سهراب سپهريِ

صفحه 3 از 3 الصفحة السابقة  1, 2, 3

اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف saharjoon في 5/11/2007, 01:08

بي پاسخ

در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم.

زندگي خواب ها
avatar
saharjoon
عضو ثابت

انثى تعداد پستها : 41
موقعيت : USA
Registration date : 2007-11-03

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف saharjoon في 5/11/2007, 01:11

milky-way نوشته است:سلام دوستان عزیز. می خواستم بپرسم که آیا کتاب مجموعه اشعار سهراب چاپ شده و در دست هست؟ از کدام انتشارات؟

من به تازگي کتابي رو از انتشارات سروش گرفتم با نام هشت کتاب (سهراب سپهري) که تمام اشعار سهراب رو داره. پيشنهاد مي کنم حتما تهيه کنيد Wink
avatar
saharjoon
عضو ثابت

انثى تعداد پستها : 41
موقعيت : USA
Registration date : 2007-11-03

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 5/11/2007, 09:47

اين كتاب كه خيلي قديميه flower
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 5/11/2007, 10:03

سيب خواهد افتاد

روي اوصاف زمين خواهد غلتيد

تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 5/11/2007, 10:05

سر برداشتم :

زنبوري در خيالم پر زد
يا جنبش ابري خوابم را شكفت؟
در بيداري سهمناك
آهنگي دريا - نوسان شنيدم به شكوه لب بستگي يك ريگ
و از كنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشي نشانده بود.

(( سهراب ميگه : به اطرافم نگاه كردم و جزيي ترين حركات طبيعت(زنبور) تا بزرگترين (حركت ابر)رو در نظرم نگه داشتم و باعث شگفتي من شد. و به يه آگاهي بزرگ رسيدم (هرچه دانش آدم بيشتر بشه بعبارتي عظمت آگاهي سهمناكتر ميشه) و ملودي طبيعت با ذكر اشاره وابستگي يك ريگ به دريا و قشنگي ارتباطش در گوشم ميخوند. در اون لحظه بسمت عرفان رفتم و اين عرصه پهناور منو خاموش كرد.))

در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود :

چشمانش بيكراني بركه را نوشيد .
بازي سايه پروازش را به زمين كشاند.
و كبوتري در بارش آفتاب رويا بود.
پهنه چشمانم جولانگه تو باد چشم انداز بزرگ ؟
در اين جوش شگفت انگيز كو قطره وهم ؟

(( در اينجا چمن ها يا درست بگم طبيعت رو به خورشيدي تشبيه ميكنه كه اگر چشم باز كنيد از تابش نور اون خيره خواهيم شد و اين نور رو به خزنده اي كه بر روي طبيعت ميخزه تشبيه ميكنه و حال ديد خودش رو از طبيعت بيان ميكنه .
در چشم طبيعت بيكراني بركه وجود داره و بازي هست كه سايه بالهاش روي زمين افتاده . دقت كن بال عامل ارتقا و صعود كردن هست يعني اگه بال نداري واسه صعود ولي در طبيعت اونو ميبيني و در ادامه ميگه واسه اون باز برخورد كردن با يك پرنده (شكار پرنده) يا رسيدن به آنچه ميخواد يه رويا هست . و از انچه از طبيعت متوجه ميشه شكر گذار ميشه و آرزو ميكنه كه هميشه طبيعت رو ببينه .
و در قسمت بعدي ميگه در اين عظمت و پهنه گسترده وهمي براي وجود خدا وجود نداره و خدا در طبيعت شفاف عيان هست))

بال ها سايه پرواز را گم كرده اند
گلبرگ سنگيني زنيور را انتظار مي كشد.
به طراوت خاك دست ميكشم.
نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند
به آب روان نزديك ميشوم
نا پيدائي دو كرانه را زمزمه ميكند
رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
جوانه شور مرا درياب نورسته زود آشنا ؟
درود اي لحظه شفاف ! در بيكران تو زنبوري پر زد.

(( حالا اشاره ميكنه كه ديگه بفركر پرواز هست نه سايه اون درست همونگون كه يك گلبرگ انتظار تحمل كردن وزن زنيور داره (براي آفرينش ) او هم حاظره هر سختي رو واسه پرواز با عشق قبول كنه .
حال به خاك مظهر افرينش انسان دست ميكشه و از اين نه تنها بدش نمياد بلكه لذت ميبره و بعد به آب روان مظهر شستشو و پاكيزكي نزديك ميشه ( در حقيقت راه رو نشون ميده : ابتدا ببين و بيانديش بعد با عشق بدنبالش برو و در حين رفتن خودت رو شستشو بده )
بعد اشاره به يه ناپيدا ميكنه شايد منظورش يه جور وحي هست كه دو كرانه رو درگوشش زمزمه ميكنه . كرانه فيزيكي و كرانه متافيزيكي در حقيقت دو عالمي كه بشر با اون سرو كار داره.
اشاره ميكنه كه رموز خلقت واسش خيلي جالبه و اون اشتياق فراوان به دونستن اين مسائل داره و با مثال اشتياق انسان به خوردن انار ترك خورده اون رو شرح ميده.
و ميخواد كه غرق در اين عرفان بشه و از بينش خودش و خدا طلب ياري ميكنه.

و درنهايت درود ميفرسته به طبيعت كه اگر خوب بهش دقت كني از پر زدن يك زنبورش ميتوني به خدا برسي .

avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 5/11/2007, 10:10


غربت

ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار
به لب كوزه آب

(( در نگاه اول تصور ميشه سهراب يك روستارو در يك شب مهتابي به تصوير كشيده و غم تنهائي خودش رو بيان ميكنه - اما من فكر ميكنم منظور اون يكم دقيقتر و مهمتره ايشون اعلام ميكنه كه نشانه ها و علائم حضور خدا در هرجائي وجود داره و مثل يك ماه در شب تاريك ميدرخشه ولي متاسفانه همگي در خواب غفلت بسر ميبرن و اون در صحنه اي كه (مهتابي) آيات خدا متبلور و نمايان هست احساس ميكنه هيچكس به اين اشارات واقف نيست .
و ادامه ميده باغي كه در مجاورتش هست (بهتره بگم باغ نشانه هاي وجود خدا) چراغش روشنه و قابل درك و فهم ولي اون نتونسته اون رو به ديگران انتقال بده ( من چراغم خاموش) البته اگر در بيت من چراغم خاموش كلمه من رو بصورت استعاره فرض كنيم اين معني رو ميده كه با وجود اينكه نور باغ نشانه هاي خدا روشنه چون ما در شب چراغهارو خاموش كرديم نميتونيم اونهارو ببينيم
مخصوصا چون در بيت بعدي اشاره ميكنه كه در شب همه چيز بر روال عادي خودش هست من فكر ميكنم تفسير آخري بهتر باشه))

غوك ها ميخوانند
مرغ حق هم گاهي

كوه نزديك من است : پشت افراها
سنجدها.
و بيابان پيداست .
سنگها پيدا نيست
گلچه ها پيدانيست.
سايه هائي از دور
مثل تنهائي آب
مثل آواز خدا پيداست .

(( در اينجا اشاره ميكنه كه قانون طبيعت در شب تاريك هم جريان داره حالا چه ديده بشن و چه ديده نشن و خيلي سريع ميگه خيلي چيزها ديده نميشن ولي احساس ميشن مثل وجود خدا ))

نيمه شب بايد باشد .
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست
...................... روز آبي بود.
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم.
طرحي از جاروها- سايه هاشان در آب.
ياد من باشد هرچه پروانه كه مي افتد درآب زود از آب درآرم.
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد.
ياد من باشد فردا لب جوي حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.


ماه بالاي سر تنهائي است.

(( در قسمت آخر ابتدا تفكرات مردم عادي رو در شب قبل از خواب به تصوير ميكشه و بعد تفكرات خودش رو ميگه كه متاسفانه خيلي متفاوت هست فرض كن در يك ايوان دراز كشيدي و ميخواي بخواب حالا دقت كن :

اول ستاره هارو ميبني و دنبال پيداكردنشون هستي بدون اينكه به خالقش فكر كني خوب مطمئنا ميگي آسمون سياهه من هنوز نديدم كسي رو كه شب بگه چه آسمون آبي قشنگي در صورتيكه باطن آسمون بايد قشنگ باشه نه ظاهرش و مطمئنا بعدش فكر كارهاي فرداتو ميكني كه چه خريدهائي داري چه قرارهائي و ..........
از اينجا به بعد من معني كسي رو ميده كه نگرشش مثل سهراب هست يعني تصور خداشناسي از طريق طبيعت يعني تمام اونچيزهائي رو كه شب براي فرداي خودش برنامه ريزي ميكنه جنبه فيزيكي نداره بلكه فكر به تصوير كشيدن آيات خدا و كمك كردن به اونها و تجاوز نكردن به حقوقشون و شستشوي خودش هست و يادش مياد كه تنهاست.

و به ناگاه ميگه ماه بالاي سر تنهائي است يعني نشانه وجود خدا و بتبع خود خودا با اوست پس نگراني وجود نداره بخاطر اين تنهائي ))
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 5/11/2007, 10:11

سهراب از زبان خودش


” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان



اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “

- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف saharjoon في 5/11/2007, 15:53

j.j نوشته است:اين كتاب كه خيلي قديميه flower

ا؟ خوب من نمي دونستمNo
avatar
saharjoon
عضو ثابت

انثى تعداد پستها : 41
موقعيت : USA
Registration date : 2007-11-03

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 7/11/2007, 12:17

saharjoon نوشته است:
j.j نوشته است:اين كتاب كه خيلي قديميه flower

ا؟ خوب من نمي دونستمNo
مهم نيست !flower
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف farzad_33016 في 13/11/2007, 08:31

و شكستم ، و دويدم ، و فتادم
درها به طنين هاي تو وا كردم .
هرتكه نگاهم را جايي افكندم ، پركردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم ، رفتم به نماز .
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود ، برچيدم ، پاشيدم به جهان .
بر سيم درختان زدم آهنگ روييدن ، و به خود گستردن .
و شياريدم شب يكدست نيايش ، افشاندم دانه ي راز .
و شكستم آويز فريب .
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره ي مرگ ، تا هسته ي هوش .
و فتادم بر سخره ي درد . از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ، لرزيدم .
وزشي ميرفت از دامنه اي ، گامي همراه او رفتم .
ته تاريكي ، تكه ي خورشيدي ديدم ، خوردم ، و ز خود رفتم ، و رها بودم .
avatar
farzad_33016
قدیمی

ذكر تعداد پستها : 417
موقعيت : تكيه زده بر باد
Registration date : 2007-10-24

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سهراب سپهريِ

پست من طرف j.j في 12/12/2007, 12:55

ترا من چشم در راهم
avatar
j.j
عضو برتر

ذكر تعداد پستها : 5585
Age : 42
موقعيت : تهران وست
Registration date : 2007-04-16

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 3 از 3 الصفحة السابقة  1, 2, 3

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد