش كرد.
پس از مرگ او در سال ٣٣٢ هجرى برادران وى به حكومت رسيدند و سياست صلح طلبانه‏اى را در پيش گرفتند، و در سال ٣٣٩ هجرى در قبال مبلغ گزافى كه از حكومت عباسى گرفتند و پس از در خواست‏هاى گوناگون و از جمله درخواست المنصور، خليفه‏ى فاطمى، حجر الاسود را به مكه باز گرداندند.(١)

١ ـ ظهر الاسلام، ج٤، ص ١٣٢ ـ ١٣٤؛ نهضت قرامطه؛ ص ٨١ ـ ٨٢ و ص ٤٤ ـ ٤٧؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ٢١٦ ـ ٢١٧، به نقل از براون، تاريخ ادبيات ايران، ج١، ص ٥٨٢ ـ ٥٨٥.



شكست و انقراض قرامطه


همان گونه كه ياد آور شديم، جنبش قرامطه نخست به رهبرى حمدان قرمط در مجاورت شهر واسط در عراق شكل گرفت. سپس شاخه‏اى از آن به رهبرى ابو سعيد جنّابى در بحرين قدرت گرفت. جنبش قرامطه در بحرين تا اواخر قرن چهارم هجرى (٣٧٨ هجرى ) فعّال بود. در سال ٣٧٨ هجرى اصغر رئيس قبيله‏ى بنو منتفق عقيلى قرمطيان را به شدّت شكست داد و احساء را به حصار كشيد و قطيف را غارت كرد و غنايم را به بصره برد، و از آن پس سلطه بر راه‏هاى زيارتى و ماليات‏گيرى به دست اصغر و ساير رؤساى قبايل افتاد، و قرامطه به صورت قدرت محلى محدودى درآمدند.
پس از زوال و فروپاشى دولت، قرمطيان به سرعت در آيين اسماعيل فاطميان جذب شدند يا از بين رفتند. با اين‏كه گزارش‏هايى درباره‏ى يك نفر رهبر فرقه‏اى به نام شباش(متوفّاى٤٤٤) و خانواده‏اش در دست است كه در سواد بصره در ميان قرامطه و قبايل پراكنده پيروان زيادى داشته و همين امر مى‏رساند كه بعضى از اسماعيليان قرمطى در جنوب عراق هنوز وجود داشته‏اند، ولى پس از سال ٣٧٨ هجرى اطلاعات دقيقى درباره‏ى اين جوامع موجود نيست.
قرمطيان بحرين پس از حدود سال ٤٥٩ هجرى بعد از شورش ساكنان جزيره‏ى اوال و شكست ناوگان قرمطى سلطه‏ى خود را بر اين جزيره از دست دادند، و قبيله‏ى بنوعامر بن ربيعه در سال ٤٧٠ هجرى حكومت قرمطيان را به تمامى قلع و قمع نمود.(١)
از ديگر مناطق فعاليت قرامطه سوريه بود. در سال ٢٨٨ هجرى فردى به نام زكرويه(٢) در بيابان سوريه ظهور قرامطه را در بين قبيله بنو عليهص اعلام داشت. وى در سال ٢٨٩ هجرى در محاصره‏ى دمشق كشته شد و برادرش كه به نام ابو عبداللّه‏ احمد معروف بود، جانشين او گرديد. وى نيز در سال ٢٩١ در بغداد دستگير شد و به قتل رسيد.

١ ـ نهضت قرامطه، ص ٥١، ٥٢، مقاله‏ى ويلفرد مادلونگ. لازم به ذكر است كه دخويه تاريخ فروپاشى آنان را به سال ٤٧٤ هجرى ذكر كرده است. همان، ص ٧١.
٢ ـ به گفته‏ى مادلونگ فردى كه در سوريه به دعوت به آيين قرمطى دست زد، حسين فرزند زكرويه معروف به صاحب الشامه بود و كسى كه در محاصره‏ى دمشق به قتل رسيد، يحيى برادر حسين بود كه به صاحب الناقة معروف بود و رهبريت نهضت قرمطى را در سوريه به عهده گرفته بود و قتل او در شعبان سال ٢٩٠ هجرى صورت گرفت. پس از قتل او صاحب الشامه رهبريت جنبش را به عهده گرفت و اونيز در ربيع الاول سال ٢٩١ به قتل رسيد. پس از وى زكرويه فردى به نام ابو نمام نصر را به رهبرى قرامطه‏ى سوريه برگزيد. او نيز در رمضان سال ٢٩٣ هجرى به قتل رسيد، و زكرويه در ذى حجه‏ى ٢٩٣ هجرى از مخفيگاه خود بيرون آمد و يكى از قشون‏هاى عباسى را شكست داده، و كاروان زائران خراسانى و غرب ايران را در برگشتشان از زيارت مكه غارت كردند و اكثر حجاج را به قتل رساندند. زكرويه در ربيع الاول سال ٢٩٤ هجرى زخم برداشت و در جنگى دستگير شد و پس از چند روز بمرد. اكثر هواداران او دستگير و اعدام شدند.(نهضت قرامطه، ص ٣٩ ـ ٤٠).
مركز قرامطه در سوريه گويا شهر سلميه بوده است، ولى شواهدى جز آثار جهت دار اهل تسنّن درباره‏ى چگونگى رويدادهاى آنجا پس از نهضت قرامطه در سال ٢٨٨ هجرى در دست نيست. نهضت قرامطه‏ى سوريه بدون اين‏كه فعّاليتى از خود نشان دهد و يا با دروزى‏ها كه به هر حال رابطه‏ى دورى با يكديگر داشتند برخوردى داشته باشد متوقف گرديد.
گروه‏هاى كوچك محلى كه در ميان آنها نسخ خطى قرامطه تا به امروز باقى مانده، به جز نوشته‏هاى راشد الدين سنان سورى (قرن هشتم هجرى)، دبستانِ محمود فانى هندى (موبد شاه = قرن يازدهم هجرى) و متون تركى و فارسى حروفيه (قرون نهم و دهم هجرى) چيزى از فعاليت‏هاى آيينى فرقه‏ى قرامطه را عرضه نمى‏كند.
دعوت قرامطه در يمن توسط منصور اليمن (ابن حوشب) در سال ٢٦٦ هجرى در دار الهجره‏اى نزديك عون لاعة ادامه يافت، ولى در مقابل ايستادگى رؤساى زيدى محل ناكام ماند و فقط توانست بعضى از امارت نشين‏هاى كوچك نظير صليحى‏هاى صنعا و مكرمى‏هاى نجران را ايجاد كند.
نهضت قرامطه در ايران در سال ٢٦٠ توسط خلف در شهر رى آغاز شد. دامنه‏ى اين نهضت بعدها به مرو الرود و طالقان در جوزجان كه حاكم و امير آن به قرمطيان گرويد، كشيده شد. ديلمستان كه بعدها پايگاهى براى دولت اسماعيليان نزارى گرديد، سرانجام تحت نفوذ محمد نسفى برذعى (متوفّاى ٣٣١ ه . ق) در آمد و او حكام سامانى را به نهضت قرامطه فراخواند. قتل او اميدهاى سياسى قرامطه را خنثى كرد.(١)

١ ـ نهضت قرامطه، ص ٨١، ٨٣، مقاله‏ى لويى ماسينيون.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:23

رابطه‏ى فاطميان و قرمطيان


از جمله مسايل مورد بحث ميان محققان و نحله‏شناسان، بررسى رابطه‏ى فاطميان و قرامطه است. ابن رزام (كه گرايش ضدّ اسماعيلى دارد) و كسانى كه از او پيروى كرده‏اند، هر دو جنبش را يكى دانسته‏اند، و تاريخ‏نگاران مسلمان هم‏روزگار او، مانند طبرى، درباره‏ى اين موضوع نظريه‏ى روشنى ابراز نداشته‏اند، اما اسماعيليان جديد هرگونه پيوستگى ميان خودشان را با قرمطيان نادرست مى‏شمارند.
كهن‏ترين مأخذى كه يكى بودن فاطميان و قرمطيان را تأييد مى‏كند، يا دست كم از تعاون ميان آنها سخن مى‏گويد، كتاب ثابت بن سنان صابئى است. ثابت را به ندرت مى‏توان متّهم كرد كه متعصّب است يا مى‏كوشد تا فاطميان را به فرقه‏هاى بدعتگذارى مانند قرمطيان منسوب و ايشان را بدنام كند، زيرا وى هيچ‏گونه خصومتى با فاطميان نشان نمى‏دهد و در حق شرعى عبيداللّه‏ كه پيوسته به او علوى فاطمى اطلاق مى‏كند، هيچ‏گونه شكى ابراز نمى‏دارد. ثابت بر يكى بودن اين دو جماعت تأكيد نمى‏كند، بلكه گواهى او ضمنى و غير مستقيم است.(١)

١ ـ نهضت قرامطه، ص ١٠، مقدمه‏ى دكتر يعقوب آژند.
بهر حال با مراجعه به مجموع گزارش‏هاى تاريخى و آراى محققان روشن مى‏شود كه يكى دانستن اين دو جنبش دينى ـ سياسى صحيح نيست. آنان در مسأله‏ى امامت با يكديگر اختلاف داشتند، زيرا قرامطه بر اين باور بودند كه محمد بن اسماعيل آخرين امام و زنده وغايب است و روزى ظهور خواهد كرد، ولى فاطميان اين عقيده را مردود دانسته، به استمرار خط امامت در فرزندان اسماعيل قايل شدند.
اختلاف ديگر ميان اين دو جناح مذهبى، در برداشت و گرايش انقلابى آنها نهفته است. فاطميان پس از تسلط بر سرزمين‏هاى شمال آفريقا و مخصوصاً مصر و تشكيل خلافت فاطمى به تدريج از حالت نهضت در آمده و با دشمنان ديرينه‏ى خود، يعنى عباسيان، راه مماشات پيش گرفته و گاه رابطه‏ى نزديك برقرار نمودند و تا حدى از اصول مبارزاتى خود عدول كردند، و حال آن‏كه قرامطه به دليل قرار گرفتن در متن سرزمين‏هاى خلافت عباسى و مبارزه‏ى پيگير با آنها همچنان آرمان‏ها و اهداف نخستين خود را حفظ كرده و در واقع حالت انقلابى داشتند.(١)
از طرفى هر چند فاطميان از مخاصمات و درگيريهاى قرامطه باعباسيان ناراضى نبودند، ولى هجوم آنان به مردم و غارت و چپاولگريهاى قرمطيان به هيچ وجه مورد قبول فاطميان نبود و آنان چنين اعمال وحشيانه‏اى را محكوم مى‏كردند. مورخان از درگيريهاى نظامى ميان قرامطه و فاطميان گزارشى داده‏اند، چنان‏كه در ذى‏حجه ٣٥٨ هجرى، سه ماه پس از تسخير مصر به‏دست نيروهاى فاطمى، لشكرى از قرامطه تحت فرماندهى پسر عموهاى اعصم، به‏نام كسرى و صخر، به رمله حمله كرده، اخشيديان را شكست دادند و با قرارداد صلحى كه ميان آنان منعقد شد، نيروهاى قرامطه عقب نشينى كردند، و باقيمانده‏هاى آنان با اخشيديان در سال ٣٥٩ از قشون فاطميان شكست خوردند. اعصم در سال ٣٦٠ به كمك عزالدوله بويهى و ابوتغلب حمدانى شتافت و دمشق و رمله را بار ديگر تصرف كرد و قشون فاطميان را از آنجا راند، و در همه جا از عباسيان حمايت كرد. وى حتى قاهره را محاصره، ولى در ربيع الاول سال ٣٦١ هجرى پس از به‏وجود آمدن مانعى عقب نشينى كرد و به احساء باز گشت. بارديگر در رمضان ٣٦١ رمله را از فاطميان باز پس گرفت ... .(٢)

١ ـ همان، ص ٤٩ ـ ٥٠، مقاله‏ى ويلفرد مادلونگ.
٢ ـ همان.
از مجموع آنچه بيان گرديد، به‏دست مى‏آيد كه قرامطه و فاطميان در عين اين‏كه هر دو به امامت اسماعيل و محمد بن اسماعيل معتقد بودند، در مسأله‏ى استمرار امامت در فرزندان محمد بن اسماعيل توافق نداشتند؛ چنان‏كه از نظر استراتژى سياسى و انقلابى نيز هماهنگ نبودند و مجموع اين اختلافات موجب درگيرى‏هاى نظامى ميان آنان گرديد، گر چه اين اختلافات مستمر نبوده و در مواردى روابط آنان عادى و احيان دوستانه نيز بوده است.(١)

١ ـ در اين باره بنگريد: برنارد لويس، بنيادهاى كيش اسماعيليان، ص ١٢١ ـ ١٢٩.

فرقه‏هاى ديگر اسماعيليه
در مذهب اسماعيليه يك رشته تطورات و انشعاباتى رخ داد و فرقه‏هاى جديدى پديد آمد كه در اين درس به بررسى آنها مى‏پردازيم:

١ـ مستعليه و بُهره


در بحبوحه‏ى قدرت فاطميان، خليفه زمام تمام امور را شخصا در دست داشت و بر قواى سه‏گانه، يعنى اداره‏ى امور مملكت، سلسله مراتب دينى و سپاه نظارت مى‏كرد. از زمان مرگ «الحاكم» امراى نظامى روز به روز بر قدرت خود در برابر امراى كشورى و شخص خليفه مى‏افزودند. در سال ٤٦٧ هـ هنگامى كه بدر الجمالى، فرمانده سپاه عكا، به دعوت خليفه با لشكريان خود به سوى مصر حركت كرد تا زمام امور را در دست گيرد، پس از فرو نشاندن شورش‏هاى داخلى به تدريج بر تمام كشور سيادت يافت و خليفه عناوين رؤساى قواى سه گانه‏ى مملكت را يكجا به وى اعطا كرد. بدر، امير الجيوش، داعى الدعاة (رئيس سلسله مراتب دينى) و وزير دولت فاطمى گشت. از اين زمان به بعد فرمان‏رواى واقعى مصر امير الجيوش بود. به زودى اين مقام به صورت يك منصب موروثى در آمد، و پسر و نوه‏ى بدر الجمالى، جانشين وى گشتند. در سال ٤٨٧ افضل پسر بدرالجمالى جانشين پدر شد. در هنگام مرگ المستنصر، كه چند ماه بعد اتفاق افتاد، امير الجيوش با مسأله‏ى انتخاب خليفه‏ى جديد مواجه شد. در يك طرف «نزار» پسر «المستنصر» قرار داشت كه جوانى بود برومند و قبلاً به ولايتعهدى المستنصر برگزيده شده بود، و در طرف ديگر برادر نزار «مستعلى» جاى داشت كه جوانى بود بى ياور و پشتيبان، و در نتيجه اگر به خلافت مى‏رسيد كاملاً متكى به حامى نيرومند خويش امير الجيوش مى‏گشت. با ملاحظه‏ى چنين وضعى «افضل» دختر خود را به عقد ازدواج مستعلى در آورد و چون المستنصر مُرد، داماد خود را به خلافت برگزيد.(١)
آن گروه از اسماعيليه كه پس از المستنصر، المستعلى بالله را خليفه و جانشين او دانستند، در مصر و يمن و مغرب آفريقا، «مستعليه»، و در هند، «بُهره» خوانده مى‏شوند. كلمه‏ى بهره (بوهره) يا بهاره از اصل گجراتى (Bohora) يا از ريشه‏ى هندى (Vohra) يعنى تجارت گرفته شده است، زيرا نخستين پذيرندگان مذهب اسماعيلى در گجرات بازرگانان بودند. البته جمع كثيرى از بهره‏هاى سنّى هم هستند كه كشاورزند و اين نام‏گذارى شامل ايشان نمى‏شود، مگر اين‏كه بگوييم چنان‏كه قبلاً اسماعيلى مذهب بودند و بعد سنّى شدند، ابتدا بازرگان بودند كه بعد كشاورز گشتند.

١ ـ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، ص ٢٢٢ ـ ٢٢٥.
درباره‏ى نخستين داعى فاطمى كه از مصر به هند آمد و جماعت بهره را به اسلام و مذهب اسماعيلى درآورد، اقوال مختلفى گفته شده است. قول مشهور آن است كه وى عبداللّه‏ نام داشته و به امر المستنصر باللّه‏ به هند سفر كرده و در سال ٤٦٠ هجرى در بندر كامباى در جنوب هند فرود آمده است. عبداللّه‏ همه‏ى عمر را در كامباى گذراند و همانجا در گذشت، هنگام ظهور دعوت اسماعيلى در ايالت گجرات و جنوب هند، شاهان هند و از خاندان «چالوكيه» در آن نواحى حكومت مى‏كردند و ظاهراً در برابر مبلّغان مسلمان سخت‏گيرى نمى‏كردند. از اين رو بهره‏هاى نو مسلمان تا حدود سيصد سال در آسودگى به سر مى‏بردند، ولى وقتى دولت هندوان منقرض شد و متعصّبان سنّى زمام امور منطقه را در دست گرفتند، كار را بر بهره تنگ كردند؛ به‏طورى كه جمع كثيرى از بهره سنى شدند.
به عقيده‏ى بهره، ابوالقاسم الطيب بعد از مرگ پدرش الآمر بامر اللّه‏ مستور شده و با غيبت او مركزيت دعوت فاطمى به يمن و سپس هند انتقال يافته است. به اعتقاد آنان امام در بالاترين مقام روحانى و صاحب ولايت مطلقه در جهان است. خادمان او بيست و شش نفرند كه بيست و پنج تن داراى مقام حجت و يك نفر داعى بلاغ است. اگر امام مستور باشد، اين اشخاص نيز با او در پرده‏ى استتار به سر مى‏برند و مقام بعد از ايشان كه داعى مطلق است، نايب امام و صاحب اختيار دعوت و پيشواى ولايت خواهد بود. داعى مطلق را ملاجى (جناب ملا) يا ملا صاحب نيز مى‏گويند.

٢ ـ بُهره‏ى داودى و سليمانى


پس از وفات داود بن عجب شاه، بيست و ششمين داعى مطلق، بُهره به دو گروه داودى و سليمانى تقسيم شدند. گروه نخست داود برهان الدين را داعى مطلق دانستند، و گروه دوم سليمان بن حسن را برگزيدند. اين دو داعى در احمدآباد گجرات درگذشتند و مدفن هر دو زيارتگاه همه‏ى بُهره‏هاست. بعد از آن داعيان مطلق سليمانيه در يمن سكونت كردند، اما نماينده‏ى ايشان به نام «منصوب» در هند اقامت دارد.
بُهره‏ى داودى و سليمانى جز در داعى مطلق در ساير مسايل عقيدتى و عبادى يكسانند. اين جماعت عموما تاجر و ثروتمندند، ولى در پاكستان و سريلانكا و آفريقاى شرقى بعضى از آنان به خدمات دولتى و قضايى و فرهنگى مى‏پردازند.
بُهره به حج و نماز و روزه و جهاد و ساير فروع دين كاملا معتقدند و براى زيارت روضه‏ى مطهر رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مرقد امامان معصوم عليهم‏السلام ـ تا امام ششم ـ به مدينه و عراق مى‏روند. قبور امامان و داعيان اسماعيلى را نيز زيارت مى‏كنند. رسوم ازدواج و ولادت و فوت و اعياد مذهبى ايشان مخلوطى است از سنن هندويى و رسوم شيعيان اثناعشرى.(١)

٣ ـ نزاريه و آقاخانيه


پس از آن‏كه المستعلى پس از مرگ المستنصر به حكومت رسيد، نزار به اسكندريه گريخت و به مخالفت با مستعلى قيام كرد، ولى به زودى دستگير شد و به قتل رسيد. هواداران او از به رسميت شناختن خليفه‏ى جديد(مستعلى) سرباز زدند و هواخواهى خود را از نزار و فرزندان او اعلام كردند و ارتباط خود را با اسماعيليه‏ى فاطميه در قاهره قطع كردند.
فرقه‏ى نزاريه نخست در ايران توسط حسن صباح در قلعه‏هاى الموت دست به فعاليتى گسترده زد و پس از حمله‏ى مغول به ايران قلع و قمع گرديد، و پس از آن در سال ١٢٥٥ هجرى آقاخان محلاتى كه از نزاريه بود در ناحيه‏ى كرمان بر ضدّ محمدشاه قاجار قيام كرد، ولى شكست خورد و به بمبئى در هندوستان گريخت و دعوت نزارى را به امامت خود منتشر ساخت و از آن پس نزاريه به آقاخانيه شهرت يافته‏اند، و مخالفانشان در هند آنان را خوجه يا خجاس مى‏نامند. آقاخانيه، برعكس بهره، به مراسم عبادى و دينى چندان اهميّت نمى‏دهند.(٢)

١ ـ دائرة المعارف تشيّع، ج ٣، ص ٥٢٦ ـ ٥٢٩.
٢ ـ شيعه در اسلام، ص ٦٧ ؛ تاريخ فلسفه‏ى اسلامى، ج ١١ ص ١٠٨ ؛ تاريخ الفرق الإسلامية، ص ١٩٥.
حسن صباح و دعوت جديد


آيين مستعليه را دعوت قديم، و آيين نزاريه را كه توسط حسن صباح ترويج گرديد، دعوت جديد مى‏نامند. در اين جا مناسب است مختصرى درباره‏ى آن سخن بگوييم:
حسن صباح كه ايرانى بود، در آغاز پيرو آيين شيعه‏ى اثنا عشرى بود، ولى در هفده سالگى تحت تأثير برخى از مبلغان اسماعيلى به اين، آيين گرويد و در سال ٤٧١ هجرى به قاهره رفت و حدود يك سال و نيم در آنجا اقامت گزيد، ولى پس از مطرح شدن حكومت مستعلى، وى كه طرفدار نزار بود، از مصر به مغرب تبعيد گرديد و در سال ٤٧٢ هجرى وارد اسكندريه شد. و از آنجا به سوريه و حلب و سرانجام در سال ٤٧٣ هجرى به اصفهان رسيد و در آن زمان ٢٧ سال داشت. وى به قيام بر ضدّ سلجوقيان دست زد و تحت تعقيب آنان قرار گرفت. بدين جهت راه زندگى مخفيانه را برگزيد و سرانجام سرزمين كوهستانى ديلم و دژ تسخيرناپذير الموت را به عنوان پناهگاه امنى براى خود و همراهيانش انتخاب كرد و در سال ٤٨٣ هجرى بدانجا وارد شد.
امامت در دعوت جديد


مسأله‏ى امامت در دعوت جديد با سه ويژگى همراه بود:
١ ـ ويژگى مذهبى و آن، اين‏كه راه شناخت خدا و در نتيجه راه نجات انسان در شناخت امام خلاصه مى‏شود.
٢ ـ جنبه‏ى اجتماعى و آن، اين‏كه امام، خليفه‏ى فاطمى نيست، بلكه غايب است. به گفته‏ى مورخان، او به هنگام مرگ به جانشينان خود گفت: «تا زمانى كه امام خود رهبرى دولتش را به عهده بگيرد آن را نگاه داريد». اين آموزش از قديم براى توده‏ى مردم فهميدنى بود، زيرا از آن، برقرارى عدالت اجتماعى تداعى مى‏شد. در حقيقت حسن صباح و يارانش كوشش كردند انديشه‏ى اسماعيلى را به آموزش انقلابى قرمطيان پيشين تغيير دهند. آموزش حسن صباح با بدبختى‏هاى توده‏هاى مردم همدردى داشت و با خلفاى فاطمى پيوند نداشت.
٣ ـ جنبه‏ى سياسى، يعنى محكوم كردن همه‏ى گمراهان و آموزگاران دروغين آنها (به زعم آنان) بود. اين آموزش در عمل پيروان حسن صباح را در مبارزه با دشمنان مذهبى ، سياسى و طبقاتى مسلح مى‏نمود. اعتقاد به اين‏كه تنها اسماعيليان راه راست را مى‏روند، برترى بر دشمن را به آنان تلقين مى‏كرد. در مرز سده‏هاى ٥ و ٦ هجرى
(٩٧)
تبليغات فاطمى در ايران چنين ويژگى مبارزه جويى نداشت، و اين يكى ديگر از موارد اختلاف دعوت جديد و دعوت قديم است.
پس از مرگ حسن صباح در ٥١٨ هجرى يكى از شاگردانش به نام كيابزرگ رودبارى به جاى او نشست و پس از او فرزندش حسن بن حسن بن محمد ملقب به «على ذِكْرِهِ السّلام» پادشاه چهارم الموتى روش حسن صباح را كه نزارى بود برگردانيد و به باطنيه پيوست.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف j.j في 13/6/2007, 08:24

تاريخ پيدايش زيديّه و عقايد زيد بن على
تاريخ پيدايش زيديه، به قرن دوم هجرى باز مى‏گردد. آنان پس از شهادت امام حسين، زيد شهيد، فرزند امام زين‏العابدين را امام مى‏دانند، و امام زين‏العابدين را تنها پيشواى علم و معرفت مى‏شمارند؛ نه امام به معنى رهبر سياسى و زمامدار اسلامى؛ زيرا ـ چنان كه شرح آن خواهد آمد ـ يكى از شرايط امام از نظر آنان، قيام مسلحانه بر ضدّ ستمگران است. اكثر نويسندگان زيدى، امام زين‏العابدين را در شمار امامان خود ندانسته و به جاى او حسن مثنّى، فرزند امام حسن مجتبى را امام خود مى‏دانند. ما در چند درس با نگرشى تاريخى ـ تحليلى و با رويكرد كلامى، درباره‏ى شخصيت و قيام و عقايد كلامى زيد شهيد، فرقه‏هاى زيديه، پيشوايان سياسى، رجال علمى، حكومت‏هاى زيديه، روش كلامى و نمونه‏هايى از عقايد دينى زيديه بحث خواهيم كرد.

تاريخ زندگى و شخصيت زيد بن على


مورخان، در تاريخ ولادت و شهادت زيدبن‏على اختلاف كرده‏اند، از سال‏هاى ٧٥، ٧٨ و ٨٠ هجرى به عنوان تاريخ ولادت، و از سال‏هاى ١٢٠ ، ١٢١ و ١٢٢ به عنوان سال‏هاى شهادت او ياد شده‏است. ولى مشهور اين است كه مجموع دوران زندگى او ٤٢ سال بوده است. اين مدت با دو قول در تاريخ ولادت و شهادت او هماهنگ است: يكى با (٧٨ ـ ١٢٠) و ديگرى با (٨٠ ـ ١٢٢) و قول اخير معروف‏تر است.(١)
دانشمندان اماميه شخصيت زيد را ستوده و او را به علم و دانش، تهجّد و تقوا، زهد و پرهيزگارى، شجاعت و ظلم ستيزى وصف كرده‏اند. مرحوم شيخ مفيد در باره‏ى او گفته است:
«زيدبن على بن الحسين پس از حضرت باقر عليه‏السلام شخصيت ممتاز در ميان برادران خود بود. فردى عابد، پرهيزگار، فقيه، سخاوتمند و شجاع به شمار مى‏رفت و به انگيزه‏ى امر به معروف و نهى از منكر و خونخواهى جدّش حسين بن على عليه‏السلام قيام كرد.(٢) كثرت انس او با قرآن سبب توصيف او به «حليف القرآن» (هم پيمان با قرآن) شده بود».(٣)
اين نگرش ستايش‏آميز شيعه درباره‏ى زيد از موضع و ديدگاه تكريم‏آميز ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام در مورد او سرچشمه مى‏گيرد. چنان‏كه شيخ بهائى گفته است:
«ما از زيد جز به نيكى ياد نمى‏كنيم. از پيشوايان ما در تمجيد و تكريم وى روايات بسيارى وارد شده‏است، و امام صادق عليه‏السلام بسيار مى‏گفت:
«خدا عمويم را رحمت كند».(٤)
شيخ صدوق در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه‏السلام » بابى را به نقل روايات ائمه‏ى معصوم عليهم‏السلام در مدح و منقبت زيد اختصاص داده است.(٥)

١ ـ علامه سيد محسن امين، أعيان الشيعة، ج ٧، ص ١٠٧؛ دكتر احمد محمود صبحى، الزيدية، ص ٦٥.
٢ ـ الإرشاد، ص ١٧١، مجلد ١١ از مصنفات شيخ مفيد.
٣ ـ احمد بن على بن الحسين، (... ـ ٢٨٨ ه . ق) عمدة‏الطالب، ص ٢٥٥.
٤ ـ اعيان الشيعه، ج ٧، ص ١٠٨.
٥ ـ عيون أخبار الرضا، ج ١، باب ٢٥، ص ٢٤٨.
مفاد يكى از روايات چنين است:
«روزى مأمون در حضور امام رضا عليه‏السلام قيام زيد النّار(برادر امام رضا) را بر ضدّ عباسيان يادآور شد و آن را با قيام زيد بن على بر ضدّ بنى‏اميه مقايسه كرد و افزود: اگر به خاطر رعايت احترام شما نبود او را مى‏كشتم. امام رضا در پاسخ مأمون فرمود: «برادرم زيد را با زيد بن على مقايسه مكن. زيد بن على از دانشمندان آل محمد بود؛ وى براى خشنودى خدا خشمگين شد، و با دشمنان خدا جهاد كرد، و در راه خدا به شهادت رسيد.»
امام باقر عليه‏السلام زيد را تكريم فراوان مى‏كرد، چنان‏كه شيخ صدوق از ابى‏الجارود نقل كرده كه گفته است:
«من نزد امام باقر عليه‏السلام بودم كه زيد وارد شد. وقتى چشم امام باقر عليه‏السلام به او افتاد، فرمود: «او بزرگ خاندان خود و انتقام گيرنده‏ى خون آنهاست». آنگاه خطاب به زيد فرمود: «البته برگزيده است مادرى كه تو را به دنيا آورده است اى زيد...».(١)
از جابربن يزيد جعفى روايت شده است كه گفت: امام باقر عليه‏السلام را ديدم كه وقتى به برادرش زيد نگاه مى‏كرد اين آيه را تلاوت كرد:
«فالذين هاجروا و أخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاُكفّرنَّ عنهم سيّئاتهم و لاُدخلَنَّهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار ثواباً من عند اللّه‏، و اللّه‏ عنده حسن الثواب».(٢)
كسانى كه هجرت كرده و از ديار خود رانده شده و در راه من اذيت شده‏اند و جهاد كرده و به شهادت رسيده‏اند، لغزش‏هايشان را پوشيده، و آنان را به باغ‏هايى كه نهرها از پايين آنها جارى است وارد مى‏كنم؛ اين پاداشى از خداوند است، و بهترين پاداش نزد خداست.
آنگاه امام باقر عليه‏السلام اشاره به زيد كرد و گفت: «سوگند به خدا او از مصاديق اين آيه است».(٣)
ابوالفرج اصفهانى از عبداللّه‏ بن جرير نقل كرده كه وى ديده است كه جعفر بن محمد ركاب زيد را مى‏گرفت و آنگاه كه بر مركب مى‏نشست، لباس وى را مى‏آراست.(٤)

١ ـ امالى شيخ صدوق، ص ٣٣٤ ـ ٣٣٥، حديث ١١.
٢ ـ آل عمران / ١٩٥.
٣ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ٧١.
٤ ـ مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ص ٨٧.
اگر اين گفته درست باشد، بيانگر اين است كه امام صادق عليه‏السلام عموى خود را گرامى مى‏داشت، و حرمت او را كه در سن، بزرگ‏تر از وى بود، به‏سان پدر نگه مى‏داشت.(١)
از برخى روايات به دست مى‏آيد كه قيام زيد مورد رضايت و تأييد امام صادق عليه‏السلام بوده است، چنان‏كه وقتى با امام صادق عليه‏السلام درباره‏ى قيام خود مشورت كرد، امام عليه‏السلام به او فرمود: «اى عمو، اگر خشنودى كه كشته شوى و بدنت را بر دار بياويزند، پس اين كار را بكن». و آن‏گاه كه زيد از نزد او مى‏رفت، امام صادق عليه‏السلام فرمود: «واى بر كسى كه فرياد يارى‏خواهى او را بشنود و او را يارى نكند».(٢)
گرچه در احاديث شيعه رواياتى نيز دال بر نكوهش زيد يافت مى‏شود، ولى اين روايات از نظر سند قابل اطمينان نيستند، و از نظر عدد نيز تعداد روايات مدح بيش از روايات ذم است. از اين رو، محققان روايات ذم را مردود دانسته‏اند.

١ ـ بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ٧٣.
٢ ـ عيون اخبار الرضا عليه‏السلام ، ج ١، ص ٢٤٨.



استادان و شاگردان زيد


همان‏گونه كه قبلاً يادآور شديم، زيد قبل از هر فرد ديگر، از پدرش امام زين‏العابدين عليه‏السلام علم دين را آموخت، و پس از آن از برادرش امام باقر عليه‏السلام كسب دانش نمود، ولى علاوه بر آنان از افرادى چون ابان بن عثمان، عبيدالله بن ابى‏رافع و عروة بن زبير نيز كسب دانش كرده است، اما فرضيه‏ى علم اندوزى او از واصل بن‏عطا، كه برخى چون احمد امين مصرى و ديگران مطرح كرده‏اند، ثابت نشده و بعيد به نظر مى‏رسد؛ زيرا واصل از نظر سن، كوچكتر و يا با او هم‏سن بوده است.
از مشاهير شاگردان وى مى‏توان افراد زير را نام برد:

١ ـ منصوربن معتمر بن‏عبداللّه‏ سلمى كوفى (متوفّاى ١٣٢ ه . ق ).
٢ ـ هارون بن سعد عجلى يا جعفى كوفى كه از مشايخ مسلم ـ صاحب صحيح معروف ـ بوده است.
٣ ـ معاوية‏بن اسحاق بن زيدبن حارثه‏ى انصارى كه همراه با زيد به شهادت رسيد.
٤ ـ ابوالجارود زيادبن منذر همدانى، رئيس فرقه‏ى جاروديه از فرقه‏هاى زيديه.
٥ ـ حسن‏بن صالح .
٦ ـ على‏بن صالح و برادرش حسن صالح.
٧ ـ محمدبن عبدالرحمان بن ابى ليلى. وى از اصحاب امام صادق عليه‏السلام بوده است.
٨ ـ عمروبن خالد واسطى، راوى مسند زيد.
٩ ـ اسماعيل‏بن‏عبدالرحمان‏سدّى، ازبزرگان علماى كوفه (متوفّاى سال ١٢٧ ه . ق).
١٠ ـ سليمان بن مهران اعمش، از بزرگان علماى كوفه (متوفّاى سال ١٤٨ ه . ق ).(١)

آثار علمى زيد شهيد



آثار علمى كه از زيد بر جاى مانده و به او منسوب مى‏باشد، عبارتند از:
١ـ تفسير غريب القرآن : چنان‏كه از نام آن معلوم است به تفسير آيات مشكل قرآن پرداخته است.
٢ـ الصفوة: اين كتاب با استناد به آيات قرآن كريم به بيان فضايل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل‏بيت عليهم‏السلام و برترى آنان بر ديگران پرداخته است.
٣ـ رسالة‏الى علماء الأمة: در اين رساله خطاب به علماى امت اسلامى اهداف دعوت و قيام خود را شرح داده است.
٤ـ مناسك الحج: چنان‏كه از نام آن روشن است، درباره‏ى مناسك حج است.
٥ـ مجموعه‏ى فقهى و حديثى كه به «مسند امام زيد» معروف است. دانشمندان زيدى نسبت اين كتاب را به زيد پذيرفته و بر آنند كه اين نخستين كتابى است كه در فقه و حديث نگارش يافته است، و برخى از آنان آن را شرح كرده‏اند كه مفصل‏ترين آنها شرح قاضى شرف‏الدين، حسين‏بن احمد سياغى يمنى (متوفّاى ١٢٢١ ه . ق ) است، و «الروض النظير فى شرح مجموع الفقه الكبير» نام دارد.

١ ـ به كتاب بحوث في الملل و النحل، ج ٧، ص ١٠٧ ـ ١١٠ رجوع شود.
گرچه شارح، محور كار خود را مسند امام زيد قرار داده است، ولى بر اثبات مطالب آن به شيوه‏ى مورد قبول در فقه اهل سنّت استدلال كرده است؛ يعنى به مراسيل و موقوفات صحابه، و نيز قياس و مانند آن استناد نموده است. از اين رو، به فقه اهل سنّت شباهت بسيار دارد، بدين جهت شيخ محمد بخيت مطيعى حنفى مصرى در تقريظ خود بر كتاب نوشته است: «اين كتاب در معظم احكام با مذهب امام ابوحنيفه موافق است».(١)

زيد و معتزله


همان‏گونه كه قبلاً يادآور شديم، برخى از نويسندگان برآنند كه زيد در عقايد كلامى خود از واصل‏بن عطا مؤسّس مذهب معتزله بهره گرفته، و از اين روى،آراى كلامى زيديه با عقايد معتزله هماهنگ است. اين فرضيه از نظر تاريخى به شهرستانى باز مى‏گردد، چنان‏كه گفته است، زيد در اصول، نزد واصل بن عطا، پيشواى معتزله تلمّذ كرد.(٢) پس از وى برخى از نويسندگان اهل سنّت و زيديه نيز آن را پذيرفته و نقل كرده‏اند.
ولى اين فرضيه ـ همان گونه كه قبلاً يادآور شديم ـ دليل معتبرى ندارد. در اين جا سخن برخى از دانشمندان معاصر زيديه را در نقد اين فرضيه از نظر مى‏گذرانيم:
يكى از اشتباهات شايع، نسبت دادن زيديه در اصول عقايد به معتزله است و اين كه امام زيد شاگرد واصل بن عطا بوده است. شايد شهرستانى اولين نويسنده‏اى است كه اين سخن اشتباه را نقل كرده و ديگران از او گرفته‏اند. البتّه شهرستانى دليلى بر رأى خود اقامه نكرده است، و شايد منشأ اعتقاد او هماهنگى عقايد زيديه و معتزله در بسيارى از مسايل كلامى بوده است، ولى اين دليل كافى نيست تا فرقه‏اى را به فرقه‏ى ديگر منسوب كنيم.

١ ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ٧، ص ١١٩١٢٥.
٢ ـ ملل و نحل شهرستانى، ج ١، ص ١٣٨ ـ ١٣٩.
از نظر همه‏ى مورخان روشن است كه در آن زمان، مدينه مركز علم و دانش بود، چنان‏كه وقتى از ابوحنيفه سؤال شد كه علوم خود را از چه كسى گرفته است، پاسخ داد: من در معدن و مركز علم بودم و از يكى از فقهاى آن علم آموختم، و مقصود او امام جعفر صادق عليه‏السلام است كه دو سال در محضر او كسب علم كرده است؛ چنان‏كه گفته است: «اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك مى‏شد».(١)
با اين حال آيا معقول است كه زيد از مركز و سرچشمه‏ى علم و دانش، يعنى مدينه، به بصره رود تا علم اصول و فروع را از ديگران بياموزد و به زيور دانش آراسته گردد؟! چنان‏كه گذشته از اين، از نظر مورخان ثابت است كه واصل بن عطا علم و دانش را از معدن و سرچشمه‏ى دانش، يعنى اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آموخته است، زيرا او از موالى محمد فرزند على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السلام بود، و علم و دانش را از فرزند محمد، يعنى ابوهاشم، عبداللّه‏ بن حنفيه آموخت، و در ٢١ سالگى و در سال ١٠١ هجرى به بصره رفت و با عمرو بن عبيد كه از شاگردان حسن بصرى بود دوست شد، و با او در جلسه‏ى درس حسن بصرى شركت مى‏كرد تا اين كه در مسأله‏ى مرتكب كبيره با او اختلاف پيدا كرد و از وى جدا شد، و عمربن عبيد نيز با او موافقت نمود: و آن دو از پيشوايان معتزله به‏شمار مى‏روند.

١ ـ الإمام الصادق عليه‏السلام ، ابوزهرة، ص ٣٨.
اگر بخواهيم زيد را به يكى از فرق كلامى منسوب كنيم، بهتر است او را از فرقه‏ى عدليه بناميم، چنان‏كه اين نام بر همه‏ى كسانى كه قائل به عدل و توحيدند، اطلاق مى‏شود، و از اين جاست كه قاضى عبدالجبار بن احمد معتزلى متوفّاى ٤١٥ ه . ق، و احمدبن يحيى بن المرتضى، خلفاى راشدين و ديگر صحابه‏ى قايل به عدل و منكران جبر را در زمره‏ى نخستين طبقه‏ى عدليه، و امام زيدبن على و ابوهاشم عبداللّه‏ بن محمد حنفيه استاد واصل بن عطا را از سومين طبقه‏ى عدليه دانسته‏اند، و واصل بن عطا و عمروبن عبيد را از چهارمين طبقه‏ى عدليه شناخته‏اند.
با اين شواهد، ترديدى نيست كه پرورده‏ى بيت نبوى به هيچ وجه نزد واصل تلمّذ نكرده است، و آخرين مطلبى كه مى‏توان در مورد رابطه‏ى زيد با واصل گفت اين است كه آن دو، در اجراى اصل امر به معروف و نهى از منكر در دنياى اسلام تبادل نظر كرده‏اند.

آراى كلامى زيد شهيد


از مطالب قبل، اين نكته به دست مى‏آيد كه زيد از مخزن علوم خاندان رسالت، يعنى پدر و برادر بزرگوار خود (امام زين‏العابدين عليه‏السلام و امام محمد باقر عليه‏السلام ) كسب علم و دانش نمود. على القاعده بايد در مسايل مربوط به مبدأ و معاد با عقايد اماميه هماهنگ بوده باشد، و اين مطلبى است كه از مطالعه‏ى آثار منسوب به وى به دست مى‏آيد. بنابراين عقايد مخصوص زيديه در اين زمينه‏ى، در حقيقت، از ديگر پيشوايان زيديه است، و نه از زيد شهيد. دانشمندان زيديه، و برخى از مورخان ملل و نحل، اين عقايد را به زيد نسبت داده‏اند، ولى دليلى بر درستى اين نسبت اقامه نكرده‏اند. حتى اگر رهبران زيديه نيز عقايد خاص خود را به زيد نسبت دهند، نمى‏توان آن را دليل معتبرى بر درستى نسبت اين عقايد به زيد دانست، زيرا آنان خود صاحب‏نظر و مجتهد بوده و احتمال دارد كه براساس اجتهاد خود نسبتى را به زيد داده باشند.
بنابراين دليلى در دست نيست كه زيد در مسايل صفات خداوند، قضا و قدر، حكم مرتكبان كباير، بداء، رجعت، مهدويت و نظاير آن، مخالف عقيده‏ى ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام بوده، و آنچه زيديّه به آن عقيده دارند، برگرفته از زيد است.
اصولاً مطالعه‏ى تاريخ زندگى زيد گوياى اين حقيقت است كه وى بيش از آن كه امام در عقايد و احكام باشد، امام در جهاد و مبارزه‏ى مسلحانه بر ضدّ دستگاه جاير اموى بوده و آثار منسوب به او نيز بيشتر به تفسير و حديث مربوط است تا به عقايد و احكام. و از او روايت شده كه گفته است: «هر كس آماده‏ى جهاد است به من ملحق شود، و هر كس علم و دانش مى‏جويد به برادرزاده‏ام جعفر روى آورد».(١)

ائمه‏ى اهل بيت و قيام زيد


تاريخ زندگى ائمه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام گوياى اين حقيقت است كه آنان هرگز با ستمكاران سر سازش نداشتند. از اين رو زمامداران جاير اموى و عباسى كه وجود آنها را مخالف اميال و مطامع خود مى‏ديدند، به گونه‏هاى مختلف آنان را شكنجه و آزار داده و سرانجام به شهادت مى‏رساندند. ولى شيوه‏ى مخالفت آنان با ستمگران متفاوت بود، و اين تفاوت نيز به خاطر تفاوت اوضاع و شرايط اجتماعى آنان بود. از اين رو، در عصرى كه زيد قيام كرد، موضع ائمه‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام اين بود كه آنان قيام مسلحانه‏ى خود را به مصلحت اسلام و مسلمانان نمى‏دانستند، ولى اگر فرد يا گروهى بر ضدّ دستگاه حكومت فاسد و ظالم اموى قيام مى‏كرد، آن را تخطئه نكرده و هرگاه آن را به‏جا و خدا پسندانه مى‏يافتند، به گونه‏هاى مختلف آن را حمايت مى‏كردند.
بدين جهت، قيام زيد مورد تأييد و رضايت ائمه‏ى اهل بيت عليه‏السلام بود، چنان‏كه وقتى خبر شهادت وى به امام صادق عليه‏السلام رسيد، آن حضرت پس از اداى كلمه‏ى استرجاع «إنّا للّه‏ و إنّا إليه راجعون»، گفت:
«پاداش عمويم را از خدا مى‏خواهم. او عموى خوبى بود؛ فردى بود كه از دين و دنياى ما دفاع مى‏كرد. سوگند به خدا او به شهادت رسيد، چنان‏كه ياران رسول خدا و على و حسين عليهم‏السلام به شهادت رسيدند».(٢)

١ ـ كفاية‏الأثر، على بن محمد بن على خزّاز قمى، ص ٣٠٢.
٢ ـ عيون أخبار الرضا عليه‏السلام ، ج ١، ص ٢٥٢، باب ٢٥، حديث ٦.
و نيز فرمود:
«كسى كه بر زيد گريه كند با او در بهشت خواهد بود، و كسى كه او را سرزنش نمايد، شريك خون او خواهد بود».(١)
و روايات بسيار ديگر كه در اين باره وارد شده است.(٢)
مرحوم شهيد اول پس از بيان اين كه اگر نهى از منكر به كشتن مرتكب كبيره منجر گردد، از طرف غير امام جايز نيست ـ زيرا از شرايط آن اين است كه مستلزم ارتكاب منكرى شديدتر نگردد ـ به نقل و نقد دلايل مخالفان پرداخته است. دلايل آنان اين است كه گفته‏اند محمدبن اشعث با جمع كثيرى از تابعين با حجاج يوسف به نبرد پرداختند، و هيچ يك از علماى اسلام عمل آن‏ها را رد نكرده‏است. آنگاه در ردّ اين استدلال گفته است:
«ممكن است قيام آنان با اذن امام واجب الاطاعة بوده است، همانند قيام زيد بن على و ديگر علويان».(٣)
در آغاز درس نيز روايتى درباره‏ى اين‏كه قيام زيد مورد تأييد امام صادق عليه‏السلام بوده است، نقل شد
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 41
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: تفاوت شيعه و سني

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 1 از 3 1, 2, 3  الصفحة التالية

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد